با همین قدم های آرام و محکم در دبیرستان پیش برو. نگرانِ لغزیدنت نیستم. تو هم نباش. اگر لغزیدی، تعادلت را باز پیدا میکنی.
Thursday, June 28, 2012
عاشقانه ای برای تو
با همین قدم های آرام و محکم در دبیرستان پیش برو. نگرانِ لغزیدنت نیستم. تو هم نباش. اگر لغزیدی، تعادلت را باز پیدا میکنی.
Tuesday, January 10, 2012
در این عشق چو مُردید، بسی روح برگیرید *...
Thursday, April 7, 2011
شفا
Disappointed *
Monday, January 31, 2011
گزارش یک فاجعه
دوشنبه ی پیش که دخترک به مدرسه رفته، متوجه شده که یکی از دوستهاش، نه دوست نزدیک ولی دوست مدرسه ای که همدیگر رو می شناختند و با هم در ورزش و ناهار حرف میزدند، مُرده. دختر نوجوانی که همیشه خندان و سرزنده بوده، در همه گروهی فعالیت می کرده، روز جمعه که مدرسه تعطیل بوده، در خونه ی تنها، خودش رو کشته. نمیدونیم چرا. نمیدونن یا نگفته اند. دستم نمی ره که زیاد راجع بهش بنویسم. یعنی اینقدر غم و دردش عظیمه که فقط میشه سکوت کرد و دعا برای پدر و مادری که مواجه با این مصیبت شدن. این غم در دلِ روشی هم جاری شد و تجربه ی پشت سر گذاشتن این رنج و این شوک، چیزی بود.
همون دوشنبه، قبل از اینکه از سر کار به خونه برگردم از مدرسه ایمیل زدند. خبر مرگ یک پاراگراف بود و دو صفحه توضیح و راهنمایی که چطور بچه ها را برای عبور از این شرایط سخت کمک کنیم و کنید. در شرکت که ایمیل رو خواندم، اشکم سرازیر شد برای دخترکی، که به این زودی و با دستهای خودش، رخت سفر بسته. بدون اینکه بشناسمش. فقط همان پاراگراف اول رو بارها خوندم که خبر مرگ رو نوشته بود. نمی دونستم که وقتی به خونه برگردم، دخترکم مچاله شده روی صندلی نشسته، چشمهاش باد کرده و زیر چشمش از اشک سوخته. تمام روز رو در مدرسه گریه کرده بودند. مدرسه بسیج بود برای کمک به بچه هایی که از این اتفاق ناراحتند. کتابخانه تعطیل شده بود و یک گروه مشاور در کتابخانه مستقر بودند. از همان صبح که بچه ها به مدرسه می رسیدند. بچه هایی که شانِن را می شناختند و همه ی همکلاسیهایش، مستقیم به آن محل برده شده بودند. آنجا جایی بود برای گریه کردن و البته ساپورت تخصصی برای عزاداران. معلم هایی که ناراحت بودند هم به اونجا می رفتند. روشی تمام روز را کانسیلر کمپ* گذرونده بود. اینقدر که با یکی از دوستهاش، دستهای هم رو فشار داده بودن، پنجه ی دستش درد میکرد. گفت که آنقدر گریه کرده که دیگه اشکی برای ریختن نداره. جلوی کسی را برای گریه نگرفته بودند ولی کسانی که گریه می کردند و ناراحت بودند، همه در جایی جمع می شدند. خوب بود که عزاداری را جلوگیری نکرده بودند، احترام گذاشته بودند ولی توسعه نداده بودند. جزوه ی راهنمایی در مدرسه توزیع شده بود بین همه بچه ها و در کلاس ها مرور کرده بودند که چطور از دوستی که عزاداری میکند و ناراحت است، دلداری کنید. برای من این کنترل و آرام کردن موج غصه در مدرسه خیلی جالب بود. از شانن در برنامه صبح همان روز صحبت کرده بودند. همه معلم ها در موردش حرف زده بودند. یک دفتر یاد بود