Thursday, April 7, 2011

شفا

چند وقته که باز سردرد به سراغش اومده. مهمان صبحهاش هم هست که اصلِ روز رو خراب میکنه. صبح که بیدار شد، از مدلِ فشار دادنِ چشمهایش حدس زدم که سرش درد می کنه. خودش چیزی نگفت. بعد از مدتی آمد و صبحانه خورد. بنظر سر حال میومد. گفت موشی رو برسون و بعد بیا دنبالِ من. خوشحال بودم که حدسم اشتباه بوده.  وقتی که برگشتم و بطرف ماشین میامد، دیدم چشمهایش را باز همانطور بهم فشار می ده. فقط نگاهش می کردم. آمد نشست کنارم. آنقدر بزرگ شده که بتونه در صندلی جلو بشینه. باز نگاهش کردم و گفت "چی؟ " گفتم "سرت درد میکنه؟" با ناراحتی گفت "آره" گفتم "پس چرا هیچی نگفتی؟" گفت " خب اگه بگم باز سرم درد میکنه، تو ناراحت میشی. دیسَپوینتِد* میشی."  او باز گفت و من گفتم و...
و من پُرم از حس های بد. همان ناراحتی و ناامیدی که گفت ولی از خودم.  نمی تونم سردردِ دخترک رو باور کنم. نمی تونم ببینم سردرد گریبانش رو میگیره. بلد نیستم که حس های بدِ خودم را تفکیک کنم. فقط بدحال و مستاصل میشم وقتی سرش درد میکنه.  باید بشینم به انتظار آن قرصِ گردِ قرمز که برود پایین و تا کی سرش را آرام کند. بعد فکر میکنم که این سردرد را از من گرفته. همه جوره. هم ژنش را و هم تجربه اش را. دستم در تمام استرس هایی که داشته هم هست. از ناشیگری های مادری ام که بیشمارند بگیر تا مهاجرت و تمام سختی هایش که او صبور و بی شکایت با ما تجربه کرد.
همراه با این نوشته گریه کردم. سبک ترم انگار.
مادرها چوبِ جادویی میخوان. مادر ها باید شفا بدن. باید بگردم و پیدا کنم راهش را....
عنوان این پست را اول نوشتم "سر درد". حالا که نوشتم و تمام شد، کمی بهترم. کمی. از درد درآمدم و به درمان فکر میکنم. پس اسمش را گذشتم "شفا". این را بیشتر دوست دارم. هم آوایش را و هم حسی را که می دهد. شفا. اصلا کلماتی که با صدای "آ" تمام می شن، بگوش من خوش آهنگ هستند.
Disappointed *

6 comments:

  1. سلام پریسا جون، سال نو با تاخیر بسیار مبارک :)
    میدونی چیه دختر خوب، یه چیزی که تو همه نوشته هات مشترکه، مقصر دونستن خودت و محکوم کردن خودت تو همه اتفاقاتی که تو اون لحظه ناخوشایند بوده. چرا اینطوری فکر میکنی؟ مگه خودت سردرد هات رو نتیجه کوتاهی مادر عزیزت و ناشی گریهای مادر میدونی؟ چرا خودت رو تو همه این اتفاقات سرزنش میکنی؟ اینطور مواقع خودت رو به جای اینکه به عنوان یک مادر قضاوت کنی یکی لحظه بذار جای روشی و ببین اونوقت چه انتظاری داری از اون مادری که میشنوه دخترش سردرد داره. باور ناراحتی و نگرانی تو بیشتر اون رو اذیت میکنه و سردردش رو بیشتر. این رو میگم چون از اول تا آخر این نوشته رو به خاطر نگرانی های مادرم موقع سردرد هام تجربه کردم و حس روشی رو با تمام وجودم درک کردم وقتی گفت نمیخواد تو ناراحت بشی. اینکه با وجود سردرد شدید مجبور بودم وانمود کنم همه چی رو به راهه و وقتی قرص رو پیدا نمیکردم باز هم از ترس اینکه مبادا مادرم بفهمه و ناراحت بشه باز هم تحمل میکردم و این استرس سردرد لعنتی رو بیشتر و بیشتر میکرد تا جایی که چند بار از شدت سر درد بالا آوردم. بعد از اون دیگه مادرم متوجه شد بهتره هر موقع سر درد داشتم با شوخی و خنده ظاهری نگرانیش رو پنهان کنه، یکی دو بار که ظاهرا این کار رو کرد و حال من زودتر خوب شد یاد گرفت واقعا نگران و ناراحت نباشه و هر موقع گفتم سر درد دارم بیخودی خودش و سردرد ارثیش رو محکوم نکنه.
    تو هم خواهش میکنم به خاطر روشی، راحت با مسئله برخورد کن، باور کن تو مقصر نیستی، روشی و همه اینو میدونن سعی کن خودت هم باور کنی، هیچ دختری دوست نداره نگرانی و ناراحتی مادرش رو ببینه، همونطور که هیچ مادری دوست نداره ناراحتی و سر درد دخترش رو ببینه. ببخشید پریسا جون قصدم نصیحت کردن نبود چون مطمئنم خودت فهمیده تر از اینهایی که من بخوام چیزی رو یاد آوری کنم، اما حس مادری نمیذاره شرایط رو بدون نگرانی و قضاوت خودت بررسی کنی. اینهایی رو که نوشتم بذار به حساب اینکه تجربه مادر بودن رو ندارم و بهتر میتونم روشی رو تو اون لحظه و انتظارش از مادر درک کنم

