Showing posts with label من و بابايی. Show all posts
Showing posts with label من و بابايی. Show all posts

Friday, September 10, 2010

انبه و تمشک

می دونستم کیک رو به چه مناسبتی گرفتی. رویه اش خوشگل بود. کمی که سرم خلوت شد، سرکی کشیدم به یخچال تا ببینم چه نوع کیکیه. تعجب کرد‏م وقتی دیدم موس کیکِ انبه و تمشک* گرفتی. ترکیبِ عجیب و غریبی بود. ‏
وقتی می خواستیم بخوابیم، در قبض خرید نگاه میکردی . میپرسیدی انبه و تمشک چی بوده دیگه و خودت هم در حیرت بودی که چطور این کیک رو گرفتی؟ میخواستی کیک پنیربگیری.‏
وقتی که خوابیدیم و خوابیدی، فکر کردم، بی حکمت نیست اینکه این کیک رو گرفتی. انبه و تمشک. حکایت من و تو هم، حکایت همون انبه و تمشکه. دو تا چیز متفاوت. دو تا آدم متفاوت. میشه که خوشمزه بشه. و خوبه که در آغاز شانزدهمین سالِ این آمیختن، مخلوطِ این دو طعم رو بچشیم. چه خوبه که با تفاوتهای انبه و تمشک، کیک ما وا نرفت. ‏و امروز آنقدر طعم و مزه هامون با هم قاطی شده که جدا کردنش بنظر غیر ممکن میاد.‏

از زبانِ موشی در اون تبریکِ من درآوردی که با روشی برامون ضبط کرده بودند و مثل همیشه هول بودند و یکهفته زودتر بهمون دادند
"Happy mom and dad happy face married!"
یا از زبانِ روشی
"Happy anniversary!"
در انتظارِ خوردن موس کیکِ انبه و تمشک! ‏



Mango and Raspberry Mousse Cake *
بعدا نوشت: وقتی اقدام به بریدن کیکِ مزبور کردیم، کاشف به عمل اومد که همون کیک پنیر بود فقط لیبل روش اشتباهی بود.‏ قسمت نبود موس کیک انبه و تمشک بخوریم.‏ شما اگه خوردین، به ما بگین چه مزه ایه.‏

