Showing posts with label موشی. Show all posts
Showing posts with label موشی. Show all posts

Friday, January 20, 2012

افاضات موشی

موشی: روشی وقتی بزرگ شدی، میخواهی با کی ازدواج کنی؟
روشی: نمیدونم.
موشی: می تونی با من ازدواج کنی.
(این مکالمه از انگلیسی به فارسی ترجمه شده و ناگهانی و بدون هیچ زمینه ی قبلی شروع شد)
----
موشی: روشی، پلیییز* وقتی بزرگ شدی آرتیست بشو.
روشی: باشه.
موشی: منم وقتی بزرگ شدم، آرتیست اَسیستِنت* میشم.
----
موشی: مامان، امسال هم تولُتَم* توی بَک یارد* باشه. 
من: اوکی.
موشی: خیلی اِستیشن* باید داشته باشه. اِستوری، دَنس، جامپینگ، دراوینگ، فیس پینتینگ، جوک*و ...(و همینجور میگه تا میرسه به)... رومَنس*
من: رومَنس یعنی چی؟
موشی: یعنی لاو*، دوز هو لاو اییچ آدر*.
من: کی میخواد بره توی این استیشن؟
موشی: این برای تو و باباست که لاو دارین! تو و بابا باید برین توش!
please *
assistant *
‏تولدم *
backyard *
station *
story, dance, jumping, drawing, face painting, joke *
romance *
love *
those who love each other *

Tuesday, June 14, 2011

هاستیبِل

موشی: مامان، تو باید وقتی که من رو بیدار میکنی خیلی با من نایس باشی.
من: چطور؟
موشی: چون من می خوام برم هاستیبِل* و تو باید با من نایس باشی که من نترسم.
من: چه جوری باید نایس باشم؟
موشی: همونطوری که نرسِز* تو هاستیبِل با بچه ها نایس هستند که نترسن.
....
روشی: مامان، موشی کی می خوابه؟ کی بیدار میشه؟ (منظورش شب و صبحه)
موشی قبل از من جواب میده: من که نمیدونم. دکتر با مَجیک گَس*  منو می خوابونه. خودش باید منو از خواب بیدار کنه.
....
موشی: مامان وقتی من با مَجیک گَس برم به خواب، گود دریمز* میگیرم؟
من: آره. حتما.
موشی: آره حتما گود دریمز میگیرم چون با مَجیک میرم به خواب.
بعد چشمهاش رو می بنده و لبخند میزنه و همونطور میگه: وقتی من رفتم به خواب، تو نگاه کن اگر اینجوری اِسمایل* بکنم، یعنی که گود دریمز دارم.
....
موقع خواب بالشش رو گذاشته روی لبه ی تخت.
من: چرا اینجوری کردی؟
موشی: چونکه میخوام مثل بِدِ آمبیولانس* باشه. باید با آمبیولانس برم به هاستیبِل دیگه.
من: تو که با آمبولانس نمی ری. ما با ماشین میریم.
موشی: هنوز، باید پرَکتیس* کنم.
...
پ ن: قرار بود امروز موشی یک جراحی کوچک روی گوشش در بیمارستان داشته باشه که موکول شد به فردا.

*منظورش همان هاسپیتال هست  hospital
* nurses
magic gas *
good dreams *
smile *
ambulance bed *
practice *

Friday, June 10, 2011

از موشی که روی یک دایره ی کوچک، به سرعت،  دورِ خودش میچرخید، پرسیدم 
- چکار می کنی؟
- تینکینگ* میکنم.
- به چی فکر میکنی؟
- فکر میکنم که به چی فکر کنم.

Tuesday, June 7, 2011

تو در دلِ من

بعد از اینکه نقاشی اش را نشان داد و داستانش را گفت، خواستم که دوباره بگوید تا از زبانِ خودش بنویسم. انگشت کوچکش رو همراه خودکارِ من روی کاغذ حرکت داد. هر جا خط جدید را شروع کرده ام، انگشتش خط بعدی را نشان داده بود. 
اینجا هم دوباره با ترجمه اش می نویسم:
"این من هست، توی دلِ تو.
تو یک سان فِلاوِر سید* خوردی.
بعد  یک فِلاور* گرو* کرد توی دلت.
یک باتِرفلای* می خواست دلت رو پاره کنه."

sunflower seed *
flower *
grow *
Butterfly *

Wednesday, March 16, 2011

جادوی صبح

آخرِ شبه و فردا قراره که دوستِ موشی بیاد خونه مون و باهم بازی کنن.
میگه: مامان، چقدر شب میکشه؟
می فهمم منظورش اینه که شب چقدر طول میکشه.
میگم: مثل همیشه. تا ما بخوابیم و بیدار بشیم و صبح بیاد.
میگه: مامان، مَجیک* میشه که صبح میاد؟
میگم: چرا مجیک؟ همیشه بعد از شب، صبح میشه دیگه.
میگه: آخه شب که ما خوابیم، نمی دونیم چطوری صبح میاد.
.
Magic *

Thursday, February 17, 2011

خانواده ی شمعدانی

 بعد از این همه روز که ننوشتم و این همه جا مونده ها، گفتم این یکی رو که تر و تازه است، تا از دهن نیفتاده، بزارم تو سفره.‏
.
امروز عصر، مدرسه ی موشی بودیم. دوشنبه ی آینده، روز خانواده است. به همین مناسبت، در راهروی مدرسه، روی تابلوی مربوط به کلاس موشی، نقاشی های بچه هاست از خانواده هاشون. ‏
.
این ماییم. ازچپ به راست، من، بابایی، روشی و موشی.   ‏
 

دوست داشتم عکسی  از کل تابلو با همه ی نقاشی ها می گرفتم ولی با دوربین موبایل، چیز بدرد بخوری نمیشد.