    ReplyDelete
  2. مادرها همیشه بهانه برای سرزنش خود دارند، چه مهاجرت کرده باشند و سحتی هایش را کشیده باشند، چه مهاجرت نکرده باشند و فرزندشان را در ناملایمات جامعه ایران بزرگ کرده باشند، چه سرکار بروند چه نروند، چه ژن های بد داشته باشند چه نداشته باشند. همیشه مادرها بهانه های زیادی برای مقصر دانستن خود در آستین دارند.

    ReplyDelete
  3. ممنونم لاله جون. خوندن کامنتت، تکه ی دیگری از بد حالیم رو اشک کرد و خالی کرد. لازم داشتم کسی از زبان روشی برام بگه. نکته ی دیگری رو هم گرفتم که شاید یک وقت حضوری به خودت بگم. چیزی که تا بحال به ذهنم نرسیده بود. باز هم ممنونم. ‏چه خوبه که دوستی مثل تو دارم. مهم نیست که تبریک عید رو سه هفته دیر تر بهم بگیم. سال نوی تو هم مبارک!‏

    ReplyDelete
  4. نفراول حرفهای معمولیApril 7, 2011 at 12:52 PM

    آمدم تا بنویسم دیدم چه جالب همانها که می خواستم بگویم عین همان الفاظ و جملات را دیگران قبل از من گفته اند نظرمن هم همینه که مادرها همه ی ناخوشیهای فرزندشان را خود به گردن می گیرند و همیشه خود را سرزنش می کنند و پیشرفت های کودک را به حساب هوش سرشارو تلاش بی وقفه خود او می دانند با اینکه خودم هم به عنوان یکی از اجزای جامعه ی مادران فداکار ایرانی دقیقا همین کار را می کنم ولی به خودم و تو دوست عزیز توصیه می کنم که آنچه را که بی پروا به عنوان عشق به او بخشیده ای و او را دختری سالم و فهمیده بارآورده ای را هم به حساب مادری خودت بگذار و با آن طعم خوش مادری را بیشتر مزه مزه کن
    امیدوارم سردردهایش بهتر شود ولی این میگرن لعنتی که با استرس توام هست و زندگی را فلج می کند دوره ای دارد که باید این دوران را پذیرفت و باور کرد و با آن مدارا کرد تا بگذرد مادرمهربان بیشتر به خودت فکرکن

    ReplyDelete
  5. I am totally agree with Laleh. This "finding a person who is responsbile for all the faults" is completley Iranian. Look around yourself. How do people approach a problem? They don't try to find the guilty one! They try to find a solution and fix the problem together. Poor little girl! She shouldn't be worried about you. Headache is very normal in her age. Here they say growing up is painfull and I thin they are completly right.

    Afrooz

    ReplyDelete
  6. چه عنوان خوبی انتخاب کردی. چه خوب کردی که نوشتی. امیدوارم هم روشی هم مامانش تا الان خوب خوب شده باشند. 

    ReplyDelete