Showing posts with label خاطرات. Show all posts
Showing posts with label خاطرات. Show all posts

Monday, January 25, 2010

امروز، دیروز یا فردا

دیشب، بعد از خوابیدنِ همه، داشتم کار می کردم. می خواستم به هر ترتیب شده، تمومش کنم و در هفته ی جدید بتونم برم روی بخش دیگری از پروژه. همه چیز خوب پیش می رفت و دونه دونه گیرهای برنامه رو رفع می کردم و نتیجه رو تست می کردم. برای تست، گزینه ی اطلاعاتِ امروز رو انتخاب می کردم. نوبت به آخرین نکته رسیده بود و خوشحال بودم. تغییرات لازم رو دادم و دوباره تست کردم، دیدم اِ همه عددهای نتیجه صفر شد. جل الخالق. چی شد، همه چیز بهم ریخت. هی بالا و پایین کردم. با نورِ کور سوی لپ تاپ، به آخرین تکه برنامه ی عوض شده، نگاه می کردم و نمی تونستم بفهمم چرا این تغییر کوچک باید، همه چیز رو بهم زده باشه. یعنی کفر آدم در می آد وقتی یک قدم مونده به پایان، ببینی همه چیز خراب شده. حالا حالِ بد هم مانع میشه درست فکر کنم و هی خودم رو به این در و اون در می زنم و چیزهای مختلف رو چک می کنم. بعد از مدتی به ساعتِ لپ تاپ نگاه می کنم و می بینم نیم ساعت از نیمه شب گذشته. گفتم، بیا نصفه شب هم گذشت و امشب هم خواب درست و حسابی نمی کنم. اساسا بریدم و گقتم ولش کنم و فردا ادامه بدم. بعد نگاه کردم ببینم فردا چندم ژانویه است. دیدم تاریخ بیست و پنجمه. چطور؟ امروز که بیست و چهارم بود؟ بعله، دوزاریم افتاد. من برنامه رو برای امروز اجرا می کردم. خوب بابا، امروز شده دیروز و فردا شده امروز. به همین سادگی. من که دیگه داده ای برای امروز نداشتم. برای همین همه ی پارامترهای نتیجه صفر شده بودند. ه
.
حواسمون باشه به اینکه امروز مرتب تغییر می کنه. حواسمون باشه به امروز شدنِ فرداها و دیروز شدن امروزها. این اتفاق خیلی بی سر وصدا و به آرومی اتفاق می افته. مواظب باشیم که برنامه ی امروزِ زندگیمون رو، با داده های روزهای قبل اجرا نکنیم. جواب نمی ده که نمی ده. حتی برای شما. ه
.
.
وقتی روشی کوچک بود، یکبار که از خواب عصر بیدار شد، از ما پرسید " الان، امروزه یا فرداست؟"ه

Thursday, January 14, 2010

حکایت آدم مهاجر

حکایت آدم مهاجر، حکایت آدمیه که ریه اش یک جا نفس می کشه و قلبش جای دیگری می زنه. حکایت پیچک رونده ایه که ریشه اش یک جا در خاکه و ساقه اش آفتاب از جای دیگری می گیره. حکایت کتابی چند جلدیه که دستت به جلدهای اولش نمی رسه. حکایت آدم مهاجر، حکایت عجیبیه. یک حکایت که هزار و یک حکایت توش هست.ه
.
با خوندن پست آوای زندگی ، یاد تهران افتادم و بعد ترانه ی شبهای تهران از محمد نوری و اینطور شد که فکر و دلم پرواز کرد تا شبهای تهران که با بابایی و روشی کوچولو، ازپنجره ی اون آپارتمان کوچولومون، از طبقه ی ششم، نگاهش می کردیم . همراه با ده ها خاطره ی دیگه از اون شبها... ه
.
شبهای تهران زیباست زیباست، زیباترین شبهای دنیاست ...ه

