Saturday, July 23, 2016

مراقبه که میکنم همیشه حواسم میره به موضوعات زندگی، ریز و درشت. متوجهش که میشم بر میگردم به مانترا با کمی نارضایتی از اینکه تمرکزم رو از دست دادم. حتی کمی شرمندگی که بعد از اینهمه سال هنوز نمیتونم ده یا پونزده دقیقه تمرکز کنم. خوبی حال مراقبه اینه که ای حال های نارضایتی و همه ی حال های بد، زود ناپدید میشن وقتی تو در حال و در مانترا غوطه ور میشی.


کتابی از ملیکا چوپرا* میخونم که ماجرای زندگیشه. زنی مثل من که میخواد مادر و همسر و شهروند و متخصص خوبی باشه و به جسم و روحش هم رسیدگی کنه. عجیب باهاش همخوانی دارم و میخونمش انگار که دارم زندگی خودم رو میخونم.

از تجربه ی مراقبه اش میگفت و  منحرف شدنش از مانترا به افکار. میگفت که تا متوجه میشه که فکرش رفته دنبال روزمره، برمیگرده به مانترا. تا اینجاش مثل من بود. ولی فرق مهمی داشت. گفت "این رفت و برگشت بین فکر و تمرکز، نشونه ی شکست نیست. این رفتن به فکر و برگشتن آگاهانه به مانترا دو فایده داره. اول اینکه به من کمک میکنه تا شاهد افکار باشم. دوم اینکه تمرینه برای آرام کردن ذهن و ماندن در سکون."

امروز مراقبه میکردم. مثل همیشه رفتم به فکرهام. متوجه شدم. نگاهشون کردن مثل حلقه های دود که از سیگار بیرون اومدن. با تصمیم و با شادمانی (نه نارضایتی) برگشتم به مانترا.

یک به یک یاد گرفتن و تغییر کردن، روز به روز نو شدن و زندگی کردن، همه ی کاریست که ما باید بکنیم و میتونیم بکنیم.


Living With Intent by Malika Chopra*

Wednesday, July 13, 2016

صبح که بساط کار را مرتب میکردم، کاملا مصمم بودم که بر کارم سوار و متمرکز باشم. سر یو اس بی موس* از دستم افتاد.  صدای زمین خوردنش اومد و بعد من هرچه گشتم پیدایش نکردم. نباید دور رفته بود. هجوم  افکار غر و شکایت از گم شدن یو اس بی ماوس و اشکال پیدا شدن در ابزار کارم رو تار و مار کردم. به تنفس آرام و با تمرکز ادامه دادم و یو اس بی را با مهربانی صدا کردم. با همون لحنی که وقتی دنبال بچه ات در قایم موشک میگردی و میدونی جایی همین دور و ورهاست.
زیر تخت، روی پازل بزرگی که چند ماه پیش تمامش کردیم و هنوز قاب نشده، پیداش کردم. دستم رو 
دراز کردم و برش داشتم. با خوشحالی در مشتم گرفتم و لمسش کردم. پیدایت کردم.

چقدر خاک روی پازل نشسته بود. به لایه های خاک نگاه کردم. پازل نفس نمیکشید. درختها و آبشار و رودخانه ی  جاری، زیر خاک مدفون شده. اصلا فکرش رو هم نکن. نه. وقت ندارم که تمیزش کنم. 
خیلی کار دارم.
پازل انگار صدایم میکرد. دلم میگفت مگه چقدر وقت میگیره. برای پازل هم وقتی بگذار.

به دلم گوش کردم و ذهنم خاموش شد. وقتی قد بلند کنی، خودش خاموش میشود فوری. 