Tuesday, January 25, 2011

پشتکار

موشی شکلات خورده واز دور دهن تا چونه و لپش شکلاتیه. میگم" صورتت شکلاتیه. برو با آب بشور." زبونش رو در آورده و شکلات های دور دهنش رو لیس می زنه. می پرسه"تمیز شد؟" میگم "یک کم تمیز شد." زبونش رو بیشتر در میاره تا دایره ی بزرگتری رو لیس بزنه. میگم "خیلی بزرگه. زبونت نمی رسه به همش." یک کم فکر میکنه. انگشتش رو میماله به زبونش و میکشه روی قسمتهای دیگه ی صورتش. می پرسه "تمیز شد؟" یک جاهایی هنوز مونده. میگم "نه بعضی جاهاش مونده." نگاهی به دور و ور میکنه و میره جلوی نزدیکترین آینه و لکه های باقی مونده رو با همون روش تف مالی تمیز میکنه. می پرسه "تمیز شد؟" میگم ‏"بعله تمیز شد."‏

Saturday, January 22, 2011

استادِ کوچک

حال و حوصله نداشتم. کاری که شب قبل کلی بخاطرش بیدار مونده بودم، در سایت مشتری با مشکلِ پیش بینی نشده ی دیگه ای مواجه شده بود. باید سریع حلش می کردم و مغزم تعطیل شده بود. گفتگو با معلمِ موشی، فکرم رو مشغول کرده بود. خونه هم که برگشتم، موشی از کولم پایین نیومده بود و نمیگذاشت حواسم رو به کار جمع کنم. خلاصه قمر در عقرب بود. موشی گرسنه اش بود و می خواست هله هوله بخوره. محکم وایستاده بودم تا اول غذا بخوره. چند تا غذا هم داشتیم که انتخاب کنه و هیچکدوم رو نمیخواست. موفق شدم راضیش کنم پلو و سبزیجات رو بخوره. بعد گفت که سبزیجاتش رو نمیخواد و فقط پلوش رو میخواد. گفتم باشه. برای اینکه بخوره، خودم نشستم تا بهش بدم. یعنی جدا کردنِ سبزیجات، کارِ خودش نبود. نخود فرنگی و ذرت و لوبیا و اینها رو جدا می کردم. گاهی که فقط یک پَر اسفناج می موند توی قاشق. تف میکرد. دیگه کلافه شدم و بشقاب رو برداشتم. بهش اخم کردم. اوهم البته اخم کرد. گفتم "غذا اصلا اجازه نداری بخوری. نه غذا و نه کیک برایِ دسر." هر چی هم مادر میانجیگری کرد قبول نکردم. اومدم توی اتاقِ کارم و در رو بستم. ‏
.
کمی بعد اومد. دهنش رو باز کرد و گفت "ببین من دارم غذام رو میخورم." ‏
گفتم "خیلی خوشحالم که غذات رو می خوری." ‏
گفت "من دارم با مادر، خوب، غذا می خورم. وقتی من دهنم خالی میشه، مادر پلو رو بدون هیچ چیزی به من میده. قاشق رو اینجوری مثل ایر پلین* میذاره توی دهنم." ‏
میگم "چه عالی آفرین به تو." ‏
میگه "آره. اینجوری باید به من غذا بدی. نه اینکه زود زود قاشق ها رو بیاری و وقتی نمی خورم اَنگری* بشی. باید نیو وِیز* بگیری. نباید کارهاتو سِیم وِیز* بکنی. این پرابلِمِته*." ‏

بعد هم رفت. تا ته بشقاب رو هم نوش جان کرد. دسر رو هم روش.‏
Airplane*
Angry *
New ways *
Same ways *
‏*این پرابلمِ** تو هست. ‏
problem **

Wednesday, November 24, 2010

خدا را در دلِ خود جوی یک چند*

کمی دیر رفتم دنبالِ موشی. دنبال روشی هم می رفتیم چون روزِ بارونی بود. گفت "روشی چند مدرسه اش تموم میشه." گفتم "همزمان با مدرسه ی تو. ولی چون اون بزرگتره، من اول تو رو بر میدارم." پرسید "چرا." گفتم "اون بزرگتره می تونه منتظر بمونه." گفت ‏"مامان، منم میتونم منتظر بمونم. من گریه نمی کنم اگر برم آفیس**." (بچه هایی که پدر و مادرشون دیر میان رو می برن دفتر نگه می دارن) گفتم "آفرین. معلومه تو دختر بزرگی شدی و می دونی که مامان یا بابا حتما میان دنبالت. ‏‏"‏ چند دقیقه بعد گفت "من امروز مامان نیکی رو دیدم که نیکی رو برد." گفتم "خوب ؟" گفت " بهم گفت گریه نکنی ها موشی، مامانت الان میاد." پرسیدم "مگه تو داشتی گریه می کردی؟" گفت "میخواستم گریه کنم. وُری*** بهم میگفت که گریه کنم ولی من به وُری گوش نکردم چون می دونستم که توی قلبم پیس**** دارم." ‏

