Showing posts with label با خودم. Show all posts
Showing posts with label با خودم. Show all posts

Thursday, November 25, 2010

لیوانِ لب پریده

یک روزهایی هست که که آرزو میکنی کاش اصلا نبود. وقتی توی اون روزها، دلت رو می بندی به یک لیوان قشنگ با گلهای صورتی و زرد، وقتی اون لیوان تنها تکه ی دلچسب اونروزت میشه و باهاش دلت رو خوش میکنی، بعد میایی و میبینی که دو جای لبه اش پریده. دیگه دلت می ترکه. گریه میکنی برای لیوانی که دوستش داشتی. گریه میکنی از ته دل برای تمام عمرت که لب لیوانهایت پرید و لیوانهایت شکست و هی چسبوندی و گذروندی. گریه ات که تموم شد، قهوه ات رو میریزی توش و میخوری. فکر میکنی که به دو تا علامت وی در دو طرف لیوان عادت می کنی. دوبار هم توش قهوه می خوری. موجود عجیبی هستی. ‏
.
لیوان را نگه میدارم. نگاهش میکنم و میبینم که خودِ خودمم. همیشه همین لیوان لب پریده بوده ام. حتی اگر روی لیوان، گلهای زرد و صورتی قشنگ داشته باشه و کنارش یک قاشق کوچک با دو تا برگ سبزِ قشنگ، دو جوانه. ‏

Monday, November 30, 2009

کار امروز به فردا نینداز

آخر وقت بود و حدود پنج و نیم. کارهام رو جمع کرده بودم و میخواستم بیام بالا، دنبال چیزی ته کیف لپ تاپ می گشتم که که دستم به فرم های تمدید گواهینامه و کارت بیمه خورد. ای دل غافل! دو ماه پیش نامه های تمدیدشون اومده و من گذاشتم که سر فرصت تمدیدشون کنم. یک روز از فرصتشون هم گذشته. اینجا، همه ی تاریخ تمدید ها رو، تاریخ تولد می گذارن تا طرف یادش نره. از دو ماه قبل هم یک نامه می آد که تا فلان تاریخ باید تمدید کنین. خوب دو ماه زیاده دیگه. منهم گذاشتم توی کیفم تا سر فرصت، انجامش بدم. یادمه همون روز که رسیده بود، بابایی گفت جمعه که رفتی شرکت برو، هر دوش رو تمدید کن. گفتم حالا چه عجله ایه. دو ماه وقت هست. گفت. لازم نیست حتما این هفته بری ولی حتما به موقع برو تا دردسر درست نشه. منهم یکی دو هفته ای یادم بود و بعد یادم رفت.ه
.
خلاصه مونده بودم با گواهینامه ی باطل شده. اول برای بابایی تکست فرستادم و خبر رو دادم. جواب داد که فردا اولین کاری که میکنی تمدید اینها باشه. (می شد با دو روز تاخیر) کمی بعد بهش زنگ زدم تا سوالی بکنم. گوشی رو برداشت و گفت "دیدی کاررو عقب انداختن چقدر بده؟" بهش گفتم سوال دیگه ای می خواستم ازت بکنم. و از خودم پرسیدم "واقعا گقتن و یادآوری چیزی که آدم خودش می دونه، چه فایده ای داره؟ چه کمکی می کنه؟" و البته، باز صحبت شد که چطور، کجا و کی باید برای تمدید برم. مشکل این بود که گواهینامه ی من عملا باطل شده بود و رانندگی با گواهینامه ی باطل شده هم اگر پلیس بگیردت، دردسر حسابیه. مراکز تمدید رو پیدا کردم. فقط یکیشون همونشب تا ساعت هفت باز بود ولی راهش نزدیک نبود. ساعت شلوغی هم بود. من فقط یکساعت وقت داشتم. بابایی میگفت که همین حالا برو و کارو به فردا نگذار. من گفتم نه اون دوره. ممکنه نرسم. الان خیابونها شلوغه و منهم گواهینامه ام باطل شده و دلایل مشابه. همون فردا صبح اول وقت میرم مرکزی که نزدیک خونه است. او هم گفت خود دانی ولی یک روز زودتر یعنی احتمال دردسر کمتر. ه
.
جمع کردم و اومدم بالا. این ماجرا فکرم رو بهم ریخته بود و نمی دونستم حالا برای دیر تمدید کردن باید جریمه بدم یا دوباره امتحان بدم یا چی. اگر گواهینامه ام رو بگیرن که دیگه کار زندگی لنگ میشه. از اونطرف هم واقعا نباید این اتفاق می افتاد و خیلی سهل انگاری بود. الکی دردسر درست کرده بودم .کار ساده ای، پیچیده شده بود.ه
.
تا به مادر گفتم. یک سخنرانی پنج دقیقه ای کرد که شماها همیشه کار رو پشت گوش می اندازید و کار رو می کنین ولی به موقع نمیکنین. و من باز از خودم پرسیدم که "واقعا گقتن و یادآوری چیزی که آدم خودش می دونه، چه فایده ای داره؟ چه کمکی می کنه؟"ه
.
با خودم فکر کردم که اگر نمی دونستم که گواهینامه ام باطل شده، همونطور که صبح نمی دونستم و رفتم بیرون، رییسم زنگ می زد و می گفت باید تا نیم ساعت دیگه شرکت باشم، چی می کردم، خوب می رفتم. پس الان هم فکر باطل شدن گواهینامه رو از سرم بیرون کنم. چند بارتکرار کردم. من دارم می رم شرکت، من دارم می رم شرکت. کاپشن پوشیدم و به مادر گفتم که من دارم می رم. گفت نمی رسی که. گفتم امتحان میکنم ببینم چی میشه. فوقش میشه مثل الان. خوشبختانه موشی هم راحت گذاشت من بیام و راه افتادم. شاید خنده دار باشه ولی چند دقیقه اول رانندگی مرتب با خودم تکرار می کردم که من دارم می رم شرکت. راه خلوت بود. یک ربع قبل از هفت رسیدم به مرکز مربوطه. هیچکس نبود. بدون صف رفتم. کارم انجام شد. نپرسیدن چرا یک روز دیر اومدی. نمیدونم چرا. کارم انجام شد. در راه از بابایی خواستم برام چک کنه که برای بیمه ی درمانی هم جایی اونشب تا دیر تر بازه یا نه. فهمیدم که دفتری در همان نزدیکی همون شب تا هفت باز بود. گاز دادم به سمت اونجا. پنج دقیقه مونده بود به بسته شدنش. اونجا هم بدون صف کارم انجام شد. اونها هم چون و چرا نکردند. ه
.
ساعت هفت، نشستم توی ماشین. دردسر آمده بود و رفته بود. به خودم افتخار می کردم که همت کردم و راه افتادم. دلم می خواست بخاطرش کسی ازم تقدیر کنه. بهم تبریک بگه. دردسر درست کرده بودم. درست. ولی با همت فوری هم رفعش کرده بودم. اولی اشتباه بود و مستوجب تنبیه، دومی ولی عادی بود و تشویقی نداشت؟ نه این انصاف نبود.ه
.
در راه برگشت، فکر کردم به درسی که گرفتم. نگاه کردم به رفتارهایی که با دیگران، خصوصا روشی، در مواقع مشابه کرده ام و می کنم. فکر کردم به اینکه چقدر چیزی هایی رو که می دونه، وقتی انجام نمی ده، تکرار می کنم. اینکه تکرار مکررات فایده ای نداره. و فکر کردم به اینکه چطور باید به آدمی که مشکل درست کرده، انرژی داد تا مشکل رو رفع کنه، چطور باید حال بدی رو که خودش داره، درک کرد و بدتر نکرد....ه
و یاد حرف معلمی افتادم که روزی به ما یاد داد که در رابطه ی زناشویی و در هر رابطه ای، دنبال تایید و اثبات گفته ی خودتون نباشید و گفت که "دیدی گفتم ...." یکی از جملات مخرب یک رابطه است.ه
.
صد البته اولین و واضح ترین درسی که گرفتم، این بود که کار امروز به فردا نینداز. درسی که لازم نبود کسی بهم بگه. به دلیل عجله در رفتن، نه نگاهی به آینه کردم، نه شونه ای به موهام زدم و نه دستی به صورتم. فکر کنم دیدن قیافه ی آشفته و نا مرتب و کج و کوله ی روی گواهینامه، به مدت پنج سال، تنبیه خوبی برای کار امروز به فردا انداختنه.ه
.
.
پ ن: اساسا فکر کنم که درس زندگی رو آدم باید خودش بگیره. نمیشه زندگی رو به کسی درس داد.ه

