Showing posts with label خودم. Show all posts
Showing posts with label خودم. Show all posts

Monday, January 12, 2009

آشتی

امروز که پست قبل و کامنتهاش رو خوندم، خواستم که بازهم از عروس چهارده سال پيش بنويسم. از چندين سال پيش که کمی بيشتر خودم رو شناختم، وقتی به اون شب و به قول نازنين، واقعه ی بزرگ، فکر ميکردم، عروس رو دوست نداشتم. از دستش عصبانی بودم که چرا اينی که الان هستم، اونموقع نبود. چرا نگرانيها و اضطرابها و ترسها و مشکلاتش رو به اون روزهای منحصر بفرد اضافه کرد. چرا نتونست نه و يا آره های درست بگه. چرا در لباس و تور سر و کفشِ به اون زيبايی که با عشق درست شده بودند، نتونست رها باشه و آزادنه به همسرش عشق بورزه. چرا وقتی ميخواست برای اولين بار با داماد به سفر، به ماه عسل بره، از شدت اضطراب دل درد و دل پيچه ای گرفته بود که کم مونده بود از سفر جا بمونن. از دستش عصبانی بودم که چرا اين منِ امروز نبود و چرا بهترين روزهای منو خراب کرد. ه
عکسهای عروسيمون رو بعد از هفت سال ميديدم. دمِ آمدن به کانادا، عکاس عروسيمون که از آشنايان بود، نگاتيوها رو بهمون داد و بهمين دليل آلبوم را با خودمون نياورده بوديم. بعد از هفت سال بود که دوباره همه رو ديدم. اونهم نه در آلبوم، تر و تازه.ه
در نگاه اول به عکسها، باز گفتم که آدمِ اونروز رو دوست ندارم. باهاش غريبه ام. اما يواش يواش اين خود امروزم رو اونجا پيدا کردم. بعد از سالها راهی از من به اون عروس باز شد. ديدم که مثل امروز عاشق بود. در نگاه او هم، عشق رو ديدم. بخشيدنِ اون عروس، سخت نبود. عروسی که عاشق بود اما عاشقیش در گرد و غبار بزرگ دور و ورش گم شده بود. پروانه های عشقش در پرواز بودن ولی اون بدون اينکه ببينه، توی اون گرد و غبار تورش رو اينطرف و اونطرف پرت ميکرد. نميدونست بيچاره و برای همين هم نميتونست. شناختمش. خودم بودم. گيج و سردرگم، شناور در سطح، بی خبر از عمق. هنوز هم گاهی همينطور هستم. دوستش داشتم. اين خيلی احساس خوبی بود. فکر ميکنم که با اون عروس خانم کوچولو آشتی کردم. و شايد برای همين بود که لذتِ عروس بودن را دوباره چشيدم. ه
.
همسفر! اين گيجِ مشغول را چه مهربانانه و صبور همراهی کردی تا امروز ...ه
ممنونم.ه

Thursday, November 27, 2008

من لوسم؟

الان تو راه برگشتن به کار، آستينهام رو بالا زدم و نيم ساعتی برگهای از زير برف دراومده رو چمن جلوی خونه رو جمع کردم و حسابی از خودم ممنون شدم و له له ميزنم که يکی بهم باريکلا بگه. ه
وقتی کاری ميکنم، دوست دارم که ديده بشه. بهش توجه بکنن. دلم ميخواد تشويق بشم. يکی بگه دستت درد نکنه. من بهش احتياج دارم. دلم ميخواد وقتی خونه تر و تميز ميشه و برق ميفته، بابايی تا از در مياد تو، نگاهی به دور و بر بکنه و بگه " دستت درد نکنه. کيف کردم از اين خونه" بنظرم از تمام اون زحمتی که کشيدم، فقط همين برام ميمونه. تقريبابيشترکارها رو ميکنم، فقط به عشق اينکه همين يک جمله رو بشنوم و مثلا خود برق افتادن يخچال اونقدر هم منو به شوق و شور نمياره. اينکه بقيه ببينن و بگن "به چه يخچال تميزی" بيشتر بهم مزه ميده.ه
وقتی که فکر ميکنم ميبينم که خيلی به توجه احتياج دارم. يادمه در گزارش مخصوصی که معلمهای دبستان ما هر سال در مورد بچه ها ميدادند و وقتی مدرسه منحل شد، ما گرفتيم و خونديمش، دو تا از معلم هام نوشته بودند که من شديدا به توجه نياز دارم و در صورتيکه مورد توجه قرار بگيرم، کارهای خيلی خوبی ارايه ميدهم. ه
بابايی ميگه که نيازی به توجه ديگران نداره. کارش رو خود بخود ميکنه و براش اهميتی نداره که ديگران ميبينن يا نه. من کاملا باهاش موافق نيستم و حس ميکنم که دوست داره کارهاش ديده بشه ولی نه بشدت من. شايد اون از انجام کار لذت ميبره و من از خوشامد ديگران. ه
حالا اگر اينو به دکتر هلاکويی بگی، فوری ميگه بچه ی چندم خانواده بودی و تا من بگم من تنها فرزند بودم، ديگه تکليف معلومه. يکی يکدونه عزير دردونه، يا خل ميشه يا ديوونه.ه
بابايی هم از اين مطلب، بعد از اين بعنوان سندی رسمی برای لوس بودن من استفاده خواهد کرد. عيب نداره. خودم از نوشتنش احساس رضايت ميکنم.ه
####
فردا نوشت
ديروز بعد از نوشتن اين مطلب و برگشتن به کار و بعد خونه، کاملا موضوع جمع کردن برگها رو از ياد برده بودم. حتی يادم نمونده بود که بعنوان خبر به بابايی بگم. تا آخر شب که خودش با خوندن وبلاگ متوجه شد و گفت که برگها رو هم که جمع کردی. شايد اگر من ياد بگيرم که چطور از خودم قدر دانی بکنم، نيازم به قدر دانی ديگران کمتر بشه.ه

