Showing posts with label روشی. Show all posts
Showing posts with label روشی. Show all posts

Thursday, June 28, 2012

عاشقانه ای برای تو

روشی، عزیزم، زمان چه زود میگذرد....‏

 بزرگ شدی، دیگر بچه نیستی. دوشیزه ای جوان وزیبایی. دیروز که به مراسم فارغ التحصیلی از دوران راهنمایی می رفتی، دختر جوان آرزوهایم را دیدم. دختری که حتما روزی خودم هم بودم ولی در آشفته بازاری که ما بزرگ میشدیم، به شکفتن ما ارجی نمی نهادند. ما باید شکفتنهایمان را پنهان می کردیم تا کسی نبیند. شکوفایی انداممان را، شکوفایی افکارمان را. تو اما در راه دیگری گام برمیداری و من خوشحالم که توانستیم برایت این مسیر را فراهم کنیم. ‏

با کفشهای پاشنه بلند و موهای آراسته و لباس برازنده ای که اندام زیبایت پوشانده بود، با سینه ی جلو و به آرامی گام برداشتی، بدون اینکه پایت بلغزد. (فکر میکردم که چون به کفش پاشنه بلند عادت نداری، وقتی جلوی بیش از پانصد نفر راه بروی، پایت بلغزد) با معلم و مدیرت دست دادی و دیپلمت را گرفتی. ‏

با همین قدم های آرام و محکم در دبیرستان پیش برو. نگرانِ لغزیدنت نیستم. تو هم نباش. اگر لغزیدی، تعادلت را باز پیدا میکنی.‏

فقط حضورِ در این لحظات و دیدنِ تو و بودنِ تو، چنان شیرین و لذت بخش بود که برای پاداش تمام تلاش های مادریم کافی ست. بارها در تشکر از هدیه ای که برای پدر و مادرم گرفته بودم، شنیدم "موفقیت تو بهترین هدیه برای ماست." حالا معنیش را می فهمم. من اما می گویم که بودن تو، خودش همان هدیه است، چه برسد به موفقیتت. که مطمینم خواهی بود. می دانی عزیزم، من دیگر از تو انتظاری ندارم که چیز خاصی یا کس خاصی بشوی که من بخواهم. من دارم نگاهم را به تو و زندگیت تغییر میدهم. من برای تو آینده ای تصویر نمیکنم. نمی خواهم که تو مایه افتخار من بشوی. تو تعهدی به مفتخر کردن من نداری. بار این تعهد پُشتم را همیشه خم کرد. نه چنین باری را بر شانه های نازنینت نمی گذارم. آرزویم این است که تو به خودت افتخار کنی و بدانی که ارزشمند و توانایی. تو تنها به هستیِ خودت متعهدی. همانطور که من هستم و باید باشم و نباید فراموشش کنم. وقتی مادر بشوی می فهمی که این کار سختیست و این اتصال من و پدرت به تو، اتصال عجیب و غریبیست که گاهی نمی توانیم خودمان را از تو تشخیص بدهیم. اما مثل هر کارِ سخت دیگری، نتیجه اش خوب است. رهایی می آورد و آزادی. میدانم راهی را که به تو تعلق دارد و هدفی را که برایش پا به روی کره خاکی گذاشتی را خواهی یافت و با توانایی هایی که داری، به هدفت میرسی. من جلوتر از تو نمیروم تا بدنبالم بیایی. در کنار تو خواهم بود و هر زمان که بخواهی، دست ها و چشم ها و قلبم را برایت در کاسه میگذارم. ‏

میدانم که در تو چیزی هست. در همه هست. در تو من آن گوهر را می بینیم. شاید چون مادرت هستم و تو را زاییده ام، شیر داده ام و هزاران بار بوییده ام، می توانم روشنایی گوهرِ وجودت را ببینم. می دانم در فضایی که در اختیار داری، خواهی توانست آنرا به هستی خودت و دیگران بتابانی. همانطور که با وجودت خانه و چشم ما را روشن کردی.‏

عزیزکم، من با تو و برای تو، خیلی رشد کردم و خواهم کرد. ممنونم که هستی. امیدوارم که دبیرستان برایت تجربه ای شیرین و پر از آموزه های مفید باشد و تو را قدرتمند و شادان، در مسیری که باید، بگذارد.‏

تا بی نهایت دوستت دارم. ‏

پریسا



Tuesday, January 10, 2012

در این عشق چو مُردید، بسی روح برگیرید *...‏

چند بار از استفراغ  و دل دردی که از شب گذشته گریبانت را گرفته بود، از خستگی و نخوابیدن و گرسنگی، در گریه شکسته بودی. گریه ات برایم عادی نبود چون مثل من زود اشک نیستی. به ندرت گریه می کنی. داشتم استفراغ های روی دستت را پاک می کردم که با کلافگی گفتی مامان زودتر. داشتم دستمال کثیف رو در سطل می انداختم که دیدم چشمت بسته شد. بغلت کردم و دیدم که عکس العملی نداری. دستت را بلند کردم ولی دستت افتاد. در اون لحظه من مُردم و از دیروز تا بحال هر بار که به یادش میارم، باز می میرم. و نمی دونم که چطور یک مُرده تونست مادر رو صدا کنه و تو رو به دست او بده و به فریاد و عکس العمل های مادر توجهی نکنه و به اورژانس زنگ بزنه و همونطور که تلفنی با اورژانس حرف میزنه با کمک مادر تو رو روی مبل بگذاره. مادر مرتب تکونت می داد و به صورتت می زد. شاید ده ثانیه شاید هم بیشتر طول کشید تا تو چشمت را باز کردی ولی منگ بودی. اورژانس آمد و ما رفتیم به بیمارستان و شب برگشتیم و تو بهتر شدی. دوباره خودت شدی. چقدر خوب شدنت، خوب است. مثل زندگی دوباره است. مثل آنکه خون تازه در رگِ های خانه مان انداخته باشند. به قول شادی، من هنوز چه خوشبختم که تو را دارم تا برایت بمیرم و برایت زنده شوم.  