Wednesday, November 25, 2009

دخترکی که روزی بودم

تولد چهل سالگی باید با بقیه ی تولد ها فرقی داشته باشه. اینطور میگویند. مثل همه ی تولدهایم، از قبل بهش فکر کردم. خیلی هم فکر کردم. به این که چهل سالگی آیا زمانی برای نفس گرفتن و باز ادامه دادن است یا آماده شدن برای برگشتن. مقصد در بالاست یا پایین. مسیر منحنی صعودیست یا صعودی و نزولی. در چهل سالگی آدم به این چیزها فکرمی کند. با شادی و خوشحالی به این روز نزدیک شدم. برای اولین بار در عمرم، از قبل به آرزوهایم فکر کردم. لیستی ازشون تهیه کردم. برای اولین بار آرزوهای مشخص و تعیین شده ای داشتم که خیلی به هیجانم آورده بود. نه خواستهای کلی. نه مثل همیشه که می گفتم خدایا من می دانم و تو بهتر از من، که چه می خواهم و چه برایم بهتر است. چیزهایی برای خودم خواسته بودم و چیزهایی برای دیگران. دیروز برای اولین بار، ترانه ی جدید امید را شنیدم که می گفت، "دوباره محشر می کنم، زندگی از سر می کنم، به آسمون عاشقی، پرواز دیگر میکنم" با سرخوشی می خواندمش. امسال، بابایی اولین کسی بود که تولدم را تبریک گفتم. تبریکی گوارا و دلنشین. اگرچه دو شب زودتر بود، تا اول باشد. به او گفتم که شمعهای زیادی روی کیکم می خواهم. خیلی آرزو دارم. پس کیک بزرگ می خواهم. دیشب شمع هارا فوت کردم و کیک را بریدم. آرزو کردم که آرزوهای لیستم برآورده شود. ه
.
تولد تمام شد. موشی به سختی می توانست بخوابد. هنوز آثار هیجان تولدغیر منتظره و آخر شب، درش بود. می خوابید و بیدار میشد. کار رسید به نشستن روی صندلی که تکان می خورد. همانطور که او در بغلم بود و با صندلی حرکت می کردم، فکر کردم به دخترکی، که روزی بودم. دخترکی که روز تولدش، همیشه جشن بود. در خانه شان هم با همین عبارت به این روز اشاره میکردند. جشن تولد. چقدر جشن تولدش را دوست داشت. مهمانها و کادوها و خانه ی تزیین شده با کاغذ کشی و بادکنک و ریسه های رنگی. جعبه ای که این وسایل رو توش نگه می داشتند یادم بود. سالی یکبار، روز قبل از تولد بیرون می آمد و روز بعد هم دوباره جایی پنهان میشد. دخترک مشعوف از تولدش، آمده بود کنارم و من اشکهام سرازیر شده بود. نمیدانم که دلم تنگ شده بود برایش، دلم می سوخت برایش یا از اینکه به دیدنم آمده بود خوشحال بودم.ه
.
بالاخره خوابیدم. موشی خوابش آرام نبود وچند بار بیدار شد. ساعت سه و نیم صبح کاملا خوابزده شدم. خستگی و گرمای جادویی رختخواب، که با نفس بابایی دلچسب تره هم کارگر نبود. خواب از چشمم رفته و فکر دخترک، باز آمده بود. دخترکی که تنها فرزندِ دیر آمده بود و مرکز توجه اطرافیان. روزهای کودکیش که بیشتر در خانه ی خودشان و مادربزرگ سپری شد. کار خاصی نمی کرد جز آنکه ناظر زندگی باشد. با چاشنی مشکلاتی که همیشه جایی نشسته بودند. بعد مدرسه رفت و بزرگ و بزرگتر شد. خوره ی بهتر بودن به جانش بود و حصارِ مراقبت و نگرانی پیرامونش. هر موفقیتش، چیزی بود که ازش انتظار داشتند و هر اشکالی، چیزی که انتظار نداشتند و باید فوری برطرف میشد. هر حرکتش، باعث نگرانی پدر و مادرش می شد که مبادا برایش اتفاقی بیفتد. می خواستند برود و می خواستند نرود. و اینچنین تخم یک دوگانگی در ته وجودش کاشته شده بود. نمی دانست برود یا نرود. طعم شیرین موفقیت را زیاد می چشید. تحسین غریبه و آشنا را. همه برایش دست می زدند ولی خودش را باور نداشت. چندان از خودش خوشش نمیامد. یاد نگرفت که خودش باشد و بودنش را ارج بنهد. راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه. مثل فیلم، چهره هایش را در زمانهای مختلف می دیدم. چه سنگین بودم با دیدن این فیلم. به اینجاها که رسیدم، باز اشک سرازیر شد و هق هق شد. آدمها زیاد شدند، موضوعات بیشتر، گِلِه هایم فراوان و دخترک خیلی اذیت شد. به سختی خودم را باز سپردم به رختخواب و با صدای نفسهای بابایی و گرمای بدنش، رها شدم.ه
.
صبح که بیدار شدم، خسته بودم ولی اثری از آشفتگی نبود. آرام بودم. دخترک شاید آمده بود تا بگوید خوشحال است از اینکه زنی چهل ساله شده و امروز خودش را دوست دارد و بیشتر می شناسد. شاید خوشحال بود که زن امروز، شادی و غم دخترک آنروز را درک میکند. شاید شاد بود از اینکه دو دخترکِ تر و تازه، در تولد چهل سالگیش شادی می کردند، و در نگاه پدرشان، گرمای محبت و عشق بود. خوشحال از آغازی دیگر، شروع یک روز، یک سال، یک دهه. دوست دارم دخترک را همیشه در کنارم داشته باشم. دخترک سالهای زیادی صبر کرد. آن دخترک کوچکی که روزی بودم. ...ه
.
امروز صبح باز زمزمه می کنم "دوباره محشر می کنم، زندگی از سر می کنم، به آسمون عاشقی، پرواز دیگر میکنم ...."ه
.
درست گفته اند که تولد چهل سالگی با بقیه تولد ها فرق داره.ه
.
کیک تولدم هم اونجاست. اون بالا!ا