Monday, November 24, 2008

تولد

روزی مثل روزهای ديگه. امسال نه در انتظارش بودم، نه براش هيجانی داشتم. ميدونستم که هست. دوستش داشتم مثل روزهای قبل و به همان دليل روزهای بعد. امسال روز تولدم، برام مناسبتی نبود که فکر کنم همه بايد بخاطرش شادی کنن و وجود منو قدر بدونن. برام روز تولدم بيشتر از يک مارک اضافه روی تقويم نبود.ه
شاد شدم از ديدن خرمالويی که بابايی برام گرفته بود.ه
لذت بردم از عطر قهوه ی ترکی که دوتايی خورديم.ه
چراغ جادويی که در نعلبکی قهوه ام نقش بسته بود، نويدی به دلم داد.ه
مزه مزه کردم، طعم گوارای مادری رو، وقتی گردنبندی رو که روشی برای اولين بار، خودش و با پول خودش برام خريده بود، به گردنم انداختم.ه
دهانم شيرين شد با خوردن کيکی که با بابايی خريديم و شمعش رو حداقل بيست باری برای موشی روشن کرديم و او فوت کرد.ه
دوست داشتم اون لحظات در آغوش هم نشستن و به دوربين لبخند زدن رو.ه
...
باز هم بزرگتر شدم.ه




پی نوشت
کيک بالا همونيه که ما نوش جان کرديم. جای شما خالی.ه
خرمالو رو هم در تصوير هفته ببينيد.ه

Friday, November 21, 2008

شکلات

آه ای شکلات!ه
..
تو چه هستی که اگر جايزه ی جيش کردن در دستشويی باشی، موشی از دستشويی تکون نميخوره تا به قول خودش "بلکه جيش کنه" و اينقدر اونرو ميمونه تا مامان از سر کار برگشته و گرسنه اش، ميره و شام خودش و موشی رو مياره تا هر دو در دستشويی شام بخورن.ه
..
تو چه هستی که روشی دهساله بخاطر تو اعتراض ميکنه که چرا من که به دستشويی ميرم جايزه ی شکلات نميگيرم. و وقتی ميشنوه که اين شکلاتها فقط برای موشی است که در دستشويی جيش کنه، برآشفته ميشه و ميگه در اين خونه همه چيز برای موشیه. ه
..
تو چه هستی که دهان سفت بسته شده ی موشی رو که مانع مسواک زدن دندانهايش ميشود، با شنيدن اينکه "اگر دندونهامون را تميزنکنيم، نميتونيم شکلات بخوريم" تبديل به غاری با دهانه ای گشاد ميکنی.ه
..
تو چه هستی که در هر جای خانه که پنهانت ميکنم، بعد از مدتی، مخفيگاهت را بيخبر ترک ميکنی. و در جايی ديگر پوششِ رنگينِ دورت را بدون خودت پيدا ميکنم.ه
..
ومن مينويسم در حاليکه دو شکلات روی ميزم هست و تصميم گرفتم که قهوه ام را بدون آنها بخورم. با اين وجود، هر از گاهی تصور ميکنم که اگر بگذارمشون در دهانم به چه سرعت و با چه لذتی آب خواهند شد.ه
..
آه ای شکلات!ه

