Showing posts with label يوگا. Show all posts
Showing posts with label يوگا. Show all posts

Monday, July 6, 2009

هر نفسی که فرو می رود

نکته ای که هميشه، در کلاس يوگا و بعدش، برام تجلی پيدا ميکنه، اينه که، در درون ما و در وجود ما، نيرو و توانايیهای عظيمی هست که ما ازش غافليم و اينکه خداوند ما رو همراه با تمام توانايیهايی که برای ماندن، ادامه دادن و پيش رفتن نياز داريم، آفريده است.ه
تنفس، يکی از ساده ترين کارهاييست که به محض تولد و بطور خودکار انجام ميديم و خدا ميدونه که وقتی بهش توجه ميکنی و درش حضور داری، چقدر آرامش و قدرت پيدا ميکنی. بعد از نيم ساعتی تمرين که تمام تکيه اش روی، تمرکز بر تنفس است، انگار تمام بدنت بيدار ميشه و هماهنگ با ذهنت، به حرکت و انعطاف در مياد.ه
معمولا همراه با دَم، کشش و فشار را انجام ميدهيم و در بازدم، رها ميکنيم و آرامش و لذتی ناشی از کشش يا فشار، در اندام تحت تاثير قرار گرفته ، بوجود مياد. معمولا وقتی توجهم به اين تفاوت و اثر دم و بازدم جلب ميشه به ياد اين عبارت در گلستان ميافتم که بارها خوانده ايم.ه
هر نفسی که فرو ميرود ممد حيات است و چون بر ميايد مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.ه
و بعد با فکر کردن به اين کلام سعدی، به اين نتيجه ميرسم که کشش، فشار و سختی، مايه ی حيات و حرکت است. و بعد از هر سختی، به تناسب اندازه اش، لذت و آسايشی در پيش است. جالبتر اينکه بايد سختی را نيز ارج نهاد، همچنان که آسايش را.ه

Monday, December 15, 2008

قرار ملاقاتی با خودم

بيست دقيقه مونده تا کلاس يوگا در شرکت. روزهای دوشنبه در وقت ناهار برامون کلاس يوگا گذاشتن. خيلی دوستش دارم. معلممون هم دختر فوق العاده ايه. از اون آدمهايی که انگار ميدونه کيه و چی ميکنه. و حضور داره در نگاهش، در کلامش. حضور داره با آرامش. آدمی که بودن در فضايی که هست، حس خوبی بهت ميده. فقط بودنش.ه
روزهای دوشنبه يک قرار ملاقات مهم دارم. قرار ملاقات با خودم. با تنم، با وجودم. در انتظارشم. اوهم در انتظار منه. ميخوام برم در سکوت و آرامش، فقط با ماهيچه های بدنم باشم که هرروز از صبح تا شب، همه کار برام ميکنن. بدون اينکه بهشون توجه کنم. در قرار ملاقاتمون، ميتونم همراه با ماهيچه ام کشيده بشم. بکشمش و کشيده شدنش رو ذره ذره حس کنم. ه
بعد از يکهفته که ريه هايم مرتب، اکسيژن رو فرو بردن و دی اکسيد کربن رو خارج کردن، ميخوام حالا همراه با اکسيژن برم توی ريه ام و با دی اکسيد کربن بيام بيرون و ريه ام را برای تمام اين زحمتش نوازش کنم. ه
عاشق اون سپاسی هستم که در پايان کلاس، همراه با معلم ميکنم از خودم که در اين کلاس شرکت کردم و از بدنم که مرا همراهی کرد و از تمام کسانی که در فضای کلاس انرژی شون رو به انرژی های من پيوستند.ه
فقط من و تو هستيم در چهل و پنج دقيقه ی آينده. فقط من و تو ای بدن عزيز و دوست داشتنيم. ای همراه بی توقع و مهربانم. دلم ميخواهد که هر روز زمانی را با تو باشم. فقط با تو. ه