Wednesday, November 18, 2009

انتخابِ پیچ گوشتیِ درست

وقتی که رَوِشی رو برای رفتار درست با بچه ها بلدم و در جای درست ازش استفاده میکنم، خیلی بهم میچسبه. درست مثل اینه که پیچ گوشتی، درست اندازه ی پیچ باشه و پیچ خوشگل و راحت در جای خودش فرو بره. چقدر کیف داره؟
.
موشی امروز خونه است. پاش رو یک کفش کرده بود که من میخوام با روشی حرف بزنم. بهش تلفن کنم. مادر هم هرچه می گفت که روشی مدرسه است و ما نمیتونیم باهاش حرف بزنیم، کارگر نمی افتاد. موشی رفته بود در اون حالتی که حرف حساب به خرجش نمی ره و فقط به خواسته ی خودش فکر میکنه. در این مواقع که حرفش، حرفِ زوره، کار رو هم با زور باید پیش ببره، با جیغ و داد و پا کوبیدن و ..ه
مادر که از پسش برنیومد، زنگ زد به من که بیا با این حرف بزن ببین چی میگه. گفت که اِژیاژ (احتیاج) داره با روشی حرف بزنه. ازش پرسیدم که دلش برای روشی تنگ شده یا ازش میخواد چیزی بپرسه. گفت باید ازش چیزی بپرسه. گفتم میشه از من بپرسی یا از بابایی (که امروز خونه است) گفت نه. شَوَت (فقط) از روشی باید بپرسم. ه
درست و به موقع يادم اومد. یکی از روشهای کتاب "به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن" این بود که اگر بچه ها چیزی رو میخوان که ممکن نیست، با هم تصور و تخیل کنین که اون اتفاق افتاده یا مثل یک نمایشنامه، اونو باهم اجرا کنین.ه
گفتم، بیا با هم یک بازی کنیم. من مثلا روشی باشم و با هم حرف بزنیم. بعد صدام رو کمی تغییر دادم و گفتم "سلام موشی، چطوری؟ من توی مدرسه ام. تو کجایی؟" کمی مکث کرد و گفت "من خونه ام" فهمیدم که پیچ گوشتی توی پیچ جا افتاده. گفتم "میخواستی با من حرف بزنی؟" گفت "من نمیتونم جِم* رو پیدا کنم." گفتم "داری بازی کامپیوتری میکنی؟" گفت "آره." گفتم "بابایی خونه است؟" گفت "آره." گفتم "چه خوب شد. چون من از بابایی یاد گرفتم چطوری پیداش کنم. میخواهی ازش بپرسی؟" با خوشحالی گفت "آره" و رفت سراغ بابایی تا سوال کنه.ه
.
اینجور وقتها، از خودم خوشم میاد.ه
.
.
پ ن: اینو دیروز نوشته بودم. درست در همون لحظه ای که از خودم خیلی خوشم اومده بود. نشد که پستش کنم، موند برای امروز. نمیدونم چرا این لحظه های "از خودم خوشم اومدن" دوامشون کمه. مثل الکل فوری می پرن و ناپدید میشن. الان هرچی می گردم، اثری از اون حس خوب نیست. بجاش از همون موقع تا حالا دستکم ده بار شده که از خودم، بدم اومده، ایراد گرفتم و اشتباهاتم رو محکوم کردم. شاید چون میانگینش به "ازخودم خوشم نمیاد" متمایل تره تا "از خودم خوشم میاد". شاید هم میانه اش می افته تو اون قسمت.ه

Gem *

Wednesday, November 11, 2009

تنهایی

اینقدر همیشه و هر لحظه، زندگی شلوغ است و همه چیز و همه کس هست و خودم نیستم، وقتهایی مثل امروز که هیچکس نیست و فقط خودم هستم، ناراحتم. تنهایی را می گویم. حتی وقتی از خانه و در اتاق پایین کار می کنم، صدای بودن از بالا می آید. باور کن که حتی انتظارش را می کشم تا خانه خلوت باشد و من در این فضا بچرخم. که همه بروند و من خانه باشم. که سکوت باشد. اما وقتی که میابمش، نمیدانم با آن چه کنم. موسیقی آرامی می گذارم شاید برای فرار از سکوت و شاید برای کمک به تمرکز و شاید هر دو. ولی دلم در گوشه و کنار خانه دنبال چیزی می گردد، دنبال کسی، صدایی، نفسی. تنهایی با خودم انگار راحت نیستم. نه، واقعا با خودم بیگانه تر از همه ام. باید کاری کنم. کاری برای خودم. باید سکوتِ فقط بودن با خودم را دوباره به روزمره ام بیاورم. مراقبه ای، چیزی.ه
.