زیبا، برایش آماده کرده بودند و همه برایش نوشتند. کاملا مشخص بود که یادبود فردِ از دست رفته در حد کنترل شده بود. برایم دلگرم کننده بود که دیدم، انرژیِ پرسنل مدرسه در حمایت و محافظت از بچه های زنده است نه آنکه رفته و اینکار را خیلی خوب انجام دادند. به قول سیمین دانشور در سووشون " در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود" برای زنده ها باید بود، نه مرده ها. در این مدت بارها، مدتهای طولانی با روشی حرف زدم. البته بیشتر او گفت و من شنیدم. گاهی هم با هم گریه کردیم. گاهی حتی فقط من گریه کردم. در مورد خودکشی زیاد نگفتیم. او نمیخواست بگوید و برای منهم خیلی سخت بود. بیشتر از مرگ گفتیم. خودِ مرگ. دوست ندارم آنها را بنویسم. زود بود که دخترکم با چنین رنج بزرگ و بی پاسخی دست به گریبان شود. ولی از روندش تا بحال که راضیم. مثل قبل می گوید و می دود و می خندد و کار میکند و اگر چیزی او را به یادش بیاورد، کمی در خودش می رود ولی بدون کمک به جریان زندگی باز می گردد. می گوید وقتهایی در مدرسه فکر میکنم که صدایش را میشنوم و سرم را می چرخانم. بعد یادم می افتد که او مرده و خیلی ناراحت میشوم . می خواهم گریه کنم.
دو شب پیش فرصتی بوجود آمد که دست روی موضوعِ خودکشی بگذارم. میخواستم بدانم در مورد خودکشی چه فکری میکند. داشت می گفت از دختری عصبانی شده که گفته من اصلا برای شانن ناراحت نشدم چون دیوانه بوده که خودش را کشته. روشی گفته بود تو حق نداری این حرف را بزنی چون او رو نمی شناسی و دلیلش رو نمی دونی. من پرسیدم "حالا بعد از این مدت چه فکری میکنی در مورد این کارِ شانن. بنظر تو کار درستی بوده؟" گفت "ترجیح می دم چیزی نگم، چون نمیدونم." گفتم "نمیدونی چرا خودکشی کرده ولی بدون توجه به دلیلش، بنظرت کار درستی کرده؟" باز گفت "نمی دونم." گفتم "بنظر من هیچ دلیلی برای اینکه دختری در سن او خودش رو بکشه کافی نیست." دوست داشتم حرفم رو تایید کنه. مادرم دیگه. دوست داشتم خیالم راحت بشه که از نظر روشی خودکشی محکومه. گفت "حتما دلیلی داشته که برای خودش کافی بوده. شانن دختر احمقی نبود. باهوش بود. تیم لیدر یود. وقتی بازی میکردیم، برای بازی پِلَن* داشت. حرفهای بیخود نمیزد. فیوچر ایس* بود. به لیدرشیپ کمپ* رفته بود. حتما برای اینکارش هم دلیل داشت. من حق ندارم محکومش کنم. حتی اگر خودش رو کشت." بعد گفت " میدونی مامان،
دخترک عزیزم. تو هم میدونی که خیلی دوستت دارم؟ نه فقط بخاطر اینکه دخترمی، بخاطر آنچه که هستی. لذت می برم از نگاه کردن به دنیا، اونطور که تو نگاه میکنی. نگاهی بدون قضاوت و پیشداوری. نگاهی پاک و خالص. و آرزو میکنم، در آینده با این نگاه، کاری بکنی.
و هر بار به شانِن فکر میکنم باز جایی در سینه ام تیر میکشه، از غمِ مرگ داوطلبانه اش و رنجِ چرایی، که من رو دیر یا زود رها میکنه اما پدر و مادرش رو تا ابد شکنجه میده.
ایکاش بچه ها، بعضی چیزها رو هیچوقت نمی فهمیدند. ایکاش یا بچه ها کوچک می موندند یا دنیای بزرگتر ها هم به سادگی و شادی دنیای بچه ها بود.