مامان نیکی رو بعدا دیدم و برام داستان گفتگوشون رو تعریف کرد . پرسیدم که گریه میکرد؟ گفت نه ولی بغض کرده بود و با نگرانی نگاه میکرد. ‏

نمیخوام بگم که چه خوشحال شدم از شنیدن این حرف. چیز مهمتری میخوام بگم. اینکه به ما برعکس یاد دادن داستان رو. از وقتی چشم باز کردیم، گفتند و دانستیم که خدایی هست که نمی دونستیم چیه. نمیتونستیم بفهمیم خدایی رو که قابل تعریف نیست. طبیعتا ما هم یک چیزی، کسی، توی آسمانها یا جایی که دیده نمیشه تصور کردیم که خوب بود و قوی بود و میشد بهش اعتماد کرد و ازش کمک و آرامش خواست. از اون طرف هم باید ازش ترسید و کار بد نباید کرد چون از ما ناراحت میشه و اینها. بعد بزرگتر شدیم و خودمون بالاخره یکجوری حلاجی کردیم و تکلیفمون باهاش روشن شد یا نشد، دیگه معلوم نیست. لازم نیست برای یک بچه مفهموم عظیمی مثل خدا رو بوجود بیاریم. برای یک بچه بهترین نقطه ی شروع همان خودشه. چون خودش رو بهتر از هر موجودی درک میکنه و می شناسه. سرچشمه، دلِ خودشه. سرچشمه رو که پیداکرد، سرنخ رو که گرفت، دنبالش میره تا برسه. موشی که یاد بگیره در قلبش آرامش هست، یواش یواش چیزهای خوبِ دیگری رو هم که در وجود خودش هست پیدا میکنه. وقتی عظمت رو در خودش دید، در دیگران و در طبیعت دید و همینطور رشته هایی که این همه رو بهم وصل میکنه، خدا هم همانجاست. مثل تابلویی که تکه تکه پرده برداری میشه. فکر کنم حضرت علی بود که گفت "کسی که خوش را شناخت، خدایش را شناخت" راست گفت. ما فقط باید به بچه هامون کمک کنیم که خودشون رو بشناسند. همین.‏

تا بحال با موشی مستقیما راجع به خدا حرف نزدم. پیش نیومده بود. در مدرسه هم از خدا چیزی نمی گویند. خودش جسته و گریخته شنیده از آدمهای دور و بر. خصوصا در مورد مُردن که آدمها میرن پیش خدا. چند وقت پیش می گفت "من خدا رو دوست ندارم. چون آدما رو می بره پیش خودش. بابای تو رو برده پیش خودش. من نمیخوام تو بِمُری و بری پیش خدا. وقتی بِمُری دیگه نیستی پیشِ من" بعد پرسید "بابای تو پیش خدا چکار میکنه؟" من البته بعد از تمام این جملات، اصواتی مثل اوهوم، آهان و نمیدونم به زبان آوردم. چون نمیدونستم چه بگم و نمیخواستم ناخواسته خرابتر کنم فکرش رو. ‏ فقط بهش گفتم که من حالا حالاها نمی میرم.‏
.
.
.
‏* شعر "خدا" از پروین دولت آبادی
Office **
Worry ***
Peace ****

Wednesday, November 17, 2010

سرمستی از خوابِ تو

شبها که برای خوابوندن موشی به اتاقش میریم و خلوت میکنیم، وقت خوبیه. البته مثل هر وقت دیگری باید مواظبش بود که خراب نشه. می دونی که وقتها چقدر شکننده هستند. شکننده تر از برگ گل. یا شاید وقتهای من اینطورند که گاهی، راحت ازحال خوب به حال بد تبدیل میشن. بگذریم. داشتم از خلوت دوتاییمان میگفتم که با جیش و مسواک و نخ دندان شروع میشه. بعد به اتاق میریم و هفت در رو می بیندیم تا صدایی جز صدای خواب به ما نرسد. بعد نوبت لخت شدن و لباس خواب پوشیدن است که قسمت اول عشق بازیِ ماست با بوس و گاز و قلقلک. لباس خواب رو که پوشید، دو کتاب رو انتخاب میکنیم. موشی انتخاب میکنه و من با توجه به حال و اوضاع گاهی سعی میکنم جهتی به انتخاب بدم که در همان گاهی هم، ممکنه موفق نشم. خیلی مواظبم که دقایق پایان روزمان، آرام و روان باشه و چقدر بدم میاد از خودم اگر این بارِ شیشه، از دستم بیفته. میفته بعضی وقتها. می شینه توی بغلم. کتاب روی پای او و به دستِ منه. با تمام وجود کتاب رو براش میخونم. کتاب تموم میشه قسمت دوم عشق بازی شروع میشه. میگذارمش توی تختخوابش. میگه منو بِهار(یعنی بِخارون). این عشق به خارونده شدن، ژنتیکیه و هر دوشون از باباییشون دریافت کردن. بعد میگه بیام توی بغلت. حالا یا از تخت میارمش پایین و بغلش میکنم و یا توی تخت ولو میشم و چند دقیقه ای کاملا در آغوشم میگیرمش. بعد از چند لحظه تکمیل میشه پیمانه ی عشق ورزیش. ازم جدا میشه و توی بالش و تشک و پتو، خودش رو جا میده. به آرومی روی پشتش میزنم و همراهیش میکنم تا دنیای خواب. ‏
از وقتی که از من جدا میشه تا وقتی که خوابش عمیق میشه و من از اتاق میرم بیرون، زمان فوق العاده ایه برای من، اگر حواسم بهش باشه. ‏وقتِ حضور و جولانِ فکر، وقتِ تنفس های عمیق، وقتِ کامل شدن با یک روز.‏
نور کم چراغ خواب، نفس های عمیق موشی و آرامش خواب، رضایت من از لذت او و خوشحالیم از به موقع خوابیدنش، مثل خلسه ی یک دوش آبگرمِ دلپذیره که خودم رو توش میشورم و با چند تا بوس کوچیک از دستهای سفید و قشنگش و نگاهی به صورت مثل ماهش، ازش بیرون میام. ‏
اما بازهم میگم، باید چهار چشمی مواظب لحظه ها باشیم که از دستمون در نره. از لای انگشتهامون نریزه. چیزهای خوب، خودبخودی درست نمیشه. باید با دقت و حوصله بِکِشیمش. باید یادمون باشه که وقت و ساعت، جایی از قبل نوشته نشده اند تا ما بخونیمشون. این ما هستیم که اونها رو با قلم مویی که بدست داریم، زنده میکنیم. ‏
.
.
پ ن: راستش می خواستم از افکار دیشبم در همان زمانِ خواب موشی بنویسم. وقتی نوشتن از اون فضا رو شروع کردم، اصل حرف از دستم رفت. ‏