و من عجیب، از جانشان جان میگیرم، از نفسشان، نفس و از سبزی شان، طراوت. چقدر باغچه ام رو دوست دارم. راستی آیا می شود که یک باغبان، زیاد در آینه بخودش نگاه کند؟

Wednesday, November 4, 2009

ویروس ها و آدم ها

لعنت یه این ویروس ها. به این جنگ تمام نشدنی ویروسها و آدمها. آخه چه حکمتی دیگه در خلقت اینها هست. معلوم نیست که چی هستند اصلا. آخه اگر قراره این آدمیزاد دو پا بیاد روی این زمین و بلاخره یک غلطی بکنه، ویروس دیگه چه صیغه ایه. از اون روز که مصاحبه ی تلویزیونی با پدر و مادر بچه ای که بخاطر وبروس آنفولانزای خوکی مُرده بود، گوش کردم، علاوه بر اشکهایی که همراه با دیدنشون سرازیر شد؛ یک گوشه ای از دلم، همینطور براشون عزاداره. آخه یک بچه ای بیاد و سیزده سال، پدر و مادری روز و شب نگاهش کنن و ازش نگهداری کنن و بزرگ شدنش رو ببینن و بعد یک ویروس سر در بیاره و دوروزه بکشدش؟ این ویروس آخه چه حقی داره در این دنیا؟ میشه گفت اونوقت "زندگی رسم خوشایندیست"؟ درسته که "بال و پری دارد با وسعت مرگ" ولی نباید اون پسر طفلکی بال و پری می زد آخه؟
ویروسها معلوم نیست چطوری میان توی تن ما و اون تو چه غلطی میکنند. اصلا حالم بده از از اینهمه اطلاعات که در مورد سلامتی و پزشکی ریخته دور و بر که هبچکدومش هم قطعی نیست. هر کدومشون اثری رو فکرت میگذارن ولی مسیولیتی رو بعهده نمیگیرن. امروز یک حرف میزنن و فردا یک حرف. اصلا نه، در هر زمان، هزاران نفر هی حرف می زنن، جورواجور و می فرستن روی رسانه های دنیا. نمیدونی به ساز کی برقصی؟ رفتم واکسن به موشی بزنم و فرمی رو امضا کردم که مسيولش خودم هستم و به ریسکش آگاهم. واکسن بزنی یکجور ریسک کردی، نزنی یک جور شاید هم چند جور ریسک کردی. میگن یک بیماری مغزی هست که احتمالش یک در میلیونه. با این واکسن میشه دو در میلیون. ولی احتمال ابتلا به آنفولانزای خوکی بیشتره. اونهم خودش میتونه این بیماری رو بوجود بیاره. یک تغییراتی در ساختار این واکسن داده اند که ایمنی در برابر طیف وسیعتری از ویروسها رو بوجود بیاره. حالا شک وتردید هست به این روش جدید. انگارآدمیزاد در یک لابیرنت، هی از این ور می دوه اونور که فقط زنده بمونه. یکی میگه این راه بهتره، میدوه به این راه، یکی میگه اون یکی، می دوه اونطرف. فکر میکنم، بشر با علم خیلی چیزها درست کرد، ماشین هواپیما، سفینه وبیشمار وسیله ی دیگه. ولی در دنیای آفرینش و خلقت طبیعت، هرجا انگشتش رو فرو کرده، یک چیز درست کرده، دو چیز خراب. اصلا چطور میشه به این علم ایمان داشت؟ علمی که نمیتونه هیچوقت اشراف کامل پیدا کنه، همیشه جزیی از یک کل رو مبیینه و احتمال ازش جدا نشدنیه. دانش بشر آیا توهمی بیش نیست؟
حالا اینها به کنار، بازهم میگم: یک جای کار دنیا اشکال داره. نباید بچه ها مریض بشن. نباید. ورود ویروس به بدن بچه ها باید ممنوع بشه. بخدا بچه ها گناه دارن. ویروس ها تحت نظارت کدام خدا هستند؟ خدایا، فرشته های نگهدارنده ی بچه ها رو مرخصی نفرستی!ا

Thursday, October 8, 2009

نیش

ایمیلی رو فرستادم و در اون اشتباه یکی از همکارهام رو با کنایه بهش گوشزد کردم. ایمیل رو قبل از فرستادن، خوندم و از اینکه به این قشنگی در لفافه بهش تیکه انداختم و کوتاهیش رو به روش آوردم، خوشم هم اومده. ایمیل رو فرستادم. الان یک ربعی گذشته. دوباره ایمیل رو خوندم. خجالت کشیدم. این کوتاهی رو خودم هم ممکن بود بکنم و اگر من الان جای او بودم، حتما خجالتی دردلم بود با یک تخم دلخوری. کار رو درست می کردم ولی نه با خوشحالی و احساس مسیولیت بیشتر.ه
.
همین پریروز بود که با روشی بر سر اشتباهی که کرده بود حرف می زدم و وقتی دیدم به حرفم گوش نمی ده و حرف خودش رو می زنه، حرفش رو قطع کردم، صدام رو بلند کردم و آمرانه بهش گفتم که اینقدر از جای دفاع از خودش حرف نزنه و قبل از اون خودش رو جای من و بابا بگذاره تا بفهمه ما رو چقدر نگران کرده. وقتی دلگیر رفت، بهش گفتم همیشه خودت رو جای طرفت بگذار. حالا چرا خودم رو جای جری (همکارم) نگذاشتم؟
.
نمیدونم چرا بعضی وقتها یک ماری از اون زیر زیر ها در می آد و یکهو یک نیشی به یکی می زنه. نه اومدنش رو می فهمم و نه رفتنش رو. به جای نیشش که نگاه میکنم، تازه می فهمم اومده و رفته. نمی دونم کی میشه که مهربونی و گذشت، مهمون دایمی دلم بشه. چه ناامید کننده است وقتی کاری رو که می دونی اشتباهه، باز انجام می دی. تویی که روزی حداقل پنج بار داری به بچه ها می گی چرا اشتباهی رو تکرار کرده اند. کاش راحت می تونستم بندازم تقصیر شیطون که گولم زده.ه

