Showing posts with label عشق. Show all posts
Showing posts with label عشق. Show all posts

Tuesday, December 16, 2008

مادرانه

وقتی مامانم اينها يا هر کسی برای عروسيم آرزو ميکرد ميگقتم برای چی از اين آرزوها برای دخترها دارين. چرا وقتی برای دخترها آرزو ميکنين، نميگين، فارغ التحصيل بشه، دکترا بگيره، استاد بشه، رييس جمهور بشه. يک موقعهايی که خيلی آتيشم تند بود، که ساعتها بحث و جدل ميکردم.( همون موقعی که يِک نامه ی بلند بالا برای مجله ی دانشمند نوشتم که چرا دختر ها بايد در طرح کاد، خياطی بکنن. نامه ای که چاپ هم نکردن.) بعدا ديگه بحث نميکردم ولی همين نظر رو داشتم که نبايد اوج آرزوی ما برای بچه ها عروسيشون باشه.ه
###
حالا چی شد که وقتی توی ماشين فرامرز آصف ميخونه که
گل روي تازه عروس مثل روي ماهه
شاه دوماد مثل عقيق تازه و تابانه
آره امشب نورچشمم ميره سوي خانه
تو چشاشون برق اميد، عشقه و ايمانه
روشی رو در لباس عروسی تصور ميکنم، قلبم از شوق فشرده ميشه و اشکم سرازير ميشه؟
از ته قلب آرزو ميکنم که اون روز رو در کنار بابايی ببينم؟
و فکر ميکنم که اون روز دخترم ديگه پرکشيده به سوی زندگی خودش؟
در همون لحظه، کمی سعی کردم که در لباس فارغ التحصيلی تصورش کنم ولی نه، اون يکی خيلی خوشمزه تر بود.ه

چی شد پس؟
###
بابايی نفهمه اينها رو نوشتم چون هيچ خوشش نمياد باب عروسی و داماد و اينها توی خونه ی ما باز بشه. اگر يک وقت خودمون دوتا هم در موردش صحبت کنيم ميگه اين حرفها رو اصلا نزن. ميگه دخترهام رو ميخوام ترشی بندازم.ه
بابايی نگران نباش، کوزه ی ترشی رو سفارش دادم، تا موقعش برسه، آماده ميشه و جفنشون رو مياندازيم توش.ه

Thursday, November 20, 2008

تولد اميلی

امروز صبح داشتم برنامه ی دسامبر رو روی تقويم چک ميکردم و چشمم به تولد اميلی، دوست روشی، افتاد و همون احساس خوبی که بار اول از ديدن دعوتش پيدا کردم، بهم دست داد.ه
اميلی تقريبا صميمی ترين دوست روشی است. يک دختر چشم بادومی که توسط يک خانوم کانادايی به فرزندی قبول شده. با امکانات خوب بزرگش کردن، دختر با استعداد و باهوشيه و معلومه که چطور چشم و چراغ خونشونه. اميلی هم مثل روشی عاشق حيواناته. او ميخواد در آينده پزشک حيوانات بشه و روشی ميخواد در موردشون تحقيق کنه.ه
برنامه ی تولدش امسال با همه تولدهای معمول اينجا فرق ميکنه. تولد ها معولا در جايی، خونه يا بيرون برگزار ميشه. بچه ها جمع ميشن و بازی ميکنن و بعد هم شام و کيک. مهمونها کادو ميارن و صاحب تولد به تک تک بچه ها هديه ای برای تشکر ميده.ه
برای تولد اميلی، مامانش بچه ها رو ميبره برای ديدن يک نمايشنامه در جنوب شهر. بچه ها همه در ايستگاه مترو جمع ميشن و از اونجا با مترو ميرن بطرف پايين. حالا فکر کنين چقدر اينکار برای بچه ها هيجان انگيزه و البته برای مامانش مشکل. (حتما کمی که به تاريخ تولد نزديکتر بشيم ازش ميپرسم که آيا به داوطلب برای جمع کردن بچه ها احتياچ داره يا نه) بعد از نمايش هم به همين ترتيب برميگردن به خونشون و کيک و شام ميخورن.ه
وجه تمايز ديگر اين تولد اينه که گفتن نه کسی کادو بياره و نه به کسی کادو داده ميشه. از مهمونها خواسته شده هزينه ی خريد کادو رو يا به انجمن حمايت از کودکان مريض و يا به انجمن حمايت از حيات وحش بدن و خودشون هم همينکار رو با هزينه ی خريد هديه ی تشکر ميکنن.ه
چقدر برام جالبه که يک دختر دهساله که حتما گرفتن هديه براش خيلی دلچسبه ( برای منِ آدم بزرگش هم هست) از اين لذت برای کمک به ديگران بگذره. و از طرف ديگه مامانش، که چنين فضايی رو مديريت ميکنه، چقدر برام قابل احترامه. زنی که اگر در خيابون ببينيش، هيچ چيز قابل توجه و جذب کننده ای نداره و حتی بدليل صورت جدی ای که داره، ممکنه کمی هم دافعه داشته باشه. ولی در پشت اين چهره ی نچسب، قلب مادری مهربان و قوی که بهترين شرايط رو، برای رشد دختری که فرزند خودش نيست و هم نژاد خودش هم نيست فراهم کرده. دختری که شاد و پرانرژيه و زندگی رو دوست داره و خودش به دوستانش گفته که به فرزندی قبول شده.ه
اينجور وقتها ياد حرف وين داير ميافتم که ميگه، هيچوقت به اخباری که حاکی از خرابی دنيا و بدی آدمهاست گوش ندين و بدونين که در برابر هر آدمی که بدی ميکنه، صدها و شايد هزاران انسان در اطراف دنيا هستند که عشق و مهربانی را نثار ديگران ميکنند. اما اين آدمها معمولا گمنامند. مامان اميلی هم يکی از اونهاست.ه

