Showing posts with label روشی و موشی. Show all posts
Showing posts with label روشی و موشی. Show all posts

Friday, March 4, 2011

وجدانِ بیدار

از سر کار به خونه برگشتم. موشی اومد و با اصرار ازم خواست که باهاش برم تا چیزی رو بهم نشون بده. منو برد به اتاق روشی. روشی از مدرسه ویولون آورده بود تا تمرین کنه. سازها رو از مدرسه امانت میگیرند برای تمرین درسشون. ویولون در جعبه بود و در جعبه هم بسته. ‏موشی به جعبه ی ویولون اشاره کرد و

گفت " مامان، من اومدم، دیدم این که مالِ روشیه اینجاست. تُندی درش رو باز کردم و دست زدم بهش. بعد تا روشی نیومده، زودی درش رو بستم."‏
گفتم "چرا تندی و زودی؟"‏
گفت "آخه روشی عصبانی میشد اگه میفهمید من یواشی به اینسترومنت* اش دست زدم."‏
گفتم " خوب چرا اول ازش اجازه نگرفتی؟"‏
گفت "به من اجازه نمیداد. می گفت نه."‏
گفتم "بنظرت کار خوبی بوده وقتی میدونی روشی اجازه نمی داد؟"‏
گفت "نه." بعد با فاصله ی یک نفس گفت " آره. خوب بود. چون من دوست دارم بهش دست بزنم."‏

نمی دونستم چی بگم. فقط بوسیدمش و گفتم "ممنونم که اینها رو به من گفتی." ‏
.
.
پ ن: همون موقع فکر کرده بودم به روشی بگم که وقتی ویولون رو میاره، خودش موشی رو دعوت کنه تا پنج دقیقه تحت نظارت با ویولون ور بره. ولی نشد. الان که نوشتم یادآوری شد که حتما این کارو بکنم.‏


Friday, February 4, 2011

میان پرده

بابایی مشغول کاریه و موشی همینطور توی دست و پاش میچرخه و نمیذاره کارش رو بکنه. می شنوم که هی به موشی میگه برو کنار و موشی بدون اینکه توجهی بکنه، کار خودش رو میکنه و حرفِ خودش رو می زنه. می بینم که بابایی داره کلافه میشه. میرم سراغشون. موشی رو صدا میکنم بیاد پیشم. هنوز توجه نمی کنه. باباییِ کلافه شده، بهش میگه: "موشی، برو پیش مامان تا من ببینم چه غلطی میخوام بکنم!" باز بهش میگم که با من بیاد و بابایی رو تنها بگذاره. میگه "نه مامان. من میخوام بمونم و ببینم بابا چه غلطی میخواد بکنه؟" ‏
.
فلاش بک به 7 سال پیش. ‏

روشی پنج ساله است. داریم غذا میخوریم تا بریم خونه ی دوستمون که دخترشون هم بازی روشی بود. روشی صبر نداره و با هر قاشق که ما می بریم بالا می پرسه که کِی می ریم. ما هم هی میگیم. میریم. میریم. آخر سر باباییِ کلافه شده میگه "بابا جان، بذار غذامون رو کوفت کنیم، بعد می ریم."بعد از بلعیدن قاشق بعدی، روشی می پرسه "بابا، کِی غذامون رو کوفت می کنیم؟" ‏

Monday, November 29, 2010

جیک نزن

دیشب نشسته بود توی بغلم و داشتیم پیش از خواب کتاب می خوندیم. قبل از این، ناخنش رو کوتاه کرده بودم و قیچی ناخن کنار دستمون بود. اونو هی بر میداشت و سعی میکرد ناخن منو بگیره که بجاش انگشتم می رفت لای قیچی. بار سوم که بهش گفتم نکن، صدام بلندتر شد. می تونم قسم بخورم که صدام کمی بلندتر شد. بلندتر هم شاید نه. فقط جدی تر. گفتم "ببین دو بار بهت گفتم نکن. دیگه دارم عصبانی میشم." میگه "باشه مامان. باشه. جیک (جیغ) نزن توی گوشم. گوشم درد گرفت. کار بدیه جیک زدن." ‏ می پرسم "چی کارِ بدیه؟" میگه "اینه جیک بزنی توی گوش کسی."‏
.‏
چند دقیقه قبلش روشی اومده بود توی اتاق تا لباسش رو عوض کنه و شاهد ماجرا بود. بعد که موشی خوابید، روشی بهم میگه "مامان بنظر من، تو یک اشکالی داری. وقتی به موشی میگی، - من دارم عصبانی میشم- قبلا عصبانی شدی. منظورم اینکه که دیر بهش هشدار میدی." ‏
.
میگم خدایا اینا دیگه چه معلمهای سختگیری هستن که نصیبِ من کردی. از ‏بیست و پنج صدم هم نمیگذرند.‏

Tuesday, September 21, 2010

بشقاب

این دوتا دخترک ما خیلی چیزهاشون با هم فرق میکنه. بعضی چیزهاشون هم مشابهه. یکی از تشابهات جالبی که تازگی توجهمون بهش جلب شد اینه که هر دوشون در سه-چهارسالگی، "بشقاب" رو درست نمی گفتند. کلمات جایگزینشون هم به طرز جالبی شبیه و متفاوتند. وقتی متوجه این موضوع شدیم، فکر کردم که حتما باید ثبتش کنم که یادم نره و کجا بهتر از وبلاگ. ‏
خوب اینهمه مقدمه چینی کردم که بگم :‏
روشی به بشقاب میگفت "بُ ش ب ا ق" موشی به بشقاب میگه "قُ ش ب ا ب" ‏
:)
حالا چی میشه که این دو تا خانم با کروموزم های مشترک، پنج حرف این کلمه رو مخلوط میکنن و خروجی های شبیه ولی متفاوت میدن بیرون، موضوعیه قابل بررسی در علم ژنتیک. ‏
.
.
پ ن: کسی یادش نیست من و بابایی به بشقاب چی میگفتیم. وقتی پرسیدیم از پدربزرگ و مادربزرگ ها، همشون کلی کلمه گفتند از تته پته های ما (که قبلا هم گفته بودند) ولی خاطره ای از بشقاب نبود. حالا باید صبر کنیم ببینیم نوه هامون چی در میارن از این بشقاب. ‏

