Showing posts with label من و دنيا. Show all posts
Showing posts with label من و دنيا. Show all posts

Tuesday, February 1, 2011

که دوست آینه باشد چو اندرو نگری*‏

از صبح گرفتاری داشتم با خودم و آدمیزادی دو پا. همینجور درگیر بودم. ظهر بود که یادم افتاد، یکبار یکی از دوستانم شرایط مشابهی داشت و با هم درباره ی حس و حال بدش، مکاتبه ای ایمیلی داشتیم. براش ایمیل زدم و ازش خواستم اگر نوشته های اون روزم رو داره، برام بفرسته. براش نوشتم که به خوندنشون احتیاج دارم. خوشبختانه زود جواب داد و ایمیل رو داشت. نوشته رو خوندم. دقیقا همونی بود که باید می شنیدم. حرفهایی که اون روز به دوستم زده بودم، امروز خودم باید دوباره می شنیدم. گره ام باز شد و فکرم هموار. چه خوبه که دوستانی داریم که باهامون درد و دل کنند. چه خوبه دوستانی داریم که باهاشون درد و دل کنیم. چقدر خوبی دور و برمون هست که گاهی یادمون میره و ذهنمون رو میدیم به لکه ها و بدی ها.‏
.
‏*متاسفانه شاعر شعر و بیت بعدی را یادم نیست

Monday, January 24, 2011

دریبلِ زندگی

موقعِ تمرینِ بسکتبال، دریبل می زدیم. در همان حال، باید کارهای مختلف میکردیم، نشستن، پا شدن، دراز کشیدن، چرخیدن و کنترل توپ هم باید حفظ می شد و دربیل ادامه داشت. مربی گفت: "توی سر توپ نزنین. اگر توی سرش بزنین، دیر یا زود روی زمین میخوابه. برای اینکه بالا بیاد، باید با نوک انگشتها، بهش انرژی بدین و هدایتش کنین" فکر کردم، آدمها هم همینطورند. موضوعات ِ زندگی، حتی همین بچه ها مون. فقط به اندازه ی نوک انگشت، می تونیم دخالت کنیم ولی اون تماسِ کم، باید جهت داشته باشه. آگاهی داشته باشه. راهو باید خودشون برن و برگردن. بعد فکر میکنم که در اون سالهای نوجوانی و جوانی که بسکتبال بازی میکردم، شاید صد بار این جمله رو شنیده بودم ولی باید چهل ساله بشم و دوباره دریبل بزنم تا بفهمم در دریبل زدن هم، درسِ زندگی هست. ‏ حواسم پرت شده با این افکار که مربی میگه، "هِی! خوبه که به توپ نگاه نمیکنی ولی حواست باید بهش باشه." این یکی رو هم درست گفت. نگاهش نکن ولی حواست بهش باشه. ‏
.
حواسم رو دادم به توپ و صدای دوست داشتنیِ تاپ تاپ در زمین بسکتبال، که بعد از وقفه ای بیست ساله، هفته ای یکبار، دل بهش میدم و توش غرق میشم. ‏

Wednesday, January 19, 2011

مهرطلبی

به رابطه ام با یکی از آشنایان فکر میکردم و حسِ بدی که در این رابطه دارم. حس ناراحت و معذب بودن. حس اینکه خودت نیستی و داری تظاهر میکنی. راحت نیستم با نقطه ای که این رابطه بهش رسیده. اونی نیست که دلم می خواست و انتظارش رو داشتم. من آدمها رو دوست دارم و خوشحالم وقتی رابطه ام باهاشون رو به بهتری ست و ناراحتم وقتی که پام رو از رابطه ای عقب میکشم. انگار نمی خوام آدم ها رو از دست بدم. قبل تر ها هیچ وقت عقب نشینی نمی کردم و خیلی تلاش میکردم تا مشکلات حل بشه. حالا دیگه اون انرژی رو ندارم و اگر با کمی تلاش، رابطه ای کار نکرد، رها می کنم. یعنی نه اینکه انرژی ندارم. ولی میبینم و میدونم که پایه های زندگیم و خانواده ام، اینقدر به فکر و انرژی و تلاشم احتیاج دارند که نمیتونم قسمت بزرگی از وجودم رو صرف رفع مسایل در رابطه ای جانبی بکنم. ‏
با این وجود، تکه ای از دلم، گرفتارِ نشدن هاست و هر بهانه ای که پیش بیاد دوباره میگه که چرا اینطور شد و نباید میشد و اگر اینطور میکردی اونجور نمیشد و ... ‏
چند سال پیش از دکتر هلاکویی درباره ی تمایز بین مهربانی و مهرطلبی شنیده بودم. اون زمان که شنیدمش کمک کرد تا در موقعیتهایی که قرار میگیرم، این دو رو از هم تشخیص بدم و بتدریج مهربانی رو بیشتر بشناسم. آگاهانه مهربانی کنم. همون که آدم ازش و بخاطرخودش لذت میبره. همونکه آدم رو از نتیجه ی کارش جدا میکنه و همینطور از رفتار دیگران. همون که هر آدمی رو که سر راهمون قرار میگیره و هر صبحی رو که آغاز میشه، تبدیل میکنه به دلیلی برای شادی. هنوز اما مهرطلب کوچکی اون کنار نشسته که نمیخواد قبول کنه، نشدنِ یک رابطه رو. می خواد خودش رو به این در و اون در بزنه که بشه.‏ اون که خودش رو دوست نداره، متهم می کنه و نیاز داره بقیه دوستش داشته باشند و تاییدش کنند. مهرطلبی که کارش شادی آوردن برایم نیست. ‏
.
خواستم که دوباره صحبتها رو بشنوم و به لطف دنیای اینترنت با یک جستجوی ساده دقیقا همان تکه ای رو که میخواستم پیدا کردم. گوش کردن دوباره اش خوب بود. یاد آوری همیشه خوبه. ‏
دیدم که موشی مهر طلب نیست. هیچوقت مهربانیِ اضافی نمیکنه. اگر دوستمون داره، نشونش میده و اگر هم نداره به همان صراحت میگه. مصالحه در کارش نیست و تکلیفش با خودش و دیگران روشنه. وجودش، ستونی کاملا استواره. خیلی خوشحال شدم. ‏
در روشی آثار مهرطلبی هست. سعی میکنه دل دیگران رو بدست بیاره. ولی نه همیشه. تکان هایی به ستون داده ایم ولی هنوز استواره. مصمم شدم که چنان باشم که دیگه ضربه ای بهش نخوره. برای او خیلی چیزها را بتدریج تصحیح کردم و می کنم.‏ خودش هم می دونه که من همراه او بزرگ شدم و می شوم.‏
.
لینک مطلب را گذاشتم. شاید برای دیگران هم مفید باشه. کم و بیش درد مشترک همه ی ماست. ‏