* مولوی

Thursday, April 7, 2011

شفا

چند وقته که باز سردرد به سراغش اومده. مهمان صبحهاش هم هست که اصلِ روز رو خراب میکنه. صبح که بیدار شد، از مدلِ فشار دادنِ چشمهایش حدس زدم که سرش درد می کنه. خودش چیزی نگفت. بعد از مدتی آمد و صبحانه خورد. بنظر سر حال میومد. گفت موشی رو برسون و بعد بیا دنبالِ من. خوشحال بودم که حدسم اشتباه بوده.  وقتی که برگشتم و بطرف ماشین میامد، دیدم چشمهایش را باز همانطور بهم فشار می ده. فقط نگاهش می کردم. آمد نشست کنارم. آنقدر بزرگ شده که بتونه در صندلی جلو بشینه. باز نگاهش کردم و گفت "چی؟ " گفتم "سرت درد میکنه؟" با ناراحتی گفت "آره" گفتم "پس چرا هیچی نگفتی؟" گفت " خب اگه بگم باز سرم درد میکنه، تو ناراحت میشی. دیسَپوینتِد* میشی."  او باز گفت و من گفتم و...
و من پُرم از حس های بد. همان ناراحتی و ناامیدی که گفت ولی از خودم.  نمی تونم سردردِ دخترک رو باور کنم. نمی تونم ببینم سردرد گریبانش رو میگیره. بلد نیستم که حس های بدِ خودم را تفکیک کنم. فقط بدحال و مستاصل میشم وقتی سرش درد میکنه.  باید بشینم به انتظار آن قرصِ گردِ قرمز که برود پایین و تا کی سرش را آرام کند. بعد فکر میکنم که این سردرد را از من گرفته. همه جوره. هم ژنش را و هم تجربه اش را. دستم در تمام استرس هایی که داشته هم هست. از ناشیگری های مادری ام که بیشمارند بگیر تا مهاجرت و تمام سختی هایش که او صبور و بی شکایت با ما تجربه کرد.
همراه با این نوشته گریه کردم. سبک ترم انگار.
مادرها چوبِ جادویی میخوان. مادر ها باید شفا بدن. باید بگردم و پیدا کنم راهش را....
عنوان این پست را اول نوشتم "سر درد". حالا که نوشتم و تمام شد، کمی بهترم. کمی. از درد درآمدم و به درمان فکر میکنم. پس اسمش را گذشتم "شفا". این را بیشتر دوست دارم. هم آوایش را و هم حسی را که می دهد. شفا. اصلا کلماتی که با صدای "آ" تمام می شن، بگوش من خوش آهنگ هستند.
Disappointed *