Tuesday, September 7, 2010

باز آمد بوی ماه مدرسه

امسال دخترکان هر دو به مدرسه میرن. روشی امروز رفت و موشی فردا. روشی خودش رفت. گفت که برای اولین بار در سال، باید خودش تنهایی مدرسه رو ببینه. می خواد غیر از ده ماه کار کردن چیزهای خوب دیگه ای توش پیدا کنه. امسال چندان نگران همکلاسیها نبود. امسال خیلی بزرگ شده. امسال تابستان یک کار کوچک گرفته بود در آمدی کوچک داشت. انگلیسی درس میداد. دیشب لباسهاش رو امتحان میکرد تا برای امروز آماده باشه. من به قد و بالاش نگاه میکردم. به هیجان و شادیش. من دلم غش می رفت و کیفی مخصوص از نوع اعلای مادرانه در سرتاسر وجودم جریان داشت. دیشب همانطور که به ترکیب لباسهایی که می پوشید نگاه میکردم، فکر کردم به خودمان که باید گونی ای بنام روپوش رو به تن میکردیم و کیسه ی به نام مقنعه رو بر سر. یک پیژامه هم به پامون می کشیدیم. همسن روشی که بودم قهوه ای می پوشیدم. دبیرستان سرمه ای شدیم. چه ظلمی بود، واقعا. گرچه شادی روشی از پوشیدن لباس نیست و ما هم با وجود پوشیدن اون لباس فرم هنوز شاد و خوشحال به مدرسه میرفتیم. اما هنوز ظلم بود وقتی بهش فکر میکنم. ‏
.
موش موشک یک روز دیرتر میره. فردا روز اوست. دیشب دلخور بود که روشی یک روز زودتر به مدرسه میره. ولی او هم لباس هاش رو پوشید و امتحان کرد و برایمان دلبری کرد. دلبری از گروهی بزرگ و قربان صدقه ی فراوان، که خوراک روز و شبش است الان ها با دو مادربزرگ و یک پدر بزرگ. فردا روز مهمیه. اولین روز مدرسه اش. انگار همین دیروز، اولین روز مدرسه ی روشی بود. موشی فردا به همون مدرسه ای میره که روشی در همین سن رفت. اون من و بابایی و روشیِ هشت سال پیش، کجا رفتند و این آدمهای امروز با موشی از کجا آمدند. من در چنین روزهایی، بی اختیار دنبال آدمها و لحظاتی میگردم که جایی در خاطره ها نشسته اند. نمی فهمم چه زود لحظه ها به خاطره ها تبدیل میشن. دلم برای اون روشی کوچولو تنگ میشه و کاش میشد که برم در اون خاطره ها و با آغوش امروزم، روشیِ اون روز رو دوباره بغل کنم. ‏
.
حالا آدم می فهمه چرا پدر بزرگ و مادر بزرگها اینقدر از نوه ها لذت میبرن. نوه ها، خاطره های شیرین رو دوباره براشون ملموس و زنده میکنن. ‏

Sunday, August 29, 2010

خواهرانه

من برای شرکت کار مهمی داشتم و از بچه ها خواهش کردم که من رو آزاد بگذارن. روشی سنگ تموم گذاشته. همه ی روز رو با موشی مشغول بوده و دل به دلش داده. می خواد بره دستشویی و موشی میگه "نه .نباید بری باید بمونی توی اتاق من." روشی میگه "‏‏ببین موشی این خوب نیست داری به من وابسته میشی ها!"‏

Monday, December 14, 2009

اسکیت روی یخ

خوندن پست آقای امیدوار، من رو یاد مطلبی انداخت که دو سال پیش، در وبلاگ خصوصی نوشته بودم. رفتم سراغش. خوندن اون نوشته های قدیمی، دلچسب بود. خوشحال شدم از اینکه بیشتر از دو ساله که دارم می نویسم و روزانه چیزهایی رو برای خودم ثبت می کنم و با دیگران شریک میشم. وقتی نوشته ها رو می خوندم، مثل اینکه فیلمی کوتاه از زندگیم رو، نه تنها از بیرون، که از درون نگاه می کردم. فکر نمی کردم که نوشته، ابنقدر خوب، روزها رو ضبط کرده باشه. حتی بهتر از یک دوربین فیلم برداری. مثل دیدن فیلمی صامت بود، که تصویرش از زندگی بود و من با صدای خودم روش حرف می زدم. اینکه اون صدا، با صدای امروز چقدر فرق کرده هم، داستان جالب دیگریست. اون پست رو کپی کردم. البته با کمی تصرف و عمومی سازی. شاید بازهم اینکار رو بکنم. مزه داشت. ه
.
ديروز اولين جلسه ی کلاس اسکيت روی يخ روشی بود. هر وقت از کنار پيست های يخ رد شده بوديم چه با ابهت بود. يک سطح خيلی بزرگ يخزده، مثل شيشه، که بخاطر سرما، انگار يک جور بخار هم ازش متصاعد ميشد.خيلی دست نيافتنی. ديروز روشی رفت روش پا گذاشت و باهاش آشنا شد. نگاه ميکردم که چطور سعی ميکنه روی يخ و در واقع با تيغه ی تيز کفش راه بره و تعادلش رو حفظ کنه. پيست پر از بچه هايی بود که پخش زمين ميشدند و سعی مي کردند دوباره بايستند. پا شدن اما سخت بود، دوباره ليز می خوردند و می افتادند. ياد روزهايی افتادم که تازه داشت راه رفتن رو ياد ميگرفت. افتادن و پا شدن. الان موشی در اين مرحله است. به اين فکر کردم که افتادن جزيی از راه افتادن و حتی راه رفتنه. روی ديگر سکه است. راه رفتن در هر مسيری، روشهای خاصی داره که بايد ياد گرفت. اگر بخواهيم راه بريم، گريزی از افتادن و پا شدن نيست. موشی وقتی می افته با انرژی دوباره بلند ميشه. روشی، ديروز وقتی می افتاد، با تمام سختی دوباره بلند ميشد. ه
آدم بزرگها اما، افتادن براشون چه سخت و غير قابل قبول ميشه. ميشه آخر دنيا. بعضی ها يک بار که افتادن، ديگه بلند نمی شن. بعضی ها اون رو به شانس و اقبال نسبت ميدن و حتی از هدفشون صرف نظر می کنن. وقتي کلاس تمام شد، روشی ناراحت بود که زياد زمين خورده و تنش درد می کرد. کمی بعد گفت درسته که خیلی افتاده ولی تونسته بلند بشه و برای من توضيح داد، معلم یادشون داده که چه جوری بايد بلند شد. شب هم برای بابایی گفت: بابا من امروز خيلی افتادم و تنم درد گرفت، ولی ياد گرفتم چه طور بلند بشم. ه
.
جلو بريم و افتادن را هم مانند پيش رفتن دوست داشته باشيم. فکر کنم که عمده ی رشد ما در پذيرشِ افتادن و توانايی دوباره ايستادن باشه
.
.
.
پ ن: روشی سه ترم به اون کلاس رفت و اسکیت کردن رو تا حدودی یاد گرفت. بعد گفت همینقدر که یاد گرفته کافیه. موشی، که اون روز تمرین می کرد راه بره، تازگی لی لی کردن هم یاد گرفته.ه