Wednesday, November 24, 2010

خدا را در دلِ خود جوی یک چند*

کمی دیر رفتم دنبالِ موشی. دنبال روشی هم می رفتیم چون روزِ بارونی بود. گفت "روشی چند مدرسه اش تموم میشه." گفتم "همزمان با مدرسه ی تو. ولی چون اون بزرگتره، من اول تو رو بر میدارم." پرسید "چرا." گفتم "اون بزرگتره می تونه منتظر بمونه." گفت ‏"مامان، منم میتونم منتظر بمونم. من گریه نمی کنم اگر برم آفیس**." (بچه هایی که پدر و مادرشون دیر میان رو می برن دفتر نگه می دارن) گفتم "آفرین. معلومه تو دختر بزرگی شدی و می دونی که مامان یا بابا حتما میان دنبالت. ‏‏"‏ چند دقیقه بعد گفت "من امروز مامان نیکی رو دیدم که نیکی رو برد." گفتم "خوب ؟" گفت " بهم گفت گریه نکنی ها موشی، مامانت الان میاد." پرسیدم "مگه تو داشتی گریه می کردی؟" گفت "میخواستم گریه کنم. وُری*** بهم میگفت که گریه کنم ولی من به وُری گوش نکردم چون می دونستم که توی قلبم پیس**** دارم." ‏

مامان نیکی رو بعدا دیدم و برام داستان گفتگوشون رو تعریف کرد . پرسیدم که گریه میکرد؟ گفت نه ولی بغض کرده بود و با نگرانی نگاه میکرد. ‏

نمیخوام بگم که چه خوشحال شدم از شنیدن این حرف. چیز مهمتری میخوام بگم. اینکه به ما برعکس یاد دادن داستان رو. از وقتی چشم باز کردیم، گفتند و دانستیم که خدایی هست که نمی دونستیم چیه. نمیتونستیم بفهمیم خدایی رو که قابل تعریف نیست. طبیعتا ما هم یک چیزی، کسی، توی آسمانها یا جایی که دیده نمیشه تصور کردیم که خوب بود و قوی بود و میشد بهش اعتماد کرد و ازش کمک و آرامش خواست. از اون طرف هم باید ازش ترسید و کار بد نباید کرد چون از ما ناراحت میشه و اینها. بعد بزرگتر شدیم و خودمون بالاخره یکجوری حلاجی کردیم و تکلیفمون باهاش روشن شد یا نشد، دیگه معلوم نیست. لازم نیست برای یک بچه مفهموم عظیمی مثل خدا رو بوجود بیاریم. برای یک بچه بهترین نقطه ی شروع همان خودشه. چون خودش رو بهتر از هر موجودی درک میکنه و می شناسه. سرچشمه، دلِ خودشه. سرچشمه رو که پیداکرد، سرنخ رو که گرفت، دنبالش میره تا برسه. موشی که یاد بگیره در قلبش آرامش هست، یواش یواش چیزهای خوبِ دیگری رو هم که در وجود خودش هست پیدا میکنه. وقتی عظمت رو در خودش دید، در دیگران و در طبیعت دید و همینطور رشته هایی که این همه رو بهم وصل میکنه، خدا هم همانجاست. مثل تابلویی که تکه تکه پرده برداری میشه. فکر کنم حضرت علی بود که گفت "کسی که خوش را شناخت، خدایش را شناخت" راست گفت. ما فقط باید به بچه هامون کمک کنیم که خودشون رو بشناسند. همین.‏

تا بحال با موشی مستقیما راجع به خدا حرف نزدم. پیش نیومده بود. در مدرسه هم از خدا چیزی نمی گویند. خودش جسته و گریخته شنیده از آدمهای دور و بر. خصوصا در مورد مُردن که آدمها میرن پیش خدا. چند وقت پیش می گفت "من خدا رو دوست ندارم. چون آدما رو می بره پیش خودش. بابای تو رو برده پیش خودش. من نمیخوام تو بِمُری و بری پیش خدا. وقتی بِمُری دیگه نیستی پیشِ من" بعد پرسید "بابای تو پیش خدا چکار میکنه؟" من البته بعد از تمام این جملات، اصواتی مثل اوهوم، آهان و نمیدونم به زبان آوردم. چون نمیدونستم چه بگم و نمیخواستم ناخواسته خرابتر کنم فکرش رو. ‏ فقط بهش گفتم که من حالا حالاها نمی میرم.‏
.
.
.
‏* شعر "خدا" از پروین دولت آبادی
Office **
Worry ***
Peace ****

Monday, November 22, 2010

زیرِ ذره بین

همه داشتیم کونگ فو پاندا را میدیدیم. بعد از ده ها بار دیدن، باز هم میخکوبمان کرده بود این داستان. یک سیب، دو نارنگی، یک گریپ فوروت، یک کیوی، یک انار در سینی، روی میز بود. سیب و گریپ فوروت را روشی سفارش داده بود و و بقیه را هم بابایی آورده بود. مدتی روی میز ماندند. میدانستم که کسی سراغ پوست کندنشان نمی رود. شاید بابایی، اگر ناامید میشد از من. دوست دارم میوه ها را پوست بکنم و آماده ی خوردن کنم. بلند شدم. دستم را شستم و مایع ضد عفونی کننده زدم. سرما خورده ام. با گریپ فوروت شروع کردم. پوست رویی و پوست تویی را کاملا جدا کردم. بیشتر پره ها درست و کامل بود. عاشق پوست کندن گریپ فوروتم. وقت که دانه های قرمز و پرآبش را از زیرِ پوست کلفت رویی و پوست سفید تویی نجات می دهم. از حاصل کارم خوشم آمده بود. (بعضی وقتها، پوست تویی جوری به دانه ها می چسبد که نتیجه ی کار له و لورده است.) بعد سیب را برداشتم. بابایی وسیله جدیدی گرفته که وسط سیب را تر و تمیز برمیدارد. رفتم و آوردمش و وسطِ سیب را خوشگل درآوردم. سیب درشت و خوش رنگی بود و تکه هایش هم خوش فرم شد. نارنگی ها هم توپ های سفت و کوچولوی خوشگلی شدند که از پوست در آمدند. کیوی کمی زیاد رسیده بود. چهار تکه ای ازش درآمد. به انار نگاهی کردم. اول رهایش کردم. دستمال بزرگ نداشتم و خورد کردن انار کثیف کاری دارد. چند لحظه بعد نظرم عوض شد. کار را که کرد، آنکه تمام کرد. دست بکارش شدم. آماده بودم که آب انار سرریز کند که نکرد. نصفش کردم. نصف اول را هم نصف کردم و شنیدم که "انار را خیلی بد، خورد کردی. خیلی" تلنگری خورد به نقطه ای شکننده. نه نمیخواستم انتقاد، اولین حرفی باشد که در مورد کارم شنیدم. آشفته شدم. انار و چاقو را گذاشتم. جمله ای در رثای تشکر گفتم و رفتم. شنیدم که "کار خوبی نیست که آدم برای چیزی به این کوچکی، ناراحت بشه و بذاره بره." ‏

مشغول کارهای دیگر شدم. توضیح به آرامی ادامه داشت که "انار را باید طوری خورد کنی که حتی یک دانه اش پاره نشود و آسیب نبیند. باید به آرامی چاقو را خیلی کم در پوستش فرو کنی." ظاهرا گوش نمی دهم و مشغول کار خودم هستم. "بعد باید با فشار دست بدون آنکه به دانه ها فشار بیاید آنها را از هم جدا کنی." نیم نگاهی میکنم. یاد گرفتم. راست می گوید که دل انار را نباید خون کرد وقت خورد کردن. یادم آمد بار قبل که برای روشی اناری خورد کردم، چنان آبش سرازیر شد روی دستم که خودم فکر کردم رگی را بریده ام و چندشم شد. یاد گرفتم ولی هیچ نگفتم. برای نکته ای که گرفتم، تشکری هم نکردم. تا مدتی بعد هنوز هیچ نگفتم و موشی را بردم برای خواب. خوابید و برگشتم و زندگی و همه چیز عادی بود. خودم هم میوه خوردم. سینی خالی شد. شسته شد. با هم شرلوک هلمز دیدیم. ‏

