الان یاد حرف اون روزت افتادم که داشتی از تولد لیشا توی مهد کودک حرف می زدی و میگفتی مامان ما هر کدوم باید ویش* می کردیم. منهم ویش کردم که تو پیشم باشی. اونموقع که گفتی، فکر کردم آخر وقت دلت تنگ شده بوده و خواستی مامان زودتر برسه. الان فهمیدم که موقع بریدن کیک لیشا که بهش گفتن آرزو کن، به شماها هم گفتند و تو آرزو کردی که مامان پیشت باشه. میدونی چیه عزیزم. هنوز زوده برات بگم، که تو همیشه پیشم هستی. زوده تا بفهمی همیشه یک گوشه ی دلِ مامان، تو و روشی نشستین. هر جا که باشین، هر طور که باشین. همیشه. آخ که چقدر دوستتون دارم.ه
wish *
خوش باشید همیشه و د رکنا رهم
ReplyDeleteراست میگی آدم وقتی مادر میشه انگار قلبش چند تا تیکه میشه که هر تیکه تا ابد متعلق به یکی از بچه ها خواهد بود.
ReplyDeleteدنياي كوچيك و عجيبيه !!! امروز بعد از ديدن كامنتت توي وبلاگ مريم به اين جا اومدم وبعد از خوندن اخرين پست ، رفتم سراغ قبل تري ها و تمام پستهاي اين صفحه رو يكي بعد از ديگري بلعيدم ... از اين آيتم هاي كوتاه ، كه يه عالمه حرف توش هست و در عين حال شيرين و خوندني خوشم اومد !!! ولي وقت كامنت گذاشتن نداشتم و رفتم ... حالا دوباره با پيغامي از خودت رجعت كردم ... و خوشحالم از بازيهاي روزگار
ReplyDeleteسلام . من همیشه می گوییم بچه تکه ای از قلب مادره . نمی شود فراموشش کرد نمی شود ازش گذشت ... از وقتی نطفه اش بسته می شود دیگر تو مال خودت نیستی برای همیشه وصل شدی به این موجود عزیز عزیز عزیز
ReplyDeleteمنهم خوشحالم مامان نورا جان! اتفاق جالبی بود که ما تقریبا همزمان، کار مشابهی کردیم.ه
ReplyDelete