Saturday, November 13, 2010

موشی، گوژپشت نتردام می بیند

همه باهم کارتون گوژپشت نتردام رونگاه می کردیم. خیلی زود متوجه شدم که داستان سنگینی بود برای موشی. صحنه های اولش که داشت قاضی فرولو رو سریع معرفی میکرد، بمبارانِ تاریکی و وحشت و بیرحمی بود. نگران موشی شدم که چهار چشمی و بدون مژه زدن داره نگاه میکنه و داستان رو قورت میده. باهاش حرف زدم تا هم ببینم کجاست با ماجرا و هم از غلظتش کم بشه. ‏
پرسیدم، بنظرت کارهای آقاهه چه جوریه؟ گفت بَده. پرسیدم حرفهاش درسته؟ گفت نه. آدم بدیه. بدجنسه. خوشحال شدم و تایید کردم. گفت من اصلا می خوام برم اِکس بکنم روش. (یعنی برم روش ضربدر بزنم) گفتم باشه. گفت اسمش چیه؟ گفتم فرولو. گفت روی یک کاغذ اسمشو بنویس. کاغد آوردم و نوشتم. اونهم با غیظ و لذت یک ضربدر بزرگ روش کشید و حق فرولو رو همون اول داستان کف دستش گذاشت. به همین آسونی. ‏
تازگی ها وقتی از دست ما یا هر کسی عصبانی میشه، یا میگه تو رو اکس کردم (مثل بالا) یا میگه تو آتیشی. فکر میکردم منظورش اینه که آتیش بگیری. ولی وارد جزییات این دشنام نشده بودم. اتفاقا توی این کارتون فرولو همش میگه و میخواد که کولی ها رو آتیش بزنه. در بین فیلم میگفت که مامان فرولو هم مثل من به بقیه میگه که شما ها آتیشین. معلوم شد که حدسم درست بوده. ‏
چند وقت پیش در فیلم دیگه ای دیدم که پدربزرگی برای نوه اش داستان میخوند. فیلم در واقع داستانی بود که اون میخوند. جاهایی که قهرمان قصه در وضع بد و ترسناکی قرار میگرفت، مثلا اژدها داشت قهرمان رو می کُشت، فیلم متوقف میشد و پدربزرگ به نوه اش می گفت که نگران نباشی ها، قهرمان از دست اژدها نجات پیدا میکنه. بعد برمیگشتن توی فیلم و بالا و پایین و هیجان تا بالاخره، اژدها رو می کشت. ‏
کارتون گوژپشت نتردام هم از این صحنه های ترسناک و نگران کننده داشت. از روش پدربزرگ اون یکی فیلمه استفاده کردم و هر جا می دیدم، موشی خیلی حساس شده، در گوشش میگفتم که نگران نباشی ها، اینجا آخرش اینجوری میشه. بعد میگفتم این یک راز بین من و تو و نباید بقیه بفهمند. و اون هم تا با این راز و پچ پچ ما کمی حال میکرد، لحظات استرسی تمام شده بود. ‏


این بود انشای من در مورد دیدن کارتون گوژپشت نتردام با موشی. تا نظر شما چه باشد. ‏

:)

Thursday, November 11, 2010

بزرگداشتِ صلح

دیروز از مدرسه ی موشی که بر می گشتیم، گفت مامان امروز ریمِمبرنس دِی* بود. ریممبرنس دی برای پیس* و واره* . پرسیدم پیس و وار یعنی چی؟ گفت پیس یعنی شِر* کردن، هپَی* بودن، خوب بودن، فِرندلی* بودن. وار یعنی بد و اَنگری* بودن، شکلِ کارهای بد. ‏
پرسیدم ریممبرنس دی، چی رو باید ریمِمبر* کنیم؟ گفت ریممبر کنیم که پیس خوبه و تَنکفول* باشیم برای پیس. ‏
بعد گفت یک شعر برای پیس یاد گرفتیم. شعر زیر رو خوند و اشکهای منو در آورد. ‏

Do you know where I found peace, where I found peace, where I found peace?
Do you know where I found peace? I’m looking all around.
Peace begins inside of me, inside of me, inside of me,
Peace begins inside of me, and that’s where peace is found.
I know peace is really love, is really love, is really love,
I know peace is really love, I’ll pass my love around.
l'll give away the love I got, the love I got, the love I got,
l'll give away the love I got, and that’s how peace is found.