در تمام این مدت در گوشه ی ذهنم گفتگویی بود که چرا مکدر و ناراحت شدم. چطور بود اگر نمیشدم. (چه خوشحالم که مدتهاست موضوع مقصر از این گفتگوهای ذهنم حذف شده. فقط خودم هستم و خودم) فکرِ اینکه چه شد، چه شنیدم و با شنیده ام بهتر بود چه کنم. بارها با خودم روشن کرده ام که رفتارِ من با دیگران ربطی به رفتار دیگران با من ندارد، این دیگران، هرکس که میخواهد باشد. وقتی نارضایتی را می شنوم، به هر زبان که هست، باید به حرف و دردِ پشت نارضایتی و شکایت توجه کنم. نه زبانِ بیانش. کنترل گوینده از دستِ من خارج است. وقتی نارضایتی دارم اما، مواظب باشم که با چه زبانی میگویم و چه میگویم. و این انتخابِ خودم است که به چه توجه کنم و دنبال چه بروم. انتخاب خودم است اگر در انتظار نگاهی باشم که سیبهای بریده شده و گریپ فوروت های غِلِفتی از پوست در آمده را ببیند و تحسینش کند ، گوش بر انتقاد از بریدن انار ببندم و در این بین انرژیم را از دست بدهم و برای خودم مرثیه بخوانم.‏

همه اینها را نشخوار کردم و موضوع گذشت. اینقدر دیشب با ذره بین نگاهش کردم که چنین جزییاتش بهم پیوستند.حالا که نگاه میکنم، می بینم که در این چند پاراگراف، جای قدردانی خالیست. میدانم که هست ولی رادارهای من آنقدر قوی نیست که در موقع لزوم بیابدش. من آنقدر حواسم جمع نیست که وقتی کاری میکنم، حس را از امواج گسترده در هوا بگیرم. میدانی که حتی نگاهم هم آنقدر دقیق نیست که یک چرخ بزند و از نگاهت بخواند. من مثل بچه هایمان، در همان وقتِ کارم، در همان لحظه های جاری، به نوازش احتیاج دارم. چیزی که لمسش کنم و بشنوم. ‏

این شایسته ی زنی به سنِ من نیست؟ شاید. لابد. اما خوشحالم که در لابلای این نوشته پیدایش کردم. راهی طولانی در پیش دارم و بسیار قدم ها بسوی بزرگ شدن. ‏

Wednesday, November 17, 2010

سرمستی از خوابِ تو

شبها که برای خوابوندن موشی به اتاقش میریم و خلوت میکنیم، وقت خوبیه. البته مثل هر وقت دیگری باید مواظبش بود که خراب نشه. می دونی که وقتها چقدر شکننده هستند. شکننده تر از برگ گل. یا شاید وقتهای من اینطورند که گاهی، راحت ازحال خوب به حال بد تبدیل میشن. بگذریم. داشتم از خلوت دوتاییمان میگفتم که با جیش و مسواک و نخ دندان شروع میشه. بعد به اتاق میریم و هفت در رو می بیندیم تا صدایی جز صدای خواب به ما نرسد. بعد نوبت لخت شدن و لباس خواب پوشیدن است که قسمت اول عشق بازیِ ماست با بوس و گاز و قلقلک. لباس خواب رو که پوشید، دو کتاب رو انتخاب میکنیم. موشی انتخاب میکنه و من با توجه به حال و اوضاع گاهی سعی میکنم جهتی به انتخاب بدم که در همان گاهی هم، ممکنه موفق نشم. خیلی مواظبم که دقایق پایان روزمان، آرام و روان باشه و چقدر بدم میاد از خودم اگر این بارِ شیشه، از دستم بیفته. میفته بعضی وقتها. می شینه توی بغلم. کتاب روی پای او و به دستِ منه. با تمام وجود کتاب رو براش میخونم. کتاب تموم میشه قسمت دوم عشق بازی شروع میشه. میگذارمش توی تختخوابش. میگه منو بِهار(یعنی بِخارون). این عشق به خارونده شدن، ژنتیکیه و هر دوشون از باباییشون دریافت کردن. بعد میگه بیام توی بغلت. حالا یا از تخت میارمش پایین و بغلش میکنم و یا توی تخت ولو میشم و چند دقیقه ای کاملا در آغوشم میگیرمش. بعد از چند لحظه تکمیل میشه پیمانه ی عشق ورزیش. ازم جدا میشه و توی بالش و تشک و پتو، خودش رو جا میده. به آرومی روی پشتش میزنم و همراهیش میکنم تا دنیای خواب. ‏
از وقتی که از من جدا میشه تا وقتی که خوابش عمیق میشه و من از اتاق میرم بیرون، زمان فوق العاده ایه برای من، اگر حواسم بهش باشه. ‏وقتِ حضور و جولانِ فکر، وقتِ تنفس های عمیق، وقتِ کامل شدن با یک روز.‏
نور کم چراغ خواب، نفس های عمیق موشی و آرامش خواب، رضایت من از لذت او و خوشحالیم از به موقع خوابیدنش، مثل خلسه ی یک دوش آبگرمِ دلپذیره که خودم رو توش میشورم و با چند تا بوس کوچیک از دستهای سفید و قشنگش و نگاهی به صورت مثل ماهش، ازش بیرون میام. ‏
اما بازهم میگم، باید چهار چشمی مواظب لحظه ها باشیم که از دستمون در نره. از لای انگشتهامون نریزه. چیزهای خوب، خودبخودی درست نمیشه. باید با دقت و حوصله بِکِشیمش. باید یادمون باشه که وقت و ساعت، جایی از قبل نوشته نشده اند تا ما بخونیمشون. این ما هستیم که اونها رو با قلم مویی که بدست داریم، زنده میکنیم. ‏
.
.
پ ن: راستش می خواستم از افکار دیشبم در همان زمانِ خواب موشی بنویسم. وقتی نوشتن از اون فضا رو شروع کردم، اصل حرف از دستم رفت. ‏

Wednesday, November 3, 2010

کماکان روز به روز

من نمی نویسم ولی هستم. مشغول. مشغول همون روز به روز.همین روز به روز. روز به روزی که گاهی شسته رفته است و گاهی نیست. گاهی تکلیفم باهاش روشنه و گاهی نیست. روزهایی که توش غم هست و شادی. امید هست و ناامیدی. روزهایی که مرگ، این دوست قدیمی زنگ خونه رو میزنه و میگه که سلام، منو که یادت نرفته. هستم همین دور و ورا. خبر میده که کجاها رفته یا میخواد بره. روزهایی که کارت اونطور که پیش بینی میکنی پیش نمیره. روزهایی که با یک بوس و بغل و دوستت دارم، عطر و بویی میگیره. شبهایی که با عدد سی و هفت درجه، خندون میشه. روزهایی مثل همه ی روزها. بدون فرصت برای برداشتن ذره بینی که یک تکه اش رو انتخاب کنم و ازش بنویسم. توی سراشیبیش سُر می خورم و میرم پایین. دلم هُری میریزه ولی میدونم که کمی بعد، نمیدونم چقدر ولی حتما دوباره میرم بالا. ‏