Sunday, May 23, 2010

دو نگاه

از عصر بیرون بوده ایم. توی حیاط. غذا. تاب بازی. دوچرخه سواری. فوتبال.غروب شده. مادر و روشی قبل تر رفته اند تو. موشی هم بالاخره رضایت داده و رفته. بابایی داره چمن ها رو میزنه. من توجه ام جلب شد به ماه که درخشان و سفید، با همه ی لکه هاش و با هاله ی دورش، جایی در آسمان که انگار خیلی به زمین نزدیکه، دیده میشه. تکیه می دم به ماشین و لذت می برم از زیباییش. بعد سرم رو میارم پایین و به خونه مون نگاه میکنم. فکر میکنم به اینکه چقدر دوستش دارم و چه متین و موقر روی تکه ای از زمینِ خدا نشسته و مامن ما شده. بعد سرم رو می چرخونم به سمت رز ها و فکر میکنم به روزهایی نزدیک، که پر گل میشن و ذوق میکنم. (و البته خط و نشون میکشم برای کرم ها که به هیچ عنوان اجازه نمیدهم غنچه ها رو بخورین). بعد کاملا می چرخم و کاج عظیم و بزرگمون رو می بینم که سر به آسمون برده. فکر میکنم که از بالا تا پایینش رو دوست دارم و هر کدوم یک زیبایی داره . فکر میکنم که در فصل لاله ها وقتی از دور نگاه کنی، اونطور که من نگاهش میکردم، یک مثلث سبز بزرگ می بینی که بالای ضلع پایینش، نقطه های رنگی داره. ‏
.
توی این حالم که کار بابایی هم تموم میشه. کاریه کارستون، زدن چمن های ما. میگه بیا بریم تو. میگم "یک کم بیا پیش من، خیلی کیف داره." میخوام سفرِنگاهم رو باهاش قسمت کنم. میاد کنارم و میگم "دستت رو بزار روی شونه ام." میگه "دستم تمیز نیست." میگم "مهم نیست." میزاره. دستش رو میگیرم، ولو میشم توی بغلش و میگم "ببین اگه تکیه بدی به ماشین، بالا رو که نگاه کنی ماه رو می بینی." نگاه میکنه و میگه " آره، باید برم یک لنز مخصوص برای دوربین بگیرم تا بتونم ازش عکس های خوب و واضح بگیرم." میگم " بعد سرت رو بیاری پایین خونه ی قشنگمون رو میبینی." نگاه میکنه و میگه " خیلی دلم میخواست چند تا کار براش بکنم ولی چون داریم خیلی خرج برای چمن ها میکنیم، بقیه ی کارها می مونه برای سال بعد. می خواستم یک تکه از نمای بیرون رو که کهنه شده عوض کنم با یک چیزهای جدیدی که اومده. (در مورد اون مصالح جدید توضیح میده) رنگش رو هم سفید بکنم." خوب باشه. میام سراغ رزها. میگه "وقتی که آقاهه بیاد که چمن ها رو درست کنه، میخوام بگم که خاک اضافه بیاره تا پای رزها بریزیم. این رز ها نباید خاک پای ریشه شون بره پایین. این رز رونده ی جدید رو باید چوب بزنم تا بطرف نرده ها بیاد بالا. بعد که بلند شد، قرینه ی اون یکی پایه بزنیم تا بره روی پایه." اینهم از این. میرسیم به کاج. آخرین قسمت از سفر لذتبخشِ نگاهِ من. دیگه باید حدس بزنین. کاج هم یک شاخه ی پایینش کمی خشک شده که باید کوتاه بشه. ‏
.
بعد میگه "بیا بریم تو. پشه ها ریختن بیرون. نیشت میزنن." میگم "باشه تو برو، من بعد میام." ‏
.
دوباره در همان مسیر نگاهم رو حرکت می چرخونم. به ماه و خونه و رز ها و کاج نگاه میکنم. فکر میکنم به بابایی. به نگاه او وخودم. دو نگاهی که از یک سرچشمه است، هر دوش از عشق میاد، باطنی مشابه داره و ظاهری متفاوت. بعد کمی تشبیه سرخرگ و سیاهرگ توی ذهنم نقش می بنده و کارهای متفاوتشون در بدن . اینکه هر دو از قلب شروع میشن. ‏
.
در این فاصله حس کردم که پشه ها دو سه جای گردنم رو نیش زدند. رها کردم و اومدم تو.‏
.
‏الان که دارم مینویسم، جاهای بیشتری از بدنم هم میخارند.‏

Thursday, September 10, 2009

همسفر

یا صدای فرزین همینطور توی گوشمه که میگه : "تو را از بین صدها گل جدا کردم ، تو سینه بزم عشقت رو به پا کردم.." در حالیکه تو داری در گل فروشی می چرخی و منتظر گرفتن دسته گل عروس هستی و آقای گلفروش داره اون ارکیده ی خوشگل رو روی کتت میگذاره. یا صدای مارتیک که داره میگه "کسی اومد که حرف عشقو با ما زد، دل ترسوی ماهم دل به دریا زد ... دل ما رفته مهمانی ، به یک دریای طوفانی..." در حالیکه من وتو در آینه ی سفره ی عقدمون داریم با هم حرف میزنیم. یا صدای گوگوش که داره میگه "منو با خودت ببر، ای تو تکیه گاه من ..." در حالیکه که تو داری توی بزرگراه، ماشین عروس رو می رونی.ه
.
راستی چه ترانه های خوبی برای فیلم عروسیمون گذاشته بودند. همشون رو دوست دارم.ه
.
یادته اون آقایی که در حال حرکت می خواست از ماشینش یک شاخه گل به ما بده؟ حیف که نتونستم بگیرمش. چقدر اون موقع ها فکر می کردم که نمی تونم و الان ها فکر می کنم که می تونم. چه همراه خوبی هستی برای می تونم ها و نمی تونم های من.ه
.
خب، سالی دیگر هم گذشت. گاهی پارو زدیم و گاهی وا دادیم. خووووووب رفتیمااااااااا
.
.
.
.
دوستت دارم همسفر!ا