پ ن
مامان اميلی مجرده و با مادرش زندگی ميکنه. فکر کردم لازمه اينو بگم تا اين سوال پيش نياد که چرا اسمی از بابای اميلی نياوردم.ه
حالا ما يک مشکل کوچکی که برای اين تولد داريم، اينه که ما ميخواهيم به انجمن حمايت از کودکان مريض کمک کنيم و روشی ميخواد که ما به انجمن حمايت از حيات وحش کمک کنيم. ما ميگيم يک بچه ی آدم مهمتر از يک توله ی گرگه و او ميگه هيچ فرقی در طبيعت بين اين دوتا نيست. ما ميگيم .... او ميگه ....ه

Monday, November 10, 2008

عشق يا دوست داشتن

عشق کدومه، دوست داشتن کدومه. مرز بين اين دوتا کجاست. اين عشق که سر تا ته حرفهای قشنگمون باهاش تزيين ميشه چيه؟ تمام طول راه تا شرکت، با اين سوال، گيجِ گيج بودم. ه
مثل آدمی هستم که روی واگن يک رولر کوستر نشسته، و به آرومی داشته بالا ميرفته و يکهو واگنی که توش سواره، افتاده توی شيب تند. ريل سر جاشه. تو توی واگن نشستی ولی احساس ميکنی که به هيچ چيز بند نيستی. من هم همونطور معلق و سرگردون شدم امروز.ه
###
به شرکت ميرسم. ديدن آدمها، حرف زدن باهاشون، همون بودنشون، احساسی از سکون بهم ميده. من آدمِ رولر کوستر نيستم. حتی در رولر کوستر های بچه ها هم که بشينم، بيشتر از همه جيغ ميزنم. اما رولر کوستر های زندگی انتخابی ندارن. بايد بشينی و بری و يادت باشه، که بعد از بالا رفتن، پايين اومدن هم هست و برعکس. در بهترين حالت روی موج دريايی. بالا و پايين. يادم باشه که کنترلر رولر کوستر، خوب ميدونه که چی ميکنه و ناخدای کشتی، خوب ناخداييه. هرچه هست، همونه که سرچشمه ی عشقه. همون که بدنبالشم. چقدر دور و چقدر نزديک.ه

هان مشو نوميد چون واقف نه‌اي از سر غيب
باشد اندر پرده بازي‌هاي پنهان غم مخور

Saturday, November 8, 2008

عشق

دو دست بزرگ و يک پای کوچک و عشقی که با آن بابايی ناخنهای پای موشی را لاک ميزند
و لحظاتی کوتاه که ارزش ثبت شدن و ماندن را دارند