.
.
Councillior camp *
Thursday, January 27, 2011
این دیگه کیه؟
پ ن: حالا برم شرکت، خودم میرم سراغ طرف و همین حرفها رو حضوری بهش می زنم. :)
Fair *
Thursday, January 20, 2011
مادری که نمی دانست
بالاخره میشینم کنارش تا کار سخت رو انجام بدم و خبر بد رو بهش بگم. می دونم که حس کرده چی می خوام بگم ولی نمی خواد بشنوه. بهش میگم "اگر می خواد برن کتابخونه، منهم باهاش میرم. اونها رو یک میز کارشون رو میکنند و منهم روی میز دیگه کارم رو." دلخور میشه. می پرسم "دوست نداری که منهم بیام؟" میگه "نه." میگم "میشه دلیلش رو بگی؟" میگه "آخه پدر و مادرِ هیچکس نمی آد. مثل اینکه فقط من سوپر ویژن* احتیاج دارم." بهش میگم "می دونم چه حسی داری. منهم اگر جای تو بودم همین حس رو داشتم. با بقیه فرق داشتن سخته." صبر میکنم تا بپرسه چرا اجازه نمیدیم. سکوت میکنه. نمی پرسه. خودم توضیح میدم "بنظر من و بابا هنوز زوده که شما تنهایی با دوستانت بیرون بری و برامون مهم نیست بقیه ی پدر و مادرها چه تصمیمی می گیرند. چون تو برامون مهم هستی و نه بچه های دیگه." ازش می پرسم "مگه شما اجازه دارین که بدون سوپر ویژن از مدرسه برین بیرون؟" میگه "نه. میگم "پس نظر ما خیلی هم عجیب و غریب نیست.
قبل از اینکه از اتاقش برم بیرون می پرسه "من کی میتونم تنها با دوستهام برم بیرون؟" فکر میکنم و فکر میکنم. می تونم بگم وقتی دبیرستانت تموم شد و دانشگاه رفتی؟ مثل خودم؟ نه نمیتونم. بنظر خودم هم احمقانه بنظر میاد. بگم سال بعد، دو سال بعد؟ بنظرم هنوز زوده. بعد از سکوتی طولانی میگم "نمیدونم." با تعجب نگاهم میکنه. دوباره میگم که "نمیدونم."
من مادری هستم که کتاب مادری را باید خودم بنویسم. نه کتابی که مادرم به دستم داد به دردم می خورد و نه کتابی که مادران اینجا در دست دارند را خوب میفهمم. چون کتاب مادری را باید زندگی کرده باشی نه اینکه بخوانی. کارِ من آسان نیست. این یکی را خوب می دانم.
Friday, December 10, 2010
روز خوب
- آرررره. روز خوبی داشتم.
- چه کارها کردین؟
- هیچ کاری.
- ؟
- برای همین روز خوبی داشتم دیگه.
Saturday, December 4, 2010
شناساییِ یک ایگوی کوچک
Chinese Checkers *
Egoنَفس **
Saturday, October 23, 2010
شب دوازدهم
.