Monday, March 2, 2009

پنچرگيری

زمان تحويل يک پروژه ی بزرگ جلو افتاد و منی که از کارم در اون پروژه قبلا عقب بودم، دچار گسستگی بين چندين و چند کار شدم که وقتی به همشون نگاه ميکردم و زمان تحويل ها که نزديک شده اند، دستم شل ميشد و مغزم فقط يک پيفام بهم ميداد. "نميشه"ه
.
روز جمعه، کارم اصلا پيش نمی رفت. ظهر شده بود و هيچ کاری به سامان نرسيده بود. از فکر تمام شدن يک روز ديگه و يک هقته ی ديگه و درجا زدن پروژه، حالم شديدا بد شده بود. جز همون "نميشه" ی منحوس هم هيچ چيزی از کله ام در نميومد، به بابايی زنگ زدم و گفتم که حالم خوب نيست، بريده ام، کارم پيش نميره و نميتونم اين پروژه رو تموم کنم. ازم پرسيد که الان دارم دقيقا چه کار ميکنم و مشکل چيه. براش گفتم و گفتم و گفتم. شنيد و گفت که وقتی کار خودش پيش نميره و حالی مثل حال من بهش دست ميده، وقتی بنظرش روز از پی روز ميگذره و کار مفيدی انجام نميشه، ميشينه و هر چی هست و نيست رو کاغذ مي آره. همه ی کارها رو، کوچک و بزرگ. بعد شروع ميکنه از کار آسونتر به انجام دادن. گفت که هر کاری، هرچند کوچک که انجام بشه و هر موضوعی که از اون ليست خط بخوره، بهش انرژی مي ده و انگيزه ی بيشتری برای ادامه پيدا ميکنه. گفت که تلفن که تمام شد، کارو ول کن، برو حمام کن يا چرتی بزن يا هرطور که ترجيح مي دی سرحال شو و بيا بدون توجه به اينکه ساعت چنده و چقدر امروز وقت داری و چقدر در کل وقت داری، فکر کن کارت فقط اينه که همه ی کارهات رو بنويسی. بعد اونی که برات از همه آسونتره و آب خوردنه انجام بده.ه
.
در پايان مکالمه، حالم در کل بهتر بود. اونروز هر دوتای بچه ها رو هم بابايی از مدرسه آورد و من از خونه بيرون نرفتم. تا قبل از آمدن موشی، ديگه تقريبا ليستم رو نوشته بودم. در طول روزهای شنبه و يکشنبه در وقتهای خواب موشی، کم کم کار مفيد شروع شد. ديشب ساعت دوازده و نيم، اولين موضوع رو بطور کامل تمام کردم. يکی از چند ده تا که انتظار داشتم در يک روز چند تاشون رو حل کرده باشم. برام مهم نبود. مهم اين بود که کار به جريان افتاده.ه
.
فعلا که بابايی، ماشين پنچر شده ام رو راه انداخت. اميدوارم که به موقع به خط پايان هم برسه. ه

Monday, January 12, 2009

آشتی

امروز که پست قبل و کامنتهاش رو خوندم، خواستم که بازهم از عروس چهارده سال پيش بنويسم. از چندين سال پيش که کمی بيشتر خودم رو شناختم، وقتی به اون شب و به قول نازنين، واقعه ی بزرگ، فکر ميکردم، عروس رو دوست نداشتم. از دستش عصبانی بودم که چرا اينی که الان هستم، اونموقع نبود. چرا نگرانيها و اضطرابها و ترسها و مشکلاتش رو به اون روزهای منحصر بفرد اضافه کرد. چرا نتونست نه و يا آره های درست بگه. چرا در لباس و تور سر و کفشِ به اون زيبايی که با عشق درست شده بودند، نتونست رها باشه و آزادنه به همسرش عشق بورزه. چرا وقتی ميخواست برای اولين بار با داماد به سفر، به ماه عسل بره، از شدت اضطراب دل درد و دل پيچه ای گرفته بود که کم مونده بود از سفر جا بمونن. از دستش عصبانی بودم که چرا اين منِ امروز نبود و چرا بهترين روزهای منو خراب کرد. ه
عکسهای عروسيمون رو بعد از هفت سال ميديدم. دمِ آمدن به کانادا، عکاس عروسيمون که از آشنايان بود، نگاتيوها رو بهمون داد و بهمين دليل آلبوم را با خودمون نياورده بوديم. بعد از هفت سال بود که دوباره همه رو ديدم. اونهم نه در آلبوم، تر و تازه.ه
در نگاه اول به عکسها، باز گفتم که آدمِ اونروز رو دوست ندارم. باهاش غريبه ام. اما يواش يواش اين خود امروزم رو اونجا پيدا کردم. بعد از سالها راهی از من به اون عروس باز شد. ديدم که مثل امروز عاشق بود. در نگاه او هم، عشق رو ديدم. بخشيدنِ اون عروس، سخت نبود. عروسی که عاشق بود اما عاشقیش در گرد و غبار بزرگ دور و ورش گم شده بود. پروانه های عشقش در پرواز بودن ولی اون بدون اينکه ببينه، توی اون گرد و غبار تورش رو اينطرف و اونطرف پرت ميکرد. نميدونست بيچاره و برای همين هم نميتونست. شناختمش. خودم بودم. گيج و سردرگم، شناور در سطح، بی خبر از عمق. هنوز هم گاهی همينطور هستم. دوستش داشتم. اين خيلی احساس خوبی بود. فکر ميکنم که با اون عروس خانم کوچولو آشتی کردم. و شايد برای همين بود که لذتِ عروس بودن را دوباره چشيدم. ه
.
همسفر! اين گيجِ مشغول را چه مهربانانه و صبور همراهی کردی تا امروز ...ه
ممنونم.ه