Thursday, November 26, 2009

نقل و نبات

می خواستم برای برنامه ای مربوط به آمدن سانتا کلاز، جا رزرو کنم. تفریبا مطمین بودم که روشی نمیخواد بیاد. با این وجود ازش پرسیدم. (چون این روزها، با وجود همه ی بزرگ شدن هاش، گاهی چیزهایی مشابه موشی رو می خواد. مثل اونشب که وقتی برای موشی لالایی گفتم و خوابید. برگشتم و دیدم او هنوز بیداره. گفت میشه برای منهم همون لالایی رو بخونی. من البته خوندم و او هم خوابید.) ازش پرسیدم که آیا او هم می خواد در برنامه ی مزبور شرکت کنه؟ گفت "نه. من با سانتا دیگه کاری ندارم. چون برای من سانتا همان باباییه و خانم کلاز هم الان جلوم وایستاده و داره باهام حرف می زنه."ه
.
موشی خانوم هم که رژ لب مایع رو برداشته. وقتی بابایی ازش پرسیده این به چه دردی می خوره، گفته "اینو می مالیم به لبمون. اینجوری. (عملی نشون داده) بعد هم بوس می کنیم. (عملی نشون داده)" نکته ی جالب برقراری ارتباط بین این دو موضوعه که قاعدتا ایشون نباید از جایی کپی برداری کرده باشه. ه
این روزها البته موشی کلا یکی از رسالتهاش توضیح چگونگی انجام دادن هر کاریست. در همه زمینه ها. مثل اونروز که در دستشویی بودند، روشی عجله داشت برای دستشویی رفتن و ایشون هم از روی توالت براش توضیح می دادند که "باید مثل من جیشت رو نگه داری تا نوبتت بشه." البته رَوِش نگه داشتنِ جیش رو هم توضیح دادند که من برای رعایت ادب، نمی نویسم. ه

Sunday, July 5, 2009

سِرتِق ها

مهمون داريم. در يک آپارتمان 50 متری. روشی سه ساله از در و ديوار بالا ميره و ظرفها رو جابجا ميکنه. نميگذاره کارهام رو بکنم. هنوز نمیدونستم که نبايد از چيز بيخودی ترسوندش. بهش ميگم " اگه اين کارها رو بکنی گرگه ميآد و ميخوردت" ميره و کمی بعد باز به کارش ادامه ميده. با اين تفاوت که مرتب ميپرسه " گرگه پس کی مياد؟" و من موندم اين وسط گرگ از کجا پيدا کنم و بيارم به اين بچه نشون بدم.ه
.
هشت سال بعد
.
موشی سه ساله با چند تا کتاب اومده وسط آشپزخونه نشسته. کتابها رو خونده، همونجا گذاشته و رفته. بهش گفتم کتابهات رو با خودت ببر. جواب نداده. صداش کردم و گفتم "بيا اينجا کارت دارم". اومده. دوباره تکرار کردم که کتابهاش رو از آشپزخونه ببره. وقتی بدون برداشتن کتابها از روی زمين، ميخواد بره، بهش ميگم " من کتابها رو از زمين برميدارم و ديگه به شما نميدم" ميپرسه "چکارش ميکنی؟". ميگم "ميدمش به يک بچه ی ديگه که کتابهاش رو سر جاشون بگذاره" ميره. چند دقيقه بعد چند کتاب ديگه مياره و ميده به من. ميپرسم "اينها برای چيه؟" ميگه "بده به اون بچه"ه
.
.

Friday, March 20, 2009

يه چيزی آوردم

طبق سنت قديمی، بعد از تحويل سال نو، روشی قرآن رو بدست گرفت و از در خونه رفت بيرون تا اولين کسی که از در مياد تو، قرآن در دست داشته باشه و متبرک باشه و در طول سال، از در، خبرهای خوب بياد توی خونه. چند ضربه به در زد. ما پرسيديم "کی هستی و چی آوردی؟" گفت "روشی هستم و شادی، سلامتی، موفقيت آوردم. "ه
.
موشی که نميدونست جريان از چه قراره، مثل هميشه دويد و گفت "منهم ميخوام بکنم" پرسيدم "ميدونی چکار کنی؟" گفت "آره." قرآن رو از دست من گرفت، پاشو کرده توی کفشهای من و لخ لخ کنون رفته بيرون. بجای ضربه زدن به در هم، دِرررر دِرررر زنگ زده. درو باز کردم و پرسيدم "کی هستی و چی آوردی؟" کمی فکر کرد و گقت " موشی هستم و يه چيزی آوردم"ه

Friday, March 6, 2009

ساعت مچی در چند اپيزود

دوسال پيش، بابايی برای روشی ساعتی مچی که طرح بت من* داشت از ايران سوغاتی آورد. روشی از گرفتنش خيلی خوشحال شد، يکهفته ای دستش کرد و بعد ديگه ساعت رو دور مچش نديديم. بعد ار مدتی که جويا شديم فهميديم که رفته ته کيفش. و همونطور اونجا بود تا نميدونم کی موشی موفق به استخراجش شد و از اون ببعد هم در خونه سرگردون شد. اين اتاق و اون اتاق و زير مبل و صندلی و غيره. بيچاره، تبديل شد به خرت و پرت. ولی خوب هنوز ساعت بود.ه

.