دیشب به دخترک که رفته بود ته یکی از سراشیبی ها و گریه میکرد گفتم که زندگی داره نابِ ناب، به آرومی، صورتش رو بهت نشون میده. گریه هم توش داره. بهش گفتم، گریه کن که هیچ اشکالی نداره. شونه ی من هم مال توست که بگذاری و اشکهات رو بریزی روش. چیزی که میخواستی نشد؟ نا امید شدی از خودت. دل سیر گریه ات را بکن برای نشدن. بعد پا شو صورتت رو بشور، عزمت رو جمع کن تا دوباره شروع کنی. یادت باشه که هم شدن هست و هم نشدن. درست بعد از یکی از نشدن ها و دوباره بلند شدنهاست که میشه. ‏ بلند شدن البته انتخاب توست.‏

می دونی یکی از جاهای سخت زندگی اونجاست که میخوای بچه ات چیزی باشه که خودت نبودی. میبینی که تقریبا همون جایی هستی که او هست. اینجاست که باید بهش بگی بیا به هم کمک کنیم تا اینطوری باشیم. اینجاست که بهش میگی، من دیر شروع کردم به تصحیح خودم. تو از حالا شروع کن. اینجاست که بهش میگی، رفیق بیا با هم بریم جلو. اینجاست که باید اعتراف کنی بهتر شدن کار آسونی نیست. نمی تونی دروغ بگی که آب خوردنه. ‏

Monday, October 4, 2010

*دِراز نِوِشت

از خواب بیدار شدم و صبحانه را آماده کردم. تنها کار تعریف شده ام آماده کردن بچه ها و رسیدنشون به مدرسه است. شتابی ندارم. وقت هست. به اندازه ی کافی هم زود بیدار شدم. چون مادر نبود که صبحانه رو آماده کنه. همیشه از خواب که بیدار میشم لباس کامل بیرون رو می پوشم و میام توی آشپزخونه و مدتی مشغول آماده کردن کیف های غذا هستم. بعد اگر به موقع تموم بشه و تا بیدار کردن بچه ها وقت باشه، صبحانه میخورم. معمولا نیست و دو لقمه که خوردم بلند میشم و تا موقع بیرون رفتن لقمه ها مثل نقطه خط چین می بلعم. امروز لباسم رو عوض نکردم. چایی رو گذاشتم و اومدم کمی اخبار صبح و هوا رو نگاه کردم. چایی حاضر شد و دو تا تکه باقیمانده ی نون سنگک رو گرم کردم. همه رو خوردم تا ته. فکر کردم که این زمان بندی خوبیه و باید همین رو ادامه بدم تا همیشه صجانه رو کامل بخورم. روشی رو صدا کردم و شروع کردم به آماده کردن غذا و خوراکیهای موشی. روشی کارهاش رو روان و راحت و خندان انجام داد و موشی هم روبراه بود وقتی پاشد. با آرامش مشغول صبحانه دادن به موشی شدم. فکرم رفت توی کارتونی که داشت میدید. خانواده ای بودن که بچه ای رو از چین به فرزندی قبول کرده بودند. فکر میکردم که چه جالب که این موضوع به کارتون های بچه ها رسیده. حساب ساعت از دستم در رفت. میخواستم هر دو رو با ماشین ببرم چون هوا سرد بود. چهار درجه بالای صفر. دیر شده بود، روشی لباس کافی نپوشیده بود و دست روی نفطه ی حساس گذاشته بود. حرفم در این رابطه باهاش از مسیر درست خارج شد.نمیخواستم کسی توی این هفته مریض بشه. اون دلخور بود. موشی آماده شده بود. درو واز کرد و رفت بیرون. دویدم بیرون و گفتم کلاه بگذاره و دم در بایسته تا من بیام. (همیشه کسی بود که نگاهش کنه تا من برسم) برگشتم تو تا دوباره به روشی بگم زود باشه که صدای جیغ موشی اومد. پا برهنه دویدم بیرون. روی زمین سیمانی خورده بود زمین و شلوارش پاره شده بودو زانوش زخمی. پوست کف دستش هم ناسور شده بود. زخم شدیدی نبود ولی بد جور گریه میکرد. خیلی ترسیده بود. بغلش کردم و آوردمش تو. روشی باید می دوید تا به مدرسه برسه. بهش گفتم که خودش باید بره. با دلخوریِ زیاد، زیر لب خداحافظی کرد و رفت. من موندم و گریه وحشتناک موشی که نیم ساعتی طول کشید تا گریه اش تموم بشه، موفق شدم زخمش رو تمیز کنم و چسب زخم بزنم و آرومش کنم. گذاشتمش مدرسه، رفت سر کلاس و من برگشتم خونه و روزی که چشم براهش بودم درخونه در انتظارم بود. بی حال و اشتیاق نشستم روی مبل. فکر کردم لباسهای شسته شده رو تا کنم و کمی جمع و جور کنم، بعد ولو بشم. نه. اینها رو بعدا هم میشه کرد. به یک چیز دست بزنم تا ظهر مشغولم. کار خونه تمومی نداره. ته چایی روشی رو سرکشیدم و رفتم رو تخت خوابیدم. خوابم نمی اومد ولی چشمهام رو بستم و گذاشتم انواع و اقسام فکرها و موضوعات توش رژه برن. یک وقت حس کرد داره خوابم میبره. ساعت رو بگذارم؟ نه وقت دارم. بیدار میشم. نمیخواستم مثل خوابهای همیشه باشه که زنگ ساعت، بی احساس، قیچیش میکنه. خودم رو سپردم به پتو. ‏
.
خواب دیدم. مامانم برگشته بود. یکهو دیدم که هستن. -اِ چه زود برگشتین؟ -گفتن ویزات اشکال داره. -یعنی چی مگه میشه. پس چطور آخرین بار که با هم حرف زدیم چیزی نگفتین؟ -درست بعدش ایجوری شد. حرفشون رو باور نمیکردم. عصبانی بودم. نمیدونم چرا. ‏( وقتی خونه برگشتم، همسایه مون که زمین خوردن موشی رو دیده بود اومد حالش رو بپرسه. گفت خواب دیده که مامانم برگشته و ‏با ‏عجله میخواد چیزی رو ببره. توی خواب فکر میکردم عجب خوابش درست بود و تعبیرشد) در همین حیص و بیص بابایی هم اومد. گفت دلم براتون تنگ شده بود و اونجا خبری نبود. پیشش بودم و همینطور حرف میزدیم. خونه هی شلوغ تر میشد. همه بودند. پدر شوهرم رو خوب یادمه. توی آپارتمان دوخوابه مون بودیم. بچه ها انگار کوچکتر بودند. شاید هم نه. صحبت بود که اروپا امن نبود. ت*ر*و*ر* یستها به شهرهای بزرگ اروپا حمله کرده بودند. (در اخباری که قبل از صبحانه می شنیدم در این باره صحبت کرد و گفت که دولت کانادا از مسافرین اروپا خواسته که مراقب باشند) در همین حال آپارتمان لرزید. وحشتناک. شیشه ها شکست. بمب بود یا موشک. دویدم به سمت بچه ها. یکی داشت نماز میخوند. نمیدونم مامانم بود یا مادر شوهرم. هر دوی بچه ها رو پیدا کردم. بغل کردم و فکر میکردم که چه باید کرد.... ‏
.
از خواب بیدار شدم. سه ساعت خوابیدم بودم. خیس عرق. همون حالِ بدی که بعد از بیداری از کابوس داری. گشتی در خونه زدم. همه چیز سرجاش بود. مطمین شدم که کابوس دیدم. خواب بود. وقت ناهاره و حسی به ناهار ندارم. قهوه میگذارم و نون بربری گرم میکنم و با کره ی بادوم زمینی می خورم. ‏
.
حالم بهتر شده. با وجود کابوس، از این خواب سه ساعته ته دلم راضیم. کابوسه دیگه. میاد. کارش نمیشه کرد و شاید اینهم نوعی تخلیه ی مغز باشه. میشینم و می نویسم. از صبحی که در انتظارش بودم و به همین افتخار، همه جزییاتش رو نوشتم. آروم گرفتن به زمان احتیاج داره.‏
.
عنوان کاملا من درآوردی است*