Monday, September 28, 2009

روز خاکستری

دوشنبه ها با وجود اينکه سرحال و به اصطلاح فِرِش* می آم سر کار، تا شروع کنم، حداقل نصف روز طول می کشه تا مغزم و فکرم با هفته ی جدید و شروع کار تطبیق پیدا میکنه، موتورم گرم بشه و کار راه بیافته. شونه هام سبک هستند ولی کله ام گیج و ویجه تا بالاخره راهش رو پیدا میکنه.ه
حالا، وقتی کاری باید تا آخر هفته ی پیش تموم می شده و نشده و تو هرروزهفته ی روش کار کردی با امید تموم شدنش و آخر روز تست کردی و دیدی هنوز اشکال هست. وقتی سنگینی کار نیمه تموم و انتظار عده ای برای به نتیجه رسیدنش، همه ی روز و شبِ شنبه و یکشبه، روی گرده ات باشه. هرچقدر هم شنبه و یکشنبه بهت خوش گذشته باشه (که گذشته) سرحال و پرانرژی، نیستی که نیستی. یک روزی مثل امروز، کله ام گیج و ویج نیست. می دونم چکار باید بکنم ولی شونه هام سنگینه. سنگینی ای که به دستها و پشتم هم می رسه.ه

.

از آسمون هم که سيل می آد و یک روز خاکستری و پرباد و خیس (به قول موشی، هیس)در پیش داریم.ه

fresh *

Wednesday, September 16, 2009

یک پُست دو تکه

پاییز داره از راه می رسه و یواش یواش رنگ کردن طبیعت رو آغاز کرده. با سنجاب ها که در تلاش برای جمع کردن دانه هستند. روزهایی که خنک شروع میشه، تا ظهر و بعد از ظهر گرم میشه و عصر و شب دوباره خنک. کش و قوس و نرمشی برای رسیدن به سرما.ه
هر وقت به پاییز فکر میکنم، بی اختیار این ترانه ی عارف رو به یاد می آرم و روزهایی که روشی سه ساله رو در کالسکه می گذاشتم و در خیابانهای تنهاییِ پاییزیِ اینجا می رفتیم و این ترانه رو برای او و برای خودم می خوندم.ه
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
توی فرشی از برگ مهمون ما نشسته
پنجره رو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هرکدوم یه رنگه
پاییز لالایی میگه به گوش درختا
عزیزکان بخوابین به امید فردا
.
.
.
آقای امیدوار پرسیده بود از کارهایی که بهمون شور و شوق می ده. راستش خیلی وقتها من این شور و شوق رو دارم بدون انجام دادن کار خاصی. البته معمولا چیزی باعثش میشه. چیزی که هر چیزی می تونه باشه. اما وقتی پست مربوط به این سوال رو خوندم، فکر کردم به کار خاصی که این حس رو بهم بده. نتیجه ای نگرفتم. بعد مطلب این پست به ذهنم رسید و اونو نوشتم. بعد باز به ترانه ی بالا و حالیکه در زمان خوندنش دارم و داشته ام، فکر کردم و در یک آن، این دوتا بهم رسیدند و چیزی رو فهمیدم. من از اینکه دو موضوع در ذهنم بهم مربوط می شن و به یک نتیجه می رسند، لذت می برم. دیدم که من از خوندن، از تبدیل حرف و اندیشه به صدا هم خوشم می آد. از نوشتن هم خوشم می آد، از اون زمانی که فکر با کلمات روان می شه. من از غرق شدن در فکر، از وقتی که دو خط فکر بهم می رسند، از وقتی که کلمه با شیوایی فکر رو بیان میکنه و وقتی که صدا به کلمه زندگی می ده، لذت می برم و درش جاری می شم. ه
.

من از کشفی که کردم، خوشحالم و باز یاد شعر سهراب می افتم که
در دل من چیزیست
مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و دلم می خواهد بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه
دورها آواییست که مرا می خواند

Wednesday, June 3, 2009

مثبت يا منفی

مثبت يا منفی. دو روی يک جواب که يکی برنامه ی زندگيت را زير و رو ميکند و ديگری ميگويد همه چيز مثل قبل است، همانطور ادامه بده. خودت را آماده کنی برای پريدن از آبشاری ديگر يا نه همانطور به شنا در رودخانه ادامه بدهی.ه
.
چند روزی را زندگی ميکنی در جوابی که خودت فکر ميکنی خواهی گرفت. در آن تصوير گاهی ميخندی و گاهی ميگريی و دايم متلاطمی. جسم و روحت. حتی نميدانی کدام را ميخواهی. ميخواهی تکه ی ديگری از انرژی و جانت را برای هميشه بدهی يا ندهی.ه
.
جواب را ميگيری. آبشاری در کار نيست همان رودخانه ی پرشتابی که خوب و بد شنايش ميکنی.ه
.
جواب را گرفتی. باری از دوشت برداشته شد. اما انگار هنوز دنبال چيزی ميگردی. چيزی که در آن چند روز با همه تلاطم ها، گاهی نوازشت ميکرد. نوازشی يگانه. انگار که آن جان دادن را دوست داشتی.ه
.
خدايا ازت ممنونم که در کنارمان هستی. اينکه تو هستی و اينکه من دوستت دارم، بخشی لذتبخش از زندگی من است که تحت تاثير شرايط و اتفاقی قرار نميگيرد. و اين چه خوب است.ه