.چند شب پيش، بابايی داشت چيزی رو برایم تعريف ميکرد. موشی يک آبنبات کله قلمبه (بقول اينا لالی پاپ) رو به اينطرف و اونطرف ميزد. و سر و صداهای عجيب در مياورد. من هی مرتب حرف بابايی رو قطع ميکردم و ميگفتم " روی ميز نزن" چون دختر حرف گوش کنيه، ديگه نميزد. بابايِی حرفش رو ادامه ميداد، چند ثانيه بعد صدای ديگه ای در ميومد. دوباره بابايی متوقف ميشد. "روی زمين نزن". بابايِی حرفش رو ادامه ميداد، صدای کوبيدن آبنبات روی ديوار،بعد روی تلويزيون، بعد روی درکابينت و ... دور تسلسل همينطور ادامه داشت تا نوبت به ساعت بت منی رسيد. اين يکی صدايی بلندی درست نميکرد و بهمين دليل من به محض ديدن عکس العملی نشون ندادم و چند ضربه بهش وارد شد، تا مغز من به زبانم فرمان "روی ساعت نزن" رو بفرسته و اين بار موشی هم گوش نکرد و وقتی به ساعت رسيدم، شيشه ی روش شکسته شده بود.ه

از اونجايی که مادری فرهيخته شده ام، جيغ و دادی نکردم. بهش گفتم. شيشه ی ساعت شکست و من مجبورم هم ساعت و هم آب نبات رو ازت بگيرم. بابايی با تعجب پرسيد شکست؟ و وقتی از نزديک ديد و باورش شد، عصبانيت رنگ صورتش رو عوض کرد ولی چون او هم فرهيخته شده، فقط گفت که کار خيلی بدی کردی. موشی هم برای از دست دادن آب نبات و ساعت کمی گريه کرد و ماجرا تمام شد و البته حرف بابايی نيمه تمام ماند که ماند. (اصلا فکر نميکنم جز جمله های کوتاه، ما تونسته باشيم گقتگويی را با هم در حضور بچه ها کامل کنيم).ه

.

بعدا خورده های شيشه را از روش برداشتم و شد ساعت بدون شيشه. دست زدن به عقربه های ساعت، احساس خاصی بود. مثل دست زدن به چيزی دست نيافتنی و مقدس، چيزی بکر و دست نخورده.ه

.

روی ميز آشپزخانه بود که روشی ديدش و با تعجب پرسيد که چه اتفاقی برای ساعتش افتاده. براش ماجرا را گفتم. با کمی ناراحتی به موشی گفت "چرا شيشه ی ساعتم رو شکستی؟" موشی به من گفت "من شيشه ی ساعتش رو شکستم." گفتم "بله و کار بدی بود که کردی" پرسيد "چرا من شيشه اش رو شکستم؟" گفتم "آب نبات رو روش زدی و شکستی" دوباره گفت "چرا آب نبات رو زدم روش؟" گفتم " من نميدونم. تو زدی. چرا؟" و موشی دوباره پرسيد "چرا؟" و در نگاهش واقعا يک علامت سوال بود. چرا؟ گويا احساس کرده بود که کار خوبی نبوده و فکر ميکرد که او که نميخواست کاری بدی بکنه، پس چرا نتيجه اش بد شد.ه

.

روشی هنوز دلخور بود. بهش گفتم "خيلی ناراحت شدی؟" گفت "تقريبا" گفتم " تو که هيچوقت ازش استفاده نميکردی" گفت "استفاده نميکردم ولی دوستش داشتم" پرسيدم " اگر دوستش داشتی پس چرا استفاده نميکردی؟" گفت "از شکلش خوشم ميومد ولی ساعت وسيله ی بيفايده ای است." ميگم "چطور؟" ميگه "وقتِ آدم رو تلف ميکنه." ميگم "بيشتر برام توضيح بده" ميگه "وقتی گرفتمش، هر ده دقيقه يکبار نگاهش ميکردم که ببينم ساعت چنده. بعد ديدم که احتياجی ندارم که بدونم ساعت چنده" گفتم " قرار هم نيست که مرتب ساعت رو نگاه کنيم. هر وقت لازم بود، نگاه ميکنيم." گفت "اگر لازم باشه، از جاهای ديگه ميشه ساعت رو ديد. همه جا ساعت هست، کامپيوتر، تلويزيون، موبايل، ماشين، توی کلاس، توی راهرو حتی در دستشويی مدرسه هم ساعت هست."انگار درست ميگه. خود منهم الان مدتيه که ساعتم بندش خراب شه و نرسيدم بندش رو درست کنم. بدون ساعتم و اتفاقی هم نيفتاده. ميگه "بنظر من آدمهايی که ساعت دستشون ميکنن، بيخودی هی بهش نگاه ميکنن، ببينن ساعت چنده؟"ه

موافقتم رو رسما باهاش اعلام ميکنم. ه


Batman *

Tuesday, February 17, 2009

قياس

صبح که بيدارش کردم، طبق معمول، مي پرسه، "امروز کجا ميريم؟" ميگم "من و تو، روشی رو مي بريم مدرسه و خودمون برميگرديم خونه". ميگه "وقتی مدرسه ی روشی تعطيل شد، مي ريم و مياريمش خونه؟" ه
من هم تاييد ميکنم.ه
.
مي پرسه "مادر کجاست؟" ميگم "مادر ايرانه". ميگه "ما برديمش فرودگاه و با هواپيما رفت ايران؟" من تاييد ميکنم. (در طی ده روزی که مادر به ايران برگشته، حداقل بيست بار اين که مادر کجاست را پرسيده و خودش هم برای ما و ديگران توضيح داده.) ه
ميگه "هر وقت ايران تعطيل شد، ما ميريم و از فرودگاه مياريمش خونه؟" ه
من باز هم تاييد مي کنم.ه
.
در دلم از اين توانايی قياس که خداوند به بچه ها داده تا تکه تکه اطلاعات را با تکرار در ذهنشون ضبط کنن و بعد به هم مرتبط کنن و مسايل پيچيده رو چه ساده حل کنن، حيرت ميکنم و باز به خودم ميگم، خدا هرچی اين بچه ها نياز دارن، بهشون داده. بجای درست کردن بچه ها، شايد بيشتر کاری که ما بايد بکنيم، اينه که خرابشون نکنيم.ه