Wednesday, September 30, 2009

طرح کاد

روشی اینا درسی عملی دارن به نام 'خانواده'* که در مورد مسایل مربوط به زندگیه. در این ترم خیاطی دارن و ترم بعد آشپزی و همینطور ترم به ترم کارهای مختلف روزمره ی زندگی رو یاد می گیرند. روشی البته از قبل خیاطی رو دوست داشت و در سالهای قبل هم در گروه فوق برنامه ی خیاطی در مدرسه، ثبت نام کرده بود. ولی امسال درسی اجباریه و همه ی کلاس باید بگذرونن. دیروز داشت از خیاطی بلد نبودن پسرها تعریف می کرد و داستانهای خنده دار در مورد کارهاشون. ه
.
طرح کاد، خودمون رو یادم اومده بود و اینکه چقدر از اتلاف وقت یک روز کامل در سالهای آخر دبیرستان برای طرح کاد حرص می خوردم. خیاطی و خانه داری و کودکیاری. برام مثل یک توهین بزرگ بود اون موقع. پسرها می تونستن خودشون انتخاب کنن چه حرفه ای رو یاد بگیرن ولی دخترها تکلیفشون روشن بود، "نشینند و زایند شیران نر". معلم این درس ها هم انگار دایم دهن کجی می کردند که اینقدر حرص و جوش کنکور نداشته باشین. دکتر و مهندس هم که بشین، آخر سر کارتون همینه، آشپزی و کهنه شوری. (اینو چند بار از دهانشون شنیده بودم. بعضی با خنده می گفتن و بعضی ها با غضب) یادم اومد از نامه ای که برای مجله ی دانشمند نوشتیم برعلیه طرح کاد دختران. نامه ای که دوبار فرستادیم و هیچوقت چاپ نشد. بهرحال من هیچ خیاطی یاد نگرفتم با وجود اینکه اون زمان کافی بود برای خوب یاد گرفتن و حیف شد. بعدا فهمیدم که فرصت خوبی رو بیخود از دست دادم.ه
.
حالا اما به روشی و هم سنهاش نگاه می کنم و اینکه این سیستم با چه آرامشی به دخترها و پسرها همه چیز را یاد میدهد. چیزهایی که بدرد زندگیشان می خورد. در همین امسال یا شاید هم سال بعد نجاری و کار با فلز و کلا کارهای کارگاهی هم دارند و روشی می گفت باید یک صندلی هم بسازیم. (همون کارهایی که من در دبیرستان آرزوم بود انجام بدم. انگار اون موقع می خواستم بگم که کارهای پسرها، کار منهم هست). در همین کلاس و بتدریج مسایل جنسی را هم می آموزند. در سال سوم دبیرستان بودیم که فکر کنم در طرح کاد به ماهم در مورد بهداشت جنسی چیزهایی گفتند البته سربسته و کوتاه. تمام کلاس به هر هر و کر کر می گذشت و خود معلممون مثل بمب خنده ی آماده ی انفجار بود وقتی درس می داد و قسمتهایی رو هم که فکر می کرد حساسیت زیاد روش هست، می گفت خودتون بخونید. یادمه که ما اسمش رو گذاشته بودیم تخمک. رویهمرفته از چهارسال طرح کاد دبیرستان من درسی از زندگی یاد نگرفتم. نمی دانم الان طرح کاد به چه صورتی درآمده. اصلا هست یا نه. احتمالا طراحانش هم قصدی مشابه اینجا داشتند. اما کار نکرد. ای کاش ما هم در مدرسه، زندگی کردن را بدون آنهمه تناقض و فشار، با آرامش ياد گرفته بودیم. و از خودم می پرسم چرا همه چیز برای ما اینفدر پبچیده و سخت و در نهایت ناموفق می شد؟ چرا گره های کور درذهن ما اینقدر زیاد بود؟ (هنوز هم هست)ه
family studies *

Tuesday, May 5, 2009

آقای بيدار

آخرين پست نفر دوم، منو ياد روز معلم انداخت و بعد از چند لحظه ای که به اين مناسبت و خاطراتم و معلمهايم فکر کردم، ياد آقای بيدار افتادم و خونه اش که طبقه سوم يا چهارم يک آپارتمان چند طبقه در امير آباد بود. الان دقيقا تصويرش در ذهنم هست. ه
معلمِ زبانِ بابايی بود در دبيرستان و بابايی بعد از تمام شدن مدرسه، هنوز سراغش را ميگرفت و حالش را ميپرسيد. معمولا سالی يکبار به ديدنش ميرفت. شديدا آدم تنهايی بود. ازدواج نکرده بود و خانواده ی نزديکی هم نداشت. خودش بود و کتابهايش و سفر هايی که ميرفت. بعد از اينکه ازدواج کرديم، بابايی همين سنت را ادامه داد و همان سالی يکبار به ديدنش ميرفتيم. وقتی ميرفتيم، از ديدنمان خوشحال ميشد. ما بيشتر شنونده بوديم و او ميگفت از همه جا. ساعت برايم زود ميگذشت. خانه ی مرتب اما گرد و خاک گرفته ای داشت. مسن بود اما سرپا. از جزييات زندگيش چيزی نميدانستيم و نميپرسيديم. فقط دری و زنگی که سالی يکبار ميزديم و اگر بود و باز ميکرد، تو ميرفتيم.دو ساعتی ميمانديم و ميامديم. ه
وقتی روشی بدنيا آمد، سه تايی رفتيم. يادمه که من در ماشين موندم تا بابايی ببينه اگر آقای بيدار هست، ما هم پياده بشيم. خيلی طول کشيد. بعد ديدم که با آيفون صحبت کرد و بدون اينکه مارو صدا کنه رفت تو. بازهم طول کشيد و انتظار من برای معرفی روشی به آقای بيدار ادامه داشت. و بعد از مدتی بابايی آمد و سکوت. و گفت بريم. آقای بيدار رفته بود. همسايه با تعجب از بابايی پرسيده بود که چه نسبتی با او داشته و گفته بود که آقای بيدار برای هميشه رفته بود. ه
نميدونم چرا اين ها رو نوشتم. تا مدتها هميشه برايش فاتحه ميخواندم و يادش ميکردم. اما سالها بود که از خاطر برده بودمش. حتما دليلی داشت که امروز او را بخاطر آوردم. ه
آقای بيدار. ه
يادش بخير و روحش شاد. ه