Sunday, May 31, 2009

برایِ خدا

برایت مينويسم. دلتنگم و تنها. چه نيازی دارم که با کسی بگويم و خالی کنم هر چه را که بر دلم سنگينی ميکند. اين دغدغه را. اما نزديکترينم هم گوشش برويم بسته است. میفهمم آن دغدغه واضطراب و شلوغیش را و شايد از آن است که که گوش دلش را به شنيدنِ من و پرسيدن از من بسته. نميتونه از جایِ من، به حالِ من، نگاه کنه. خوب اينطوره ديگه. چه ميشه کرد. چاره ای ندارم جز آنکه تنهاييم را درک کنم. در آشپزخانه به اينها فکر ميکنم وميروم که وضويی بگيرم و با تو حرف بزنم. با تو بگويم. از تو بخواهم. نگاهی به ساعت ميکنم و پاسی از دوازده گذشته است. ساعت چه نمازيست الان. نماز شب؟ منصرف ميشوم. نماز شب را خوب نميشناسم. ه
.
لپ تاپ را روشن ميکنم و مينشينم اينجا تا با تو حرف بزنم. براي تو وبلاگ مينويسم. تو وبلاگم را ميخوانی. نه نميخوانی. تو ميدانی. چه سري است که هر وقت روبرويت بنشينم، نميتوانم که بخواهم. در برابر تو همه چيز کوچک و ناچيزند. همه چيز سهل و آسان هستند. و چطور به تو بگويم نگرانم از سختی چيزی که دست تو را روشن و تابناک در آن ميبينم. زبانم هميشه بند ميايد. نه. روی گفتن حاجت به تو ندارم. خودت ميدانی. خودت توان و ناتوانيم را ميدانی. خودت ميدانی که مدتيست که بيشتر وقتها خسته ام. خودت ميدانی که مدتهاست جلوتر از کارها نميروم. بدنبالشان ميدوم. خودت ميدانی که چقدر موضوع دست نزده دارم. خوت ميدانی که اگر وقت غيرمنتظره ای پيدا کنم و بخواهم کار خوبی بکنم، کاری بهتر از خوابيدن، اگر شده ده دقيقه نميکنم. خودت که ميدانی. و اگر ميدانی و اگر بازهم درسِ سخت و واحدِ زياد و استادِ سختگير برايم ميفرستی. من چه کنم. خودت ميدانی. تو بهتر از من ميدانی. من چه بگويم. رفوزه ام نکن. ه

Monday, February 9, 2009

تهی. سبک. ...ه

در فکرم چيزهایی هست. در دلم هم هست. اما زبان نوشتنم خالی ست. جايی از وجودم تهی شده. ه
نشسته ام و به دنيا يم نگاه ميکنم. با پايين و بالايش. نه غمگينم نه شاد. سبکم. بی وزن. مثل سبکی بعد از گريه ای شديد. ه
زماني برای آغاز.ه
...
در انتظار قرار ملاقات با خودم هستم. کلاس يوگا. ه
هقته ی پيش آرلا*، مربی خوب کلاسمون، مطالعه ی کتابي را پيشنهاد کرد به نام
power of now
حتی نرسيدم در کتابخانه يا اينترنت بدنبالش بگردم. نميدانم نويسنده اش کيه. اما اين عبارت از آن روز مثل يک ذکر در گوشه ای از ذهنم هست. ه
power of now, power of now, power of now, ...

Wednesday, December 24, 2008

شاقولوس

وقتی در روزهای تق و لق مثل روز آخر سال، يا مثل امروز که بخاطر مراسم شب کريسمس مردم زود ميرن خونه و همه يا تعطيلن يا نصفه روز، سر خر کار توی خمره گير ميکنه و من مجبور ميشم که برعکس بقيه بيشتر هم کار بکنم، ياد کارمندهای بانک در ايران ميفتم که هميشه شب عيد تا نصفه شب بايد در بانک ميموندن و دفترها رو مي بستن. نمونه اش خاله و دايی خودم و شوهر خاله ام و غيره. يادمه قبل از ازدواج خاله ام، اينطور وقتها، کفر مادربزرگم در مي اومد و هيچ دليلی در دنيا براش قانع کننده نبود که دختری ساعت دو صبح بياد خونه. حتی اگر سرويس اداره بياردش. ه
حالا چرا من در حاليکه منتظر برقراری يک تله کنفرانس هستم تا ببينيم چه خاکی بايد از راه دور بر سر اين سايت بکنيم که سه روز تمام وقت و فکرم رو مشغول کرده، ميام اين چند خط رو مي نويسسم هم خودش سواليه. احتمالا اگر ننويسم، شا قولوس ميگيرم.ه
فکر کنم دچار پرحرفی اينترنتی شدم و دايم ميخوام سر بقيه را بخورم و وراجی کنم. نميشه مثل خيلی ها چند روز ننويسم و بعد يک چيز درست و حسابی بنويسم؟

پ ن
شا قولوس يکجور مريضیه که نميدونم چيه و چون من اين پست رو بدون داشتن هيچ مطلب و فقط بخاطر مرض وبلاگ نويسی نوشتم، اسمشو گذاشتم شاقولوس.ه

Thursday, December 18, 2008

شکسته شده در رنگها

ديروز در يکی از همان زمانهای آشفتگی و سردرگمی، لحظات ضد و نقيضی که باهاشون راه بجايی نميبرم و سرگردون ميشم، نگاهی به دور و ور کردم و چشمم به يک از نقاشی های روشی افتاد.ه

خودم رو توی اون نقاشی ديدم. توی اون تکه تکه های رنگارنگ. در تکه رنگهای متفاوت گرم و سرد. چه شباهتی داشت به همه ی ضد و نقيض های درون من. به همه ی تکه تکه شدن های من. به بالا و پايين هايم.ه

گاهی پرده ی، توری، ململی، روی اين تصوير شکسته و تکه تکه ميافته و وقتی اون هست، اونکه نميدونم عشقه، نميدونم مهربانيه، نميدونم توکل و تسليمه، شايد همه و بيشتر از اين، دستی که به اين تکه تکه ها ميزنه، همه رو بهم جوری متصل ميکنه که مثل يک موجِ ملايمِ رنگ ميشن. ديگه مثل تکه های شکسته نيستن، متفاوت نيستن. جدا ی بهم وصل شده نيستن. يکی هستن و يکپارچه، و ترکيبشون، چنان گرمايی در وجودم بوجود مياره که هر يخی رو ميتونم بمکم و آب کنم.ه

وقتی که نيست، اما، تکه تکه ها آزارم ميده. ديروز عصر تکه تکه بودم. امروز، احساس يکپارچگی ميکنم. شايد چون هر روز روز نويی است و هستی هر روز رو با عشقی يکپارچه آغاز ميکنه. ه

پ ن
اسم اين نقاشی رو هم روشی گذاشته بود "تصوير يک آدم شکسته"ه
Impression of a Shattered Person
من دوست دارم اسمش رو بگذارم، شکسته شده در رنگها