Wednesday, November 19, 2008

رز بنفش

هوا سرد شد و بوته های رز ديگه گل ندادند. فکر کرديم که ديگه فصل گل تمامه و بايد تا بهار صبر کنيم. ه
هوا کمی گرم شد. بعضی از رزها زنده شدن و غنچه کردن. چه خوب بود. رز بنفش قشنگ منهم که دير به دير گل ميده و خيلی خيلی طول ميکشه که غنچه اش باز بشه، دو تا غنچه داد. يکی بزرگ و ديگری کوچک. هر روز صبح که روشی را به مدرسه ميبردم، بهش نگاه ميکردم و خوشحال ميشدم و در انتظار بودم تا باز بشه و در وبلاگ ازش بنويسم. فکر ميکردم که بنويسم همه ی هستی گلها شکفتن و رستنه و هيچ سرمايی نااميدشون نميکنه. صبر ميکنن و تا کمی هوا فرصت نفس کشيدن داد، سبز ميشن و قد ميکشن. با خودم ميگفتم که پس چرا دل من بايد سرد بمونه از سرمای تموم شده. چرا بايد از سرمايی که ديگه نيست بلرزم و در لحظه های گرم زندگی نشکفم. ه
هوا دوباره سرد شد. و اينبار حسابی سرد شد. بعضی از غنچه ها به گل نشسته بودن ولی رز بنفش هنوز آغوشش رو باز نکرده بود. امروز ديدم که رنگ غنچه اش تيره شده و سرش پايين افتاده. رفتم و از جلو نگاهش کردم و بهش دست زدم. گلبرگهای رويی کلفت شده بودند. معلوم بود که تلاش کرده بودن تا گلبرکهای تويِی رو از سرما حفظ کنن. غنچه های ديگری هم خشکيده بودن. مثل غنچه رز زردی که اونرو هم خيلی دوست داريم. کم گل ميده ولی بوی مست کننده ای داره. بوی گل در اينجا کيمياست، اونهم گلی که بوی رزهای ايران رو بده. گلبرگهای رويی اونهم تيره و کلفت شده بود. ه

اگر چه که نشد پستی با نويد باز شدنش بنويسم. اگر چه که دلم از خشکيده شدنش گرفت. باز هم خواستم که در موردش بنويسم. هم از دلتنگی باز نشدنش، هم از قدردانی برای دوباره غنچه کردنش، هم از اميد و انتظار برای بهاری که در اون از خواب زمستونی در بياد و دوباره بشکفه. ه
اينجا عکسی از اولين گلش که شکفت گذاشتم. گلی که اينقدر باز شدنش طول کشيده بود که تقريبا نااميد شده بوديم.ه


Monday, November 17, 2008

دکتر جکيل و مستر هايد

باز دعوا شده. وقتی با خودم تنها هستم، سرگردون و مشغول گفتگوهای ضد و نقيض که گاهی ميبرندم تا ناکجا آباد. بيرون از خودم، با بقيه ی آدمها، با لبخندی در صلح و آرامش با دنيا و مافيها. نه اين چهره ام دروغه. نه اون يکی. هيچکدوم رو نميخوام تکذيب کنم. تکذيبش دروغه. ه
يک آدم آشفته، داشت رانندگی ميکرد و يک آدم آرام وارد شرکت شد و با همه خوش و بش کرد. هميشه اينطور نبود و هميشه هم اينطور نخواهد ماند. من در گذرم. نه برای اولين بار و نه برای آخرين بار.ه
با نوشتنم، دکتر جکيل و مستر هايد* رو رها ميکنم و تا از درونم بيان بيرون و جلوی روم دعوا کنن. فقط نگاه ميکنم و گوش ميکنم. گوش ميکنم به صدايی که گاهی بلند و گاهی هم ضعيف بهم نويد ميده که دکتر جکيل برنده است.ه