Friday, February 13, 2009

گستردگی

هفتاد، هشتاد سال پيش، وقتی پدرم و خانواده اش در همدان زندگی ميکردند و پدرم محصل مدرسه بودند، دايی پدرم برای کار و زندگی به تهران آمده بود. مدتی گذشته بود و کسی نميدونسته که کجاست و چه ميکنه. مادربزرگم يک روز به پدرم ميگه که "مگه تو توی مدرسه خوندن و نوشتن ياد نگرفتی؟ پس چرا يک نامه برای داييت نمي نويسی تا بدونه ما براش نگرانيم" بابا ميگه که "آخه من نامه رو به چه آدرسی بفرستم؟ من که نميدونم دايي کجا زندگی ميکنه" مادربزرگم، با توجه به زندگی در همدان که همه همديگرو مي شناختن، ميگه کاری نداره که، بنويس "تقی – تهران"ه
اين سادگی مادربزرگم، داستان خنده داری شده بود که بارها پدرم و عموم تعريف کرده بودند و همه ميخنديديم.ه
***
يکی دو شب پيش بابايی داشت در فيس بوک ميچرخيد. کمی بعد منهم بهش پيوستم و دوتايی دنبال آشنايان دور و نزديک و جديد و قديم ميگشتيم. يک آدم رو، فقط با اسم يا اسم و فامیل جستجو می کرديم و يک جايی از دنيا پيداش ميکرديم. مثلا دنبال علی در ايران ميگشتيم و تعدادی علی در ايران پيدا ميکرديم. چه مزه ای داشت وقتی به هدف ميرسيديم و همان علی، دوست خودمون پيدا ميشد و بعد از ده- بيست سال، تصوير دوستی قديمی رو دوباره ميديديم و ارتباط مجددی برقرار مي شد.ه
***
پيدا کردن آدمها در دنيای به اين بزرگی امروز به همان سادگی شده که مادربزرگ من در کمتر از يک قرن پيش انتظار داشت و انتظارش مايه خنده ديگران شده بود. هنوز باور نميکنم که اينهمه دوست قديمی رو در چند ماه اخير پيدا کرده باشم. دنيا چه کوچک شده و آدمها بهم نزديک. و اين موضوع يکی از ويژگی های عجيب و غريبيه که نسل ما شاهد تولد و رشدش بوده. هيجان انگيز و عظيم. دنيايی که در اون فاصله ديگه معنايی نداره و تفاوت ديگه دليلی برای جدايی نيست. دنيایی که من در آن مي نويسم و تو مرا ميخوانی. من و تويِی که هيچوقت همديگر را نديديم و شايد هرگز هم نبينيم.ه
***
دنيايی که در آن کتابخانه ی صوتی راوی ، آدمهايی را بهم متصل ميکند و اين آدمها برای هم و با هم کتاب ميخوانند. برای منی که کتاب را هميشه دوست داشتم ، در دوری از زبانِ زيبای مادری ام، اين کتابخانه، عجيب دوست داشتنی و محبوب است. من هم يکساله شدن کتابخانه ی صوتی راوی، را به همه آنها که آنجا را ميشناسند و دوست دارند تبريک ميگم. از آقای الف که با سادگی و صميميت،اين فضا را ايجاد کرده و نگهداری ميکند تشکر ميکنم و خسته نباشيد ميگم. آرزو ميکنم که در اين راه مشکلات برايش هموار شود.ه

