Showing posts with label طبيعت. Show all posts
Showing posts with label طبيعت. Show all posts

Tuesday, November 10, 2009

مشکلات زرافه ای

دوشب پیش موقع خواب برای موشی کتابی در مورد حیوانات وحشی می خوندم. روشی هم در تختش دراز کشیده بود و کتاب می خواند. در هر صفحه چند تا عکس از یک حیوان داشت و توضیحاتی در موردش. خوب برای یک بچه ی سه ساله روخوانی این کتاب جالب نیست به همین دلیل، در باره ی هر حیوان و هر عکس،خودم کمی داستان درست می کردم. روشی هم علاقمند شد و به گروه ما پیوست. اولین موضوع مورد بحث، وحشی بودن حیوانهایی مثل گورخر و میمون و کانگورو و اینها بود. موشی می گفت اینها که وحشی نیستند چون هیچ کار بدی نمیکنند. پرسیدم کار بد یعنی چی. گفت یعنی اینکه مارو بخورن. روشی گفت این آدمهای از خود راضی هستند که به هر حیوانی که باهاشون زندگی نکنه میگن وحشی. (بگذریم که بنظر من، هیچ حیوان وحشی نمیتونه مثل آدمیزادِ وحشی، وحشی بشه) پس به این نتیجه رسیدیم که حیوانات فوق الذکر، وحشیِ غیر خطرناک هستند و شیر و ببر و پلنگ و خرس و اینها، وحشی خطرناک. روشی هم ما را تصحیح کرد که خطرناک برای آدمها. وگرنه برای طبیعت، آدمها از همه خطرناک تر هستند.ه
.
در مورد هر حیوانی، نکات جالبی بود که فکر منو مشغول کرد. آخه روشی هم جوری در موردشون حرف می زنه که فکر میکنی که خواهر و برادر تنی ات هستند. زرافه ازهمه برام جالب تر بود. وقتی به صفحه ی زرافه رسیدیم یکی از عکسها، چیزی شبیه عکس پایین بود.ه

البته کاملا از روبرو و دست و پاهای زرافه چنان قرینه بودند که موشی اول گفت این اختاپوسه. بعد کاشف به عمل آمد که این زرافه ی بیچاره است که می خواد آب بخوره. کلی خندیدیم به این مدل آب خوردن و سعی کردیم اداش رو در بیاریم که نمیشد و می افتادیم و باز خندیدیم. بعد رسیدیم به قسمت خواهر وبرادریمون با جناب زرافه و دلمون سوخت براش که مجبوره برای خوردن دو قلپ آب چنین معلقی بزنه. جالبه که در ادامه ی مذاکره در این مورد و بررسی روشهای دیگری که زرافه بتونه آب بخوره، متوجه شدیم که زرافه نمیتونه زانو هم بزنه، چون فکر کنین اگر زانو بزنه، باید گردنش رو کاملا خم کنه از وسط و براش ممکن نیست. حالا چرا زرافه محل زندگیش نزدیک آبشار نیست که راحت آب بخوره دیگه نمیدونم. احتمالا سبزیجات دم آبشار برای معده اش خوب نیست. ولی من مطمینم که اگر قرار باشه حیوون باشم، زرافه نمیشم. شیر نر بد نیست چون 20 ساعت از 24 ساعت رو ولو میشه و چرت می زنه. یادتون باشه که شیر ماده فایده نداره ها، چون هر روز باید بری دنبال شکار. آقا شیره فقط هر وقت کار خیلی جدی باشه، مثلا بوفالویی بخوان شکار کنن، یال و کوپال رو تکون می ده و وارد عمل میشه.ه
سکه ی گردن درازی، اما روی دیگری هم داره. یاد گرفتم که گردن بلند زرافه، علاوه بر اینکه باعث میشه برگهای درختهای بلند رو فقط خودش بخوره و براشون رقیبی نداشته باشه (اینو قبلا خودم می دونستم) یک فایده ی دیگه اش هم اینه که بعضی حیوانات شکارچی، مثل همون آقا شیره، برای شکار، گردن شکار رو میگیرن و میکشندش. حالا کی دست و دهنش به گردن زرافه میرسه؟ برای همین از شکارش منصرف می شن.ه
.
بالاخره هر دستاوردی، یک هزینه ای داره دیگه.ه