شب دوباره برامون خوند. این بار وقتی از عشق میگفت دستهاش رو روی قلبش می گذاشت. وقتی از صلح میگفت با انگشتانش حرف وی نشان میداد و وقتی عشقش را تقسیم میکرد، با دستهای باز می چرخید. با تمام وجود می خواند و نمیدونست که چیزی در دل من چطور می لرزید از شوق. گفت که کلاسش از همه بهتر اینو خونده چون اون خیلی خوب بوده توی شعر و من باورش کردم چون واقعا خوب بود. ‏
.
تقریبا جنگی در کانادا اتفاق نیفتاده، سربازانی در جنگ جهانی شرکت کردند و اینها هر سال در روز پایان جنگ جهانی ، مراسمی دارند در یادآوری کسانی که برای صلح فداکاری کردند و در بزرگداشت صلح. فکر کردم که کشور ما جنگ داشت. جنگ واقعی. چه کسی بیشتر از ما قدر صلح رو می دونه. چرا در ایران سالگرد شروع جنگ رو گرامی میدارند نه پایانش رو. مگر جنگ چه موهبتی بود. ‏
.
.
.
می دانی، از همون اول که آمدیم، هر روز صبح در مدرسه ی روشی، به سرودت گوش کردم. از ریتمش خوشم اومد. ولی به محض شنیدن جمله ی اول که می گفت " ای کانادا، ای خانه و سرزمین مادری" بهت پوزخندی میزدم و میگفتم که هیچوقت، هیچوقت تو سرزمین من نخواهی شد. تو مادر من نخواهی بود و من متعلق به تو نیستم. نُه سال است که در تو میکارم و از تو درو میکنم ولی تو را سرزمین خودم نمیدانم. شاید روزی بدنم هم در خاک تو بپوسد. هر چه هست، تو مادرم نشدی و من از تو نیستم. اما خواستم با صدای بلند بگویم که نامادریِ خوبی هستی. خواستم بگویم از اینکه بچه هایم در دامانت بزرگ می شوند پشیمان نیستم. اشکالی ندارد اگر به عشق بگویند لاو هر چند که عشق برایم خوش آوا ترین کلام است. خواستم بگویم از تهِ قلب ممنونم که سرود صلح و عشق را بهشان می آموزی، ای سرزمین نامادری!‏
می دانی، منهم "مادری دارم بهتر از برگ درخت"* که در شادی و غم، دلم برایش تنگ و فشرده است و هر وقت به یادش می افتم، اشکهایم سرازیر میشوند. هر وقت که تو را با او مقایسه میکنم. هم الان هم. آنقدر که گاهی سعی میکنم فراموشش کنم. چه خوب که این فقط دردِ من است و دردِ بچه هایم نیست. بچه هایم با تو و در تو شادند.‏

Remembrance Day *
peace *
war *
share *
friendly *
angry *
remember *
thankful *
سهراب سپهری *

Wednesday, September 22, 2010

تلگرافی

صبح موشی رو بیدار کردم. با چشمهای بسته میگه
‏-‏ امروز کی میاد؟ ‏‏‏
‏- منظورت چیه که کی میاد؟
‏- امروز بابا میاد؟
‏- آره
‏- چند میاد؟
‏- منظورت چیه که چند میاد؟
‏- ساعتِ چند میاد؟
‏- شب میاد. ساعتش رو نمیدونم. ‏
‏- شب چَنده؟ ‏
‏- گفتم که نمیدونم چه ساعتی میاد. ‏
چشمهاش رو باز کرده و جوری که انگار از من ناامید شده باشه نگاه میکنه و میگه
‏- منظورم اینه که چند ساعت شب میشه. ‏
.
.
پ ن: بابایی یک مسافرت سه روزه رفته با پدربزرگ و مادربزرگ. ‏

Monday, September 13, 2010

موشیانه

میخوام موشی رو تشویق کنم که با مامان جون بره حموم. میگم "وقتی بی بی بودی و مامان جون پیش ما بود، یا من میبردمت حموم یا مامان جون." صداش رو ریز و لوس میکنه و میگه "میگه حالا که بزرگ شدم، شَوَت* با تو می خوام برم حموم. آخه تو وارمِست**، گرمِست*** مامانِ دنیایی." ‏

.
مامان جون میگه "پس بیا بجای اون وقتها که شستمت، تو منو بشور." پرده ی حموم رو کنار زده و کمی سبک سنگین کرده و بعد با همون صدای ریز و لوس کرده میگه "نه مامان جون. اگه بیام تو رو بشورم که خودم خراب میشم." ‏

.