روشی در اين نمايش، نقش اصليش، نقش يک کنتس جوانه. از مدتی قبل شايد همون وقت که تمرينهاشون رو تازه شروع کرده بودن، بدنبال لباسی بود که در خور اين شخصيت باشه. بالاخره يکروز لباسی رو که بلند و رسمی بود انتخاب کرد و گرفت. اما از هفته ی پيش ميگفت که بنظرش مناسب نمياد. با وجود اينکه لباس خيلی شيک و خوشرنگی بود و بهش هم خيلی مي آمد. باهاش يک خانم حسابی ميشد. روزی که در اتاق پرو فروشگاه پوشيدش، من با ديدنش در اين لباس، رفتم به آينده و به شکل يک دختر بزرگ ديدمش. مي گفت که اين لباس رنگش برای صحنه ای که او نقش اوليويا را بازی ميکنه، زياد از حد شاده. چون اوليويا در اون صحنه، در مرگ برادر و پدرش عزاداره. (توضيح بدم که بچه ها در صحنه های مختلف، نقشهای مختلف دارن. يعنی در هر صحنه يکی نقش اوليويا رو داره. به اين ترتيب، همه ی بچه ها فرصت تجربه های گوناگون رو دارن. کارگردانی چنين نمايشی بايد سخت باشه و من مثل هميشه معلمشون رو برای مديريت و فکرهای خوبش تحسين ميکنم) خلاصه هر چی ما کرديم که با همون لباس کارش رو انجام بده، نشد. من بهش گفتم که" لباس اونقدر مهم نيست. بيشتر مهمه که چقدر تو اون شخصيت رو درک کرده باشی و باهاش ارتباط برقرار کنی." می گفت :" معلممون گفته که من خيلی خوب اين نقش رو فهميدم" من گفتم " خوب همين کافيه" گفت "چون من خيلی خوب فهميدمش و مي تونم فکر کنم که خودم اوليويا هستم، مي دونم که هيچوقت در اون صحنه، اين لباس رو نمي پوشيدم. اگر من اوليويا را در صحنه ی آخر بازی ميکردم که خوشحاله، اين لباس رو حتما ميپوشيدم" جواب همچين محکم بود که دهن ما بسته شد. بالاخره هم ديروز رفتيم و لباس ديگری انتخاب کرد. می گفت " نميخوام لباس سياه باشه ولی زياد شاد هم نباشه." اين يکی رنگش قهوه ايه و روش گلهای سبز داره. اون موقعی که در گفتگو در مورد لباس بوديم و من تلاش مي کردم منصرفش کنم، بهش گفتم که "لباست رو ببر مستر تی** ببينه و بپرس نظرش چيه" گفت "نه. چون مستر تی ميگه هی نپرسين که نظرِ من چيه. فکر کنين ببينين نظر خودتون چيه. و اگر خواستين، نظر خودتون رو به من بگين، تا در موردش صحبت کنيم" !!! بعد خودش اضافه کرد که " به نظر من اين درسته. چون مستر تی که هميشه پيش ما نيست. پس ما بايد ياد بگيريم خودمون فکر کنيم"
گاهی به روشی حسوديم ميشه. يادمه که در دانشگاه هم استادهايی داشتيم که وقتی کسی راه حلی متفاوت از راه حل اونها ميداد، ميخواستن، سرِ طرف رو ازتنش جدا کنن.
اينطور نيست که اينجا همه ی معلم ها اينقدر دموکرات باشن. معلمهای بسته و خشک هم هستن. ولی اين يکی اينجوريه. و لازم نيست بگم که در سايه اين آزادی فکر با نظارت، چقدر اين بچه ها شکفته شدن.
.
*جهت اطلاعات عمومی، شب دوازدهم، دوازده شب بعد از تولد مسيح است و حداکثر تا اون زمان بايد تزيينات کريسمس رو برداشت. قديمها در اين شب دوباره جشن ميگرفتن .
** مستر تی اسم معلمشونه. با مخفف فامیل صداش میکنن.
Monday, September 20, 2010
خداحافظی با دندانهای شیری
Sunday, September 5, 2010
فشرده سازی آرزوها
بعد نوبت آرزوهای خودش شد. گفت: "آرزوی اولم اینه که که یک لپ تاپ مخصوص داشته باشم که همه ی فیلم ها و کتابها و موزیک هایی که دوست دارم روش باشه. آرزوی دومم یک تخت خوابه که وقتی گرممه، خنک بشه و هر وقت سردمه، گرم بشه. آرزوی سوم هم اینکه یک جی پی اس داشته باشم که هر چیزی رو گم کردم پیدا کنه."