Strange Case of Dr Jekyll and Mr Hyde*

Tuesday, November 4, 2008

همراه هميشگی ام

من با تو و در تو بدنيا آمدم. از يک نطفه روييدی تا به شکل نوزادی بدنيا آمدی و بعد باليدی و بزرگ شدی تا شکلی که الان داری. چقدر مقدس و محترمی.ه
فکر که ميکنم، ميبينم، نزديکترين همراه منی در سفر زندگی. چقدر زنده ای، چقدر مهربانی، چقدر همراهی. خودت را با هر چه من ميکنم تطبيق ميدهی. با هرچه ميخورم، سر ميکنی، با من بيداری، هر چقدر هم خسته باشی. وقتی ميخوابم هم در کاری. ه
در اين هقته هايی که کلاس يوگا شروع شده، هر وقت تمرين ميکنم، تو را حس ميکنم. بودنت را ميبينم. زنده بودنت را لمس ميکنم، فقط با توجه به هوايی که در تو فرو ميدهم و انرژی که اين هوا در تو مي پراکند. مبهوت و متحير ميشم از کالبد نرم و انعطاف پذيری که هستی. از اينکه در هر زمان بد حالی ميتونم با اندکی حضور در تو و بودن با تو، آرامش بيابم. از اينکه نفسم و فقط نفسم، آرامش بخش است، تسکين دهنده است، شگفت زده ام. و چطور ميشه که من تورو، که خودم هستی، فراموش ميکنم. چطور ميشه که حتی به اندازه ی ماشينی که سوارش ميشم به تو، توجه نکنم. چطور تو رو از نگاه ديگران ببينم و تحقيرت کنم. تويی که چنين معجزه ی هستی.ه
از خودم ميپرسم که خداوند چه چيزی، بهتر و زيباتر از تو را ميتوانست در سفر زمينی همراه من کند؟
دوستت دارم و واقعا دوستت دارم، ای همسفر خوب!ه

Wednesday, October 15, 2008

من هستم

چند روزه که ننوشتم و شايد اين وقت نکردن و ننوشتن باعث شده که امروز که بعد از چند روز مثل آدم نشستم پای کامپيوتر ندونم که چی بنويسم از چهار روز شلوغ که توی سه روزش که تعطيلی بوده و يک دقيقه هم آروم ننشستم و با وجود داشتن ساعات خوب زياد، همش دنبال يک برنامه ای بودم و ديروز هم از هشت صبح تا ده شب برای انتخابات کار کردم که واقعا خسته ام کرد ولی برام شديدا پربار بود. از اينکه تصميم به اين کار عجيب و غريب گرفتم و بدون توجه به ملاحظات ديگه انجامش دادم تا تمام چيزهای جالبی که ازش ياد گرفتم و لذتهای کوچک و بزرگی که ازش بردم. مهمترينش دستاوردش اين بود مطمين شدم که بايد از پای اين کامپيوتر هرطور شده بلند بشم وروزانه با آدمها سروکار داشته باشم. کلی چيزها ميخواستم از اين ماجرا بنويسم ولی صبح روبرو شدم با کلی کار و يک لپ تاپ جديد با سيستم عامل جديد که هرکاری رو ميخوام توش انجام بدم بايد بگردم و راهش رو پيدا کنم ومثل سوار ماشين جديد شدنه که هرچی شيک هم باشه، ماشين قديمی و خودمونی خودت نميشه. خلاصه کوبيدن روی کيبرد غريبه هم لطفی نداشت. پس باز ننوشتم.ه
و کمی بعد يکهو يادم اومد که امروز سالگرد شروع وبلاگ نوشتنمه و حالم گرفته شد از اينکه دلم ميخواست به اينروز از قبل فکر کنم و يک کار خاصی براش انجام بدم و اصلا از يادم رفت و هيچ فکری نکردم. و بعد اون سوال "که چی؟" کذايی که هر از گاهی با دهن کج مياد و چيزهايی رو که دوست دارم زير سوال ميبره اومد و گفت "که چی که هر روز به دنيا گزارش بدی که ديروز و پريروز چی کردی؟" و "اصلا اين چند روز که ننوشتی چی شد؟" منهم که سرم شلوغ و پلوغه، وقت و حوصله نکردم که بهش بگم "برای خودم، برای خودم" و اون دهن کجه باز بهم بگه " نه بابا؟ پس اگر اينطوره چرا هی نگاه ميکنی ببينی چند تا کامنت داری؟" و من باز يک چيزهای ديگه ميگم و ...ه