Thursday, January 22, 2009

گم شدنِ پاک کنِ تهِ مدادِ اميلی

دو شب پيش، روشی يک دلار و ده سنت برداشته بود تا با خودش به مدرسه ببره. وقتی جويای دليل شديم فهميديم که ميخواد اونو به اميلی بده. چون مدادش رو قرض گرفته بوده و حالا پاک کن ته مداد رو گم کرده. وقتی ازش پرسيدم روی چه حسابی يک دلار و ده سنت ميخواد بده، گقت فکر ميکنه مداد يک دلار باشه و ده سنت هم برای اينکه شايد بيشتر باشه. من و بابايی هم تاييد کرديم که اون مداد بيشتر از يک دلار نيست. (حتما کمتره، معمولا سِت چندتاييش يک دلاره) من رفتم موشی رو بخوابونم و بابايی و روشی هنوز مشغول گفتگو بودند. بابايی سعی کرد پاک کن ديگری رو استفاده کنه که نشد. بعد يک مداد نو به روشی داد که بجای مدادِ بدون پاک کن به اميلی بده. بابايی به روشی گفت که ديگه هيچوقت از کسی چيزی قرض نکنه تا بعد مجبور بشه اينجوری جبران کنه. روشی هم ميگقت خوب اون موقع مداد لازم داشتم. بابايي پرسيد چه کار واجبی داشته. روشی هم گقت ميخواستم نقاشی بکشم. و پرسيد به نظر تو يک نقاشی ارزش قرض گرفتن يک مداد رو نداره؟ بابايی هم با قاطعيت گقت نه و رفت.ه
.
نقاشی ای که کشيده بود وافعا قشنگ شده بود و عصر وقتی به من نشون داد، خيلی خوشم اومد. خود بابايی هم همينطور. ه
.
موشی که خوابيد رفتم سراغش و ديدم هنوز بيداره و دلخور. گفت مامان بنظر تو اون نقاشی ارزش داشت که براش من مداد بگيرم و تهش گم بشه؟. منهم که درست نميدونستم چی بگم. با کمی سفسطه گفتم که گم شدن مداد ربطی به نقاشی نداره. تا ميشه نبايد از وسايل ديگران استفاده کرد و اگر هم کرديم بايد خوب مراقبت کنيم. دلخورتر شد و گقت من از کودکستان تا حالا از دوستانم در مدرسه چيز قرض کردم و گم نکردم. اين اولين باره. چرا بايد اينقدر مهم بشه. منهم گقتم معمولا مسايل تا وقتی درست انجام ميشه ديده نميشه ولی وقتی اشکالی پيش مياد، توجه همه رو جلب ميکنه. بعد هم برای حسن ختام گقتم که در اين ماجرا من از اينکه برات مهم بود که خراب شدن مداد رو کاملا جبران کنی، خيلی خوشم اومد. همينطور از اينکه خودت فکر کردی و ار ما کمکی نخواسته بودی. اوهم خنديد و گقت مامان وقتی ازت سوال کردم، فکر کردم بگی نقاشی ارزش داشت چون خيلی خوشت اومده بود. منهم دوباره با سفسطه جواب درست ندادم و گقتم آره اون نقاشی خيلی قشنگ بود. و از زيباييهای نقاشيش گقتم. روشی خوابيد.ه
.
ديروز، در راه برگشت از مدرسه، گقت اميلی منو بخشيد. يک مداد ديگه از همون سِت داشت که سرش خراب بود. ته اونو گذاشت برای اين و اون يکی رو دور انداخت. منهم خوشحال شدم و گفتم پس ماجرا خيلی راحت حل شد.ه
کمی بعد در خونه گقت مامان اميلی اون مداد سفيده رو که بهش دادم خيلی دوست داشت. گقتم مگه اون رو هم دادی؟ گقت آره ديگه. بهش گقتم که ميخواستم اونو بجای مدادش بدم. اونم ازش خوشش اومد و من بهش دادم. ه
کمی بعد با مادر حرف ميزد و داستان رو ميگقت. مادر بهش گقت خوب پس اصلا لازم نشد پول بدی. گفت پول رو بهش دادم. من با تعجب گقتم مگه نگفتی که تورو بخشيده؟ گقت چرا اون گفت لازم نيست پول بدی ولی من دادم.ه
منکه ديگه کمی کله ام داغ کرده بود، گقتم پس اينکه اول گقتی اميلی منو بخشيده معني اش چی بود؟ تو که هم پول دادی هم مداد دادی. يکجوری که انگار سوال من براش عجيبه نگاهم کرده و ميگه "مامان! بخشيده يعنی اينکه از دست من ديگه ناراحت نيست. ممکن بود من همه ی اينها رو بدم و بازهم اون از خراب شدن مدادش ناراحت باشه"ه

Wednesday, January 21, 2009

ستاره ی موشی

با روشی و موشی مي رفتيم کلاس گيتار. ستاره ای توی آسمون بود. ه
موشی گفت: اون هواپيماست؟
گفتم: نه ستاره است. ه
گفت: ستاره چی ميگه؟
گفتم: ميگه سلام موشی و سلام روشی
گفت:چکار ميکنه؟
گفتم: بچه ها رو از اون بالا نگاه ميکنه.ه
گفت: سلام سلام ستاره. بيا بغلم بوسِت کنم.ه
روشی که تازه از فکر خودش در اومده و به گفتگوی ما پيوسته، دنبال ستاره ميگرده و من بهش نشونی ميدم. موشی اما مرتب ميگه "من پيداش کردم" برای اينکه خيالش راحت بشه که ستار مال خودشه ميگم " آره اون ستاره مال تويه. تو پيداش کردی. اسمش رو چی ميخواهی بگذاری؟" ميگه "موشی" ه
بعد ميگه "اَ یَ! بيا يک ستاره ی ديگه پيدا کنيم و اسمش رو بگذاريم روشی"ه
###
شب داريم از خونه ی يکی از دوستان برميگرديم و روشی ميگه " من خيلی خوشحالم." دليلش رو ميپرسيم. " ميگه چون فهميدم عمو، فوتوشاپ داره و ميتونم ازش بگيرم." يک دقيقه بعد موشی ميگه " من خيلی خوشحالم." ميپرسيم چرا. سعی ميکنه جمله ی روشی رو تکرار کنه. نميتونه. ميگه "برای اينکه روشی خوشحاله" اونوفته که روشی دلش غش ميره و حسابی ميبوسدش.ه
###
روی ديگر سکه هم هست که من ازش ننوشتم. اونوقتهايی که روشی ميگه "من اصلا خواهر نخواستم که نخواستم"ه
مثل ديروز صبح که روشی عجله داره حاضر بشه و در حاليکه موشی خودش حاضر و آماده است، هر جورابی رو که روشی برميداره بپوشه، از پاش ميکشه بيرون و ميگه اين مال منه.ه
يا وقتی موشی ميره تا به گيتار زدن روشی گوش بده و هی صفحه ی نت رو برميگردونه بطرف خودش و ميگه "اين بايد اينجوری باشه" و توضيح ما هم که روشی برای زدن گيتار به خوندن نت احتياج داره، فانعش نميکنه.ه