Monday, January 31, 2011

گزارش یک فاجعه

هیچکس نمی دونه کجا و کی یک فاجعه، یک تراژدی در انتظارش نشسته. پشت این در، پس این کوچه یا فرسنگ ها دور. ایکاش که هرگز نباشه چنین فاجعه ای. یک هفته ای گذشته ازاین ماجرا. هنوز هم موقع حرف زدن ازش، صدام در گلو میشکنه. هنوز هم نوشتنش برام سخته و قلب و دستِ چپم تیر میکشه. ‏
دوشنبه ی پیش که دخترک به مدرسه رفته، متوجه شده که یکی از دوستهاش، نه دوست نزدیک ولی دوست مدرسه ای که همدیگر رو می شناختند و با هم در ورزش و ناهار حرف میزدند، مُرده. دختر نوجوانی که همیشه خندان و سرزنده بوده، در همه گروهی فعالیت می کرده، روز جمعه که مدرسه تعطیل بوده، در خونه ی تنها، خودش رو کشته. نمیدونیم چرا. نمیدونن یا نگفته اند. دستم نمی ره که زیاد راجع بهش بنویسم. یعنی اینقدر غم و دردش عظیمه که فقط میشه سکوت کرد و دعا برای پدر و مادری که مواجه با این مصیبت شدن. این غم در دلِ روشی هم جاری شد و تجربه ی پشت سر گذاشتن این رنج و این شوک، چیزی بود. ‏
همون دوشنبه، قبل از اینکه از سر کار به خونه برگردم از مدرسه ایمیل زدند. خبر مرگ یک پاراگراف بود و دو صفحه توضیح و راهنمایی که چطور بچه ها را برای عبور از این شرایط سخت کمک کنیم و کنید. در شرکت که ایمیل رو خواندم، اشکم سرازیر شد برای دخترکی، که به این زودی و با دستهای خودش، رخت سفر بسته. بدون اینکه بشناسمش. فقط همان پاراگراف اول رو بارها خوندم که خبر مرگ رو نوشته بود. نمی دونستم که وقتی به خونه برگردم، دخترکم مچاله شده روی صندلی نشسته، چشمهاش باد کرده و زیر چشمش از اشک سوخته. تمام روز رو در مدرسه گریه کرده بودند. مدرسه بسیج بود برای کمک به بچه هایی که از این اتفاق ناراحتند. کتابخانه تعطیل شده بود و یک گروه مشاور در کتابخانه مستقر بودند. از همان صبح که بچه ها به مدرسه می رسیدند. بچه هایی که شانِن را می شناختند و همه ی همکلاسیهایش، مستقیم به آن محل برده شده بودند. آنجا جایی بود برای گریه کردن و البته ساپورت تخصصی برای عزاداران. معلم هایی که ناراحت بودند هم به اونجا می رفتند. روشی تمام روز را کانسیلر کمپ* گذرونده بود. اینقدر که با یکی از دوستهاش، دستهای هم رو فشار داده بودن، پنجه ی دستش درد میکرد. گفت که آنقدر گریه کرده که دیگه اشکی برای ریختن نداره. جلوی کسی را برای گریه نگرفته بودند ولی کسانی که گریه می کردند و ناراحت بودند، همه در جایی جمع می شدند. خوب بود که عزاداری را جلوگیری نکرده بودند، احترام گذاشته بودند ولی توسعه نداده بودند. جزوه ی راهنمایی در مدرسه توزیع شده بود بین همه بچه ها و در کلاس ها مرور کرده بودند که چطور از دوستی که عزاداری میکند و ناراحت است، دلداری کنید. برای من این کنترل و آرام کردن موج غصه در مدرسه خیلی جالب بود. از شانن در برنامه صبح همان روز صحبت کرده بودند. همه معلم ها در موردش حرف زده بودند. یک دفتر یاد بود زیبا، برایش آماده کرده بودند و همه برایش نوشتند. کاملا مشخص بود که یادبود فردِ از دست رفته در حد کنترل شده بود. برایم دلگرم کننده بود که دیدم، انرژیِ پرسنل مدرسه در حمایت و محافظت از بچه های زنده است نه آنکه رفته و اینکار را خیلی خوب انجام دادند. به قول سیمین دانشور در سووشون " در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود" برای زنده ها باید بود، نه مرده ها. در این مدت بارها، مدتهای طولانی با روشی حرف زدم. البته بیشتر او گفت و من شنیدم. گاهی هم با هم گریه کردیم. گاهی حتی فقط من گریه کردم. در مورد خودکشی زیاد نگفتیم. او نمیخواست بگوید و برای منهم خیلی سخت بود. بیشتر از مرگ گفتیم. خودِ مرگ. دوست ندارم آنها را بنویسم. زود بود که دخترکم با چنین رنج بزرگ و بی پاسخی دست به گریبان شود. ولی از روندش تا بحال که راضیم. مثل قبل می گوید و می دود و می خندد و کار میکند و اگر چیزی او را به یادش بیاورد، کمی در خودش می رود ولی بدون کمک به جریان زندگی باز می گردد. می گوید وقتهایی در مدرسه فکر میکنم که صدایش را میشنوم و سرم را می چرخانم. بعد یادم می افتد که او مرده و خیلی ناراحت میشوم . می خواهم گریه کنم. ‏
دو شب پیش فرصتی بوجود آمد که دست روی موضوعِ خودکشی بگذارم. میخواستم بدانم در مورد خودکشی چه فکری میکند. داشت می گفت از دختری عصبانی شده که گفته من اصلا برای شانن ناراحت نشدم چون دیوانه بوده که خودش را کشته. روشی گفته بود تو حق نداری این حرف را بزنی چون او رو نمی شناسی و دلیلش رو نمی دونی. من پرسیدم "حالا بعد از این مدت چه فکری میکنی در مورد این کارِ شانن. بنظر تو کار درستی بوده؟" گفت "ترجیح می دم چیزی نگم، چون نمیدونم." گفتم "نمیدونی چرا خودکشی کرده ولی بدون توجه به دلیلش، بنظرت کار درستی کرده؟" باز گفت "نمی دونم." گفتم "بنظر من هیچ دلیلی برای اینکه دختری در سن او خودش رو بکشه کافی نیست." دوست داشتم حرفم رو تایید کنه. مادرم دیگه. دوست داشتم خیالم راحت بشه که از نظر روشی خودکشی محکومه. گفت "حتما دلیلی داشته که برای خودش کافی بوده. شانن دختر احمقی نبود. باهوش بود. تیم لیدر یود. وقتی بازی میکردیم، برای بازی پِلَن* داشت. حرفهای بیخود نمیزد. فیوچر ایس* بود. به لیدرشیپ کمپ* رفته بود. حتما برای اینکارش هم دلیل داشت. من حق ندارم محکومش کنم. حتی اگر خودش رو کشت." بعد گفت " میدونی مامان،‏
I trust her in life. So I trust her in death.
.
.
دخترک عزیزم. تو هم میدونی که خیلی دوستت دارم؟ نه فقط بخاطر اینکه دخترمی، بخاطر آنچه که هستی. لذت می برم از نگاه کردن به دنیا، اونطور که تو نگاه میکنی. نگاهی بدون قضاوت و پیشداوری. نگاهی پاک و خالص. و آرزو میکنم، در آینده با این نگاه، کاری بکنی.‏
.
و هر بار به شانِن فکر میکنم باز جایی در سینه ام تیر میکشه، از غمِ مرگ داوطلبانه اش و رنجِ چرایی، که من رو دیر یا زود رها میکنه اما پدر و مادرش رو تا ابد شکنجه میده. ‏
.
ایکاش بچه ها، بعضی چیزها رو هیچوقت نمی فهمیدند. ‏ ایکاش یا بچه ها کوچک می موندند یا دنیای بزرگتر ها هم به سادگی و شادی دنیای بچه ها بود.‏
.
.
Councillior camp *
Plan *
Future Ace *
Leadership Camp *
پ ن: گاهی که من از زیبایی های بچه هایم مینویسم، شما در کامنت ها مینویسید که چیزی از من در آنها هست. ولی راستش من همه را از خودشان می بینم. زیبایی که در آنها و همه ی بچه ها هست. شاید من فقط این شانس را دارم که بیننده ی خوبی برای این زیباییها باشم و چیزی از آن را در خودم بتابانم. خدا تک تک شان را برای ما و برای آینده حفظ کند. ‏

Thursday, January 27, 2011

این دیگه کیه؟

وقتی ایمیلی هایی می نویسیم که برامون خیلی مهمه، معمولا اگه بشه از روشی می خواهیم که برامون ادیتش کنه. دیروز رزومه ی یکی از دوستان رو برای یکی از مدیرهای شرکت فرستاده بودم. مدیر مربوطه، امروز جواب داده بود که میخوندنش و خبر میده. در ایمیلی، ازش تشکر کرده بودم و گفته بودم "وقتی رزومه رو بخونی می بینی که این فرد با سابقه ی کار و تجربه ای که داره در قسمتهای مختلفی از تیم می تونه مفید باشه." روشی گفت "کلا این قسمت رو حذف کن." میگم "چرا؟" میگه "اگه اینجور باشه که تو میگی، خودش که رزومه رو بخونه، می فهمه." میگم که "اگه نفهمید چی؟ من می خوام بهش القا کنم." میگه "نه. خودش باید بفهمه. تازه نظر تو فایده نداره چون بی طرف نیست. تو میخواهی این آدم رو بگیرن برای همین چیزهای خوب در موردش میگی. اصلا برای بقیه کسایی که رزومه دادن هم این فِیر* نیست. چون اونها فقط رزومه فرستادن و کسی براشون حرف نمیزنه." من در حالی که در دلم گفتم " بابا این دیگه کیه؟" و جوابی هم برای حرفش نداشتم، پرسیدم "پس بنظر تو چی بنویسم؟" میگه "فقط تشکر کن" منهم یک جمله نوشتم، ممنون از وقتی که می گذاری. همین. ‏
.
.
پ ن: حالا برم شرکت، خودم میرم سراغ طرف و همین حرفها رو حضوری بهش می زنم. ‏ :)‏