خلاصه اينه حال و روز من در سالگرد وبلاگ نويسی ام.ه

Monday, September 22, 2008

شبهای قدر

از بچگی شبهای قدر هميشه در خونه ی ما مورد توجه بوده. مادربزرگ و پدر بزرگم خيلی معتقد بودن. از بچگی هميشه برايم شبهای قدر متفاوت بوده. ميدونستم که شبهای قدر مراسم خاصی داره. ميدونستم که بزرگترها بيدار ميمونن و نزديکهای صبح ميخوابن. پدرم البته اعتقادی نداشت ولی مادرم داشت و اگر هم بجايی برای مراسم نميرفتن، خودش دعاهايی را ميخواند. اگر با مادر بزرگم به مراسمی ميرفتن، من شب پيش خاله ام ميموندم. فکر ميکنم کلاس پنجم بودم که برای اولين بار اجازه داشتم که به مراسم احيا بروم. خيلی هيجان داشتم و ذوق زده بودم. انتظار داشتم که اتفاقات خيلی خاصی بيفته. مامانم اينها فکر ميکردن که من خوابم ببره. ولی تا وقتی برگشتيم خونه بيدار بودم. همون که تمام شب تا نزديک صبح هم بيدار بمونم هم خودش پيشرفت بزرگی بود. اونرو هم تجربه نکرده بودم. (روشی هم يکی از آرزوهاش الان اينه که يک شب تا صبح بيدار بمونه و اصلا نخوابه). جلسه ها در خونه ها برگذار ميشد. اونهايی که جای کنار ديوار داشتن راحت تا پايان جلسه مينشستن و بقيه بايد بدون تکيه دادن چهار پنج ساعتی رو ميگذروندن. اگر با مادر بزرگم ميرفتيم که راههای دور بود و با ماشين ميرفتيم وکسی ما رو برميگردوند. (معمولا خاله ام بهم ميگفت تو مگه ديوونه ای که ميخواهی با اينا بری؟) اما خودمون چندتا همسايه داشتيم که اگراز خونه ی خودمون با اونها ميرفتيم ديگه خوشحالی من چند برابر بود. چون در جايی حول و حوالی خونه ميرفتيم. اونوقت يک اکيپ هفت هشت نفری خانمها با دخترهاشون که همه با من دوست بودن ميرفتيم و ديگه پياده روی در نيمه شب و دم سحر رو فوق العاده دوست داشتم. مامانم خيلی خوشش نميومد که پياده بريم ولی در برابر اصرار اونها از يکطرف و اصرار من از طرف ديگه، عاقبت قبول ميکرد. دعای جوشن کبير که هزار اسم خدا توش بود. دعای مجير. خاموش کردن چراغ ها و قران سر گرفتن. دعای توسل. نام بردن اسم امامان و اسم امام دوازدهم که براش بايد مي ايستاديم. قندها وخرماهای دعاخونده که همه به خونه ميبردن. گريه های خيلی بلند و از ته دل خانمها و حاجتهاشون. من اون موقع ها، حس خاصی نداشتم. البته منهم آرزوهايی ميکردم که حتما هيچکدوم اونقدر بزرگ نبوده که يادم مونده باشه. ميدونستم که ميگن سرنوشت يکسال آينده در يکی از اين سه شب تعيين ميشه. نمی فهميدم چرا گريه ميکنند. ولی فهميده بودم که بعدش حال بهتری دارن و خالی ميشن. بزرگتر که شدم ميفهميدم که همه برای رنجها و دردهای خودشون گريه ميکنن و خودشون رو خالی ميکنن. بعد از چند سالی تغييراتی زيادی در سيستم زندگی ما بوجود اومد و تقريبا ديگه تا بحال هيچوقت در مراسم احيا شرکت نکردم. اما هميشه به اين شبها فکر کردم. هميشه خواستم و گاهی هم تونستم که بخشی از دعاها را بخونم. خصوصا دعای جوشن کبير رو دوست دارم. اينکه مدتی طولانی استقامت کنی و بشينی و خدا را به نامهای گوناگون صدا کنی. در طی اين سالها من خيلی عوض شدم. نظر و نگاهم در مورد خيلی چيزها عوض شده. اما هنوز هم اين شبها رو دوست دارم. دوست دارم که در تاريکی نيمه شب. در سکوت خدا را هزار جور صدا کنم و مطمين باشم که صدام رو ميشنوه. خدا ديگه برای من اون بالاها نيست که رسيدن بهش سلسله مراتب بخواد. خدای من ديگه پايين روی زمينه. شبها که کنار دخترم دراز ميکشم تا بخوابه، در صدای آروم نفسهاش که بهم ميگه خوابش عميق شده، خدا هست. حالا ميفهمم چرا نيمه شب خدا را بهتر ميشه صدا کرد. دوست دارم که فکر کنم سرنوشت يکسال آينده ام در يکی از اين سه شب تعيين ميشه و هی فکرکنم که کدومشه.ه
اينکه به کسی فکر کنی، تا اينکه تلفن رو برداری و بهش زنگ بزنی و يا اينکه بری خونه اش، هر کدوم يکجوريه. اين شبها مثل اينه که از قبل دعوت شده باشی. من دوست دارم اينجوری فکر کنم. دوست دارم با صاحبخانه هم اونقدر خودمونی باشم که اگر نشد برم، دچار عذاب نشم و بدونم هر وقت بخوام، در خونه اش برام بازه. اگر به مهمونی رفتين، اميدوارم که بقول حافظ "تازه براتی" گرفته باشيد.. اميدوارم منهم در آخرين شب بتونم سری بزنم يا شايد بهتر بشه گفت، دری بزنم.ه

