Tuesday, January 10, 2012

در این عشق چو مُردید، بسی روح برگیرید *...‏

چند بار از استفراغ  و دل دردی که از شب گذشته گریبانت را گرفته بود، از خستگی و نخوابیدن و گرسنگی، در گریه شکسته بودی. گریه ات برایم عادی نبود چون مثل من زود اشک نیستی. به ندرت گریه می کنی. داشتم استفراغ های روی دستت را پاک می کردم که با کلافگی گفتی مامان زودتر. داشتم دستمال کثیف رو در سطل می انداختم که دیدم چشمت بسته شد. بغلت کردم و دیدم که عکس العملی نداری. دستت را بلند کردم ولی دستت افتاد. در اون لحظه من مُردم و از دیروز تا بحال هر بار که به یادش میارم، باز می میرم. و نمی دونم که چطور یک مُرده تونست مادر رو صدا کنه و تو رو به دست او بده و به فریاد و عکس العمل های مادر توجهی نکنه و به اورژانس زنگ بزنه و همونطور که تلفنی با اورژانس حرف میزنه با کمک مادر تو رو روی مبل بگذاره. مادر مرتب تکونت می داد و به صورتت می زد. شاید ده ثانیه شاید هم بیشتر طول کشید تا تو چشمت را باز کردی ولی منگ بودی. اورژانس آمد و ما رفتیم به بیمارستان و شب برگشتیم و تو بهتر شدی. دوباره خودت شدی. چقدر خوب شدنت، خوب است. مثل زندگی دوباره است. مثل آنکه خون تازه در رگِ های خانه مان انداخته باشند. به قول شادی، من هنوز چه خوشبختم که تو را دارم تا برایت بمیرم و برایت زنده شوم.  

* مولوی

6 comments:

  1. عزیزم،
    خوشحالم که همه چیز به خیر گذشت،
    چقدر لحظه هایی که آدم از کسالت در میاد لحظه ها خوبی هستن. واقعا همینطوره که میگی، انگار که خون تازه در رگهای خونه انداخته باشن. امیدوارم هیچ خونه ای رنگ کسالت و بیماری به خودش نگیره و اگه هم میگیره خیلی زود دوباره شادی و سلامتی به خونه برگرده

    ReplyDelete
  2. عزیز دلم کدومشون حالش بد بوده؟من که خوندم مردم و زنده شدم وای به حال تو امیدوارم که هرگز برات این اتفاق تکرار نشه

    دردانه

    ReplyDelete
  3. چقدر ترسیدم. خدا رو شکر که تونستی خودتو کنترل کنی و به اورژانس زنگ بزنی. امیدوارم الان حالش خوب شده باشه
    جزو عجایب است که من هم تونستم برای شما کامنت بنویسم.

    ReplyDelete
  4. روشی بود دردانه جان!‏
    ممنونم از همگی
    :)

    ReplyDelete
  5. یک دسته گل بنفشهJanuary 13, 2012 at 10:42 PM

    خوب می فهممت پریسا جان....لحظه بدیه.بد..متنفرم ازشون.از این لحظه ها که تا ابد یادش می مونه.من فریا رو که می دیدم اشک می رختم و می گفتم مادر تو شاید یادت بره چی شده اما من تاعمر دارم یادم نمیره.چقدر مادر بودن درد داره.

    ReplyDelete
  6. خدا رو شکر که فریا هم حالش بهتره. امیدوارم بلا از همه ی بچه ها دور باشه .‏

    ReplyDelete