Sunday, October 3, 2010

تنهایی

وبلاگ نویس اگر روز به روز می نویسه، باید هرروز که وبلاگش رو نگاه میکنی، چیزی از اونروزش داشته باشی. از اون روز که پست آخر رو نوشته ام چندین روز گذشته و من چندین و چند بار جزیی و کلی حالم عوض شده و در این وبلاگ آب از آب تکان نخورده و هر بار که خودم بازش می کنم باز میبینم یکی با بی مزگی میگه "من آمده ام ...." اگر چه که همون روز ازش خوشم میومد. وبلاگ باید هر بار نگاهش کنی حداقل به خودت، بچسبه. ‏
این شد که من نوشتم که وبلاگم کمی به خودم نزدیکتر بشه. به خودم که بعد از مدتی طولانی، شلوغی متوسط و مدت نسبتا کوتاه، شلوغیِ زیادِ چهار دیواریمون، شدم علی و حوضش. بهتر بگم علی و حوض هاش. شاید هم علی با دو تا ماهیِ حوضش. و از حوض ما نه تنها همه ی مهمانها رفته اند، بابایی را هم با خودشون برده اند. حالا بابایی زود بر میگرده ولی برای من تجربه ی خاصیه. یعنی از اولش که دیدم قراره اینجوری بشه، سعی کردم جور دیگه ای نگاه کنم و از طرف کج فضیه چشم ندوزم به این زمان تنهایی و به گیر و گورها و باید و نباید و شاید و نشایدهاش توجه نکنم. خانوم مارگوت بیگل، هم با صدای احمد شاملو هی بهم گفت "از تنهایی مگریز، به تنهایی مگریز، گه گاه آنراه بجوی و تجربه کن. و به آرامش خاطر مجالی ده" ‏
منهم تصمیم گرفتم که به صورت خنثی به این پدیده ی یک هفته ای نگاه کنم. گفتم حالا بابایی که میره و انشالله تازه نفس برمیگرده. من که نمیتونم اونجوری نفس بگیرم، ببینم چه جوری میتونم تجدید قوا کنم. و این خودِ گمشده رو پیدا کنم. در آرامش نگاه کنم به خودم و زندگیم. در سکون و نه در حرکت. از این رو مرخصی گرفته ام برای هیچ کاری. برای همین سکون و نشستن. یعنی فردا که بچه ها میرن مدرسه، هیچکس هم نیست، من هیچ کاری ندارم، هیچ کاری قرار نیست کنم و هیچ جایی قرار نیست برم. وهر چی هم میاد توی ذهنم که فلان کارو بکنم، پَرِش میدم. فقط آروم بگیر. فکر کردن به چنین فردایی لذتبخشه. نمیدونم دستم که بهش برسه باهاش چکار کنم. ‏
.
.
پ ن: موشی خوابیده و روشی توی اتاقش نقاشی میکشه. اومدم پیشش. اونقدر در نفاشیش غرق بود که چیزی نگفتم و فقط لپ تاپم رو گذاشتم روی پام و مشغول نوشتن وبلاگ شدم. نقاشیش تمام شد. به من نشون داد و کمی راجع بهش حرف زدیم. بعد گفت "مامان، خوشحالم که تو اینجایی" ‏
یعنی میشه در حال نوشتنِ روز به روز باشی و اینو ننویسی؟

Wednesday, September 29, 2010

*‏من آمده ام، وای وای، من آمده ام

هنوز فکر میکنم اونی که تو پست قبلی نوشتم، درسته. کسی هم جز خودم اینو نمیفهمه. درست یا غلطی این نظریه هم کلا چیزی رو عوض نمیکنه و همونطور که توی کامنت هم نوشتم، تصمیم ندارم، فکرم رو روش متمرکز کنم. چیزی به فکرم اومد و در اون لحظه که نوشتم، کاملا در وجودم، باز شده بود. اصلا از نظریه ام خیلی هم خوشم اومده بود وقتی مینوشتم.‏ حالا تشعشعاتش منفی بوده رو دیگه کاریش نمیشه کرد.‏
در نوسانات زیادی هستم. برای حفظ تعادلم، باید دستهام رو باز نگه دارم. مثل اینکه روی لبه راه میرم. معلق نشدم البته، فکر نکنم که بشم. کله پا شدم هم دوباره بلند میشم. چیز خاصی نیست که بخوام بگم. گاهی آدم با خودش و دنیا و مافیها مشکل داره و این نشونه ی اینه که باید به خودت برسی و به بقیه گیر ندی که گره رو محکمتر میکنه و باز کردنش رو سخت تر. برنامه هایی هم دارم. ببینم چی میشه. همینجوری ولش نکردم. اشتباه یا درست، اومدم دیگه. راه برگشت هم که نیست. قصد برگشت هم ندارم. باید راهم رو برم و میخوام که خوب برم. ‏
به قول مرحوم نادر ابراهیمی، "در عین ترس از پیمودن طول شب باز نماندیم و درقلب مرگ از خندیدن با صدای بلند و اینچنین بود که خندانِ خندان به صبح رسیدیم." ‏چقدر من این عبارت رو برای خودم نوشتم و خوندم در طول سالها، خدا میدونه.‏
.
.
عنوان رو که یادتون میاد؟ خانوم گوگوش خونده بود. صحبت از اومدن و نیومدن شد، یاد این ترانه افتادم.‏ *