Wednesday, September 17, 2008

ارتقاء روحی در زمان ناهار

هوا خوب بود و رفتم ناهارخوری که غذام رو گرم کنم و ببرم بيرون بخورم. ديدم که اِ چند شماره از مجله ی يوگا هست. با شوق و ذوق هی بالا پايين کردم تا ببينم کدوم در مدت پانزده دقيقه ناهار خوردن بيشتر منو از نظر روحی و جسمی و معنوی بالا ميبره. بالاخره يکيش رو انتخاب کردم و ظرف غذا به بغل اومدم بيرون و روی نيمکت بيرون نشستم. هوای خوب، نه گرم و نه سرد، آفتابی با نسيمی دلپذير، بوی خوب کرفس در خورشت کرفس ناهارم و شوق در دست داشتن مجله ی يوگا، عيشم رو کامل کرده بود. همينطور ورق ميزدم و تقريبا بيشتر از تيترها و عکسها و آگهی ها هم چيزی نميخوندم. اول تبليغ يک ساعتی که وقتی کوکش کنی با موسيقی ذن بيدارت ميکنه، توجهم رو جلب کرد و گفتم برگشتم نگاه کنم ببينم چند و چونه. کمی که جلوتر رفتم، تبليغ يک برنامه ی يکهفته ای از دکتر چوپرا رو ديدم که برای آرامش ذهن و بازيابی تعادل بود. يکهفته در يکی از شهرهای امريکا. يکهفته با مراقبه و يوگا و طبيعت و هفت قانون معنوی موفقيت و ... پيش خودم فکر کردم که چه استراحتی بهتر از اين ميشه و به خودم گفتم بيام و خودم رو به اين يکهفته دعوت کنم. به بابايی و بچه ها هم فکر نکنم و خلاصه برم و با نظارت يک استاد با خودم خلوت کنم. فکر کردم که ميتونه يک نقطه ی عطف و يک شروع جديد برام باشه. پيش خودم فکر کردم که با ديپاک چوپرا مراقبه ميکنم و باهاش حرف ميزنم. حتما چيزهايی بهم ميگه که خيلی بهم کمک ميکنه. حسابی از اين فکر به هيجان اومدم و تاريخش رو هم روی موبايل نگاه کردم و ديدم از نظر زمانی هم خوبه. در عالم خيال، با بابايی در موردش حرف زدم، با رييسم در مورد مرخصی صحبت کردم و چمدونم رو هم بستم. معلق زنون برگشتم و فوری سايتش رو چک کردم. همه چی به نظر عالی ميمود و همينطور خوندم و خوندم و رفتم جلو تا رسيدم به قيمتش و چشمهام گرد شد. خيلی گرون بود. چرا از اول به اين فکر نکرده بودم که ممکنه هزينه ی زيادی داشته باشه. عددی که ديدم، خيلی بيشتر از اونی بود که تصور ميکرد و يکهو پوف، حباب خيالم ترکيد. فراموش کرده بودم که در اين دنيا، کالای روح و روان هم لوکس و گرون شده. ه
به خودم گفتم، عزيزم، بشين سرجات و کارتو بکن و وبلاگتو بنويس و بخون و بعبارتی ديگه همون ماست خودتو بخور و از همان که از خودت ميتراود و در دسترس است، استفاده کن.ه

پ ن : يادم رفت بگم که ساعت ذن هم دويست و خورده ای دلار بود.
:)