Wednesday, October 14, 2009

صدای بی صدایی

حس خوبیه، بودن در کنار این گلایل های تازه باز شده. درست جلوم، روبروی لپ تاپ ایستاده اند، رشید و زیبا. کاملا حضور و زنده بودنشون رو حس می کنم. شنبه که خریدیمشون، فقط شاخه هایی سبز بودند با غنچه هایی همه بسته، که از سرشون لکه ی قرمزی دیده می شد. امروز که همه شون از غنچه بیرون اومده اند، انگار دارن صدام می کنند و باهام حرف می زنند. وقتی تنها هستم و خونه ساکته، صداشون می آد. من نمیدونم چی میگن، ولی میدونم که ساکت نیستن. دلم می خواد براشون اسم بگذارم و به اسم صداشون کنم. نه برای هر شاخه، برای هر گل حتی. بنظرم نمیشه فقط بهشون گفت گلایول. مثل اینه که یک منو صدا کنه، "آهای آدم!"ه

اینهم هم نشین های قشنگِ من

Monday, October 5, 2009

نقشِ پاییز

سبز، زرد، نارنجی، قرمز. دیروز یک سفر طولانی رفتیم و چشممون رو مهمون نقاشی های بی نظیر پاییز کردیم. دویست و پنجاه کیلومتر رفتیم تا يک جاده ی چهل کیلومتری رو که دو طرفش تابلوی پیوسته پاییز رو به نمایش گذاشته بودند ببینیم. در یکطرف مسیر و به فاصله، این پرده ی رنگی برداشته میشد و چشمممون باز می شد به دریاچه ای آرام و زیبا که انعکاس رنگهای درختان در سوی دیگر، زیباترش کرده بود. مثل اینکه دری بسوی بهشت باز شده بود. در پایان راه، از بالای سکویی به منظره ی وسیعی از تپه های پوشیده از درخت و رنگارنگ نگاه کردیم و هرچه نگاه می کردیم، خسته نمی شدیم. ه
وقتی برمی گشتیم حس میکردم که متصاعد شدم، سبک شدم. اصلا هیچ شده بودم. وقتی که در برابر یک عظمت هیچ می شوی و ذره. اون هیچ شدن چه لذتی داره. شاید آن هیچ یا قطره، به آن عظمت می پیونده. شاید اون قطره، دریایی را که اوهم جزیی از آنست، حس میکنه. این منی که برمی گشت، همان نبود که می رفت. دنیایی دیگر را دیده بودم. دنیایی خدا ساخته و طبیعت زیسته. دنیایی زیبا. زیبا. زیبا....ه
.
.
پ ن : اگر در کانادا هستین، در هفته های اول اکتبر، پارک آلگون کویین* را ببینید. دوستی داشتیم که می گفت جاده ی خلخال دست همه ی منظره های پاییزی کانادا را از پشت می بندد. من جاده ی خلخال را ندیده ام ولی اگر در ایران هستید، اون جاده رو از دست ندین. در نقش جهان هم میتونین ازنگاه دوربینِ بابایی، بعضی از مناظر رو ببینید. چند تا از عکسهاش رو اینجا گذاشتم .ه

