وقتی جمعه، کاری رو که توی دستم دارم، کامل میکنم، همه ی شنبه یکشنبه حسِ سبکیِ خوبی دارم. بجاش دوشنبه گیر میکنم سر انتخابِ اینکه چه کاری رو از بین صف کارهای در انتظار شروع کنم. وقتی جمعه، کارم تموم نمیشه، همه ی آخر هفته، گوشه ای از ذهنم باهاش درگیره. ولی بخاطر اون گوشه ی درگیر، دوشنبه که کار شروع میشه، تکلیف روشنه و کار ادامه پیدا میکنه.
.
نمیدونم چه علاقه ای دارم که زندگیم تعریف کنم. انگار با تعریف کردن، تکلیفم باهاش روشن میشه. ولی جالبیش اینه که زندگی اینقدر زنده و پویاست که تعریفم رو دایم باید تغییر بدم و به روز کنم. تعریفِ خودم، روزم، کارم، زندگیم رو.
.
دوشنبه ی پیش، از نوع اول بود. می خواستم بیام پاراگراف اول رو بنویسم که نشد. اما امروز، اینجوریه که جمعه روی سه تا موضوع همزمان ، کار کردم، هیچکدوم به نتیجه نرسیده، هر سه تاش هم ضروریه. هم ذهنم در آخر هفته درگیر بوده و هم دچار سردرگمی دوشنبه شدم.
دوشنبه ی پیش، از نوع اول بود. می خواستم بیام پاراگراف اول رو بنویسم که نشد. اما امروز، اینجوریه که جمعه روی سه تا موضوع همزمان ، کار کردم، هیچکدوم به نتیجه نرسیده، هر سه تاش هم ضروریه. هم ذهنم در آخر هفته درگیر بوده و هم دچار سردرگمی دوشنبه شدم.
.
حالا نوشتم تا هفته ی دیگه تعریفش پیچیده تر نشده. نه. راستش نوشتم که نوشته باشم. چون نمیدونم چه جوریه که نوشتن، اگرچه وقتی ازم می گیره، ولی ذهنم رو راست و ریست میکنه. فکر میکنم چون ذهنم روی چیزی متمرکز میشه، می تونه تمرکز رو ادامه بده و کار دیگری رو هم انجام بده. خلاصه که اینجوریاس.
حالا نوشتم تا هفته ی دیگه تعریفش پیچیده تر نشده. نه. راستش نوشتم که نوشته باشم. چون نمیدونم چه جوریه که نوشتن، اگرچه وقتی ازم می گیره، ولی ذهنم رو راست و ریست میکنه. فکر میکنم چون ذهنم روی چیزی متمرکز میشه، می تونه تمرکز رو ادامه بده و کار دیگری رو هم انجام بده. خلاصه که اینجوریاس.