Tuesday, September 16, 2008

مخرج مشترک

عصر داريم با روشی رياضی ميخونيم. تقسيم کسرها. ميبينم که داره مخرج کسرها رو يکی ميکنه و مخرج مشترک ميگيره. ای داد ای بيداد! روشی چکار ميکنی؟ مخرج مشترک مال جمع و تفريق کسرهاست نه مال تقسيم. بدبخت شديم! بيچاره شديم! پس فردا امتحانه و تو همه چيز يادت رفته. روشی ميگه که مامان همينجوريه و من ميرم توی حرفش که گوش کن به من و شروع ميکنم به توضيح اينکه چه جوری در کسر مقسوم عليه، صورت و مخرج رو جابجا ميکنيم و در کسر مقسوم ضرب ميکنيم. دوباره مياد بگه مخرج ها رو بايد يکی کنيم که من ديگه از کوره در ميرم و در حاليکه دلم مثل سير و سرکه ميجوشه که نميرسيم همه ی درسها رو دوره کنيم، ميگم "چرا حرف منو قبول نميکنی، چرا به حرف من گوش نميدی، هی حرف خودت رو ميزنی، فکر ميکنی خودت درست ميگیی. من هرچی باشه رياضی کلاس پنجم رو بلدم و ..." آتشفشان درونم رو سرش خالی ميکنم و اونم زير اين آوار مچالهو ساکت ميشه. بعد هم برای اينکه برگ برنده رو بذارم روی ميز، ميگم " حالا حرف منو قبول نميکنی بيا از روی کتاب ميخونيم." کتاب رو باز ميکنيم و ميريم سر درس تقسيم کسرها و بعد در کمال تعجب ميبينم که روش تدريس کتاب اينه که مخرجها رو يکی ميکنيم و جواب ميشه کسری که صورتش صورت مقسومه و مخرجش، صورت مقسوم عليه. باز هم مطمين نيستم که کتاب درست ميگه. خودم حساب ميکنم و ميبينم که جواب مثل هم ميشه و تازه منطقش رو ميفهمم. خوب همانطور که بايد حدس بزنين، شرمنده شدم. خيلی شرمنده شدم. از روشی معذرت ميخوام برای اينکه بهش فرصت ندادم که حرفش رو بزنه . اعتراف ميکنم که به اندازه ی کافی فکر نکردم و شلوغش کردم. برای اينکه حرفش رو خوب نفهميده، قضاوت کردم. ه
چرا هر روز روشهای کتابهای درسی رو عوض ميکنن، مگه همون صورت در مخرج، مخرج در صورت که ما خونده بوديم چه اشکالی داشت؟
سوال ديگه، چرا ما وقتی يکی چيزی ميگه که بنظر بر خلاف اوني که ما فکر ميکنيم مياد، اول سعی نميکنيم حرف اونو خوب بفهميم و بعد نتيجه بگيريم؟ مخصوصا اگر طرف بچه مون باشه و موضوع تقسيم کسرها باشه که فکر ميکنی توش خدايی و حتما بهتر از دخترت اونو ميدونی. ه
خوب، تموم شد. حالا شما هر چی دلتون ميخواد به من بگين.ه

Friday, September 12, 2008

تصحيح و پوزش

ديشب تحقيقات دقيقتری حول و حوش خبر فوتی که شنيده بوديم کردم و متوجه شدم که اون زوج نبودن که کشته شدن و جوون ديگری از اون خانواده بوده. نميشه گفت خوشحال شدم چون اونکه فوت کرده هم جوان بيست و دوساله ای بود، ولی حداقل ميدونم که هنوز يک کوچولوی ديگه زير سايه ی پدر و مادرش در آرامش زندگی ميکنه و هنوز فرصت برای بودن برای اون خانواده هست. ه

در تمام اون زمانهايی که در مورد اون خبر فکر ميکردم، اين شعر معروف توی ذهنم بود که
بيا تا قدر يکديگر بدانيم ------ که تا ناگه ز يکديگر نمانيم
...
چو بر خاکم بخواهی بوسه دادن ------رخم را بوسه ده، اکنون همانيم