پازل رو از زیر تخت بیرون کشیدم. پازل بزرگی  که برای هر تکه اش گاهی چند ساعت با بابایی وقت گذاشته بودیم. یک پازل جیگ سا* با قطعات کوچک. باور نمیکردیم که تمام شود و راستش یکی دوبار ناامید از تمام شدنش هم شدیم. روزی که تمام شد، حال بدنیا آوردن یک نوزاد رو داشت. مثل اینکه خلقش کرده بودیم.
با دست خاکش رو گرفتم و نوازشش کردم. همیشه از نوازش پازل خوشم میامده. یک کپه خاک و غبار رویش جمع شده بود.  پازل برق افتاد  و تمیز شد. آب آبشار دوباره جاری شد به رودخانه و پرنده ها در آسمانش پرواز کردن.

دستم را که میشستم، حس خوبی داشتم. حسی ناب. حسِ بودن. لمس لحظه ها. بودن در لحظه ها. لحظه هایی که من را به یو اس بی موس، به پازل، متصل میکند. قایم موشک بازی با یو اس بی  و شنیدن صدای پازل. لحظه های یکی شدن با حال، با همه، با هستی. در این وقت ها،  وز وز ذهن خاموش است. چیزی که هست فقط بودن است. همین بودنی که سرچشمه ی حال خوبست.

* usb mouse
* jigsaw puzzle 

Thursday, July 7, 2016

به آخرهای کتاب "قدرت اکنون" از اکهارت تولی رسیدم. دیشب که داشتم میخوندمش، ورق زدم تا بیینم چند صفحه مونده.  در فصل آخر در مورد تسلیم حرف میزنه. آخرین جمله، آخرین سوال این بود:" از کجا بفهمم که به مرحله تسلیم رسیدم؟" جواب این بود "وقتی که دیگه این سوال رو نداشته باشی."

به سکوت فکر کردم. و بعد به یاد این شعر سعدی افتادم که
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
(همانطور که شجریان میخواندش)

و باز به سکوت فکر کردم تا خوابیدم.

خواب دیدم که نشسته بودم و منتظرش بودم که بیاید. به دیدارش رفته بودم. گفته بود که میاید. من حضورش را حس میکردم ولی جسمش نبود. در آن انتظار و حال، هنوز همین شعر با من بود. و چیزی انگار به من الهام  میشد. چیزی در مورد نوشتن.دعوتی به نوشتن.

چشمم را که از خواب به زندگی باز کردم، قلبم به تندی میزد. من آرام بودم اما. حس بودنش با من مانده بود و الهام به نوشتنش. قلبم میگفت که به او متصل شده بودم. او با من بود. هنوز هم که بیش از نیمی از روز رفته، همون حس باقیست.


چیزهای زیادی هست. خیلی چیزها.

Wednesday, July 6, 2016

من و روشی با هم بودیم. میخواستیم از پارکینگ ساختمانی با گردش به چپ بیاییم بیرون. خیابون شلوغ بود و ماشین ها با سرعت می رفتن. مجالی برای چرخیدن نبود. ایستاده بودم. بدون عجله تا چراغ های بالا و پایینمون قرمز بشن. خیابون رو و گردش به چپش رو خوب می شناختم و میدونستم ظرف یکی دو دقیقه این اتفاق میافته.

  روشی گفت چرخیدن اینجا خیلی سخته.  بهش گفتم که اینطور نمیمونه. صبر میکنم تا خلوت بشه. ده، بیست ثانیه ای بعد خلوت شد. با آرامش و بدون اضطراب پیچیدم. گفت اونوقت که اونقدر شلوغ بود آدم فکر نمیکنه که اینقدر خلوت هم بشه.  گفتم وقتی تازه کاری در این راه، شلوغی رو که میبینی فکر میکنی تا ابد همینطور میمونه و استرس میگیری که چطور برم و شاید هم دل رو به دریا بزنی و بپری اون وسط، چون نمیخواهی تا ابد اونجا بمونی. وقتی ده ها بار اینچا پیچیده باشی 
میدونی که بعد شلوغی، خلوتی هم هست.