من شدم گاو. موشی پشتم سوار شده و دور اتاق می چرخیم. بقول خودش می چرهیم. میگه "مامان پریسا" میگم "جانم" میگه " تو نباید بگی جانم. باید بگی ماااووو"‏. جالبه که گاو شدم ولی هنوز مامانم.‏



این "شَوَت"، "فقط" است در راهِ "فقط" شدن. تا چند وقت پیش "شَفَت" بود. *
Warmet **
گرمترین ***

Wednesday, July 28, 2010

شربت

تب داره و باید شربت بخوره. مثل ابر بهار اشک میریزه که شربت نمی خورم. من فقط با خودم تکرار میکنم که "می خوره. می خوره" و از این شاخ به اون شاخ می پرم تا بدون زور شربت از گلوش بره پایین. همینجور حرف میزنیم و زبون میریزیم. مادر و روشی و من. میگه روشی اول بخوره. یک قاشق هم شربت استامینوفن به روشی بیچاره میدیم محض رضای خواهرش، بخوره. عروسک ها هم ردیف میشینن تا شربت خوردن موشی رو ببینی و یاد بگیرن. به یکیشون شربت میدیم. مثلا نمیخوره. نصیحتش میکنیم و بعد میگیم نگاه کن ببین موشی چطوری میخوره. همینطور که گوله گوله اشک میریزه، دهنش رو باز میکنه. خدا رو شکر میکنم. وقتی قاشق خالی از دهنش در میاد، باز شکر میکنم. وقتی دهنش رو میبنده، یکبار دیگه. وقتی قورت میده، نفسم کمی بالا میاد و وقتی دوباره حرف میزنه یا گریه میکنه و مطمین میشم که نمیخواد تف کنه یا بالا بیاره، نفس راحت میکشم و شکر آخر رو به جا میارم. با این حساب، در هر قاشق شربت یک نعمت موجود است و بر این نعمت، پنج شکر واجب. ‏
کمی بعد بهش میگم آخه عزیزم چرا اینقدر گریه میکنی برای خوردن این شربت خوشمزه که خودت میدونی باید بخوری. میگه "میدونی مامان، من دوست ندارم این شربتو بخورم. برای همین گریه میکنم." دوباره میگه. "وقتی کاری رو دوست ندارم بکنم و تو میگی باید، من گریه میکنم دیگه." ‏

Monday, July 26, 2010

Mad

در این روزهایی که ننوشتنم. خیلی درگیر شده ذهنم با خودم و دنیا. بعضی هاش حل و فصل شد، همونطور که در فکرم برای وبلاگ می نوشتم. کسرهای گنده ای رو توی وبلاگ نوشتم با عددهای بد شکل در صورت و مخرج. همون که نوشتمشون، مقسوم علیه های مشترک پیدا شدند و کسر ساده شد. نمیدونم بهتر شد یا بدتر که از اون گرفت و گیرهام ننوشتم. اما مطمینم که اگر وبلاگی نداشتم و شوق نوشتن از لحظه هام چه تلخ و چه شیرین، چه ساده و چه پیچیده، اگر این پنجره به زندگیم باز نبود، این دریچه برای اینکه صدام رو رو توش ول کنم، شاید هنوز درگیر بودم. ‏

.
از موشی عصبانی بودم از کار خیلی بدی که کرده بود. دوستش یک سنگ برداشته بود و روی ماشینمون رو نقاشی کرده بود. گفته بود که این گچه. دختر ما هم، شادمان و پابکوبان در تزیین ماشین، همکاری کرده بود. شوکه شدیم وقتی ماشین رو دیدیم. فکر میکردند کارشون جالبه و تشویق هم باید بشن. دعواش نکردم، داد سرش نزدم، فقط بهش گفتم اینقدر از دستش ناراحتم که ممکنه دعواش کنم. بهش گفتم که نمی تونم باهاش زیاد حرف بزنم. گفتم با این دوستش که موارد تخریبی زیاد داشته، دیگه نمی تونه بازی کنه. بهش گفتم که از من چیزی نخواد و بره توی اتاقش. رفت و بعد از مدتی نقاشی زیر رو برام آورد و گفت "این تویی که الان به من مَد* شدی" ‏

Mad *


Monday, July 19, 2010

خاله سوسکه و پای بلوری

در کلاس یوگا هستم. پاهام رو دراز کردم. انگشتهای پام رو از هم باز کردم و کشیدم، اونطوری که هوا از بینشون بگذره. سینه پام رو جلو دادم و انگشتها رو بطرف خودم آوردم. حضور خوبی در این حالت دارم و از کشش پام خوشم میاد. از دیدن انگشتهای پام، خوشحالم. لذت بردن از اعضای بدنم رو خیلی وقت نیست که می چشم. لذت نگاه کردنشون، تایید زیباییشون. تشکر از بودنشون و سلامتیشون. با یوگا بود که بتدریج حضورشون رو حس کردم. توشون نفس کشیدم و لمسشون کردم. ثانیه هایی که انگار مثل بدنم کش میان و طولانی میشن. در بین همین نفس ها و تمرکزم روی پنجه و انگشتهای پام بود که دو تا پنجه ی پای سفید و تپلی، میاد جلوی چشمم. همونها که دیروز جلوم بود و روی ناخن های کوچولوش، لاک قرمز می زدم. همون انگشتهایی کوچولوی بهم فشرده ای که به سختی از هم کمی جداشون میکردم تا لاک ناخنها بهم نخوره.‏