Wednesday, December 17, 2008

آی قصه قصه قصه

آی قصه قصه قصه --- نون و پنير و پسته
محفلی ها نشسته
اين درو وا کن سليمون --- اون درو وا کن سليمون
قالی رو بکش تو ايوون
نصف قالی کبوده --- اسم بابات محموده
محمود بالا بالا
بپا کسی نباشه --- موشی کوچولو سوار شه
موشی چه و موشی چه --- تنها نری تو کوچه
کوچه پر از مستانه --- بوسه ازت مي ستانه
بوسه ی تو چنده؟
سيب سمرقنده --- انار پيونده --- توتيای در بنده
دختر ما قشنگه
###
اين شعری خيلی قديميه که مامانم برای موشی خونده و او هم ياد گرفته. اوايل ما اول بند رو ميگقتيم و او کاملش ميکرد. ديشب در حموم ديگه خودش کامل ميخوند. البته بعضی کلمات رو درست نميگه ولی همه کلمات رو بالاخره يکجوری ميگه. شعری که شايد بنظر بی سر و ته بياد ولی برای من اصالتی داره و طنين صدای يک مادربزرگ ايرانی با چلرقدی به سر، توش هست. ديشب، بهش گوش ميکردم که داره اين شعر رو برای خودش ميخونه، دلم از قبل تنگ بود. از ديدن او که شعری رو متعلق به شايد صد سال قبل داره اينجا در کانادا ميخونه، دلم تنگتر هم شد. نميدونم از زمان، از فاصله ها. از رقته ها و گذشته ها. ديشب که موشی ميخوند تصميم گرفتم که اين شعر رو بنويسم تا حفظ بشه.شايد فسمت بود که روزی منهم اونو برای نوه ام بخونم. ه

Monday, December 15, 2008

قرار ملاقاتی با خودم

بيست دقيقه مونده تا کلاس يوگا در شرکت. روزهای دوشنبه در وقت ناهار برامون کلاس يوگا گذاشتن. خيلی دوستش دارم. معلممون هم دختر فوق العاده ايه. از اون آدمهايی که انگار ميدونه کيه و چی ميکنه. و حضور داره در نگاهش، در کلامش. حضور داره با آرامش. آدمی که بودن در فضايی که هست، حس خوبی بهت ميده. فقط بودنش.ه
روزهای دوشنبه يک قرار ملاقات مهم دارم. قرار ملاقات با خودم. با تنم، با وجودم. در انتظارشم. اوهم در انتظار منه. ميخوام برم در سکوت و آرامش، فقط با ماهيچه های بدنم باشم که هرروز از صبح تا شب، همه کار برام ميکنن. بدون اينکه بهشون توجه کنم. در قرار ملاقاتمون، ميتونم همراه با ماهيچه ام کشيده بشم. بکشمش و کشيده شدنش رو ذره ذره حس کنم. ه
بعد از يکهفته که ريه هايم مرتب، اکسيژن رو فرو بردن و دی اکسيد کربن رو خارج کردن، ميخوام حالا همراه با اکسيژن برم توی ريه ام و با دی اکسيد کربن بيام بيرون و ريه ام را برای تمام اين زحمتش نوازش کنم. ه
عاشق اون سپاسی هستم که در پايان کلاس، همراه با معلم ميکنم از خودم که در اين کلاس شرکت کردم و از بدنم که مرا همراهی کرد و از تمام کسانی که در فضای کلاس انرژی شون رو به انرژی های من پيوستند.ه
فقط من و تو هستيم در چهل و پنج دقيقه ی آينده. فقط من و تو ای بدن عزيز و دوست داشتنيم. ای همراه بی توقع و مهربانم. دلم ميخواهد که هر روز زمانی را با تو باشم. فقط با تو. ه

Friday, December 12, 2008

مامان تمام وقت و خرمالوها

امروز خونه ام. مادر حالش سنگينه و توانايی اداره ی موشی و خونه رو نداشت. روشی هم خونه است. سرفه های او هم در حد اجرای سولو شده و فکر کردم که بهتره خصوصی برای خودمون بخونه. اگر يک فرشته الان بگه آرزوت چيه. بگو تا برآورده کنم، ميگم آرزو ميکنم که کسی توی خونه مون سرفه نکنه. نه ميگم اصلا کسی توی دنيا سرفه نکنه.ه
###
امروز مامان تمام وقت شده ام و با خودم فکر ميکنم که مامان تمام وقت تومنی دو زار با مامان نيمه وقت که من هستم فرق ميکنه. هر روزِ بچه ای مثل موشی، يک پروژه است با تعدادی هدف مشخص و برنامه. وقتی روز رو کامل با خودت بگذرونه، کاری رو خودت شروع و تمام ميکنی. ولی وقتیکه عصری خسته و کوفته بيايی و کار نصفه نيمه ی يکی ديگه رو تحويل بگيری، بهتر از اين نميشه که بچه ات بعد از دو سال و پنج ماه، هنوز دايپر داره و شبها حداقل دو بار رو احضارت ميکنه.ه
###
بعد از شستن ظرفهای ناهار، رفتم تا کاری برای خرمالوهای توی يخچال بکنم. چند وقت پيش بابايی کلی خرمالو گرفته بود. من تقريبا هر روز يکی خوردم. ولی چون جز من مشتری ديگری ندارن و تقريبا بيست تايی مونده بودن که پوستشون هم خراب و تيره شده بود. ميدونستم که گوشتشون هنوز سالمه ولی ديدن قيافه اش ناراحتم ميکرد، مخصوصا که ممکن بود ديگران توهينی هم به خرمالوهای عزيزم بکنن. خلاصه، بعد از تر و تميز کردن آشپزخانه، گفتم خرمالوها رو همشون رو بيارم، پوست بکنم، خورد کنم و بگذارم باشه تا اون منظره ی زشت، رو ضمن حقظ خرمالوها، از بين ببرم. هر کدوم رو که پوست کندم، در حاليکه داشتم فکر ميکردم که برخلاف اون پوست تيره و خراب، داخلش چه رسيده و شادابه، به جای خورد کردن، خوردم. بعدی و بعدی و بعدی. به خودم آمدم و نگاه کردم که کاسه ای که قرار بود توش خرمالوهای پوست کنده و خورد شده باشد، هنوز خاليست ولی در ظرف خرمالوها فقط هفت خرمالو باقيمانده و من در حاليکه هنوز خرمالوها را تحسين ميکنم که چطور با پوست خراب شده، گوشت شاداب و سالم دارند، در فکر درست کردن آب جوش و نباتی هستم که شايد به شکم سفت شده ام کمکی بکند.ه