Algonquin Park *

Wednesday, September 23, 2009

پیشرویِ پاییز


برگی در میانه ی سفر پاییزی

Wednesday, September 16, 2009

یک پُست دو تکه

پاییز داره از راه می رسه و یواش یواش رنگ کردن طبیعت رو آغاز کرده. با سنجاب ها که در تلاش برای جمع کردن دانه هستند. روزهایی که خنک شروع میشه، تا ظهر و بعد از ظهر گرم میشه و عصر و شب دوباره خنک. کش و قوس و نرمشی برای رسیدن به سرما.ه
هر وقت به پاییز فکر میکنم، بی اختیار این ترانه ی عارف رو به یاد می آرم و روزهایی که روشی سه ساله رو در کالسکه می گذاشتم و در خیابانهای تنهاییِ پاییزیِ اینجا می رفتیم و این ترانه رو برای او و برای خودم می خوندم.ه
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
توی فرشی از برگ مهمون ما نشسته
پنجره رو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هرکدوم یه رنگه
پاییز لالایی میگه به گوش درختا
عزیزکان بخوابین به امید فردا
.
.
.
آقای امیدوار پرسیده بود از کارهایی که بهمون شور و شوق می ده. راستش خیلی وقتها من این شور و شوق رو دارم بدون انجام دادن کار خاصی. البته معمولا چیزی باعثش میشه. چیزی که هر چیزی می تونه باشه. اما وقتی پست مربوط به این سوال رو خوندم، فکر کردم به کار خاصی که این حس رو بهم بده. نتیجه ای نگرفتم. بعد مطلب این پست به ذهنم رسید و اونو نوشتم. بعد باز به ترانه ی بالا و حالیکه در زمان خوندنش دارم و داشته ام، فکر کردم و در یک آن، این دوتا بهم رسیدند و چیزی رو فهمیدم. من از اینکه دو موضوع در ذهنم بهم مربوط می شن و به یک نتیجه می رسند، لذت می برم. دیدم که من از خوندن، از تبدیل حرف و اندیشه به صدا هم خوشم می آد. از نوشتن هم خوشم می آد، از اون زمانی که فکر با کلمات روان می شه. من از غرق شدن در فکر، از وقتی که دو خط فکر بهم می رسند، از وقتی که کلمه با شیوایی فکر رو بیان میکنه و وقتی که صدا به کلمه زندگی می ده، لذت می برم و درش جاری می شم. ه
.

من از کشفی که کردم، خوشحالم و باز یاد شعر سهراب می افتم که
در دل من چیزیست
مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و دلم می خواهد بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آواییست که مرا می خواند

Monday, December 8, 2008

زمستان و ليوان من

جای جديدم در شرکت، اگر چه از عالم و آدم به دوره، بجاش ميزم رو به پنجره ی بزرگیه و در هر لحظه نگاهم رو از لپ تاپ بردارم، ميتونم با زاويه ی گسترده ای با دنيای بيرون ارتباط داشته باشم که ازش خوشم مياد.ه
امروز به بارش برفی که در زير ميبينين نگاه ميکردم و فکر ميکردم که هر وقت من برف ميبينم دوتا چيز توی ذهنم مياد. يکی اينکه خانم پوران، شروع ميکنه به خوندن " برف مياد برف مياد، دونه دونه دونه برف مياد، ريزه ريزه ريزه برف مياد ..."ه
همزمان آقای اخوان ثالث هم ميگه " سلامت را نميخواهند پاسخ گقت ، سرها در گريبان است ..." وشعر زمستانش را ميخواند. نميدونم چه جوری اين دو صدا و شعر در مغز من با نگاه کردن به منظره ی برفی کاملا ا لصاق شدن.ه
من سخت مشغولم با پر و خالی های ليوانم و در حال تجربه ی بزرگ نگاه کردن به بخش خالی ليوان. کاری که شايد سالها بود، نکرده بودم. بعد از سالها، زل زدن به بخش پّرش و گاز دادن و جلو رفتن، وقتی به خالی ليوان نگاه ميکنی، يکهو توی دنده ی چهار، پات رو ميگذاری روی ترمز. وقتی ماشين وايستاد و کمی به جلو و عقب پرت شدی و برگشتی سرجات. بعد دوباره ميزنی دنده يک به آرومی حرکت ميکنی. ه
توی نيمه ی پر ليوان، ميبينی که داری حرکت ميکنی و اين خوبه.ه