Sunday, February 1, 2009

يارِ دبستانیِ من

خاطرات قدرت پيوند دهنده ی عجيبیی دارن.هرچقدر قديميتر باشند و طولانی تر، شديد تر. برای همينه که وقتی در اين دنيای درندشت، همکلاسی های دبستانت رو پيدا ميکنی، در اولين نگاه به مرد يا زنی به ظاهر نا آشنا، چقدر بهش احساس نزديکی ميکنی و پس از چند دقيقه گفتگو که در طنين صداش و زاويه ی نگاهش، چهره ی اون دختر يا پسر بچه ی هفت هشت ساله رو پيدا کردی، به سرعت، رودخانه ای از گفتنی ها و شنيدنی ها روان ميشه. خودت رو در فضايی حس ميکنی با همون صفا و صميميت بچگی. در ميان دوستانی که هيچکدام مثل قبل نيستند و گرد و خاک حدود سی سال عمر روشون نشسته و همه به هم ميگن "تو اصلا عوض نشدی"ه
چه لذتی داره که اون دخترک پر جنب و چوش کودکيت را در نگاه بقيه ی همکلاسيهايت پيدا کنی. من همونم. تو همونی. دوباره ديدن و نوازش کودکي هامون، موهبت بزرگيه. و داشتن دوستانی که اون رو به يادت بيارن زهی سعادت.ه
.
ديشب، در کنار گروهی از ياران دبستانی، ساعتها برايم چون دقيقه گذشتند. وقتی ازمون پرسيدند چی گفتين، نميدونستيم از چه گفتيم. اما گفتيم وشنيديم و خنديديم و لذت برديم. چه خوبه که روزی کودک بوديم. چه خوب که بزرگ شديم. چه خوب که دوستان کودکی را در بزرگی ببينيم. چه خوب...ه

Wednesday, January 28, 2009

شاپرک خانوم

داستان شاپرک خانوم رو امروز از سايت راوی دانلود کردم. بعد از سالهای زياد، دوباره با صدای جيغ شاپرک خانوم رفتم توی دخمه ی تاريکی و دونه دونه با اوستا ملخ و سوسکی خانوم و کرم شب تاب و ... ملاقات کردم. شاپرک خانومی که راه برگشتش به سوی خورشيد و نور، با قربانی کردن يکی از موجودات اون دخمه باز ميشد. شاپرک خانوم مهربون و کوچولويی که راحت هر چی رو که داشت ميبخشيد و نميخواست به کسی آسيبی برسه. ه
يکبار ديگه همراه با شاپرک خانوم آهنگ محزونی رو که در فراق آفتاب ميخوند، خوندم. مدتها، اين شعر، در زمزمه هام بود و يادم نمياد که کی از بين شون رفت. ه

ای آفتاب، ای آفتاب .... بر پيکر سردم بتاب
دور از تو و گرمای تو .... دور از جهان ِ زنده و زيبای تو
من مي روم، غمگين بخواب ....ه

شاپرک خانوم با آفتاب کاری داشت. ميخواست بره اما نميتونست چشم به روی ديگران ببنده.ه
مثل سالها پيش خنديدم به پروفسور ماگيس که به قول خودش شعبده باز ترين مگس جهان و مگس ترين شعبده باز جهان بود.ه
...
نميدونم. يک اتفاق عجيبی داره در زندگی من ميافته. يعنی مدتيه که شروع شده و ادامه داره. سالها زندگی کردم و دفترهايی رو باز کردم وغلط يا درست، نوشتم و بستم. از اين مدرسه به اون مدرسه. از اين محله به اون محله. از ايران به کانادا. اومدم. حالا، هر روز چيزی از گذشته ام دوباره زنده ميشه و مياد توی امروزم. تک تک دوستان قديمم. از دبستانی ها تا دبيرستانی همه دونه دونه پيدا ميشن. بهشون دسترسی پيدا ميکنم. عکسشون رو ميبينم. ايميل، تلفن، ملاقات. چه شيرين، چه باور نکردنی. کتابهایی که خونده بودم و دوست داشتم و باهاشون زندگی کرده بودم. دوباره ميخونم. دوباره ميشنوم. همين شاپرک خانوم. بارها از مرجان نوارش رو گرفتم و ده ها بار گوش کردم. هر بار که نوار در ضبط صوت کوچکمون که هميشه پيش من بود، به پايان ميرسيد، من تا مدتی بهشون فکر ميکردم. دوست داشتم مثل شاپرک خانوم باشم. دنبال چيزی بودم اون موقعها، که نميدونستم چيه. ولی ميدونستم که بايد دنبال چيزی باشم. اگر بخوام از امروزم، به اين داستان گوش کنم، بنظرم کمی شخصيتهای داستان شعار ميدن. ولی اونروز ها، همه چيز من همين شعارها بود. دوست داشتم شاپرک خانوم باشم. شاپرک خانومی که با آفتاب يک کاری داشت. ه
...
من واقعا متحيرم از اينهمه گذشته، که در زندگی ام به روز شده. کمی هم مي ترسم ...ه

پ ن
پيشنهاد ميکنم اگر قصه ی شاپرک خانوم رو نشنيدين، از اينجا دانلود کنيد و بشنويد.ه