Monday, December 8, 2008

زمستان و ليوان من

جای جديدم در شرکت، اگر چه از عالم و آدم به دوره، بجاش ميزم رو به پنجره ی بزرگیه و در هر لحظه نگاهم رو از لپ تاپ بردارم، ميتونم با زاويه ی گسترده ای با دنيای بيرون ارتباط داشته باشم که ازش خوشم مياد.ه
امروز به بارش برفی که در زير ميبينين نگاه ميکردم و فکر ميکردم که هر وقت من برف ميبينم دوتا چيز توی ذهنم مياد. يکی اينکه خانم پوران، شروع ميکنه به خوندن " برف مياد برف مياد، دونه دونه دونه برف مياد، ريزه ريزه ريزه برف مياد ..."ه
همزمان آقای اخوان ثالث هم ميگه " سلامت را نميخواهند پاسخ گقت ، سرها در گريبان است ..." وشعر زمستانش را ميخواند. نميدونم چه جوری اين دو صدا و شعر در مغز من با نگاه کردن به منظره ی برفی کاملا ا لصاق شدن.ه
من سخت مشغولم با پر و خالی های ليوانم و در حال تجربه ی بزرگ نگاه کردن به بخش خالی ليوان. کاری که شايد سالها بود، نکرده بودم. بعد از سالها، زل زدن به بخش پّرش و گاز دادن و جلو رفتن، وقتی به خالی ليوان نگاه ميکنی، يکهو توی دنده ی چهار، پات رو ميگذاری روی ترمز. وقتی ماشين وايستاد و کمی به جلو و عقب پرت شدی و برگشتی سرجات. بعد دوباره ميزنی دنده يک به آرومی حرکت ميکنی. ه
توی نيمه ی پر ليوان، ميبينی که داری حرکت ميکنی و اين خوبه.ه

Saturday, November 22, 2008

در جستجوی دوسالگي تو

موشی رو خوابوندم. رفتم و روشی رو يکبار ديگه در خواب بوسيدم. به اين دختری که روی تخت خوابيده و موهای بلندش روی بالش پخش شده، نگاه ميکنم و دنبال اون روشی کوچولويی ميگردم که از اين طرف به اون طرف ميرفت و بلبل زبونی ميکرد.ه
بدنبال دوسالگيش هستم. وقتی همسن موشی بود. کم دارم. خيلی کم دارم ازش. من دو سالگيش را ميخواهم. چی ميگفت، چه ميکرد. به همين وضوح الان ميخوام ولی نيست. ميرم به تولد دوسالگيش و ميگردم تو خاطرات اونموقع. در لابلای اونروزها، در بين جزوه های درس و پرينتهای تمام نشدنی پايان نامه. در ميان اشکهای برگشتش بعد از هر تصحيح و نت های جديد استاد عزيزم، در ميان حرص و جوش برای هر ماهی که از تاريخ تحويل پروژه ميگذشت و يک نمره را از سقف نمره ی من کم ميکرد، در ميان تمام استرس های پروژه ام در اداره که هر روز کسی براش بامبول در مياورد چون کار جديدی بود، در خلال اون شبهايی که نگهبانی ميآمد و با تعجب ميگفت خانم شما هنوز اينجايين؟ دخترک کوچولويی بود که ميچرخيد و ميدويد و عين همين موشی، هر لحظه اش دوشت داشتنی بود. دنيايی بود برای خودش که من فرصت زيستن در اون رو از دست دادم و فقط گاهی درش رو باز کردم و سرک کشيدم. همه کار برايش ميکردم و ولی در لحظاتش، حضوری رو که امروز دارم، نداشتم. ه
امشب وقتی بسوی مسواک زدن ميرفتيم در کنارم راه ميومد و دستم بدور گردنش بود. بهش گفتم: آخه تو کی اينقدر بزرگ شدی که من نفهميدم. انگار همين ديروز بود که همقد موشی بودی." خنديد و گفت "وقتی فکر ميکنم که مثل موشی بودم، يک کم خجالت ميکشم." من گفتم "تو به همين خوشمزگی و خوشگلی و خنده داری بودی که موشی هست" و در دلم گفتم "حيف که من اين آدم الان نبودم." الان حاضرم همه ی موفقيتهای اون سالها و مدال ها و درجه هايی را که به سينه ام زده بودم بدم و برگردم به اون زمان و با اون روشی دو ساله فطار بازی کنم، قايم موشک بازی کنم، با هم از دست آقا شير تخيلی قرار کنيم و به آقا خرگوش قصه غذا بديم. حيف که چنين معامله ای در اين دنيا شدنی نيست. ه

Friday, November 14, 2008

فقط کمی جابجا کن

خيلی وقتها اسير چيزی ميشيم که اذيتمون ميکنه، اسير قر زدن در موردش بجای درست کردنش و راحت شدن. خوشمون مياد که اذيتمون کنه. ه
خيلی ساده است. يک تکه لباس رو شسته بودم و گذاشته بودم رو جا حوله ی دستشويی تا خشک بشه. چندين روز اونجا مونده بود. هر بار که ميرفتم دستشويی، اين گفتگوها توی ذهنم بود " چند روزه اين مونده اينجا. نرسيدم برش دارم. وقت سر خاروندن ندارم. من برندارم، هيچکی توی اين خونه برش نميداره. حالا ور دارم و ور ندارم چه فرقی ميکنه و ...." در تمام مدتی که در دستشويی بودم، به اين تکه لباس نگاه ميکردم و خودم رو شکنجه ميدادم ولی باز موقع بيرون اومدن، برش نميداشتم. مثلا به بهانه ی مسخره ی اينکه نميخوام از اينجا برم اتاق خواب و ميخوام برم آشپزخونه. انگار خوشم ميومد که اونجا باشه و منو دق بده. يکبار موقع رفتن که باز بهانه ی اينکه اونطرف نميرم در اومد، تاش کردم و از جا حوله ای برش داشتم گذاشتمش، دم در. بازهم نبردمش. دفعه ی بعد که ديدمش بنظرم هيچ مشکلی نميومد برداشتنش. کار آسون شده بود. برش داشتم و گذاشتم سر جاش. به همين سادگی. خوب اينکارو همون اول ميکردی و يکهفته خودت رو زجر نميدادی.ه
وقتی با يک کاری گير پيدا ميشه، عوض در جا زدن يا بايد جای خودت رو کمی عوض کنی يا جای اونو و گرنه يکهقته، حداقل روزی ده بار، ميری دستشويی و ميای و نتيجه اش فقط نگاههای خصمانه است که بين تو و لباس هزار بار خشک شده رد و بدل ميشه. ه