Wednesday, July 21, 2010
کَل کَل
چند دقیقه بعد میگه "میدونی که سرما خوردگی از سرما درست نمیشه؟ از ویروس بوجود میاد. ویروس نداشته باشی، سرما نمی خوری."
میگم "درسته"
بلند میشه و دوباره تاپ تاپ پاهاش رو به زمین می کوبه و می ره روی همون مبل جلوی پنکه میشینه.
میگم "بد نیست بدونی که وقتی بدنت سرد بشه، اگر ویروس سرما خوردگی در بدنت باشه، فعال میشه. پس اگر ویروس داشته باشی و بدنت یخ کنه، فرصت بهش میدی که فعال بشه."
باز بلند میشه و با تاپ تاپ بر میگرده پیش من میشینه.
میگه:" فعلا اینجا میشینم تا فکر دیگه ای پیدا کنم."
.
Monday, March 8, 2010
سکوت به موقع
امروز صبح قبل از صبحانه رفتی حموم و کارهات کمی دیر شده بود. قرار بود با بابایی بری مدرسه و بابایی هم داشت دیرش میشد. برای سرعت دادن به کارها، همینطور که صبحانه ات رو می خوردی، موهات رو با سشوار خشک می کردم. دیدم دلم داره شور می زنه که دیر شده. به خودم یادآوری کردم که دلیلی برای هول زدن نیست. دیدم که داری بادقت گردوی پوست کنده را با چاقوی صبحانه، ریز ریز می بری و روی نونت می گذاری. دهنم داشت باز میشد که بگم یک تکه گردو رو که با کارد خورد نمیکنن، یا با دستت خورد کن و یا همونطوری بگذار روی نونت. درست به موقع دهنم رو بستم. چه دلیلی داره هر چی در مورد کارهای تو به فکرم می رسه، بگم. چه حقی دارم که نظرم رو وارد هر لحظه ی زندگیت بکنم. چه فرقی می کنه که تو گردو رو چطور خورد کنی و روی نونت بگذاری.
موهات رو خشک می کنم. نونت رو تا ته می خوری. می دونم اگر به موقع ساکت نشده بودم و خودم رو به لحظه های گردو خورد کردنت، تحمیل کرده بودم، کمتر بهت مزه می داد. فکر می کنم که چقدر دیگران خودشون رو به لحظه هایم تحمیل کردند و مزه اش را از دهانم بردند.
صبحانه تموم شد. خوشحالم که علاوه بر کره روی نونت گردو هم گذاشتی. با بابایی رفتی. دیر نشد. و من با رضایت برای این سکوت به موقع، در دفترچه ی مادریم، به خودم یک مثبت دادم.
Monday, March 1, 2010
خوابِ رنگ ها و مثلث ها
کمی بعد میگه یک خواب دیگه هم دیدم. مثل قبلیه. ایندفعه مثلث ها بودن. بعد کاغذ آورده و برای من روی کاغذ کشیده. مثلث های تو در تو. از یک راس خطی به وسط ضلع روبرو و از وسط ضلع روبرو به وسط روبروی بعدی و ..... میگه مثلث ها همینطور کوچک تر میشدند ولی من هر چی کوچک تر می شدند، باز می دیدمشون. تموم نمی شدند.
.
دخترک، چی توی اون کله ی کوچیک تو می گذره؟ چقدر دلم می خواست مثل یک کتاب بازش می کردم و می خوندمش. ولی می دونم که اون هزارتو، مال توست. مال خودِ خودِ تو.
Monday, February 8, 2010
همای سعادت
:))))
پ ن: سرفه ی روشی، درست بعد از اون شیرِ گرمی که در پست قبلی نوشته بودم، خیلی بهتر شد. خواستم بگم واقعا خاصیت درمانی داشت.ه
Friday, February 5, 2010
شیرِ گرم
میگه: میشه بستنی بخورم؟
نگاهش می کنم و میگم: بستنی برای سرفه ات بد نیست؟
خودش رو می زنه به اون راه و میگه: نه. چرا بَده؟ بستنی که چیزِ بدی نداره. شیره.ه
میگم: بَده، چون سرده. برای سرفه ات باید نوشیدنی گرم بخوری تا سینه ات گرم باشه.ه
میگه: خوب توی دهنم نگهش می دارم تا آب بشه و گرم بشه. میشه شیرِ گرم. بعد قورتش می دم. ه
...