Fair *

Thursday, January 20, 2011

مادری که نمی دانست

روشی با سه تا از همکلاسیهاش می خوان روی پروژه شون کار کنند. دو تا دخترند و دوتا پسر. خونه ی هیچکدوم نمی تونن برن. هر جا یک اشکالی هست. مثلا خونه ما موشی نمیذاره که کارشون رو بکنن و میره توی دست و پاشون. اون یکی سگ داره و یکی دیگه شون به سگ حساسیت داره. خلاصه تصمیم گرفتند که از صبح تا عصر برن توی کتابخونه ی عمومی و اونجا کار کنند. همه راضی هستند. روشی زنگ زده از من می پرسه و من میگم بد نیست. حالا در خونه در موردش صحبت میکنیم. کتابخونه رفتنش خوبه ولی نمی خوام که تنها با چند تا همکلاسی همه ی روز رو بیرون باشه. تا حالا نرفته. خیلی زوده بنظرم. سه تای دیگه مشکلی با این موضوع ندارند. می دونم که روشی هم می خواد من بذارمش کتابخانه و عصر برم دنبالش. هر اشاره ای به اینکه منهم باهاشون برم، میکنم، روشی یک جوری از زیرش در میره. که تنها باشه با دوستهاش. مثل بقیه. پسرها رو اصلا نمی شناسم. روشی میگه نگران نباش من و هلن از پسشون بر میاییم. بعد به شوخی میگه دور گردنشون رو اندازه گرفتیم و دو تا قلاده براشون می خریم. ‏
فایده نداره. ‏نه. راحت نیستم. با بابایی حرف می زنیم و به این نتیجه می رسیم که من هم برم. می تونم برم و اونجا کار کنم. قبلا هم تابستون بارها روشی رو از صبح بردم کتابخونه. او کتاب می خوند و می چرخید. منهم کارم رو می کردم. ‏
بالاخره میشینم کنارش تا کار سخت رو انجام بدم و خبر بد رو بهش بگم. می دونم که حس کرده چی می خوام بگم ولی نمی خواد بشنوه. بهش میگم "اگر می خواد برن کتابخونه، منهم باهاش میرم. اونها رو یک میز کارشون رو میکنند و منهم روی میز دیگه کارم رو." دلخور میشه. می پرسم "دوست نداری که منهم بیام؟" میگه "نه." میگم "میشه دلیلش رو بگی؟" میگه "آخه پدر و مادرِ هیچکس نمی آد. مثل اینکه فقط من سوپر ویژن* احتیاج دارم." بهش میگم "می دونم چه حسی داری. منهم اگر جای تو بودم همین حس رو داشتم. با بقیه فرق داشتن سخته." صبر میکنم تا بپرسه چرا اجازه نمیدیم. سکوت میکنه. نمی پرسه. خودم توضیح میدم "بنظر من و بابا هنوز زوده که شما تنهایی با دوستانت بیرون بری و برامون مهم نیست بقیه ی پدر و مادرها چه تصمیمی می گیرند. چون تو برامون مهم هستی و نه بچه های دیگه." ازش می پرسم "مگه شما اجازه دارین که بدون سوپر ویژن از مدرسه برین بیرون؟" میگه "نه. میگم "پس نظر ما خیلی هم عجیب و غریب نیست. ‏‏
سکوت طولانی تر و میگم "حالا بنظرت من خیلی کسل کننده و پیرم؟" میخنده و میگه نه. بعد میگه که "میشه ما توی طبقه ی اول کار کنیم و تو توی طبقه دوم. بعد با سل فون** با هم حرف بزنیم." میگم "آره. حالا بریم ببینیم چی میشه.‏"‏
قبل از اینکه از اتاقش برم بیرون می پرسه "من کی میتونم تنها با دوستهام برم بیرون؟" فکر میکنم و فکر میکنم. می تونم بگم وقتی دبیرستانت تموم شد و دانشگاه رفتی؟ مثل خودم؟ نه نمیتونم. بنظر خودم هم احمقانه بنظر میاد. بگم سال بعد، دو سال بعد؟ بنظرم هنوز زوده. بعد از سکوتی طولانی میگم "نمیدونم." با تعجب نگاهم میکنه. دوباره میگم که "نمیدونم." ‏
.
من مادری هستم که کتاب مادری را باید خودم بنویسم. نه کتابی که مادرم به دستم داد به دردم می خورد و نه کتابی که مادران اینجا در دست دارند را خوب میفهمم. چون کتاب مادری را باید زندگی کرده باشی نه اینکه بخوانی. کارِ من آسان نیست. این یکی را خوب می دانم. ‏
supervision *
cell phone **

Friday, December 10, 2010

روز خوب

‏-‏ مدرسه چطور بود امروز؟ روز خوبی داشتی؟
‏- آرررره. روز خوبی داشتم. ‏
‏- چه کارها کردین؟
‏- هیچ کاری. ‏
‏- ؟
‏- برای همین روز خوبی داشتم دیگه. ‏