Monday, January 12, 2009

آشتی

امروز که پست قبل و کامنتهاش رو خوندم، خواستم که بازهم از عروس چهارده سال پيش بنويسم. از چندين سال پيش که کمی بيشتر خودم رو شناختم، وقتی به اون شب و به قول نازنين، واقعه ی بزرگ، فکر ميکردم، عروس رو دوست نداشتم. از دستش عصبانی بودم که چرا اينی که الان هستم، اونموقع نبود. چرا نگرانيها و اضطرابها و ترسها و مشکلاتش رو به اون روزهای منحصر بفرد اضافه کرد. چرا نتونست نه و يا آره های درست بگه. چرا در لباس و تور سر و کفشِ به اون زيبايی که با عشق درست شده بودند، نتونست رها باشه و آزادنه به همسرش عشق بورزه. چرا وقتی ميخواست برای اولين بار با داماد به سفر، به ماه عسل بره، از شدت اضطراب دل درد و دل پيچه ای گرفته بود که کم مونده بود از سفر جا بمونن. از دستش عصبانی بودم که چرا اين منِ امروز نبود و چرا بهترين روزهای منو خراب کرد. ه
عکسهای عروسيمون رو بعد از هفت سال ميديدم. دمِ آمدن به کانادا، عکاس عروسيمون که از آشنايان بود، نگاتيوها رو بهمون داد و بهمين دليل آلبوم را با خودمون نياورده بوديم. بعد از هفت سال بود که دوباره همه رو ديدم. اونهم نه در آلبوم، تر و تازه.ه
در نگاه اول به عکسها، باز گفتم که آدمِ اونروز رو دوست ندارم. باهاش غريبه ام. اما يواش يواش اين خود امروزم رو اونجا پيدا کردم. بعد از سالها راهی از من به اون عروس باز شد. ديدم که مثل امروز عاشق بود. در نگاه او هم، عشق رو ديدم. بخشيدنِ اون عروس، سخت نبود. عروسی که عاشق بود اما عاشقیش در گرد و غبار بزرگ دور و ورش گم شده بود. پروانه های عشقش در پرواز بودن ولی اون بدون اينکه ببينه، توی اون گرد و غبار تورش رو اينطرف و اونطرف پرت ميکرد. نميدونست بيچاره و برای همين هم نميتونست. شناختمش. خودم بودم. گيج و سردرگم، شناور در سطح، بی خبر از عمق. هنوز هم گاهی همينطور هستم. دوستش داشتم. اين خيلی احساس خوبی بود. فکر ميکنم که با اون عروس خانم کوچولو آشتی کردم. و شايد برای همين بود که لذتِ عروس بودن را دوباره چشيدم. ه
.
همسفر! اين گيجِ مشغول را چه مهربانانه و صبور همراهی کردی تا امروز ...ه
ممنونم.ه

Wednesday, December 17, 2008

آی قصه قصه قصه

آی قصه قصه قصه --- نون و پنير و پسته
محفلی ها نشسته
اين درو وا کن سليمون --- اون درو وا کن سليمون
قالی رو بکش تو ايوون
نصف قالی کبوده --- اسم بابات محموده
محمود بالا بالا
بپا کسی نباشه --- موشی کوچولو سوار شه
موشی چه و موشی چه --- تنها نری تو کوچه
کوچه پر از مستانه --- بوسه ازت مي ستانه
بوسه ی تو چنده؟
سيب سمرقنده --- انار پيونده --- توتيای در بنده
دختر ما قشنگه
###
اين شعری خيلی قديميه که مامانم برای موشی خونده و او هم ياد گرفته. اوايل ما اول بند رو ميگقتيم و او کاملش ميکرد. ديشب در حموم ديگه خودش کامل ميخوند. البته بعضی کلمات رو درست نميگه ولی همه کلمات رو بالاخره يکجوری ميگه. شعری که شايد بنظر بی سر و ته بياد ولی برای من اصالتی داره و طنين صدای يک مادربزرگ ايرانی با چلرقدی به سر، توش هست. ديشب، بهش گوش ميکردم که داره اين شعر رو برای خودش ميخونه، دلم از قبل تنگ بود. از ديدن او که شعری رو متعلق به شايد صد سال قبل داره اينجا در کانادا ميخونه، دلم تنگتر هم شد. نميدونم از زمان، از فاصله ها. از رقته ها و گذشته ها. ديشب که موشی ميخوند تصميم گرفتم که اين شعر رو بنويسم تا حفظ بشه.شايد فسمت بود که روزی منهم اونو برای نوه ام بخونم. ه

Thursday, December 4, 2008

روز ابری

داستانی رو برات مي نويسن و به تو نقشی ميدن که هيچوقت فکرش رو هم نميکردی. چه حال بدی بهت دست ميده وقتی اون داستان رو دوباره بخونی و از خودت بپرسی داستان تموم شده يا دنباله داره. آخرش رو خودت بنويسی يا باز صبر کنی تا در نقش نوشته شده رو بهت بدن تا بازی کنی. يا اينکه ديگه اصلا اون داستان رو نخونی يا خوندنش رو فراموش کنی. انگار که اصلا نخوندی.ه
ميشه از خواب بيدار بشی و ببينی که اين نقش رو در خواب بازی کرده بودی؟ ميشه در خواب فرشته ای بياد و روی زخم ها رو ببوسه تا ديگه هيچ ضربه ای بدردش نياره؟