یاد عکسهایی افتادم که روز قبل وقتی در ماشین منتظر روشی بودیم، از خودت گرفتی. چقدر دوست داری که با موبایل من عکس بگیری. هر وقتی که پیدا میشه، هر وقت که بیکار باشی و موبایل به چشمت بخوره، می خواهی عکس بگیری. هربار نگاهی به فولدر عکسها بکنم، حداقل بیست تا عکس جدید گرفتی و چقدر خوشحالم که اولین کسی که ازش عکس میگیری، خودت هستی. همان تن و بدن نازنین خودت. همین دستها و پاهای کوچکت. صورتت. از دور عکس میگیری. از نزدیک عکس میگیری. سریع به عکس نگاه می کنی و ذوق میکنی از دیدنش. جلوی دوربین های فروشگاه هم میخکوب میشی و از دیدن حرکات خودت در دوربین ذوق میکنی. وقتی روی تخت بالا و پایین می پری، دوست داری در بسته باشه تا خودت رو در آینه ی پشت در ببینی. چه خوشحالم که خودت رو، بدنت رو دوست داری. امیدوارم چیزی را که من دیر فهمیدم، به تو از روزهای اول یاد داده باشم. که بدنت رو دوست بداری، قدرش را بدانی، زیباییش را ببینی و لذت ببری. عکسهای دیروزت، هنوز روی موبایل هست. وقتی برگردم، از این لحظه و پروازم تا پاهای دوست داشتنی تو، می نویسم. عکسها را هم میگذارم.‏


نزدیکترین عکس

کمی دورتر

حالا شد اون عکسی که میخواستی

و مامان که پاهات رو گرفته تا ببوسه

Sunday, June 20, 2010

ماه و شب

با موشی توی آسمون، دنبال ابرها می گردیم و شکل های مختلف براشون پیدا میکنیم. نازکند و بهم ریخته. از اون قلمبه ها نیستند که راحت بشه یک شکلی براشون پیدا کرد. موشی چند تا شکل اژدها توشون دید. بعد ماه رو می بینم. مثل همیشه ذوق میکنم. به موشی نشونش میدم. میگه "من ماه رو دوست ندارم." میگم "اِ چرا؟" میگه "میخوام برم بکنمش از توی آسمون بیارمش بزارم زیر خاکها که دیگه نباشه." با تعجب بیشتر می پرسم " آخه چرا؟" میگه "خوب نمی خوام شب بشه. من شب رو دوست ندارم. دوست دارم روز باشه و خورشید بیاد." برای اینکه مطمین بشم درست فهمیدم، می پرسم "فکر میکنی اگه ماه نباشه شب نمیاد؟" میگه "آره. "‏
.
حالش رو ندارم که بگم بخاطر ماه نیست که شب میاد یا اینکه ماه تاریکی شب رو کمتر میکنه یا اینکه بیا آرزو کنیم ماه نورش بیشتر بشه یا ستاره ها توی آسمون شب بیشتر بشن. با خودم فکر میکنم که آدم بزرگ ها هم از این اشتباه ها میکنن. ماه و ستاره ها رو با شب ربط میدن و چون زورشون به شب نمی رسه میخوان ماه و ستاره ها رو خاک کنن. ‏

Thursday, April 15, 2010

میان پرده ی صبحگاهی

امروز صبح بیدار شده. از اون روزهاست، که به من اجازه ی مرخصی نمی ده. دست منو سفت گرفته و میگه تو نباید بری شرکت. یکی دوتا گفتیم و شنیدیم و صراطش مستقیم نشد.‏
گفتم مثلا تو بزرگ شدی و مامان موشی شدی و من بچه ات هستم و تو می خواهی بری سر کار.عاشق بازی کردن نقش بزرگترهاست. ‏
من:‏ مامان موشی، کجا می خواهی بر ی؟
موشی: شرکت. ‏
من: ‏نه نباید بری. باید بمونی خونه پیش من. ‏
موشی: ‏‏‏باشه. امروز نمی رم شرکت و می مونم پیش تو.
نشد. میگم مثلنی تو امروز حتما باید بری شرکت و نمی تونی بمونی.
من: مامان موشی، کجا می خواهی بری؟
موشی: شرکت. ‏
من: نه نباید بری. باید بمونی خونه پیش من. ‏
موشی: من حتما باید برم شرکت. بذار به ریسسم زنگ بزنم بگم نمیام.
‏دستمون میشه تلفن و زنگ میزنه.‏‏
موشی: رییس، من باید امروز بمونم پیش بی بی م. نمی تونم بیام. باشه؟ خدافظ.
باز نشد. میگم ایندفعه من رییسم، دوباره زنگ بزن. زنگ می زنه.‏
موشی: رییس، من باید امروز بمونم پیش بِی بی م. نمی تونم بیام. ‏
من: نه خانم. ما به شما احتیاج داریم. حتما باید بیایین. بی بی تون رو بگذارین پیش مادر بزرگش. ‏
موشی: باشه رییس. ‏
.
برای اینکه کار خاتمه پیدا کنه و بچه رو هم بدست مادربزرگ بسپاریم، میگم خوب پس حالا من میشم مادر بزرگ بی بی، بیار بی بی رو پیشم. میگه تو که مادر بزرگ، بی بی من نیستی. میگم پس کی مادر بزرگشه؟ میگه "روشی مادربزرگشه. من مامانشم، بابا، باباشه. تو دوستشی. ‏
‏‏.
بعد از این میان پرده، موشی جان به راه راست هدایت شد و مامان جانش به طرف محل کار.‏