Wednesday, November 19, 2008

رز بنفش

هوا سرد شد و بوته های رز ديگه گل ندادند. فکر کرديم که ديگه فصل گل تمامه و بايد تا بهار صبر کنيم. ه
هوا کمی گرم شد. بعضی از رزها زنده شدن و غنچه کردن. چه خوب بود. رز بنفش قشنگ منهم که دير به دير گل ميده و خيلی خيلی طول ميکشه که غنچه اش باز بشه، دو تا غنچه داد. يکی بزرگ و ديگری کوچک. هر روز صبح که روشی را به مدرسه ميبردم، بهش نگاه ميکردم و خوشحال ميشدم و در انتظار بودم تا باز بشه و در وبلاگ ازش بنويسم. فکر ميکردم که بنويسم همه ی هستی گلها شکفتن و رستنه و هيچ سرمايی نااميدشون نميکنه. صبر ميکنن و تا کمی هوا فرصت نفس کشيدن داد، سبز ميشن و قد ميکشن. با خودم ميگفتم که پس چرا دل من بايد سرد بمونه از سرمای تموم شده. چرا بايد از سرمايی که ديگه نيست بلرزم و در لحظه های گرم زندگی نشکفم. ه
هوا دوباره سرد شد. و اينبار حسابی سرد شد. بعضی از غنچه ها به گل نشسته بودن ولی رز بنفش هنوز آغوشش رو باز نکرده بود. امروز ديدم که رنگ غنچه اش تيره شده و سرش پايين افتاده. رفتم و از جلو نگاهش کردم و بهش دست زدم. گلبرگهای رويی کلفت شده بودند. معلوم بود که تلاش کرده بودن تا گلبرکهای تويِی رو از سرما حفظ کنن. غنچه های ديگری هم خشکيده بودن. مثل غنچه رز زردی که اونرو هم خيلی دوست داريم. کم گل ميده ولی بوی مست کننده ای داره. بوی گل در اينجا کيمياست، اونهم گلی که بوی رزهای ايران رو بده. گلبرگهای رويی اونهم تيره و کلفت شده بود. ه

اگر چه که نشد پستی با نويد باز شدنش بنويسم. اگر چه که دلم از خشکيده شدنش گرفت. باز هم خواستم که در موردش بنويسم. هم از دلتنگی باز نشدنش، هم از قدردانی برای دوباره غنچه کردنش، هم از اميد و انتظار برای بهاری که در اون از خواب زمستونی در بياد و دوباره بشکفه. ه
اينجا عکسی از اولين گلش که شکفت گذاشتم. گلی که اينقدر باز شدنش طول کشيده بود که تقريبا نااميد شده بوديم.ه


Thursday, October 30, 2008

يخ می زنيم

شروع شد. امروز صبح شيشه های ماشين يخ زده بود و ما که به موقع از در خونه اومده بوديم بيرون و فکر ده دقيقه يخ برداری از روی شيشه رو نکرده بوديم، ده دقيقه دير به مدرسه ی روشی رسيديم. ه
يخ روی شيشه های ماشين انصافا فشنگه. هر کدومشون يک شکلی هستن و در زمان آب شدن شون هم، طرح های جالبی رو بوجودميارن. در طبيعت، هميشه زيبايی هست. هميشه




Saturday, October 25, 2008

هياهوی خاک

پيازهای لاله ها را امروز در آخرين فرصت ممکن، زير کاج بزرگ کاشتيم تا در دل گرم خاک، پاييز و زمستانی را سپری کنند و از خاک زنده و تيره، انرژی حيات بگيرند تا در بهار، لاله های رنگارنگی را برای ما و برای رهگذران از کنار خانه ی ما، به نمايش بگذارند. ه
وقتی بابايی، حفره ای در دل خاک از قبل کنده شده، درست ميکرد و پيازهای را در اون ميگذاشت و روش خاک ميريخت، فکر ميکردم به گلی که از اين پياز سفت، که چندان هم بنظر زنده نميرسه، بوجود مياد و اينکه آيا در بهار، وقتی لاله های زيبا و رنگارنگ، اينطرف و آنطرف دلربايی ميکنند، کسی به پيازی که تمام پاييز و زمستان رو در زير برفها خوابيده بود، فکر ميکنه؟
به قول شازده کوچولو، چيزهايی که مهم تر هستند، معمولا ديده نميشن.ه
وقتی خاک زير کاج یزرگ رو زير و رو ميکرديم، کاجی که دست کم چهل سال عمر داره، به ريشه های ضخيم و کلفتش رسيديم. وای که چقدر، چقدر محترم و زيبا بودن. در زير خاک، بدون اينکه ديده بشن، هستن. زندگی ميکنن، نفس ميکشن، کاج زيبا را در تمام سال، سبز و برافراشته نگه ميدارن و هيچوقت ديده نميشن. چقدر نجيب و متواضع بودن.ه
بازهم بايد گفت چيزهايی که مهم تر هستند، معمولا ديده نميشن.ه
ا زخودم ميپرسم، پيازهای جوان لاله و ريشه های کاج بزرگ، در طول پاييز و زمستان، بهم چی ميگن. ه

از وقتی که در خونه زندگی کرديم و با خاک و گياه در ارتباط بوديم، روز به روز عشقم به خاک بيشتر ميشه و از حس هياهوی خاموش حيات در زير خاک، به وجد ميام و واقعا از فکر اينکه بعد از مرگم به خاک ميپيوندم، خوشحالم و احساس جاودانگی ميکنم.ه