Sunday, September 26, 2010

اشتباهِ اول

در تختخواب و در انتظار خواب، فکر میکردم به لاست و دوباره زندگی کردنِ گذشته. بعد فکر کردم که اگر میشد به عقب برگردم و همین زندگی را دوباره طی کنم، چه کارهایی را میکردم یا نمی کردم. خلاف جهت زمان حرکت کردم و از امروزم عقب رفتم و فکر کردم. بعد دیدم نه این اشتباهه باید برگردم از اول و در جهت زمان بیام جلو. به بچگی و دبستان و مدرسه و اینها فکر کردم که در همه ی اونها اساسا تصمیم خاصی نگرفته بودم. چنان چیزی نبود در دست من که بخوام عوضش کنم. بعد میشد دبیرستان و انتخاب رشته و دانشگاه. دیدم اونها رو هم میتونم دوباره تکرار کنم. خیلی وقتها فکر کرده بودم که مثلا میرفتم رشته ادبیات در دبیرستان یا در دانشگاه علوم انسانی میخوندم. ولی دیشب راضی بودم با همونها که انتخاب کردم و حال عوض کردنشون رو نداشتم. در واقع از دانشگاه بود که می خواستم خیلی چیزها رو عوض کنم. همه جاهایی رو هم که دوست نداشتم، ازش راضی نبودم و می خواستم جور دیگری زندگیش کنم، به نقاط ثابت زندگیم برمیگشت که از اول بودند. اصلا با آمدنم تعریف شده بودند. فهمیدم که نه، اشکال اساسی تر از این حرفهاست. من اگر بخوام دوباره زندگی کنم، اونطور که الان فکر میکنم درسته، باید مشخصات اولیه ام رو عوض میکردم. فهمیدم که اومدنم به این دنیا در کل اشتباه بود. ‏واقعا اگر نیامده بودم، برای همه، خیلی بهتر بود. جدی میگم.‏ ‏

Thursday, September 16, 2010

چاله میدون

این خانمه که میبینی یک لبخند ژوکوند روی لبشه، توی دلش چاله میدونه. یکی هست که خیلی وقتها داره بد وبیراه میگه. هر زمان به یکی. بیشتر از همه به خودش. خودش که نه خودم. حالا بسته به موقعیت، گاهی زیر لب، گاهی با داد و هوار. طرفش هم می تونه هر کسی باشه. گاهی کمک هم میگیره و چند نفری بد وبیراه میگن. برای همینه که من اینقدر مودبم. یکی دیگه اون تو داره برام فحش میده. مثلا نمی خواهی حرفها و داستانهای یکی رو بشنوی. حوصله نداری در جریانشون قرار بگیری. شاید بشه گفت جا و ظرفیت نداشته باشه کله ات براش. حالا اگه گوش کنی به حرفش یکجور تو دلت بد و بیراه می شنوی. گوش هم که نکنی و بهش بفهمونی که نمی خواهی، یک جور دیگه بد وبیراه می شنوی. ظرفیتم خیلی کم شده. ‏زیاد در آستانه ی ترکیدن قرار میگیرم این روزها.‏

از خودم می پرسم، کی میشه عریان بشی. راحت بشی. خودت باشی. شاید اگه بتونی لایه ی رویی رو برداری، این عربده کشهای درونی هم بریزن بیرون. اونها زیر نقاب نشستن. نقاب رو که برداری، نور آفتاب خشکشون میکنه. بعدش شاید همون جواهر درونت که هی زور می زنی مثلش بدرخشی، خودش بدرخشه. زور زدن هم نخواد. هان؟

راستی چرا اینقدر می ترسی از اینکه حرف دلت رو بزنی به آدمهای زندگیت. ‏

‏-همین الان اون قداره کشه داره میگه "خاک برسرت بدبخت! هی بشین اینجا برای خودت تِز بده. من جام محکمتر از این حرفهاست"‏

Thursday, September 9, 2010

گمگشتگی ها

نه اینکه ناشکر باشم. نه اینکه قدر آدمهای دور وبرم رو ندونم. نه اینکه بخوام مویی از سرشون کم بشه یا لحظه ای لبخند از لبشون بره. نه اینکه حداقل روزی چند بار بخاطر همه چیزهایی که دارم و کارهایی که میکنم و میتونم بکنم، راضی و خوشحال نشم. با این وجود، بعضی وقتها دلم میخواد هیچ صدایی نشنوم. نه اینکه سکوت فقط منظورم باشه. میخواهم تهی بشم از موضوع. از فکر. از مسیله. هیچ ورودی نداشته باشم. گاهی وقتها به خستگی فکر میکنم که از نخوابیدن نیست. یک خستگی اون تهِ ته. ‏
کاشکی یک گوشه ای در این خونه داشتم که روزی یک بار حداقل، سهمم بود و باید میرفتم توش و می نشستم. نه خودم این زمان رو از خودم دریغ میکردم و نه کسی این حریم رو می شکست. حالا که می نویسم، و همزمان فکر میکنم که چطور، می بینم که سجاده ی نمازم چه خوب جایی بود. همون وضو گرفتن و آماده شدن برای نشستن پنج دقیقه ای توش. همون سه بار حضور در جایی که برات مقدسه، میتونست کافی باشه. باید دوباره پیدایش کنم. تمیزش کنم. باید دوباره در سجاده ی نمازم بشینم وببینم با این رسم کجایم. چند دقیقه در دل بگویم که کیست و کیستم. کسی که مثل هیچکس نیست. کسی که همان سکوت است. همان آرامش است. همان بی موضوعیست. باید نمازم را دوباره طرح کنم. باید نمازم را باز بخوانم. مهم نیست که چه کسانی تعریفش کردند و چه کسانی می خوانندش و بعد از خواندنش چه میکنند. نماز من، مالِ من است و برای خودم. کسی قانون برایش نمیگذارد. واسطه نمی خواهد. قاضی و قاری نمی خواهد. نماز من، نماز مسجد و کلیسا نیست. باید قرار ملاقات روزانه ام را دوباره بگذارم. در این عشق کسی سهمی ندارد، حقی ندارد. دلم برایش تنگ شده.‏ دلم برای خودم هم تنگ شده. خودم با او‏.‏ فقط او. که دیگران هم اگر دوست داشتنیند، از جلوه ی اوست.‏

Monday, July 26, 2010

Mad

در این روزهایی که ننوشتنم. خیلی درگیر شده ذهنم با خودم و دنیا. بعضی هاش حل و فصل شد، همونطور که در فکرم برای وبلاگ می نوشتم. کسرهای گنده ای رو توی وبلاگ نوشتم با عددهای بد شکل در صورت و مخرج. همون که نوشتمشون، مقسوم علیه های مشترک پیدا شدند و کسر ساده شد. نمیدونم بهتر شد یا بدتر که از اون گرفت و گیرهام ننوشتم. اما مطمینم که اگر وبلاگی نداشتم و شوق نوشتن از لحظه هام چه تلخ و چه شیرین، چه ساده و چه پیچیده، اگر این پنجره به زندگیم باز نبود، این دریچه برای اینکه صدام رو رو توش ول کنم، شاید هنوز درگیر بودم. ‏

.
از موشی عصبانی بودم از کار خیلی بدی که کرده بود. دوستش یک سنگ برداشته بود و روی ماشینمون رو نقاشی کرده بود. گفته بود که این گچه. دختر ما هم، شادمان و پابکوبان در تزیین ماشین، همکاری کرده بود. شوکه شدیم وقتی ماشین رو دیدیم. فکر میکردند کارشون جالبه و تشویق هم باید بشن. دعواش نکردم، داد سرش نزدم، فقط بهش گفتم اینقدر از دستش ناراحتم که ممکنه دعواش کنم. بهش گفتم که نمی تونم باهاش زیاد حرف بزنم. گفتم با این دوستش که موارد تخریبی زیاد داشته، دیگه نمی تونه بازی کنه. بهش گفتم که از من چیزی نخواد و بره توی اتاقش. رفت و بعد از مدتی نقاشی زیر رو برام آورد و گفت "این تویی که الان به من مَد* شدی" ‏