Thursday, January 15, 2009

ماجراهای موشی

ادای بچه های کوچک رو در مياره، خودش رو تو بغل من ولو ميکنه و ميگه " مامام من شير ميخوام"ه
ميگم "ديگه بزرگ شدی. وقتی کوچولو بودی، من به تو شير ميدادم"ه
ميگه " مامان وقتی تو هم کوچولو شدی، من به تو شير ميدم."ه
###
از مهد اومده و هيجانزده است. روشی اما سخت مشفول کار خودشه و متوجه اومدنش نميشه. ميره دم در اتافش و ميگه "اَ یَ! منو!" (يعنی: روشی منو ببين) ه
###
بابايی پاشو که از در ميگذاره تو، ميدوه جلو و ميگه "منو بچرخون"ه
بابايی ميگه " اول بگو سلام"ه
ميگه "سلام، منو بچرخون"ه
###
درست وقتی آخرين تکه ی اسباب بازيش رو از روی زمين جمع کردم، سبد بزرگ اسباب بازيها را کشون کشون از اتاقش آورده و خالی کرده روی زمين. بعد هم خودش رفته توش نشسته و ميگه "مامان منو بچرخون". خودم اينکار چرخوندن رو يادش دادم و حالا ديگه تا چند بار مثل چرخ و فلک نچرخونيمش، روزمون شب نميشه. منکه از اينکارش خوشم نيموده، با دلخوری ميگم " تو اول از من بپرس منو ميچرخونی يا نه. بعد سبد رو خالی کن و برو توش"ه
ميگه " مامان منو ميچرخونی يا نه. منو بچرخون"ه
بچه از اين حرف گوش کن تر ديده بودين؟
###
ازش انتظار داريم پي پي رو در دستشويی بکنه. پي پي ش رو در دايپر کرده و وقتی در دستشويی مادر در حال تميز کردنش، دارن بهش اعتراض ميکنن، دست ميزنه و ميگه "آفرين مادر! آفرين مادر! که پی پی ها رو ميريزه توی دستشويی"ه
.
.
انصافا ما بايد به اين بچه ها ياد بديم يا ازشون ياد بگيريم؟

Wednesday, January 14, 2009

کُنتو پانتا

کُنتو پانتا عبارتيه که از تقريبا دوهفته پيش هر روز و روزی چند بار ميشنويم. کونگ فو پاندا، فيلميه که تقريبا از دو هقته پيش هر روز ميبينيم. کنتو پاندا، همون کونگ فو پاندا* است از زبان موشی. بابايی و روشی دو ماه پيش، سی دی اين فيلم رو گرفتن و ديدن و خوششون اومد. از دو هفته ی پيش کانال های فيلم نشونش ميدن. کانالهايی که مثل سينما يک فيلم رو مدام تکرار ميکنن. موشی از ديدنش خسته نميشه، يکجوری هم برای ما قوطی بگير و بنشون شده و موشی رو پای تلويزيون میخکوب ميکنه. بدليل اينکه بارها اين فيلم در خونه ی ما به نمايش گذاشته شد، بالاخره منهم تونستم يکبار کامل و چندين بار تکه تکه ببينيمش و خوشم اومد. ه
داستان پاندايی تپلی و خيلی معمولی، که به يک استاد کونگ فو تبديل شد. دست گذاشتن روی موضوع جدی کونگ فو و استفاده از کارتون و حيوونها برای شخصيتهای داستان، ترکيبی دوست داشتنی درست کرده بود و مفاهيمی بزرگ رو در قالب داستانی کارتونی ميگفت. لاک پشت، استادِ بزرگ بود و با روشن بيني و آرامش ژرفی به مسايل نگاه ميکرد که اين عمق رو به راحتی ميتونستی حس کنی. به جانشينش سفارش کرد که هميشه باور داشته باشه به کاری که ميکنه و اينکه از وجود خودشه که واقعيت بوجود مياد. بعد مُرد و به او فرصت داد که به تنهايی، از پاندا، يک جنگجو بسازه. مرگش يکی از زيباترين صحنه های فيلم بود. در شکوفه های هلو، پرواز کرد و ناپديد شد. سوپ مخصوصی که پدر پاندا ميپخت، مزه ی خاصی داشت، وقتی از موادش ميپرسيدند، ميگفت يک ماده ی اسرار آميز توش ميريزم و در نهايت معلوم شد، هيچ سری در ميان نيست. بزرگترين سوژه هم که انگيزه ی همه ماجراهای فيلم بود طومار اژدها** بود که فقط جنگجوی اژدها*** ميتونست صاحبش باشه و به او بيشترين قدرت رو ميداد. وقتی که دو رقيب اصلی، پاندا و ببر، بازش کردن، ديدن که فقط تصوير خودشون رو توش ميبينن. هيچ چيزی توش نوشته نشده بود. رمز موفقيت و قدرت فقط خودت و خودت هستی. ه
.
در اين دنيای یزرگ و وسيع امروز، عجيب نيست که کارتونی که مخاطبش بچه های همسن روشی هستند، حفايفی به اين بزرگی رو به نمايش بگذاره. البته موشی تا حالا مهمترين چيزی که ازش ياد گرفته (غير از اسمها) اينه که مثل پاندا که موقع بالا رفتن از پله های بلند معبد خسته شده بود و روی پله های، مدل کارتونی خودش رو ميکشيد، وقتی از پله ميخواد بره بالا، ميخوابه رو پله و چهار چنگولی خودش رو ميکشه بالا. صد البته لگد پرت کردن هم جز لاينفک کونگ فو هست، به کمالات دخترمون اضافه شده. ه
.
شعر تيتراژ آخر فيلم پر از الهام و ايده است. همه مون اين روزها زمزمه اش ميکنيم. حيفه حالا که بابايی متن کاملش رو پيدا کرده، اينجا نگذارمش.ه

Everybody is Kung Fu Fighting,
Your mind becomes fast as lightning,
Although the future is a little bit frightening,
It's the book of your life that you're writing.