Thursday, October 23, 2008

اولين برف پاييزی

پريروز اينجا حسابی سرد شد و برف اومد. البته برفی نبود که بشينه ولی همه رو شوکه کرد. اون روز من در شرکت بودم و وقتی اومدم بيرون که بيام دنبال روشی، تا چند دقيقه ی اول هم که رانندگی ميکردم، اونفدر به اينکه چی از آسمون مياد توجه نکردم و بيشتر در فکرم باران يا باران يخ زده بود. ه
اما کمی بعد، شد برف و واقعا برف بود. اينقدر جا خوردم و تعجب کردم که احتياج داشتم با يکی در موردش حرف بزنم و زنگ زدم به بابايی و گفتم "يعنی چی؟ داره برف مياد" مثل اينکه حالا اون بيچاره دستور داده برف بريزن پايين. من تازه داشتم با پاييز دوست ميشدم که ناغافل جست زديم تو زمستون. ه
دم در مدرسه هم ده ها بار اين رو به بقيه گفتم و ازشون شنيدم که همه يک بند غر ميزدن که چرا برف مياد چرا برف مياد. غروب که ميرفتم کلاس ورزش ديگه برف ها شده بودن دونه های درست و بزرگ که آروم آروم ميومدن پايين. توی طول سالن ورزش، شيشه ی سر تا سری هست رو به يک فضای چمن، هوا تفريبا داشت تاريک ميشد. سالن هم سرد سرد بود و همان بساط غرولند از سرما و برف، اونجا هم ادامه داشت. يک خانوم مسنی هست که به کلاس مياد و ما با هم دوست شديم. کنار هم ايستاديم و باز من عين نوار ضبط صوت گقتم وای که چه سرد شده و چه مسخره است که برف مياد و اينا. بعد اين خانوم در جواب گقت که "من نميدونم چرا همه اينقدر از اين برف ناراحتن. بنظر تو قشنگ نيست؟ بيرون رو نگاه کن" برای اولين بار در اونروز من بدنبال قشنگی به منظره ی برفی بيرون توجه کردم، و ديدم که واقعا هم زيبا بود، دونه های سفيد برف، رقص کنان ميومدن و مينشستن روی چمنهای سبز. چند ثانيه بعد دوباره گفتم "خوب آره ولی وقتی من فکر ميکنم به برفها و اينکه پنج شش ماه برفه و بايد برف پارو کنيم و ماشين توی برف گير ميکنه و اينها، حالم گرفته ميشه." اينبار اما شل تر گفتم و فقط ميخواستم هنوز دنبال حرف خودم رو گرفته باشم. گفت "منهم برف هام رو خودم پارو ميکنم. همه ی عمرم هم در کانادا زندگی کردم. ميدونم که سخته اون روزهايی که هرچی گاز ميدی ماشين دور خودش ميچرخه و جلو نميره و هرچی پارو ميکنی ظرف دوساعت عين قبل شده، اما بنظر من هيچکدوم مانع اين نميشه که از اين منظره لذت ببرم." و در حاليکه من سکوت کرده بودم ادامه داد که " شايد آدمی به سن من بهترقدر زندگی رو بدونه" ه
کلاس شروع شد و در طول کلاس، منکه درست روبروی پنجره بودم و تصوير خودم و برف و چمن و غيره رو در انعکاس نور شيشه ميديدم، ديگه فکر نکردم که از سرمای بيرون دلخورم. حتی وقتی از کلاس با بدن گرم اومدم بيرون و سرمای گزنده ی بيرون خورد به صورتم.ه

Friday, October 10, 2008

پاييزان

ديروز بعد از تقريبا دو هفته شرکت رفتن، از خانه کار ميکردم. صبح که در حياط را باز کردم که برم پايين، بجای اون درخت سبز قبلی، درختی ديدم که همه برگهاش، زرد بود. کاملا زرد. کی اينطور زرد شد؟ چند وقت از حياط رد نشده بودم. و يا رد شده بودم و سرم رو حتی بالا نکرده بودم تا شاخ و برگهاش رو ببينم. ه