Mad *


Tuesday, June 1, 2010

پراکنده

روز ها و لحظه پُرند از موضوع و ماجرا. روزها و لحظه ها چه زود می گذرند. به تاریخ آخرین پستم نگاه میکنم و می بینم به راحتی عدد فاصله ام بیشتر میشه. ‏نخ بادبادک نوشتن گاهی از دست آدم در میره. هی دنبالش می دوی و دستش به نوکش می رسه، کمی تو دستت نگه می داری و دوباره فرار میکنه و میره. ‏
.
امروز سه شنبه است. من شنبه، سه روز پیش، کیف پولم رو گم کردم با همه کارت ها و مدارک و دار و ندارم. بعد از ظهر پلیس زنگ زد و گفت که خانمی پیداش کرده و به پلیس داده. دست نخورده. از اون همه استرس و فشار و ناراحتی که مثل آمپول پنیسیلین، یکهو بهم تزریق شد و دو روزی طول کشید تا یواش یواش اثراتش از بین رفت، فقط همین دو خط موند که بنویسم. و تشکری که هنوز از یابنده نکردم. یعنی نمیدونم چه جوری تشکر کنم. برام سخت شده. آدمی که ندیدمش ولی اسمش گوشه ذهنم نشسته. جودی. اتفاقا دارم کتاب بابا لنگ دراز را هم می خونم و هر شب کمی میرم به دنیای یک جودی دیگه، جودی آبوت.برای همین وقتی به یابنده ی کیف پولم فکر میکنم یک دختر جوون و شیطون بنظرم میاد. ‏
.
امروز رُز رونده اولین غنچه اش باز شد. پر از غنچه است. هر بار که از جلوی در رد میشم، تصور میکنم روزی رو که همه غنچه هاش باز میشه و دیواری از گل برامون درست میکنه. ‏
.
امروز اولین روز از آخرین ماه مدرسه است. یک سال تحصیلی دیگه هم داره تمام میشه. روشی بزرگتر شده. امسال خیلی بزرگ شد. غنچه های نوجوانی دخترکم داره مثل رز های باغچه باز میشه و من بدون اینکه بهشون زل بزنم و معذبش کنم، یواشکی نگاهشون میکنم و از دیدنشون و از بوییدنشون پر میشم از احساس های مختلف. ‏

Thursday, May 27, 2010

حریف

خوبه که آدم موفق باشه. خوبه که چیزهای زیادی بلد باشه. خوبه که حرفهای درست بزنه. خوبه که مشکلات رو بتونه حل کنه. ولی خوب نیست که آدم به همه ی اینها عادت کنه. خوب نیست که اینها عنوان باشه و روی پیشونیت نوشته بشه، یا روی سینه ات نصب، تا همه و یواش یواش خودت هم باورکنی این نقش رو.‏
خوبه که آدم اشتباه هم بکنه. خوبه که آدم چیزهایی رو هم بلد نباشه. خوبه که یک وقتهایی اشتباه کنی و بقیه ببیندش. خوبه که برای شنیدن اشتباهت از دیگران آمادگی داشته باشی و پذیرا باشی. خوبه که بهتر از خودت رو تجربه کنی و بچشی. ‏
ایمیلش رو چند بار خوندم. فکر میکردم همیشه حرف های درست می زنه. روشن و باز فکر میکنه. اشتباه میکردم. اگر اینطور بود، وقتی برای اولین بار، توی کارش اشکالی بود و یکی دیگه درستش کرد، اشکال رو قبول می کرد و ازش تشکر می کرد. برای اولین بار ازش حرف نادرست شنیدم، با چشم بسته و فقط برای دفاع از نظرش. وقتی اشکال کارش رو دیدم و ناچار بودم از عوض کردنش، خوشحال شدم از اینکه برای اولین بار بهتر از او نگاه کردم. دومین بار هم زود پیش اومد. امروز که جوابی نابجا داد، به این فکر کردم که بزرگ شدن در نگاه دیگران چیز خوبی نیست. یعنی خطر. ‏
بالا و پایین رفتنهامون بی دلیل نیست. زندگی همیشه در نوسانه. اشتباه، خرابکاری، ضایع شدن، دوم شدن، آخر شدن،... همشون فرصتی هستند برای معمولی بودن. برای ری سِت* شدن. برای پاک کردن و تصقیه ی عناوین الصاقی توسط خودمون و دیگران، برای یادآوری اینکه "من هم مثل بقیه هستم" که نعمت بزرگیه. کاش هر روز، دوباره متولد می شدیم. ‏
.
دیگه اینکه دارم فکر میکنم چقدر آمدن آدمهای مختلف در مسیر زندگیمون خوبه. اونها که بیشتر اذیت مون میکنند، قطعا معلم درس های مهم تری هستند. بازیم، در کار، یکنواخت و راکد شده بود. ممنونم از اضافه کردن حریف قدر، که همه چیز رو بهم زد و بازی رو زنده کرد. یادم انداخت که باید خوب بازی کنم و بازیکن خوب، باید همیشه آماده برای طرح و فکر جدید باشه. مادربزرگم راست می گفت که تو از مادر هم به ما مهربانتری. ‏
.
.
پ ن: خلیل، جواب سوالت را فهمیدم. همیشه هست. همیشه برایش می نویسم، فقط اسمش را نمی گویم. اسمش می تواند خدا باشد، یا هستی، یا کاینات. هر چه هست همانست که مادربزرگم می گفت. همان مهربانترین مهربان. ‏
Reset *

Monday, April 26, 2010

یکسالگیِ مچ بندِ آرزوها

یکسال از زمانی که نوار رنگی دور مچ دستم بسته شد، گذشت. در حالیکه همکارم، نوار را دور دستم گره میزد، با تاب گره ها، سه تا آرزو کردم. روزهای اول، دایما وجود همراه جدیدم رو حس می کردم. فکر می کردم که کی باز میشه. دوست داشتم بیشتر بمونه. حداقل تا تورنتو. ‏
هنوز دور دستم هست. تنها شباهتش به نوار اون روز، رنگشه. البته کمرنگ تر. از نوشته ها اثری نیست. جاهاییش نازک شده. وقتی به دور دستم بسته شد، دوستش داشتم. الان خیلی بیشتر دوستش دارم. ولی بهش وابسته نیستم. یعنی شب اول قرار شد که نباشم. یکسال، همراه همیشگی ام بوده. ازش ممنونم. شاید اون تنها نوار پارچه ای باشه که اینقدر مونده. شاید تا سال بعد هم بمونه. شاید همین فردا پاره بشه. شاید اگر پاره شد، دوباره گرهش بزنم، با آرزوهایی جدید. شاید گمش کنم. شاید تنها نوار پارچه ای باشه که در موردش نوشته اند. یکی از چنین انبوهی. ‏

اینکه چطور یکی شون دور دست من میشینه و یکسال با من زندگی میکنه، حتما اتفاقی نیست. ‏

پ ن1: مالِ من، یکی از اون بنفش هاست.‏
پ ن2: بعدا فهمیدم فیتاس اسم درستشون نیست. به همون نوشته ی روش شناخته میشن. ‏