You are natural,
Why is it so hard to see
Maybe it's just because
You keep on looking at me
The journey's a lonely one
So much more than we know
But sometimes you've got to go
Go on and be your own hero

Everybody is Kung Fu Fighting,
Your mind becomes fast as lightning,
Although the future is a little bit frightening,
It's the book of your life that you're writing.

You're a diamond in the rough,
a brilliant ball of clay.
You could be a work of art,
If you just go all the way.

Now what would it take to break,
I believe that you can bend.
Not only do you have to fight,
But you have gotta win.

Coz everybody is Kung Fu Fighting
Your mind becomes fast as lightning
Although the future is a little bit frightening
It's the book of your life that you're writing
Kung-Fu Panda *
Dragon Scroll **
Dragon Warrior ***

Tuesday, January 13, 2009

اردو نامه

روشی از سفر برگشت. سرحال و خوشحال. بهش خيلی خوش گذشته بود. چمدونش رو هم اونجا با موفقيت بسته بود. چيزی که شب قبل از رفتن نگرانش بود و ميگقت من چه جوری اين همه چيز رو که توی چمدون چيدين دوباره جمع کنم و بگذارم توش. وقتی وسايلش رو گذاشته بود، ارتفاعش دو برابر چمدون شده بود. بعد يکی از دوستهاش رفته بود روی چمدون نشسته بود و روشی و اون يکی دوستش، زيپ رو بسته بودن. به همين آسونی. خدا به دادِ دل چمدون برسه!آ
يکساعت اول مدام تعريف کرد و بعد يواش يواش شل شد و انگار گرمای خونه، يادش آورد که چقدر اون سه روز خسته شده. در چند روز بعد تکه تکه داستانهايی تعريف کرد. در صورتی که مسيول ميز صبحانه بودن، بايد شش ونيم صبح بيدار ميشدن و در غير اينصورت يکربع به هفت. تمام روز فعاليتهای در فضای آزاد داشته اند که همه براشون هيجان انگيز بود و روشی آتش درست کردن و اسکی را از همه بيشتر دوست داشته. ساعت نه شب بايد به اتاق هاشون ميرفتن و هر کس در تخت خودش بدون حرف زدن با ديگران ميمونده تا بخوابه. البته اتاق روشی اينها شب اول رعايت نکرده و چون تذکر گرفته اند، شب دوم رعايت کرده اند و ديگه باهم حرف نزده اند. در جواب اينکه شب دوم تا خوابتون ببره چکار کردين روشی گفت "وينی که کاغد و مداد داشت، برای خودش مينوشت. دَفنی که کاغد داشت ولی مداد نداشت، کاغد ها را تکه تکه مچاله ميکرد و مثل بسکتبال، پرت ميکرد به سطل آشغال کنار اتاق. اميلی ميخوابيد، پاهاش رو بالا ميبرد و در فکرش اسکی را تمرين ميکرد. منهم از ميله تخت آويزان ميشدم و تاب ميخوردم" تصور يک اتاق با دو تخت دوطبقه و اين چهار دختر بايد جالب باشه. ه
چند روز پيش گفت که "مامان يک روز که توی اردو از اميلی ساعت رو پرسيدم و گفت هفت و نيم، خيلی احساس عجيبی پيدا کردم." من نفهميدم و گفتم بيشتر توضيح بده. گفت " با خودم فکر کردم که اين اولين ساعت هفت و نيم شبه که من در گروه دوستان مدرسه ام هستم، دارم کاری انجام ميدم و از شماها دورم." از همه دخترها فقط يکنفر اونقدر دلتنگ خونه شده که گريه کرده. ه
ازش خواستم که در مورد اردو برايم به فارسی بنويسه تا در وبلاگ بگذارم. چند خطی نوشت که تصوير نوشته اش و نقاشی ای را که کشيده بود در زير گذاشتم. گفتم کمی از احساسی که داشتی بنويس. گفت که "پِرسُنال است و نميخواد در موردش بنويسه. البته ميدونم که نوشتن از دل به فارسی براش مشکله."ه
مامانش هم وقتی چمدون دخترش رو ميبست، بقچه ی نگرانيهاش رو هم بست و گذاشت اون ته کمد. يکی دوبار وسوسه شد که بره درش رو باز کنه، ولی مقاومت کرد. شبی که دخترش برگشت و توی تخت خودش خوابيد، رفت سراغ بقچه. بازش کرد و تکونش داد و گذاشتش توی کشو.ه


Wednesday, January 7, 2009

ميريم اردو، کار و بازی، وه چه نيکو

ديشب که پاشدم به موشی سری زدم و بعد روشی، پتوش رو روش کشيدم و گفتم فردا شب پتو از روش کنار بره، کی روش ميکشه؟
پوف ف ف ف ف ف ف ف ف ف ! افکار مزاحم ممنوع!ا
###
موقع خداحافظی، مادر به روشی که از صبح اينقدر هيجان و اضطراب داشته که دو قلپ چايی را هم به زور خورده، ميگن "هيچ نگران نباش. فکر نکن از خونه دوری. تو تنها نيستی. خدا باهات هست و مراقبته. جز خدا به هيچ چيزی تکيه نکن. هر چي خواستی از خودش بخواه و او بهت کمک ميکنه تا همه کارهات رو به تنهايی و خوبی انجام بدی و ...ه
روشی ميگه "مادر من اينها رو نميتونم به خدا بگم. من ميگم خدايا هر چی که مادر ميگه ..."ه
بعد هم که از زير قرآن رد شده، من به مادر گفتم پشت سرش آب بريزين و بابايی ميگه "آخه من يکساعت و نيم پارو کردم، حالا ميخواهين آب بريزين؟"ه
###
دخنرک رفت به اميد خدا. وسايلش رو که جمع کرديم ديديم توی هيچکدوم از اون ساکهايی که در نظر داشتيم جا نميشه. آخر شب بدو بدو رفتيم با بابايی چمدون خريديم (خدا پدر والمارت* رو بيامرزه که تا يازده شب بازه) و تا نصفه شب هم چمدون بستيم. بيخود نبود که معلمشون گقته بود حتما دوشب قبل بايد وسايلتون رو بسته باشيد. صبح هم شش و نيم صبح که دوباره هم چيز رو چک کنيم و به موقع به سرويس برسيم. گر و گر برف مياد و اين موقع سال اردو رفتن واقعا نوبره. حالا مديرشون ميگه، خيلی خوشحال شدم که اينقدر برف اومده به بچه ها بيشتر خوش ميگذره.ه
###
تاسوعا وعاشورا هم تمام شد. حسی از هيچکدوم نداشتم. يکی دوبار بهشون فکر کردم ولی وزش افکار ديگه پاکشون کرد از ذهنم و چيزی تهش نموند. پلوی نذری هم که نخورديم. هرکی خورد نوش جانش.ه
پ ن
عنوان پست از مجموعه ماجراهای مجيد - اردو
نام فروشگاه هايِ زنجيره ای در آمريکای شماليهwal-mart *