Friday, January 9, 2009

حضور دوباره در يک رويا

بابايی، همه ی عکسهای عروسيمون رو دوباره چاپ کرد. ه
.
ديشب، بعد از ساکت شدن خانه،تا پاسی از شب، با هم، مشغول ديدنشون بوديم و مقايسه ی اونروز و امروز خودمون که چه جوون بوديم. مدت طولانی به عکسها نگاه کردم و نگاه کردم و نگاه کردم تا خودم رو توشون پيدا کنم. خودِ خودم رو. نه خودِ تنم رو. بابايی عوض شده ولی هنوز در نگاه اول توی اون تصويرها پيداش ميکنی. از ديگران، فقط به دونفر، جدی، فکر کردم. به پدرم که ديگه نيست و فکرش، اگر در جای قرصی نباشم، بدجور منو ميپيچونه. مادر بزرگِ بابايی که هنوز هست و خدا باز هم برامون حفظش کنه. يادم اومد که شب عروسیمون هر وقت که از کنارش رد شديم، هردومون رو بوسيد. ه
در آغوش خواب بود که من موفق شدم، خودم رو باز در صحنه هايی از اون روز دوباره حس کنم. احساس عروس بودن، تک بودن، زيبا بودن، احساس اينکه همه بهت نگاه ميکنن و اينو ميدونی. احساس رسيدن به جايی که بدنبالش بودی. احساس گذشتن از مرحله ای. احساسی متفاوت. از اينکه جزيياتی را بخاطر آوردم لذت بردم. همه اش مثل خواب و رويا بنظر ميامد. حضور دوباره در آن رويا را دوست داشتم. و اون دختر و پسر جوان و پر آرزو را هم که در همه ی عکسها، جلوه گری ميکردند دوست داشتم.ه
خوب به ياد آوردم، خوابيدن همهمه ها و شلوغی های مهمونی، بستن درها روی همه و نگاه به تو. نه اولين نگاه اما نگاهی متفاوت. احساس سبک و نرمِ آغاز. آغازی که آسان نبود اما ادامه يافت تا امروز. با تو!ا
.
چه خوبه لحظه های نادری که پرده ی کلفت مشغله های روزمره را کنار بزنم و تو را پيدا کنم.ه
.
پ ن
گنجشکک امروز مياد و بيتابِ ديدنشم. دلتنگ جيک جيک های شاد و سرخوشش. در تمامِ دو شب گذشته، نبودنش، گوشه ايی از دلم رو تنگ کرده بود.ه