Saturday, December 4, 2010

شناساییِ یک ایگوی کوچک

با بابایی و بچه ها، چهار تایی چاینیز چِکِرز* بازی میکردیم. موشی هم بازی می کرد ولی یک کم بعد حوصله اش سر رفت و اینقدر وول می زد که هر دم ممکن بود که پاش بیاد وسط صفحه ی بازی. پیشنهاد کردم که با من هم تیم بشه. قبول کرد و وقتی نوبت ما بود، اون مهره رو جابجا میکرد. خیلی وقت بود که بازی نکرده بودیم و جزییات قوانینش یادمون رفته بود. برای همین با بابایی و روشی، سر درست و غلط بازی کردن کلنجار می رفتیم. بالاخره روشی بازی رو بُرد. بابایی گفت "این بازی قبول نبود، درست بازی نکردیم." روشی میگه "درست یا غلط، من خوشحالم که بُردم. چقدر ایگو*م به این بُردن احتیاج داشت." ‏
.
.
Chinese Checkers *
Egoنَفس **

Saturday, October 23, 2010

شب دوازدهم

خاطره ای از خانه تکانی وبلاگ قدیمی، مربوط به جون دوهزار و هشت، سه سال پیش:‏
.
.
شب دوازدهم* نام نمايشنامه ای از شکسپير است که مدتيه موضوع گفتگو در خونه ی ماست. چرا؟ چون فردا، در دوازدهم جون، کلاس روشی اينا قراره اين نمايش رو اجرا کنن. البته اونها تا حالا سه نمايش برای پدر و مادرها اجرا کرده اند که انصافا خوب بوده. اما اين يکی، شايد چون اسم شکسپير رو بدنبال داره، براشون خيلی بزرگ و مهمه. مدتيه که دارن روش کار ميکنن و هر چه نزديکتر شدن، هيجان و نگرانيها بيشتر شده. گفتم کمی از مکالمات دور و ور اين موضوع بنويسم که مثل هميشه برای من خيلی جالبه. ‏
.
روشی در اين نمايش، نقش اصليش، نقش يک کنتس جوانه. از مدتی قبل شايد همون وقت که تمرينهاشون رو تازه شروع کرده بودن، بدنبال لباسی بود که در خور اين شخصيت باشه. بالاخره يکروز لباسی رو که بلند و رسمی بود انتخاب کرد و گرفت. اما از هفته ی پيش ميگفت که بنظرش مناسب نمياد. با وجود اينکه لباس خيلی شيک و خوشرنگی بود و بهش هم خيلی مي آمد. باهاش يک خانم حسابی ميشد. روزی که در اتاق پرو فروشگاه پوشيدش، من با ديدنش در اين لباس، رفتم به آينده و به شکل يک دختر بزرگ ديدمش. مي گفت که اين لباس رنگش برای صحنه ای که او نقش اوليويا را بازی ميکنه، زياد از حد شاده. چون اوليويا در اون صحنه، در مرگ برادر و پدرش عزاداره. (توضيح بدم که بچه ها در صحنه های مختلف، نقشهای مختلف دارن. يعنی در هر صحنه يکی نقش اوليويا رو داره. به اين ترتيب، همه ی بچه ها فرصت تجربه های گوناگون رو دارن. کارگردانی چنين نمايشی بايد سخت باشه و من مثل هميشه معلمشون رو برای مديريت و فکرهای خوبش تحسين ميکنم) خلاصه هر چی ما کرديم که با همون لباس کارش رو انجام بده، نشد. من بهش گفتم که" لباس اونقدر مهم نيست. بيشتر مهمه که چقدر تو اون شخصيت رو درک کرده باشی و باهاش ارتباط برقرار کنی." می گفت :" معلممون گفته که من خيلی خوب اين نقش رو فهميدم" من گفتم " خوب همين کافيه" گفت "چون من خيلی خوب فهميدمش و مي تونم فکر کنم که خودم اوليويا هستم، مي دونم که هيچوقت در اون صحنه، اين لباس رو نمي پوشيدم. اگر من اوليويا را در صحنه ی آخر بازی ميکردم که خوشحاله، اين لباس رو حتما ميپوشيدم" جواب همچين محکم بود که دهن ما بسته شد. بالاخره هم ديروز رفتيم و لباس ديگری انتخاب کرد. می گفت " نميخوام لباس سياه باشه ولی زياد شاد هم نباشه." اين يکی رنگش قهوه ايه و روش گلهای سبز داره. اون موقعی که در گفتگو در مورد لباس بوديم و من تلاش مي کردم منصرفش کنم، بهش گفتم که "لباست رو ببر مستر تی** ببينه و بپرس نظرش چيه" گفت "نه. چون مستر تی ميگه هی نپرسين که نظرِ من چيه. فکر کنين ببينين نظر خودتون چيه. و اگر خواستين، نظر خودتون رو به من بگين، تا در موردش صحبت کنيم" !!! بعد خودش اضافه کرد که " به نظر من اين درسته. چون مستر تی که هميشه پيش ما نيست. پس ما بايد ياد بگيريم خودمون فکر کنيم" ‏

گاهی به روشی حسوديم ميشه. يادمه که در دانشگاه هم استادهايی داشتيم که وقتی کسی راه حلی متفاوت از راه حل اونها ميداد، ميخواستن، سرِ طرف رو ازتنش جدا کنن. ‏


اينطور نيست که اينجا همه ی معلم ها اينقدر دموکرات باشن. معلمهای بسته و خشک هم هستن. ولی اين يکی اينجوريه. و لازم نيست بگم که در سايه اين آزادی فکر با نظارت، چقدر اين بچه ها شکفته شدن. ‏
.

.
‏*جهت اطلاعات عمومی، شب دوازدهم، دوازده شب بعد از تولد مسيح است و حداکثر تا اون زمان بايد تزيينات کريسمس رو برداشت. قديمها در اين شب دوباره جشن ميگرفتن .‏
‏*‏‏* مستر تی اسم معلمشونه. با مخفف فامیل صداش میکنن.‏