Wednesday, November 12, 2008

شتاب

در کلاس يوگا وقتی معلم ميگه در زمان دم و بازدم، تصور کنين هوا رو که وارد بينی ميشه و ريه هاتون رو پر ميکنه و همزمان سينه و بعد شکم بالا مياد. و بعد جمع شدن ريه و خالی شدن هوا و خروجش رو از بينی تصور کنيد. اتفاق عجيبی که برای من ميافته اينه که وقتی دارم هوا رو ميدم توی ريه هام، در اون تصور ذهنيم هوا مياد بيرون و وقتی هوا رو ميدم بيرون، در ذهنم هوا مياد تو.ه
اوايل اصلا متوجهش نميدم. بعد که توجهم جلب شد، سعی کردم که تصوير رو با واقعيت تطبيق بدم ولی نشد. هفته ی پيش به معلممون گفتم. کمی تعجب کرد و بعد گفت که اين برميگرده به حال خودت. احتمال داره که تو آدمی باشی پرشتاب و عجول، که ذهنت آرامش نداره و ميخواد جلو تر بره. و بهم گفت که در يوگا هيچ حالتی بد نيست. يوگا همش راه شناخت خودته و تو هر جور که هستی خوبه. اين اصل اوله. با تمرين وصبر، همه ی بدن و از جمله ذهن به تعادل ميرسه.ه
مدتيه که اين شتاب و بيقراری رو در خودم پيدا کردم. شتاب برای رفتن، برای رسيدن، برای رها شدن از چيزی، برای بدست آوردن چيزی. برخلاف کاينات که کارش آرامشه و از شتاب توش هيچ خبری نيست. بايد رها کنم لحظه ها رو تا خودشون برن و منو با خودشون ببرن. نه اينکه اين لحظه رو در چنگ گرفته، دست دراز کنم تا اون بعدی رو بگيرم. اين روزها سنگينم. در تنهاييم از پرواز خبری نيست. تخته بند زمينم.ه

Tuesday, November 4, 2008

همراه هميشگی ام

من با تو و در تو بدنيا آمدم. از يک نطفه روييدی تا به شکل نوزادی بدنيا آمدی و بعد باليدی و بزرگ شدی تا شکلی که الان داری. چقدر مقدس و محترمی.ه
فکر که ميکنم، ميبينم، نزديکترين همراه منی در سفر زندگی. چقدر زنده ای، چقدر مهربانی، چقدر همراهی. خودت را با هر چه من ميکنم تطبيق ميدهی. با هرچه ميخورم، سر ميکنی، با من بيداری، هر چقدر هم خسته باشی. وقتی ميخوابم هم در کاری. ه
در اين هقته هايی که کلاس يوگا شروع شده، هر وقت تمرين ميکنم، تو را حس ميکنم. بودنت را ميبينم. زنده بودنت را لمس ميکنم، فقط با توجه به هوايی که در تو فرو ميدهم و انرژی که اين هوا در تو مي پراکند. مبهوت و متحير ميشم از کالبد نرم و انعطاف پذيری که هستی. از اينکه در هر زمان بد حالی ميتونم با اندکی حضور در تو و بودن با تو، آرامش بيابم. از اينکه نفسم و فقط نفسم، آرامش بخش است، تسکين دهنده است، شگفت زده ام. و چطور ميشه که من تورو، که خودم هستی، فراموش ميکنم. چطور ميشه که حتی به اندازه ی ماشينی که سوارش ميشم به تو، توجه نکنم. چطور تو رو از نگاه ديگران ببينم و تحقيرت کنم. تويی که چنين معجزه ی هستی.ه
از خودم ميپرسم که خداوند چه چيزی، بهتر و زيباتر از تو را ميتوانست در سفر زمينی همراه من کند؟
دوستت دارم و واقعا دوستت دارم، ای همسفر خوب!ه

Monday, October 27, 2008

تسليم

ديشب ابر و باد و مه و خورشيد و فلک دست به دست هم دادن تا من قبل از خواب موفق شدم که در سکوت و آرامش، همرا ه سی دی، چهل دقيقه تمرين يوگا بکنم. خانمی که مجری اين برنامه بود، همونطور که حرکت رو هدايت ميکرد، مرتب تکرار ميکرد که حرکات يوگا نه با فشار، بلکه با تسليم انجام ميشه.ه
در موقعيت تمرين قرار بگير و بعد با توجه و تمرکز روی تنفست، بگذار بدن خودش کاری رو که ميخواد بکنه. و هر بار که اين اتفاق ميفته برای من لذتبخشه که چطور سرم که در حالت عادی، نصف راه تا زانوم رو هم نميتونه بره، بعد دقيقه ای تنفس ممتد و آرامش به نرمی به سمت زانوم حرکت ميکنه.ه
تسليم اگر يک انتخاب با رضايت باشه، حال خوبی داره. يکجور رهايي و پروازه. شايد خيلی از مشکلات از همان اول از مقاومت ما در برابرش شروع ميشه.چه حس خوبيه اگر اطمينان کامل داشته باشی به دريايی که توش شنا ميکنی و فقط شنا کنی و شنا کنی شنا کنی.ه