Tuesday, January 6, 2009

اردو، مهد، بچه ها دور از خانه

کلاس پنجمی ها رو فردا تا آخر هفته به اردو می برند. جدای از هيجان زايدالوصفی که همشون برای اين سفر چند روزه دارن، خصوصا اونهايی که مثل روشی بار اوله که تنها از خونه دور ميشن،اينکه با چه کسانی هم اتاقی ميشن، موضوع مهم بعديه. خوابگاه پسران و دختران جداست و اتاق ها چهار نفره است. امروز قرار بود ترتيب اتاق ها رو بهشون اعلام کنن. ه
خوب معلومه که همه ميخوان با دوست هاشون باشن و دوستها هم با هم اشتراکاتی دارن و از اون طرف تعداد افراد در هر اتاق هم محدوده. به بچه ها گفته بودن که هر نفر اسم چهار نقر رو که ميخواد باهاشون هم اتاقی باشه، بنويسه. اين ليست مخفی بوده و کسی نبايد به ديگری اسم ها رو ميگفته. به بچه ها گفته اند که حداقل يک نقر از اون ليست در اتاقشون خواهد بود. برای همين کسی نگران نيست که تنها بمونه. در عين حال کسی هم توقع نداره که با تمام افراد دلخواهش هم اتاقی باشه. خوشم مياد از اين روش مديريت موضوعات در مدرسه. با ظرافت ترکيبی از اختيار و اجبار رو برای بچه ها ايجاد ميکنند و در حاليکه بچه ها در هر موضوعی محدود هستند، احساس ميکنند که در تصميم گيری دخيل اند و نظرشون مهمه. در پايآن هم معمولا همه راضی هستند.ه
###
اينکه فردا دخترم برای اولين بار داره برای سه روز تنهايی ميره بيرون و من اينجا برای خودم راحت نشستم، نشون ميده که من پيشرفت یزرگی کرده ام و از اين بابت از خودم ممنون و متشکرم.ه
(: حالا فردا ميام اينجا مي شینم به گريه و زاری براتون )
###
اولين روز مهد موشی جان هم به خوبی به پايان رسيد. فقط ظهر نخوابيده بود که معلمش ميگفت طبيعيست و ميتونه بخاطر هيجان باشه. وقتی با روشی دنبالش رفتيم اصرار داشت که روشی بياد تو و بقول خودش، مدرسه اش رو ببينه.ه
معلمشون ميگقت که بچه های دوم معمولا راحت تر بيرون اومدن از خونه و پيوستن به مهد رو قبول ميکنن. درست هم هست چون مثلا اين موشیِ ما، از وقتی که چشم باز کرده، ديده که روشی صبح ميره مدرسه و حتی ديروز هم اول باهم رفتيم و اونو گذاشتيم مدرسه بعد اومديم مهد. بنابراين نگرانيش از اين موضوع کمتر ميشه، در ضمن چشم هم چشمی و عقب نموندن از خواهر يا برادر بزرگ، که يکی از عوامل مهم ترقی بچه های دومه، هم هست که باعث ميشه ترس و نگرانيشون رو اگر هم هست، به روی کسی نيارن.ه
نتيجه اينکه، بچه ی اول خواه نا خواه راه رو برای بچه ی دوم هموار ميکنه و کارها برای دومی راحت تر خواهد بود. ه

Monday, January 5, 2009

اولين گام

موش موشکم امروز به مهد رفت. يکبار ديگه دلم رو گذاشتم جايی و خودم اومدم بيرون و پشتِ درِ بسته، گريه کردم. گريه ی شوق از بزرگ شدنش و گريه ی غم از دور شدنش. کمانِ ما کشيده تر شد و تير، اولين حرکتش را بسوی پريدن انجام داد.***ه

همان کيفی را که روشی در همين دو سال و نيمي اش بدوش انداخت و به مهد رفت، برداشت. اين کيف اسباب بازيش شده بود و هر روز برميداشت و ميگفت که به مدرسه ميره. ديشب شستمش و وقتی از خشک کن در اومد، فکر کردم به روزی که با روشی برای مهد خريديمش. زمان گذشت و گذشت، زمين چرخيد و چرخيد و اين بندها روی شانه های عزيزِ ديگرمون هم نشست.ه

ابرهای نگرانی چند روزه که روی دلم سايه مياندازن و ميرن. نکنه ها و اگر و مگرها. گاهی تمام سختی هايی که برای مهد رفتن روشی کشيديم جلوی چشمم مياد و ميترسم که تکرار بشه. تمام ديروزم با دلشوره و اضطرابی گذشت که رشته ی کارو از دستم در آورده بود. چه خوبه که زمان بدون توجه به حال ما ميگذره و همراه با ترسها و نگرانيها هم ميشه جلو رفت. ديشب صبح شد و امروز، دخترم را بعد از خدا، به دستهای ديگری سپردم. با آرومی و خوشحالی از من جدا شد. اميدوارم که تمام روز همچنان شاد باشه.ه

***
شما كماني هستيد كه فرزندتان مانند تير زنده ای از چله ی آن بيرون مي جهند. كمانگير است كه هدف رادر مسير نامتناهی مي بيند و اوست كه با قدرت خود شما را خم مي كند تا تير او را تيز پر و دوررس به پرواز درآوريد. بگذاريد كه خم شدن شما در دست كمانگير از روی شادی باشد، زيرا كه او هم به تيری كه می پرد مهر می ورزد وهم به كمانی كه در جا می ماند.
پيامبر - خليل جبران