میگم: فکر خوبیه. برو بخور.ه
پ ن: معلومه کی اینها رو گفته دیگه؟ روشی خانوم.ه
Wednesday, January 27, 2010
مثل خودش
Monday, January 4, 2010
کمی راحتی رو برای خودت نگه دار
حرفش برام جالب بود. گفتم " چه جوری؟ يک مثال بزن" گقت " مثلا اگر کار سختی رو که ميکنی، دوست داشته باشی، اونوقت راحت تر انجامش ميدی" و من در حاليکه شاخ درآورده بودم، حرفش رو تاييد کردم. در ادامه گفت " آدم هميشه بايد يک کم راحتی رو برای خودش نگه داره" ه
Thursday, November 19, 2009
پسرها
روشی: آره.ه
من: خوشمزه شد؟
روشی: نمی دونم. ه
من: چطور؟
نتیجه گیری بعهده ی خواننده است.ه
Tuesday, November 10, 2009
مشکلات زرافه ای
در مورد هر حیوانی، نکات جالبی بود که فکر منو مشغول کرد. آخه روشی هم جوری در موردشون حرف می زنه که فکر میکنی که خواهر و برادر تنی ات هستند. زرافه ازهمه برام جالب تر بود. وقتی به صفحه ی زرافه رسیدیم یکی از عکسها، چیزی شبیه عکس پایین بود.ه
البته کاملا از روبرو و دست و پاهای زرافه چنان قرینه بودند که موشی اول گفت این اختاپوسه. بعد کاشف به عمل آمد که این زرافه ی بیچاره است که می خواد آب بخوره. کلی خندیدیم به این مدل آب خوردن و سعی کردیم اداش رو در بیاریم که نمیشد و می افتادیم و باز خندیدیم. بعد رسیدیم به قسمت خواهر وبرادریمون با جناب زرافه و دلمون سوخت براش که مجبوره برای خوردن دو قلپ آب چنین معلقی بزنه. جالبه که در ادامه ی مذاکره در این مورد و بررسی روشهای دیگری که زرافه بتونه آب بخوره، متوجه شدیم که زرافه نمیتونه زانو هم بزنه، چون فکر کنین اگر زانو بزنه، باید گردنش رو کاملا خم کنه از وسط و براش ممکن نیست. حالا چرا زرافه محل زندگیش نزدیک آبشار نیست که راحت آب بخوره دیگه نمیدونم. احتمالا سبزیجات دم آبشار برای معده اش خوب نیست. ولی من مطمینم که اگر قرار باشه حیوون باشم، زرافه نمیشم. شیر نر بد نیست چون 20 ساعت از 24 ساعت رو ولو میشه و چرت می زنه. یادتون باشه که شیر ماده فایده نداره ها، چون هر روز باید بری دنبال شکار. آقا شیره فقط هر وقت کار خیلی جدی باشه، مثلا بوفالویی بخوان شکار کنن، یال و کوپال رو تکون می ده و وارد عمل میشه.هسکه ی گردن درازی، اما روی دیگری هم داره. یاد گرفتم که گردن بلند زرافه، علاوه بر اینکه باعث میشه برگهای درختهای بلند رو فقط خودش بخوره و براشون رقیبی نداشته باشه (اینو قبلا خودم می دونستم) یک فایده ی دیگه اش هم اینه که بعضی حیوانات شکارچی، مثل همون آقا شیره، برای شکار، گردن شکار رو میگیرن و میکشندش. حالا کی دست و دهنش به گردن زرافه میرسه؟ برای همین از شکارش منصرف می شن.ه
.
بالاخره هر دستاوردی، یک هزینه ای داره دیگه.ه