یه شبایی باد و بارون
می زنه به برگ و بارم
اون شبا هوای آشتی
حتی با خودم ندارم
...
یه روزایی ابر تیره
منو می بره از اینجا
می بره اونور دیروز
گم میشم اون دور دورا
...
دست من نیست گاهی وقتا
روزم آفتابی نمیشه
حتی با معجزه عشق
آسمون آبی نمیشه*
...
دست من هست يا دست من نيست؟
*ترانه ی نيلوفر آبی از مهرداد

Tuesday, November 18, 2008

تکرار تاريخ

روشی خانوم ما گرمايیه و کم پيش مياد که سردش بشه ( مثل باباييش). برای همين در زمستون سرما هم توی خونه، همون آستين کوتاه و شلوارک تابستون تنشه. چند شب پيش مامان مطابق معمول، داشتن به روشی ميگفتن که" پاشو برو يک لباس گرم بپوش" و او هم هی ميگفت "سردم نيست" و مامان هم اصرار داشتن که" يعنی چی که سردت نيست، هوای به اين سردی که آدم نميشه سردش باشه." من اومدم وسط و به مامان گفتم که "مامان جان خودش ميفهمه که سردشه يا گرمشه. خوب سردش باشه ميره ميپوشه ديگه. اين بچه است، پر از انرژيه. خودش هم که کلا گرماييه. من و شما که سردمونه، خوب لباس گرمتر ميپوشيم." بعد به يادشون آوردم که "خود شما مگه تا همين چندين سال پيش هميشه توی خونه بدون جوراب نبودی؟ خوب حالا جوراب ميپوشی. وضعيت بدن در هر زمانی فرق ميکنه."ه
بعد مامان گفتن "آره راست ميگی. من وقتی قد همين روشی بودم، توی چله زمستون با آستين کوتاه توی خونه بودم. تازه اونموقع که خونه ها فقط کرسی داشتن و زير کرسی گرم بود و هوای اتاق که گرم نبود." و من نگاهی به روشی کردم که داشت با تعجب مامان رو نگاه ميکرد و کلی به خودم قشار آوردم که نزنم زير خنده.ه
و مامان ادامه دادن که "مادر جون (مادر بزرگ مامان) هر وقت ميومد خونه ی ما، با من دعوا ميکرد که اين چه وضع لباس پوشيدنه، سرما ميخوری. و به مادر (مادر بزرگ من) ميگقت که تو چرا هيچی به اين نميگی؟ و مادر ميگفت خوب چکارش کنم سردش نيست ديگه. يادش بخير اونروزها که چه انرژي ای داشتم"ه
بعد از ثانيه ای سکوت، من گقتم " و به اين ترتيب تاريخ تکرار ميشود" و هر سه مون، حسابی خنديديم.ه