ديگه چه چيزهايی داره عوض ميشه که من نمی بينمشون؟ بزرگترها، کوچکترها، رابطه هام و خودم. آره خودم؟ چقدر وقته که خودم رو درست و حسابی در آينه نديدم. من در کدام فصل زندگيم هستم؟ شناسنامه ام اواسط تابستان رو نشون ميده. اگر چه که مطمين نيستم چهار فصل ما آدمها طولش برابر باشه. ه

نميدونم امسال چرا پاييز را اينقدر ناديده گرفتم. خيلی وقته که اومده. حالا ديگه بساطش رو کاملا پهن کرده و مستقر شده. من تحويلش نگرفتم، بهش چندان فکر نکردم. اون اما کاری به من نداره. کار خودش رو ميکنه. رنگ زمينه ی زندگی رو داره بتدريج عوض ميکنه. انصافا هم خوب نقاشيه. استاد ترکيب رنگه.ه
خوش آمدی پاييز جان!ه

پ ن: پاييزان اسم يک فيلم نسبتا بی محتوا بود که وقتی دبيرستانی بوديم اکران شده بود و ما هم به عشق امين تارخ رفتيم ببينيم. توش فقط سه نفر بازی ميکردن امين تارخ، کتايون رياحی و داريوش ارجمند. در اون فيلم پاييزان نام روستايی در شمال ايران بود. جالبه الان قسمتی از شعر تيتراژ آخرش هم يادم مياد."پاييزان، پاييزان، رويای روشن عشق، در فصل برگ ريزان ..."ه
تازه اينکه چيزی نيست، حتی يادمه که آخر فيلم، اسم جميله شيخی جزو بازيگران بود ولی خودش در هيچ صحنه ای ظاهر نشده بود.:)ه

Monday, September 22, 2008

با جُربُزه و بی جُربُزه

بی جُرُبزه
اين موقع سال که ميشه هميشه لجم از دست اين دوتا درختی که درست جلوی در شرکت هستن در مياد. جلوی پارکينگ شرکت ما يک رديف درخته. تا سر و کله ی پاييز پيدا ميشه، اين دوتا درختی که ميگم، برگهاشون يکهو زرد ميشه و در عرض يکهفته لخت و عور ميشن. در حاليکه بقيه ی درختها به آرومی، برگهاشون رنگ عوض ميکنه و بعد هم بتدريج ميريزه. تازه خوبه که امسال پيش بينی کردن که بخاطر پر باران بودن تابستان و اينکه ذخيره ی آب درختها زياده، خزانشون دير ميرسه. در بهار هم،وقتی موقع بيدار شدن درختها ميشه. اين دوتا ديرتر از همه جوانه و برگ ميدن. من بهشون ميگم درختهای بيعرضه. هم زود برگهاشون رو از دست ميدن و هم دير به برگ ميشينن.ه
اين يکيشونه. عکس رو با درخت بغلی گرفتم تا بشه مقايسه کرد.ه

اينهم اون يکی

با جُربُزه
حالا اينو گوش کنين. تابستون يک گلدون اطلسی خريديم در نگهداری ازش اشتباه کرديم و آب بهش زياد دايم. خاکش گِل شد و تبديل شد به خونه ی جانورانی شبه سوسک. چون جلوی در خونه بود، و اون جانوراها ميمومدن تو، مجبور شديم نه تنها برش داريم، بلکه ديگه بهش آب نداديم تا خاکش خشک بشه و اونها همه کوچ کنن و برن جای ديگه. از اوج عزت در اومد و رفت يگ گوشه. خاکش بتدريج خشک شد. خودش هم که بخاطر سوسکها مريض بود ديگه کاملا خشک شد. فاعدتا بايد گلدون رو می انداختيم دور ولی بدون دليل خاصی، گوشه ای برای خودش موند . اما نمرد. بعد از مدتی طولانی ديديم که سر شاخه هاش شروع کرد به سبز شدن و گل داد. امروز صبح که ميامدم. نگاهش کردم. هنوز رد پای مرگ و مريضی در مرکز ريشه هاش هست ولی سر شاخه ها سبزشده و گل داده. ه
عکسی رو که صبح ازش گرفتم در زير ببينين.ه

برام جالبه. يکی با اولين نسيم، تسليم ميشه و همه ی برگهاش رو ازدست ميده، و يکی با چنگ و دندون ميمونه وگل ميده. چقدر متفاوت.ه