Monday, September 20, 2010

خداحافظی با دندانهای شیری

آخرین دندون شیریت افتاد. چندین سال طول کشید. از اون روزهای اول که زبونت از جای خالی دندون جلویی در میاومد و لبخندت، خنده داربود. همه دندانهای قبلیت را دکتر کشید. جایگیری دندونهات طوری بود که دندون جدید، دندون شیری رو لق نمی کرد. (شاید هم دندانپزشکت حوصله نداشت صبر کنه) ولی دو تای آخری را خودت کَندی. من به فال نیک میگیرم این رو. اینکه آخریت اتصال هایت رو با دنیای کودکی، خودت کَندی، برایم نشانه ایست برای قدم های محکمی که در حرکت و رشد بر خواهی داشت. توت فِری* بارها، به بالشت سرک کشید. دندان شیری جدا شده را دید و به جایش، هدیه ای، سکه ای، کتابی، چیزی گذاشت. نگاه میکنم به مسیری که رفتی از اولین دندان کنده شده تا آخرین. در اولین ها، در انتظار یک فرشته بودی. به تدریج خودت به ته داستان رسیدی و گفتی توت فری همان مامان و بابا هستند. امروز دیگه در انتظار هدیه نیستی. امروز خودت حساب پولت را داری. کار کرده ای و برای کارِت پول گرفتی. هر چقدر که کم باشد. امروز هدفهایت مشخص ترند.‏
اتصالت با دنیای کودکی خیلی کم شده. نمیدانم چطور شد که خود بخود از کودکی جدا شدی. لازم نشد من به تو گوشزد کنم. در بحران بین کودکی و نوجوانی هم خوب ایستاده ای. داری آماده میشی که سوار بر اسب خودت بشی و بتازی. ‏
عزیزم، چقدر بزرگ شدی و نمیدونی که نگاه کردن به سر تا پای تو وشنیدن صدا و افکارِ بالیده ات چه شوری رو در من بوجود میاره. دوستت دارم عزیزکم و به وجودت افتخار میکنم.‏
.
.
Tooth Fairy *

Sunday, September 5, 2010

فشرده سازی آرزوها

در راه برگشت از سفرکی بودیم. برای پر کردن وقت، گفتیم که اگه الان فرشته ای میامد و فرصت برآورده شدن سه آرزو داشتیم، چه آرزوهایی می کردیم. قرار شد هر کس سه آرزویش را بگه. مامان جون گفت آرزوی اولش سلامتیست برای خودش و شوهر و بچه ها و عروس و نوه ها و مادرشون. آرزوی دوم اینکه پسر دوم کار خوب و همسر خوب پیدا کند. من گفتم "اینکه نشد. شما در آرزوی اول نُه آرزو کردین و در آرزوی دوم دو آرزو. نه. فرشته اینجوری قبول نمیکنه." روشی گفت "مامان حون ناراحت نباش. من الان درست میکنم آرزوهات رو." بعد گفت "آرزوی اول میتونه این باشه. دارویی که همه ی مریضی ها رو خوب کنه. اینجوری هر کس مریض شد از اون دارو بهش میدین و خوب میشه. آرزوی دوم هم میتونه یک کیک باشه که هر کس اونو بخوره، زندگیش همون جوری بشه که میخواد." ‏
بعد نوبت آرزوهای خودش شد. گفت: "آرزوی اولم اینه که که یک لپ تاپ مخصوص داشته باشم که همه ی فیلم ها و کتابها و موزیک هایی که دوست دارم روش باشه. آرزوی دومم یک تخت خوابه که وقتی گرممه، خنک بشه و هر وقت سردمه، گرم بشه. آرزوی سوم هم اینکه یک جی پی اس داشته باشم که هر چیزی رو گم کردم پیدا کنه." ‏
:)
آمین

Wednesday, July 21, 2010

کَل کَل

روشی رفته حموم و با موهای خیس اومده نشسته روی مبلی که درست جلوی پنکه است. با وجود اینکه می دونم خوشش نمیاد، میگم "جلوی پنکه بشینی، سرت سرما میخوره." جمله ام رو تکرار میکنم "ممکنه سرت سرما بخوره" باز طاقت نمیارم و میگم " احتمال زیاد سرما میخوره." گوشه ی لبهاش و دماغش رو می بره بالا، می فهمم که اشکالات درست شده. میگم "البته خودت می دونی" با دلخوری، بلند میشه. پاهاش رو تاپ تاپ می کوبه روی زمین و میاد کنار من روی مبل می شینه. به نشانی دلخوری، سرش رو رو به اون طرف نگه میداره که یعنی من با تو کاری ندارم. ‏
چند دقیقه بعد میگه "میدونی که سرما خوردگی از سرما درست نمیشه؟ از ویروس بوجود میاد. ویروس نداشته باشی، سرما نمی خوری." ‏
میگم "درسته" ‏
بلند میشه و دوباره تاپ تاپ پاهاش رو به زمین می کوبه و می ره روی همون مبل جلوی پنکه میشینه. ‏
میگم "بد نیست بدونی که وقتی بدنت سرد بشه، اگر ویروس سرما خوردگی در بدنت باشه، فعال میشه. پس اگر ویروس داشته باشی و بدنت یخ کنه، فرصت بهش میدی که فعال بشه." ‏
باز بلند میشه و با تاپ تاپ بر میگرده پیش من میشینه. ‏
میگه:" فعلا اینجا میشینم تا فکر دیگه ای پیدا کنم." ‏
.
حالا ما در طول روز چند تا از این کَل کَل ها داشته باشیم خوبه؟ فکر میکنم که کَل کَل کردن بخشی از هستی نوجوانهاست. برای خانواده هایی که بچه ی نوجوان دارن، نبوغ و خلاقیت و مهارت و دانش بشری و صبر و حوصله آرزو می کنم تا از کَل کَل ها سربلند بیرون بیان.‏

Monday, March 8, 2010

سکوت به موقع

امروز صبح قبل از صبحانه رفتی حموم و کارهات کمی دیر شده بود. قرار بود با بابایی بری مدرسه و بابایی هم داشت دیرش میشد. برای سرعت دادن به کارها، همینطور که صبحانه ات رو می خوردی، موهات رو با سشوار خشک می کردم. دیدم دلم داره شور می زنه که دیر شده. به خودم یادآوری کردم که دلیلی برای هول زدن نیست. دیدم که داری بادقت گردوی پوست کنده را با چاقوی صبحانه، ریز ریز می بری و روی نونت می گذاری. دهنم داشت باز میشد که بگم یک تکه گردو رو که با کارد خورد نمیکنن، یا با دستت خورد کن و یا همونطوری بگذار روی نونت. درست به موقع دهنم رو بستم. چه دلیلی داره هر چی در مورد کارهای تو به فکرم می رسه، بگم. چه حقی دارم که نظرم رو وارد هر لحظه ی زندگیت بکنم. چه فرقی می کنه که تو گردو رو چطور خورد کنی و روی نونت بگذاری. ‏