یک کم بعد گفتم که زندگی هم همینطوره. وقتی شلوغ و بهم خورده میشه، فکر میکنی که همیشه همونجور میمونه. یواش یواش یاد گذفتم که همه چیز دایم در گذره و هیچ چیزی یک جور نمیمونه. 

گفت: مامان خیلی عمیق شد. گفتم: عین واقعیته. همیشه همه چیز این دنیا، ما و روزگار در 
تغییره.

دیگه میدونه که این حرف ها نصیحت نیست. چون واقعا نیست. میدونه که من با خودم بلند حرف میزنم. میدونه که من دنبال شناختن خودم و دنیام هستم، نه دنبال اموختن چیزی به او. این حال خوبیه و این رابطه ی راحتیه. و من از بودنم، از بودنش، از وقتهای با هم بودنمان چه خوشحالم و برایشان قدردان.  

Monday, June 6, 2016

آخرین جلسه ی کلاس شنای موشی بود و مثل روال همیشه به بچه ها اجازه میدن که نیمه ی دوم کلاس یرن بازی رو سرسره های ته استخر. یکیش متوسطه و اون یکی بزرگ. خودشون انتخاب میکنن که به کدوم برن. کتابم رو میبندم و میایستم تا موشی رو ببینم. توی صف سرسره ی بزرگه. نگاهش میکنم تا نوبتش بشه و سر خوردن و شادیش رو میبینم.

یادم میاد روزهایی رو که روشی کوچک بود، حداقل سه سالی کوچکتر از الان موشی. همین استخر همینجا من و یابایی ایستاده بودیم تظاره گر سرسره بازی جلسه ی آخر کلاسش. روشی میترسید و نمیخواست بره و ما از اون بالا با اشاره و علامت سعی میکردیم تشویقش کنیم که بره. به زور علامت ها و اشاره های ما رفت توی صف ولی نوبتش که شد ترسید. سر نخورد و برگشت. و ما چقدر حرص خوردیم و عصبانی شدیم انگار که دنیا آخر شده و همه ی آینده ی بچه خراب شده. هی با بچه های کوچکتر مقایسه میکردیم که بدون ترس سر میخورن و میگفتیم که چرا میترسه.

بزرگ شدنش و تمام کردن دوره شنا و نجات غریقی و همه ی اینها از جلوی چشمم مثل یک فیلم گذشت. دبستن و راهنمایی و دبیرستان هم. از این سرسره ها سر خورد هیچ، از هر سرسره ی ذیگری هم سر میخورد. در سرسره ها و رولر کوستر های درس و مدرسه هم چه ترسید و چه نترسید، بالا و  پایین رفت و با سلامت به زمین رسید. چقدر اون ناراحت شدن ما خنده دار و حتی  بیشتر گریه آور بود.

چه راهی رو با هم اومدیم ای عزیز دلم. چقدر  تغییر کردیم و بزرگ شدیم. گفتم بزرگ، عجیب که دستم توانا نیست در نوشتن از یزرگ شدنت و دانشگاه رفتنت. باید بنویسم اما یکی از همین روزها نوبت عاشفانه ی دیگریست برایت.

انگشتم که لای کتاب "قدرت اکنون" دردش گرفت و یادم آورد که از گذشته و همه ی اشنتباه ها و تاسف ها و ایکاش ها و چراهاش بیرون بیام. نفس عمیقی میکشم و برمیگردم به همون جا و موشی که از پایین داره بهم اشاره میکنه که برگه ی نتیجه اش رو گرفته و قبول شده.


راستی کی گفت که زمان اینقدر زود بگذره؟ فراموش کن زمان رو.