Monday, April 12, 2010

عَصَوانی

نمی خواد بخوابه. دیر شده. چند بار میگم "وقت خوابه. وقت بازی نیست. وقت بپر بپر نیست." ذهنم درگیره با خستگی های معمول که گاهی چنان انباشته میشن که جا برای یک لبخند هم نمیگذارن. دعواش نمی کنم. صدام جدیه و اثری از نرمی توش نیست. صورتم هم همینطور. بهش میگم "به حرفم گوش نمی کنی و من ممکنه سرت داد بزنم." سرش رو بلند میکنه. با اخم، عین خودم بهم نگاه میکنه. می پرسه "عصوانی هستی؟" میگم "آره عصبانی ام چون تو به حرف من گو ش نمی دی." میگه "من بهت گفته بودم اگر عصوانی باشی، مامان من نیستی. من اصلا مالِ تو نیستم. به حرف های تو گوش نمی کنم." میگم باشه "مال من نباش من فقط مامان روشی هستم." توی اتاقش به مرتب کردن لباس ها ادامه می دم و منتظر فرصت دیگری هستم. او هم می پلکه و سر و صدا میکنه. میگم "سرو صدا نکن، وقت خوابه، روشی خوابیده." میگه "تو عصوانی هستی. من به حرفت گوش نمی کنم." میگم "پس برو از این اتاق بیرون، روشی می خواد بخوابه." میگه "من نمیرم. این اتاق خودمه." یک بار دیگه تکرار می کنم و می بینم باختم این گفتگو رو. مگر اینکه زور بکار ببرم وتهدید و داد که اون دیگه باخت مضاعفه. رها میکنم. خوبه که رها میکنم. دیر خوابیدنش بده ولی مشکل اصلی من دیر خوابیدن او نیست. خستگی جسم و روح خودمه که می خوام با یک بهانه ای خالیش کنم. کی بهتر از بچه ام که زورم بهش می رسه. ‏زورم بهش می رسه؟ نه نمیرسه. مگر اینکه لهش کنم که نمی کنم. با قد کوتاه و جثه ی کوچکش جلوم می ایسته و از حقش و حرفش دفاع میکنه . ‏
کارهای خودم رو انجام می دم و می رم توی رختخواب. بابایی میگه صدای دخترم رو در آوردی. جواب نمیدم. جواب بیخودی نمی خوام بدم. تازگی ها دوست ندارم جواب بدم. متوجه شدم که جواب دادنی که برای دفاع از خودم باشه رو نمی خوام. دوست ندارم دیگه خودم رو ثابت کنم. میره این اتاق و اون اتاق. پتو می بره، بالش می آره. بعد میاد و میگه "مامان اشتباخ کردم. من دوستت دارم." میگم "منهم دوستت دارم." بوس می کنیم. می گم برو بخواب. میگه باشه. چند بار می ره و میاد. آخرسر میگه "مامان بوک نخوندیم." بلند میشم و میریم باهم دو تا کتابمون رو می خونیم. بوس و بغل و قربون صدقه و خواب. من بر میگردم سر جام دراز میشم. بابایی خوابش برده. من از این پهلو به اون پهلو میشم و دوباره و دوباره به همه ی این صحنه ها نگاه میکنم. ‏
وقتی منو عصبانی می بینه، بهم میگه که دوست نداره عصبانی باشم. میگه که وقتی عصبانی هستم، مامانش نیستم. میگه که مامان عصبانی نمیخواد داشته باشه. از من کناره گیری میکنه و به حرفم گوش نمیکنه و با قطع رابطه با یک آدم عصبانی، وارد فضای من نمیشه. در دنیای خودش رو هم روی من می بنده. عصبانیت تو به من ربط نداره. کات. وقتی از من رفتار عادی تر می بینه، بر می گرده. از دوست داشتنش میگه، بوس میکنه. درو باز میکنه. نیازش رو دوباره میگه. در کمتر از پانزده دقیقه، بادی که داره طوفان میشه، آرومه. ‏
خشمی رو که بهم نشون دادی، دو روز گوشه ی دلم قلمبه کردم و ریزه ریزه هضمش کردم. تکه تکه گذاشتم توی لقمه ام و قورت دادم. دو روز کامم رو تلخ کردم. باید می تونستم به همین راحتی باهاش مواجه بشم. بدون ترس. بدون اینکه هیچ سهمی برای خودم ازش قایل باشم. به همین راحتی باید می گفتم وقتی عصبانی هستی، برام غریبه ای و دوست ندارم به حرفت گوش کنم. و بعد که دیگه عصبانی نبودی میگفتم، حالا اونی هستی که دوستش دارم، در دنیای من جا داری و دلم گرمای آغوشت رو می خواد. به همین سادگی. ‏
.
ممنونم معلم کوچک دوست داشتنی ام! من از تو یاد میگیرم. ‏