موهات رو خشک می کنم. نونت رو تا ته می خوری. می دونم اگر به موقع ساکت نشده بودم و خودم رو به لحظه های گردو خورد کردنت، تحمیل کرده بودم، کمتر بهت مزه می داد. فکر می کنم که چقدر دیگران خودشون رو به لحظه هایم تحمیل کردند و مزه اش را از دهانم بردند.‏

‏صبحانه تموم شد. خوشحالم که علاوه بر کره روی نونت گردو هم گذاشتی. با بابایی رفتی. دیر نشد. و من با رضایت برای این سکوت به موقع، در دفترچه ی مادریم، به خودم یک مثبت دادم.‏

Monday, March 1, 2010

خوابِ رنگ ها و مثلث ها

روشی میگه دیشب خواب عجیبی دیدم. توی خوابم غیر از رنگ، چیزی نبود. می پرسم چه رنگهایی. میگه همه ی رنگ ها. می پرسم کدوم هاش یادته؟ میگه قرمز، بنفش، زردِ طلایی، سبز، سیاه. میگم تو کجا بودی؟ میگه نمیدونم. من فقط می دیدم.‏
کمی بعد میگه یک خواب دیگه هم دیدم. مثل قبلیه. ایندفعه مثلث ها بودن. بعد کاغذ آورده و برای من روی کاغذ کشیده. مثلث های تو در تو. از یک راس خطی به وسط ضلع روبرو و از وسط ضلع روبرو به وسط روبروی بعدی و ..... میگه مثلث ها همینطور کوچک تر میشدند ولی من هر چی کوچک تر می شدند، باز می دیدمشون. تموم نمی شدند.‏
.
دخترک، چی توی اون کله ی کوچیک تو می گذره؟ چقدر دلم می خواست مثل یک کتاب بازش می کردم و می خوندمش. ولی می دونم که اون هزارتو، مال توست. مال خودِ خودِ تو. ‏

Monday, February 8, 2010

همای سعادت

سر میز صبحانه، صحبت کشید به پرنده های افسانه ای ایرانی و مشابه شون در داستان های غیر ایرانی مثل هری پاتر. ققنوس و سیمرغ و هما و ...روشی از همای سعادت پرسید و اینکه چه شکلیه و همای سعادت روی شونه های یکی نشسته یعنی چه. من گفتم که "همای سعادت یعنی شانس. ببین. روی شونه های بابایی رو نگاه کن، از وقتی با من آشنا شد، همای سعادت اونجا نشسته و دیگه بلند نشده." بابایی میگه "آره. مامانت راست میگه. همای سعادت خیلی ساله روی شونه های من نشسته . اشکالش اینه که، حوصله اش سر می ره، هی از روی شونه ام می پره روی کله ام، یه دونه از موهای سرم رو میکَنه و دوباره میشینه روی شونه ام. فکر کنم تا مو روی سرم باشه هم بلند نمیشه."ه
:))))
.
.
پ ن: سرفه ی روشی، درست بعد از اون شیرِ گرمی که در پست قبلی نوشته بودم، خیلی بهتر شد. خواستم بگم واقعا خاصیت درمانی داشت.ه

Friday, February 5, 2010

شیرِ گرم

چند روزه که سرفه می کنه. از راه رسیده. ه
میگه: میشه بستنی بخورم؟
نگاهش می کنم و میگم: بستنی برای سرفه ات بد نیست؟
خودش رو می زنه به اون راه و میگه: نه. چرا بَده؟ بستنی که چیزِ بدی نداره. شیره.ه
میگم: بَده، چون سرده. برای سرفه ات باید نوشیدنی گرم بخوری تا سینه ات گرم باشه.ه
میگه: خوب توی دهنم نگهش می دارم تا آب بشه و گرم بشه. میشه شیرِ گرم. بعد قورتش می دم. ه
...
میگم: فکر خوبیه. برو بخور.ه

پ ن: معلومه کی اینها رو گفته دیگه؟ روشی خانوم.ه

Wednesday, January 27, 2010

مثل خودش

با روشی در مورد یکی از همکلاسی هاش حرف می زدیم که اخیرا در یک پروژه با هم کار می کردند و در ارتباط بودند. من خیلی منتظر بودم تا این ارتباط ایجاد بشه چون برای اولین بار بعد از چندین سال، روشی یک همکلاسی ایرانی داره. جالبه که این موضوع براشون مهم نیست. یعنی ایرانی بودن یک آدم دلیلی نیست که بطرفش برن. برای همین دورادور با هم ارتباط داشتند تا این پروژه ی اخیر که ارتباطشون نزدیک شد و حالا می بینم که روشی در موردش صحبت می کنه و با هم تلفنی حرف می زنند. از روشی پرسیدم که "با تو می خونه؟ یعنی مثلِ هم هستین؟" گفت "نه. نیستیم." گفتم "چطور دختریه بنظرت؟" کمی فکر کرد و بعد با حالتی که انگار بخواد جوابِ پخته ای به این سوال بده گفت "می دونی دقیقا مثل کیه؟" من گفتم نه و مشتاقانه منتظرِ جواب شدم. البته با چند پیش جواب که ذهن خودم داشتم ولی نگفته بودم. گفت " مثلِ خودش"ه