Wednesday, June 1, 2016

اول ماه، روز خوبیه برای نوشتن. بدون اینکه بدونی از چی می خواهی بنویسی. اول ماه جون شد. مثل هر روز بدنبال دلیلی برای رضایت و خوشحالی هستم. دیشب موشی حرفهایی بهم زد که میتونم برای همه ی عمرم مزه مزه کنم و خوشحال باشم. آدمیزاد به روز پنج بار یادآوری، بگو نماز، بگو مراقبه یا هر چی اجتیاج داره. روزی پنج بار نه، دستکم یکبار رو باید با خودت بشینی و جی پی اس رو سِت کنی.

حرف آنیتا مورجانی رو به موشی گفتم و او با چشمهای قشنگش بلعید. گفتم "خودت رو دوست داشته باش، جوری که انگار زندگیت بهش وابسته است.مثل نفس کشیدن"  داشت تعریف میکرد از وقتهایی که از خودش بدش میاد و اونوقتها بدون اینکه بخواد کارهای بدتری میکنه که بیشتر از خودش بدش میاد. موندم که چطور میتونه اینطور خودش روبه این وضوح تحلیل کنه. بهش گفتم که  هرچی که میشه، هر اتفاقی که بیقته، هر کسی هر کاری بهت بکنه یا تو بکنی، هرچی، هر چی، اولین حرفی که به خودت میزنی باید این باشه "با وجود اینکه این اتفاق افتاده (عین اتفاق رو بگو)، من خودم رو قبول میکنم و دوست دارم." اگر میتونی برو توی دستشویی و جایی که آینه هست، به چشمهات نگاه کن و اینو بگو. اگر میتونی با صدای بلند بگو. اگر نه توی دلت. تا خودت رو دوست  نداشته باشی، هیچ چیز خوبی ازت در نمیاد. 
(خلاصه ی نیم ساعت گفتگو رو در این دو جمله نوشتم. :))

بهش میگم که میدونی، من هم این چیزهای رو تازه یاد گرفتم و تمرین میکنم. ما با هم بزرگ میشیم.  هر دو شاگرد کلاس زندگی هستیم. 

Wednesday, May 25, 2016

در صغحه فیس بوک دوستم که برای سالگرد فوت مادرش نوشته بود، تصویر گلی رو دیدم که براش قرستاده بودند و این یاد داشت روش بود. حرفی که در این یادداشت بود، از دیروز در ذهنم برجسته شده:

"لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم. دریغا که خوشبختی همان لحظات بود."

لحظه ها و به عبارت دیگه "حال" تنها چیزیه که باید روش تمرکز کنیم. تنها دارایی ماست. چقدر واضح و روشنه و چقدر ازش  دوریم. در حال خوندن کتاب اکهارت تولی* در مورد "اکنون" هستم، با سرعت مورچه البته. و خوندنش رو پیشنهاد میکنم. از اونجا دارم یاد میگیرم که منظور واقعی وقت و زمان که همیشه به ما گفتند قدرش رو بدون، طلاست، حالا و اکنونه. ‏

بنظرم که نباید به زمان تمرکز کرد، چون زمان ما رو بیشتر میبره به گذشته و آینده. هرچه بیشتر به گذشته و اینده توجه کنیم، از حال بیشتر غافلیم. تمرین میکنم که در هر لحظه، به اون دم توجه کنم و لاغیر. هر وقت که میبینم از حال خارج شدم، بهترین درمان، توجه به تنفس و پر و خالی شدن ریه هامه. فعالیت آروم و دلنشینی که بدنم، خودم، در هرلحظه در حال انجام دادنش هستیم و فقط توجه بهش میتونه نوک پرگارم رو دوباره بذاره روی مرکز درست – حال.

اسم "حال"و "اکنون" که بیاد، این جمله ی معروف ترجیع بندشه،‏

“Yesterday is history, tomorrow is a mystery, today is a gift of God, which is why we call it the present.”
حال نه تنها هدیه ی حداست، تو بگو خود خداست. همون که من هستم و ما هستیم و او هست. همون که یکی هست و هیچ نیست جز او. در حال میشه گم شد، میشه غرق شد.‏



“The power of now” by Eckhart Tolle