Tuesday, December 16, 2008

مادرانه

وقتی مامانم اينها يا هر کسی برای عروسيم آرزو ميکرد ميگقتم برای چی از اين آرزوها برای دخترها دارين. چرا وقتی برای دخترها آرزو ميکنين، نميگين، فارغ التحصيل بشه، دکترا بگيره، استاد بشه، رييس جمهور بشه. يک موقعهايی که خيلی آتيشم تند بود، که ساعتها بحث و جدل ميکردم.( همون موقعی که يِک نامه ی بلند بالا برای مجله ی دانشمند نوشتم که چرا دختر ها بايد در طرح کاد، خياطی بکنن. نامه ای که چاپ هم نکردن.) بعدا ديگه بحث نميکردم ولی همين نظر رو داشتم که نبايد اوج آرزوی ما برای بچه ها عروسيشون باشه.ه
###
حالا چی شد که وقتی توی ماشين فرامرز آصف ميخونه که
گل روي تازه عروس مثل روي ماهه
شاه دوماد مثل عقيق تازه و تابانه
آره امشب نورچشمم ميره سوي خانه
تو چشاشون برق اميد، عشقه و ايمانه
روشی رو در لباس عروسی تصور ميکنم، قلبم از شوق فشرده ميشه و اشکم سرازير ميشه؟
از ته قلب آرزو ميکنم که اون روز رو در کنار بابايی ببينم؟
و فکر ميکنم که اون روز دخترم ديگه پرکشيده به سوی زندگی خودش؟
در همون لحظه، کمی سعی کردم که در لباس فارغ التحصيلی تصورش کنم ولی نه، اون يکی خيلی خوشمزه تر بود.ه

چی شد پس؟
###
بابايی نفهمه اينها رو نوشتم چون هيچ خوشش نمياد باب عروسی و داماد و اينها توی خونه ی ما باز بشه. اگر يک وقت خودمون دوتا هم در موردش صحبت کنيم ميگه اين حرفها رو اصلا نزن. ميگه دخترهام رو ميخوام ترشی بندازم.ه
بابايی نگران نباش، کوزه ی ترشی رو سفارش دادم، تا موقعش برسه، آماده ميشه و جفنشون رو مياندازيم توش.ه

Tuesday, September 9, 2008

گلِ دستِ عروس چه رنگيه؟

يکی بود يکی نبود. زير گنبد کبود، يک عروس بود و يک داماد بود. در روزهای قبل از عروسيشون با هم رفته بودن و چند جا گل دست عروس و تزيين ماشين عروس رو ديده بودن و قرار بود در روز آخر، شاه دوماد بره و به يکيشون سفارش بده. بعد هرچی عروس از داماد ميپرسيد که چی شد، داماد ميگفت که هنوز نرسيدم که برم. و شب قبل از عروسی هم بالاخره به عروس گفت که از سفارش دسته گل عروس و تزيين ماشين عروس منصرف شده. و وقتی عروس دلخور شد و شاخ درآورد و گفت "مگه ميشه؟" شاه دوماد گفت "چرا نميشه. مگه اينها چقدر مهمه و آيا اثری در شادی و خوشبختی ما داره؟" و عروس هم گفت "نه نداره ولی ..." و بعد گفت "ماشين رو تزيين نکنی اشکال نداره ولی يه جوريه اگه عروس هيچی دستش نباشه و دستهاش رو همينجوری تکون بده و بياد توی عروسی" و دوماد گفت " حالا من يک فکری ميکنم. چند شاخه گل ميگيرم و خودم درستش ميکنم." عروس پرسيد "چه گلی ميگيری؟ چه رنگی ميگيری؟" و داماد گفت "نميدونم. مگه تو نگرانی که من خوب درستش نکنم؟" و خوب عروس هم ميدونست که دوماد کاری رو که قبول کنه، خوب انجام ميده و ديگه نگران نبود. عروس پيش خودش فکر ميکرد که داماد يک شاخه گل رز ميگيره و اونو ساده تزيين ميکنه. مثل گلهای دست عروسهای مدل در ژورنالهای عروس و از فکر تزيين ماشين هم ديگه کاملا اومد بيرون. ه
روز عروسی، عروس رفت آرايشگاه. آرايشگر برای انتخاب رنگ آرايشش، ازش پرسيد که گل دستش چيه. و عروس گفت "نميدونم". آرايشگر هم دوتا شاخ سرش سبز شد و گفت "مگه ميشه؟ آخه من بايد بدونم چه رنگيه تا با آرايش صورتت هماهنگ باشه و اگر دوتا چيز متضاد باشن، خيلی زشت ميشه" خوب عروس نميدونست و کاری هم نميشد کرد. تا آخر وقت در آرايشگاه همه هی ميخنديدن و اين موضوع رو دست ميگرفتن و واقعا همه منتظر بودن تا داماد بياد دنبال عروس و ببينن که چی توی دستشه تا به عروس بده.ه
تا اينکه گل بسر عروس آماده شد و شاه داماد اومد دم در دنبالش. وقتی درو باز کرد ديد که شاه دوماد دسته گلی رو که عروس بيشتر از همه دوست داشت و خيلی زيبا بود در دست داره که رنگهاش هم کاملا با آرايش عروس هماهنگ بود. وقتی به پارکينگ رفتن، عروس ديد که ماشين خيلی قشنگ تر ازاونکه ميشد فکرش رو کرد تزيين شده. ماشين رو داماد و خاله اش با هم درست کرده بودن و عالی شده بود.ه

