Showing posts with label روز معلم. Show all posts
Showing posts with label روز معلم. Show all posts

Tuesday, May 5, 2009

آقای بيدار

آخرين پست نفر دوم، منو ياد روز معلم انداخت و بعد از چند لحظه ای که به اين مناسبت و خاطراتم و معلمهايم فکر کردم، ياد آقای بيدار افتادم و خونه اش که طبقه سوم يا چهارم يک آپارتمان چند طبقه در امير آباد بود. الان دقيقا تصويرش در ذهنم هست. ه
معلمِ زبانِ بابايی بود در دبيرستان و بابايی بعد از تمام شدن مدرسه، هنوز سراغش را ميگرفت و حالش را ميپرسيد. معمولا سالی يکبار به ديدنش ميرفت. شديدا آدم تنهايی بود. ازدواج نکرده بود و خانواده ی نزديکی هم نداشت. خودش بود و کتابهايش و سفر هايی که ميرفت. بعد از اينکه ازدواج کرديم، بابايی همين سنت را ادامه داد و همان سالی يکبار به ديدنش ميرفتيم. وقتی ميرفتيم، از ديدنمان خوشحال ميشد. ما بيشتر شنونده بوديم و او ميگفت از همه جا. ساعت برايم زود ميگذشت. خانه ی مرتب اما گرد و خاک گرفته ای داشت. مسن بود اما سرپا. از جزييات زندگيش چيزی نميدانستيم و نميپرسيديم. فقط دری و زنگی که سالی يکبار ميزديم و اگر بود و باز ميکرد، تو ميرفتيم.دو ساعتی ميمانديم و ميامديم. ه
وقتی روشی بدنيا آمد، سه تايی رفتيم. يادمه که من در ماشين موندم تا بابايی ببينه اگر آقای بيدار هست، ما هم پياده بشيم. خيلی طول کشيد. بعد ديدم که با آيفون صحبت کرد و بدون اينکه مارو صدا کنه رفت تو. بازهم طول کشيد و انتظار من برای معرفی روشی به آقای بيدار ادامه داشت. و بعد از مدتی بابايی آمد و سکوت. و گفت بريم. آقای بيدار رفته بود. همسايه با تعجب از بابايی پرسيده بود که چه نسبتی با او داشته و گفته بود که آقای بيدار برای هميشه رفته بود. ه
نميدونم چرا اين ها رو نوشتم. تا مدتها هميشه برايش فاتحه ميخواندم و يادش ميکردم. اما سالها بود که از خاطر برده بودمش. حتما دليلی داشت که امروز او را بخاطر آوردم. ه
آقای بيدار. ه
يادش بخير و روحش شاد. ه