Thursday, September 11, 2008

مرثيه

فقط يکبار ديده بودمشون. از فاميلهای يکی از اقوام دور بابايی بودن که در سال اولی که به کانادا اومده بوديم، در يک مهمونی همديگه رو ديديم. زن و شوهر جوان و ساده ای در سن و سال ما که تفريبا همزمان با ما به کانادا آمده بودن و پسری داشتن همسن روشی. در همان ملاقات يکی دو ساعته ازشون خوشم اومد و علاقمند شدم که بيشتر ببينمشون. برای همين شماره هامون رو رد و بدل کرديم. شماره ای که هيچوقت فرصت خوبی پيش نيومد که بگيرمش. اما در تمام اين چند سال اين خانواده رو از ياد نبردم و حتی فکر ارتباط داشتن باهاشون و خبر گرفتن ازشون، جايی در گوشه مغزم بود و فکر ميکردم که بالاخره يکروز اينکارو ميکنم.ه
ديشب قبل از خواب بابايی چند تا سوال در موردشون کرد و بعد ازاينکه مطمين شد که اونها خودشون هستن، گفت که با آخرين بار که با مادر شوهرم صحبت کرده، گفتن که اون زن وشوهر بهمراه پسرشون، تصادفی کردن. ماشينشون افتاده در درياچه و پدر و مادر هر دو رفتن. فقط پسرک زنده مونده. باورم نميشه. باورم نميشه.ه
ديشب تا خوابم ببره، فقط به اونها فکر کردم. چهره ی هر سه رو بخوبی و وضوح به ياد مياوردم. به اون پسرک پر جست و خيز اونشب فکر ميکردم. اونشب کی ميتونست فکر کنه که اين سه نفر فقط چند سال ديگه فرصت باهم بودن رو دارن. فقط فرصت دارن که پسرشون رو دهساله کنن. ميخواستم خفه بشم.ه
بالاخره خوابم برد و تا موقع پياده کردن روشی دم مدرسه، ديگه بهش فکر نکردم. به محض اينکه پيچيدم توی خيابون، دوباره صورتهاشون اومد جلوی چشمم و دوباره حيرت و تعجب و باور نکردن و چرا و چرا و چرا.ه

پ ن: ميدونم که چيز دلچسبی برای خوندن يا شنيدن نبود. ولی هرچه هست، هست. نوشتم تا شايد خودم کمی ازش رها بشم و بغضی که ازديشب اومده و اشک نشده، اينطوری باز بشه. شايد روزی ديگه سالها بعد از اين بنويسم که اين حادثه در زندگی اون پسرک نازنين چطور تحول ايجاد کرد و باعث رشدش شد. شايد.ه

Sunday, September 7, 2008

ششمين روز از رمضان

دم غروب روز يکشنبه است و منتظر اومدن بابايی هستيم تا بشينيم سرسفره ی افطار و شام. افطار بابايی و شام ما. چند لحظه پيش فراغتی از امور بچه ها حاصل شد که چشمهام رو بستم و کمی آروم گرفتم. فکر ميکردم که هنوز امسال نتونستم توجهی به رمضان بکنم و يا تغييری رو ايجاد کنم. هميشه در ماه رمضان يک کاری، هرچقدر کوچک روزانه انجام ميدادم. با انگشت شمردم و ديدم شش روز از رمضان گذشته و باورم نشد. سال گذشته هر روز نوشته ای، عبارتی الهام بخش رو برای دوستانم مينوشتم و ميفرستادم. بعد از تمام شدن ماه رمضان ديدم که چقدر اين روزانه نوشتن رو دوست داشتم و لذاتی رو که يادم رفته بود، به يادم آورد. اين شد که نوشتن وبلاگ رو بعد از ماه رمضان شروع کردم. چند ماهی در يک وبلاگ خصوصی نوشتم که فقط آشنايان ميخوندن و بعد هم عمومی اش کردم. وبلاگ نويسی کار روزانه ايه که دوستش دارم. خيلی دوستش دارم. ه
با نوشتن يک موضوع، رشته ای از افکارم رو دنبال ميکنم و بهش سامان ميدم. از هرچی که بنويسم و هر طور که بنويسم، وقتی که نوشته ام رو پست ميکنم، سبکتر و آزادتر از قبلم هستم. گرهی را از درونم گشوده ام و بخشی را سامان دادم. هر چيزی رو نمينويسم. از همه جا نمينويسم. گاهی از قبل ميدانم که حول و حوش کدام تکه ی روزم ميخواهم حرف بزنم. گاهی نميدانم و فقط شروع ميکنم. گاهی چشمم رو ميبندم و نخی را بيرون ميکشم. و بعد از کلمات استفاده ميکنم تا فکر را به نوشته برسانم. اين بازی جادويی با کلمات رو هم دوست دارم. اينکه واژه ها با دستهای مغز من چطور کنار هم قرار ميگيرند و چطور فکری را بيان ميکنند، اينکه واژه ها با فکر من جان ميگيرند را دوست دارم. رمضان را هم دوست دارم که از رمضان سال پيش بود که بار ديگر طعم خلق کردن نوشته را چشيدم و اين برکت به زندگيم آمد. ه