Tuesday, April 6, 2010

تلمبار نکن

وقتی بعد از چندین روز که وبلاگ ننوشتی، فرصت پیدا می کنی تا بشینی و بنویسی، یک توبره داری، پر از حرف هایی که در وقت خودشون، بنظرت جالب و با حال بودن و حالا مثل گلِ پلاسیده و روی هم تلمبار شده اند که دیگه نمیشه گذاشتشون توی گلدون. ‏
.
گفتم توبره و تلمبار شده. در روزهای گذشته، به خاطر اشکالاتی که در رابطه با خانواده ای از آشنایان، بوجود اومد ویا بهتر بگم اشکالاتی که از قبل بود ولی اخیرا دملش ترکید، فکر کردم، کلا نباید چیزها رو تلمبار کرد. چه کتاب باشه، چه نارضایتی باشه، چه لباس باشه، چه غصه باشه، چه عصبانیت باشه، چه پول باشه. خلاصه همه چیز باید جاری باشه. حالت های خوب، مثلِ شادی، خودشون، جاری و سبکند. میان و بعد هم میرن. تلمبار یا ته نشین نمیشن. ‏
ناراحتی و دلخوری، در روابط با آدمها، وقتی بوجود میاد، باید همون موقع، حل و فصلش کرد و ازش رد شد. آخه ما یک توبره درست میکنیم، مثلا به اسم حسنی. بعد هر بار که از دست حسنی ناراحت شدیم یا یک کار عوضی کرد، یک تجربه ای که بویِ بد اومدن می ده، یک زباله ی بوگندی رو، می اندازیم توش. خودِ حسنی هم، روحش از چنین حساب پس اندازی که براش باز شده، خبر نداره و ظاهرا با هم مثل معمولیم. گاهی در طول زمان، زباله های توی توبره، خودبخود از بین میرن. که خوب فبها. گاهی هم یک جوری میشه و یک ماجرایی با شرکت حسنی پیش میاد که دیگه نمی تونیم هضمش کنیم. اونوقت یکهو درِ اون توبره ی بوگندو رو باز میکنیم و حالا بیا و درستش کن. من میگم اصلا توبره درست نکنیم. هر تجربه ای رو در دم گند زدایی کنیم، بره پیِ کارش. هر جور که خودمون می دونیم. اگر هم به هر دلیلی نمی خواهیم یا نمیشه گندزدایی کنیم، تا اونجایی که بشه اصلا در توبره رو باز نکنیم. تا باز نکنیم که بوی گندش در نمیاد. اگه در نهایت، و واقعا در نهایت، فکر کردیم چاره ای جز بیرون ریختن محتویات توبره نیست، آستین ها رو بالا بزنیم، دستکش دستمون کنیم، ماسک بزنیم و با روی خوش، بدون اَه اَه گفتن، کیسه رو خالی و تمیز کنیم. یادمون باشه که اگرچه زباله رو درست نکردیم، با جمع کردنش، نقشی دربوجود آمدن این بوی بد داشتیم. خلاصه سعی کنیم تا میشه به این قسمتِ عطر افشانی نرسیم.‏
.
.
پ ن: امروز من به چشم خودم دیدم که بلاگر، کامنتِ خودم رو در وبلاگِ خودم، قورت داد و ناپدید کرد. اگر کامنتتون در اینجا یا جای دیگه گم شد، فکر نکنین لزوما، نویسنده ی وبلاگ حذفش کرده. شاید اون بیچاره اصلا بیخبر باشه. ‏

Monday, March 29, 2010

پازل

در کنارش نشسته ام تا با هم پازل بیست و چهارتایی رو درست کنیم. قرارم بر این است که فقط باشم ولی کمکی نکنم. هر پازلی را که بر میدارد، اگر درست سر جایش بگذارد، قندی در دلم آب می شود. ولی کمتر اتفاق می افتد. بیشتر وقتها، بار اول جای درست نمی رود. دهانم را محکم می بندم، تا چیزی نگویم. نه، این تکه ی کناری است. این تکه ی وسطی است. نمی گویم. قبلا گفته ام. باید بداند. باید خودش به یاد بیاورد. ساکت می مانم. سر جای درست که می بردش، هنوز تا درست گذاشتن راه است. باید بچرخاندشان تا درست بنشینند. وقتی چهار طرف را امتحان نمی کند و بعد از یک یا دو امتحان، تکه پازل را کنار می گذارد، مقاومت می کنم تا دستم، تکه پازل را بر ندارد و جای درست را نشانش ندهد. گاهی همه چیز درست است و نمی دانم چطوردرست بودنش را نمیبیند. ‏
.
پازل تمام می شود، دست و بوس و آفرین و خوشحالی. به تصویر ساخته شده، نگاه می کنم و فکر می کنم به دلِ دیوانه ای که برای درست شدنش تب و تاب داشت. به او نگاه می کنم و خوشحالم که از من کمکی نگرفت. از خودم راضیم که کمک نکردم. ‏
همانطور که پازلِ امروز مالِ اوست، پازلِ فرداهایش هم متعلق به خودش است. هر کس باید پازل های خودش را درست کند. روزی که سرگرم حل پازل های زندگی باشد، چطور؟ آیا می شود که بدانم هر تکه کجا باید برود و هنوز دهان و دستم را کنترل کنم؟ می شود که به تکه ها دست نزنم و پازل و درست کردنش را حق و سهم او بدانم؟ باید مادر باشی تا بفهمی که سخت است. ‏
.
به خودم نوید می دهم که اگر امروز توانستی، آن روز هم حتما می توانی. چطورش را نمی دانم. به خودم می گویم که او هم، حتما پازلهایش را حل خواهد کرد. شاید همه ی آنچه باید به او بدهم همین ایمان است. ایمان به اینکه چه دیر و چه زود، خودش می تواند پازل هایش را درست کند.‏

Thursday, March 4, 2010

لذتِ مرغوب

بالاخره موفق شدم. بعد از هشت سال. تمام هشت سالی را که در این شرکت کار می کردم، می خواستم برای روز تولد یکی از همکارانم، یک خانم مهربان، خیلی مهربان، هدیه ای بگیرم. هر سال یک جوری شد که نشد. تبریک می گفتم، ایمیل می زدم، ولی دوست داشتم گلی برایش بگیرم، که چند روزی روی میزش بگذارد. چیزی ملموس. الان هم که دارم می نویسم، فکر می کنم چطور ممکن است هشت سال، آدم موفق به انجام کاری به این سادگی نشود. امسال بالاخره این طلسم شکست. تولدش فرداست. فکر کردم که فردا شاید نیاید. شاید خودم به شرکت نروم. یا به هر دلیلی امسال هم مثل سالهای قبل بگذرد. حدسم هم درست بود. فردا را مرخصی گرفته بود. ‏فهمیدم که سه سال دیگر بازنشسته می شود. یعنی جز امسال، سه بار دیگر فرصتِ این کار را داشتم و دارم. ‏ البته شاید داشته باشم. فقط خدا می داند.‏
.
با دیدن گلهای لاله سرخابی، صورت خسته اش، شکفت. منهم از شکفتنِ او، شکفتم.‏
.
وووه ه ه که چقدر خوشحالم. لذتِ خوشحال کردن دیگران، نوع مرغوبی از لذته. مرغووووووب.‏