Monday, January 4, 2010

کمی راحتی رو برای خودت نگه دار

با روشی خانوم از آپریل 2008
روشی رو برای کلاس فارسیش می بردم و خیلی گرسنه اش بود. رفتيم که خوراکی بگيريم تا قبل از کلاس بخوره. مغازه شلوغ بود و طول کشيد. روشی شروع کرد به خوردن ولی دير شده بود. با هول و عجله داشت غذاش رو می خورد. زنگ زدم به معلمش. گفتم اينجوری شده و ما يکربع دير مياييم. بعد به روشی گفتم " حالا با خيال راحت بخور." گفت "مامان، راحتی خيلی خوبه. آدم بايد هميشه راحت باشه" گفتم "آره، راحتی خيلی خوبه. ولی آدم هميشه نميتونه راحت باشه. بعضی وقتها هم بايد سختی کشيد" گفت " کارِ سخت رو هم بايد با راحتی انجام داد" ه
حرفش برام جالب بود. گفتم " چه جوری؟ يک مثال بزن" گقت " مثلا اگر کار سختی رو که ميکنی، دوست داشته باشی، اونوقت راحت تر انجامش ميدی" و من در حاليکه شاخ درآورده بودم، حرفش رو تاييد کردم. در ادامه گفت " آدم هميشه بايد يک کم راحتی رو برای خودش نگه داره" ه

Thursday, November 19, 2009

پسرها

روشی اومده خونه، سرحال نیست. ه
من: چی شده؟
روشی: درس خانواده داشتیم. اولین جلسه ی آشپزی بود. قرار بود همه ی کلاس با هم سس سبزیجات* درست کنیم. ه
من: خوب چی شد، درست کردین؟
روشی: آره.ه
من: خوشمزه شد؟
روشی: نمی دونم. ه
من: چطور؟
روشی: پسرها در درست کردنش اصلا شرکت نکردند. فقط با هم حرف زدن. گاهی هم اومدن و ناخنک زدن. وقتی تموم شد، همش رو خوردن . در تمیز و جمع کردن وسایل هم هیچ کمک نکردند. بعد زنگ خورد و همه شون رفتند. ه
.
.
.
نتیجه گیری بعهده ی خواننده است.ه
.
.
Vegetable Dip *
بعدا نوشت: در جلسه ی بعدی کلاس که جمعه بوده، پسرها بیشتر از قبل همکاری کرده بودند. هنوز هم نتیجه گیری بعهده ی خواننده است.ه

Tuesday, November 10, 2009

مشکلات زرافه ای

دوشب پیش موقع خواب برای موشی کتابی در مورد حیوانات وحشی می خوندم. روشی هم در تختش دراز کشیده بود و کتاب می خواند. در هر صفحه چند تا عکس از یک حیوان داشت و توضیحاتی در موردش. خوب برای یک بچه ی سه ساله روخوانی این کتاب جالب نیست به همین دلیل، در باره ی هر حیوان و هر عکس،خودم کمی داستان درست می کردم. روشی هم علاقمند شد و به گروه ما پیوست. اولین موضوع مورد بحث، وحشی بودن حیوانهایی مثل گورخر و میمون و کانگورو و اینها بود. موشی می گفت اینها که وحشی نیستند چون هیچ کار بدی نمیکنند. پرسیدم کار بد یعنی چی. گفت یعنی اینکه مارو بخورن. روشی گفت این آدمهای از خود راضی هستند که به هر حیوانی که باهاشون زندگی نکنه میگن وحشی. (بگذریم که بنظر من، هیچ حیوان وحشی نمیتونه مثل آدمیزادِ وحشی، وحشی بشه) پس به این نتیجه رسیدیم که حیوانات فوق الذکر، وحشیِ غیر خطرناک هستند و شیر و ببر و پلنگ و خرس و اینها، وحشی خطرناک. روشی هم ما را تصحیح کرد که خطرناک برای آدمها. وگرنه برای طبیعت، آدمها از همه خطرناک تر هستند.ه
.
در مورد هر حیوانی، نکات جالبی بود که فکر منو مشغول کرد. آخه روشی هم جوری در موردشون حرف می زنه که فکر میکنی که خواهر و برادر تنی ات هستند. زرافه ازهمه برام جالب تر بود. وقتی به صفحه ی زرافه رسیدیم یکی از عکسها، چیزی شبیه عکس پایین بود.ه

البته کاملا از روبرو و دست و پاهای زرافه چنان قرینه بودند که موشی اول گفت این اختاپوسه. بعد کاشف به عمل آمد که این زرافه ی بیچاره است که می خواد آب بخوره. کلی خندیدیم به این مدل آب خوردن و سعی کردیم اداش رو در بیاریم که نمیشد و می افتادیم و باز خندیدیم. بعد رسیدیم به قسمت خواهر وبرادریمون با جناب زرافه و دلمون سوخت براش که مجبوره برای خوردن دو قلپ آب چنین معلقی بزنه. جالبه که در ادامه ی مذاکره در این مورد و بررسی روشهای دیگری که زرافه بتونه آب بخوره، متوجه شدیم که زرافه نمیتونه زانو هم بزنه، چون فکر کنین اگر زانو بزنه، باید گردنش رو کاملا خم کنه از وسط و براش ممکن نیست. حالا چرا زرافه محل زندگیش نزدیک آبشار نیست که راحت آب بخوره دیگه نمیدونم. احتمالا سبزیجات دم آبشار برای معده اش خوب نیست. ولی من مطمینم که اگر قرار باشه حیوون باشم، زرافه نمیشم. شیر نر بد نیست چون 20 ساعت از 24 ساعت رو ولو میشه و چرت می زنه. یادتون باشه که شیر ماده فایده نداره ها، چون هر روز باید بری دنبال شکار. آقا شیره فقط هر وقت کار خیلی جدی باشه، مثلا بوفالویی بخوان شکار کنن، یال و کوپال رو تکون می ده و وارد عمل میشه.ه
سکه ی گردن درازی، اما روی دیگری هم داره. یاد گرفتم که گردن بلند زرافه، علاوه بر اینکه باعث میشه برگهای درختهای بلند رو فقط خودش بخوره و براشون رقیبی نداشته باشه (اینو قبلا خودم می دونستم) یک فایده ی دیگه اش هم اینه که بعضی حیوانات شکارچی، مثل همون آقا شیره، برای شکار، گردن شکار رو میگیرن و میکشندش. حالا کی دست و دهنش به گردن زرافه میرسه؟ برای همین از شکارش منصرف می شن.ه
.
بالاخره هر دستاوردی، یک هزینه ای داره دیگه.ه