هنوز هم داماد قصه ی ما، وقتی چيزی رو برای عروس ميگيره، بهترين رو ميگيره. هنوزهم خوشش مياد که همينجوری ها سربسر عروس ميگذاره و هنوز هم عروس قصه ی ما اينجور سربسر گذاشتن هاش رو باور ميکنه. ه

Monday, September 8, 2008

هنوز برام همونی

چهارده سال پيش در اين روزها، من و تو اين آدمهايی که الان هستيم نبوديم. دختر و پسری بوديم که بعد از کلی تلاش و چندين سال انتظار داشتيم بهم ميرسيديم. اين روزها ميدويديم تا کارهای روز آخر رو بکنيم. ماشين عروس، سفره ی عقد، مهمونها، لباس عروس، شام عروسی و ... همه ی دغدغه های ما بود. اون روزها، من نميدونستم زندگی اصلا يعنی چی. فقط ميخواستم که با تو باشم و چيزی مانع اين باهم بودن ما نباشه. ه
شب عروسيمون وقتی که دم در خونه توی کوچه ايستاده بودم تا تو برگردی به محل عروسی و کليد خونه رو که من نياورده بودم، بياری، در لباس سفيد در نيمه ی شب، در کوچه راه ميرفتم و نميدونستم زندگی زير يک سقف، که تا چند دقيقه ی ديگر شروع ميشه چه معنی داره. حتی نميدونستم عشق يعنی چی.ه
حالا بعد از چهارده سال، ميدونم که زندگی يعنی چی. زندگی يعنی دوتا دختر خوب و دوست داشتنی که همه ی وجودشون شادی و نشاطه. زندگی يعنی اينکه از خستگی ميخواهی بيهوش بشی و وقتی موشی ميگه "مامانی بيا" پاشی و بدوی. زندگی يعنی عطر خوش بزرگ شدن روشی و موشی. زندگی يعنی خونه ای ساده و معمولی که با عشق و مهربانی تزيين شده. همون که در کارت عروسيمون نوشته بوديم . يادته؟
"خانه ای ساخته ايم سايبانش همه عشق، زير پا فرش غرور و حصارش همه تکرار صفا ...".
زندگی يعنی اون بوس و بغلی که موفع شب بخير بهمون ميدن. زندگی يعنی اون آخر شب که بچه ها خوابيدن، به اتاق هر دوشون سر ميکشم و روشون رو مياندازم و آشپزخانه رو مرتب ميکنم و بعد در کنار تو، سرم رو روی بالش ميگذارم و آروم ميگيرم.زندگی يعنی صبحی که چشمم رو به روی تو باز ميکنم. زندگی یعنی دست و نفس گرم تو.زندگی يعنی نگاه کردن به تو و بچه ها وقتی با هم بازی ميکنين يا در آغوشت رها شدن.زندگی يعنی با تو، به ياد آوردن گذشته، با تو، نگاه کردن به آينده ودر کنار تو، زيستنِ امروز. زندگی يعنی باهم ساختن روزها، هفته ها، ماهها و سالها. ه
*
خدا رو شکر ميکنم برای همه اينها و ازت ممنونم برای چهارده سال با هم بودن و همراهی. ه
*
***هنوز برام همونی، همون نفس تو سينه م ---- بگو تو بهترينی يا من عاشق ترينم
*
از ترانه ی هنوز برام همونی گروه آريان ***