Friday, November 7, 2008

محمد رسول الله

فصل اول کتاب فارسی روشی (فارسی اول راهنمايی) که شامل 5-6 درس بود، در مورد اسلام و تاريخ اسلام بود. درس اول رو که در مورد زندگی پيامبر از متون قديمی فارسی بود، خوانديم. ولی بعد تصميم گرفتم که اصلا بخش اول را رد کنم و بريم به بخش دوم که دروسش مربوط به علم ودانش بود. نميتونم بفهمم چرا وقتی سه کتاب در رابطه با اسلام جزو دروس برای بچه ها هست، بازهم کتاب فارسی با موضوعات اسلامی شروع ميشه. وقتی روشی بهم ميگه که " مامان چقدر درسهای فارسی، مذهبيه" در حاليکه بهش ميگم " خوب اسلام با فرهنگ ايرانی ها خيلی مخلوط شده" و توضيح ميدم که " حکومت ايران، يک حکومت اسلاميه و به همين دليل طبيعيه که اسلام، اساس و پايه ی همه چيز در ايرانه" يا وقتی ميگه که " نميشد فقط جمهوری باشه" و من ميگم که "در انتخاباتی مردم ايران از بين انواع حکومت، جمهوری اسلامی را انتخاب کردند." جلوی خودم چندين و چند علامت سوال هست.. اولين درس در بخش دانش و علم هم از نهج البلاغه است ولی مطلب زيباييه و هردومون ازش خوشمون ميآد. روشی ميگه "چرا در فارسی همه چيز رو پيچيده ميگن و آدم بايد فکر کنه تا متوجه بشه معنيش چيه". مثلا ميگن "دهانت را با دشنام نيالای" و ساده نميگن "حرف بد نزن" و من توضيح ميدم که اينجوری زيباتره و اون ميگه "به نظر تو" و راست ميگه به نظر من. او چندان زيباييش رو درک نميکنه. و از خودم ميپرسم ما با اين تعبير زيبا، که دشنام دهانت رو کثيف ميکنه چطوره که رکيک ترين فحشها در دهانمون ميچرخه و هيچوقت به کثيف شدن دهانمون فکر نميکنيم. ه
اصلا دور شدم از چيزی که ميخواستم بنويسم. خوندن درسی که در مورد زندگی پيامبر بود، و تکه تکه های زيادی که روشی در اين مورد خونده بود، باعث شد که به گرفتن فيلم محمد رسول الله از کتابخانه فکر کنم تا به اين ترتيب تصويری به ياد ماندنی تر از داستان زندگی پيامبر در ذهنش بمونه. ه
اسم اصلی فيلم "پيام"* بود و ديروز گرفتيمش. ويديوی اولش رو ديديم و روشی خيلی جذب فيلم شده بود و ما هم بعد از سالها دوباره ديدنش اونهم به زبان اصلی، حال و هوايی داشتيم که اساسا ميخواستم در اون مورد بنويسم که نشد. فيلم باشکوهيه، با بازيهای عالی و موسيقی زيبا. بنظر من اينکار يکی از بزرگترين خدماتی بوده که به دين اسلام شده. ياد حال و هوای خودم افتادم. اولين بار در همين سنهای روشی بودم که اين فيلم رو ديدم. گرفتن بليط سينما خيلی سخت بود و هيجانی داشتم تا اينکه ببينم بلاخره اون روز ميريم يا نه. بگذريم که در طی سالهای بعد ده ها بار اونرو در تلويزيون ديدم و در مدرسه بهمون نشون دادن. ديشب هم جزييات همه ی صحنه ها به يادم بود. چه احساسی از احترام و افتخار به پيامبر و دينی که در شناسنامه ام است کردم. يا اشکهايی در صحنه های مختلف اين فيلم ريختم. يادمه وقتی از سينما اومدم بيرون به مامان گقتم که ميخوام از اين ببعد نماز بخونم. ه
چه خوب بود اگر اسلام يک انتخاب بود نه اجبار. چه خوب بود اگر هديه ای بود در دسترس، نه چوبی بالای سر.ه
ديشب هم مثل دهسالگی اشکهای من سرازير شد و اينبار علاوه بر دلسوزی برای مرگ مادر عمار در اثر شکنجه، برای بسياری چيزهای ديگراز شادی و غم گريستم.مثل وقتی که می ديدم روشی با علاقه اين داستان رو دنبال ميکنه و وقتی گروه مسلمانان در برابر نجاشی از پيام اسلام ميگويند که در دين ما زن و مرد با هم برابرند و هر انسان از يک زن و يک مرد بوجود ميايد، او بالا مي پرد و خوشحالی ميکند. گريه ميکنم از شادی آن زمانی که ميتوانم تکه ای از فرهنگی را که با آن بزرگ شدم، به او بدهم و او با علاقه بگيرد، بفهمد و قدر بداند و با سربلندی به دوستانش بگويد.ه
خواه ناخواه، اسلام بخشی از فرهنگ ماست و ايکاش که اين بخش ناگسستنی، پاک و منزه بماند. يا ميماند؟؟؟ يا بشود ؟؟؟
"The message"*

Tuesday, October 21, 2008

مادر بزرگ من

صبح که جانماز رو پهن کردم، يادم اومد که در اين جانماز نماز خونده و با شوق بيشتری چادر نماز رو روی سرم انداختم. ه
مادر دوستمون رو ميگم که هفته ی پيش مهمونمون بود. عطر و بوی مادر بزرگم رو داشت. همون شکل. اندام لاغر و صورت کشيده. در خانه و بدون نامحرم هم چادری پارچه ای رو دور خودش داشت. سمبلی از نسل مادربزرگان ما با اون تقدس و سادگی و پاکدامنی. دوستانمون تعريف ميکردن از عکس العملهای ايرانيها با ديدن او با چادرش و آدمهايی که ازش اجازه گرفتن که فقط ببوسندش، اونهايی که از ماشين پياده شدن و انگار که سالهاست ميشناسندش، بهش سلام کردن و اونها يی که بغلش کردن و گريه کردن و گفتن که اونها رو به ياد مادر يا مادر بزرگشون انداخته.ه
هيچوقت چادر رو دوست نداشتم و حتی اعتقاد ندارم که برای نماز هم بايد چادر سر کنم. اما هميشه از اينکه چادر رو موقع نماز روی سرم مياندازم لذت ميبرم چون من رو به ياد مادربزرگم مياندازه و نماز خوندنش و خودم رو به ريشه ام نزديکتر حس ميکنم.ه
و جانمازم رو الان بازهم بيشتر دوست دارم چون مادر بزرگ ديگری در اون نماز خوند. مادر بزرگی که هنوز زنده است و با همان اعتقاد چادر گل بهی اش را بر سر دارد و اميدوارم سالهای سال برای بچه هايش، برای نوه هايش و برای همه ما بماند.ه

Friday, October 10, 2008

تمهيدات لازم يعنی چه؟

دارم فايلهام رو رتق و فتق ميکنم و از يک لپ تاپ حابجا ميکنم به يکی ديگه و اونهايیِ رو که لازم نيستن بايگانی. اين کامپيوتر هم عين انباری ميمونه. هی ميريزی توش و فرصت نميکنی که مرتب کنی و ببينی چی به چيه.ه
توی انباری، يک چيزی پيدا کردم که حيفم اومد ننويسم. مربوط به سال 2005 ميشه و زمان آخرين انتخابات رياست جمهوری. در مرحله دوم که ديگه خيلی حساس شده بود، ديگه با بابايی عزممون رو جزم کرديم که چهار، پنج ساعت رانندگی کنيم و بريم تا اوتاوا و رای بديم. روز قبل رفتم به سايت سفارت که ببينم رای گيری از چه ساعتی شروع ميشه. در بهت و ناباوری اين اطلاعيه رو در صفحه ی اول سايت ديدم. هيچ توضيحی هم نداده بود که اين تمهيدات يعنی چی.ه


اون موقع تصوير اين اطلاعيه رو برای سايت بازتاب هم فرستادم که نگداشتنش. واقعا چی ميشه گفت. حالا بايد ديد که با توجه به کانديداهای اين دوره، آيا سفارت موفق به انجام تمهيدات لازم ميشه يا نه. ه

Monday, September 29, 2008

ساقی نامه

دارم کار ميکنم و به آلبوم خوابهای طلايی استاد جواد معروفی هم گوش ميدم. در يکی از اجراها با ساقی نامه شروع ميکنه و منو ميبره به اون موقعی که خودم ساقی نامه رو ميزدم. ساقينامه يکی از اون گوشه هايی بود که خيلی دوست داشتم و خوب ميزدم. ه
بده ساقی آن می که شور آورد ... کرامت فزايد کمال آورد
به من ده که بس بيدل افتاده ام ... وزين هردو بيحاصل افتاده ام
استادم رو به ياد ميارم که عباش رو به شونه انداخته و در حاليکه دست به سينه، به زدنم گوش ميکنه و سبيلش رو هم ميجوه، گاهی خودش هم زمزمه ميکنه. اگر بد ميزدم عصبانی ميشد. چقدر از اينکه من مضراب رو شل در دستم ميگرفتم حرص خورد و هيچوقت هم اين اشکال من درست نشد. سالهايی که در کلاس او گذراندم اگرچه مرا نوازنده نکرد، و هيچوقت به نواختن خودم افتخاری نکردم، اما من رو با روح موسيقی آشنا کرد. تمام کردن دوره ی رديف موسيقی ايرانی باعث شد که من بودن در عمق را تجربه کنم. چيزی که در اين جامعه ی کم عمقی که امروز توش زندگی ميکنم، نميدونم چقدر به کار مياد. نميخواهم که دوباره سنتور بزنم اما خوشحالم که وقتی ساقينامه را ميشنوم گوشه اش را ميشناسم. و چيزی به من ميگويد که روزی دوباره به دنيای موسيقی برميگردم و اينبار، نميدونم چی و کجا، اما اينبار با آن دريدگی مينوازم که در آن زمان نداشتم. همان که نبودش باعث ميشد که من روی ساز خودم را فرياد نزنم و همين بود که هرچقدر هم که ديگران به به و چه چه ميکردند، خودم هيچوقت احساس نکردم که قدمی به نوازندگی نزديک شدم و وقتی کنارش گذاشتم، باری از دوشم برداشته شده. اما ريسمانی هر چقدر نازک هنوز بين من و نواختن هست و چشم دارم به روزی که دوباره بگيرمش و خودم رو بهش برسونم.ه
چقدر دلم برای استاد عزيزم که اونطور که با مهربونی نگاهم ميکرد، تنگ شد. وقتی قطعه ای رو خوب اجرا ميکردم، چه ذوق ميکرد و ميگفت "زنده باشی" و معمولا به بقيه ی شاگردان که نميدونم چرا بيشتر پسر بودن ميگفت "اشکال شاگرد دختر همينه که تو اين مواقع نميتونی بغلش کنی" نميدونم اون وجود پر تلاطم و زندگی پر نشيب و فراز الان او را به کجا برده و چکار ميکنه. هر جا هست، در اين لحظه براش از صميم قلب آرزوی شادی ميکنم. ه