پارسال، همین روز ، که روز جشن سنت پاتریکه، ما در نیویورک بودیم. از خیابون پر از مردم که برای اون روز، سبز پوشیده بودند می اومدیم. روی یکی از ساختمانهای بلند، تیتر آخرین اخبار مرتب نشون داده میشد و به سرعت عوض می شد. اسم خ ات م ی به چشممون خورد. توجهمون جلب شد. ایستادیم تا ببینیم موضوع خبر چیه. متوجه شدیم که از کاندیداتوری انصراف داده. خبر دلسرد کننده ای بود و جا خوردیم. از اون روز و اون خبر، یک سال گذشت. چقدر در این یک سال، با خبر ها بالا و پایین رفتیم. خندیدیم و گریه کردیم. مردیم و زنده شدیم. خدا می دونه تا سال دیگه در این روز چه اتفاقاتی افتاده.
سالِ پیش می خواستیم برای نوروز، ورودی خونه مون رو با چراغ تزیین کنیم. اگرچه اینطور چراغونی جزو مراسم نوروز نیست، ولی روشی شناخته شده برای اعلام شادی در اینجاست. امسال بابایی چراغ ها رو نصب کرد. من بخاطر این چراغ ها احساس غرور میکنم. احساس میکنم که چراغی را برای خودم، خانه ای که در آن زندگی می کنم و خانه ای که به آن تعلق دارم و دلم برایش تنگ است، روشن میکنم.

این هفته، در یک جشن نوروزی برای بچه ها شرکت کردیم که من دوست داشتم. برای اولین یک نمایش عروسکی و موزیکال در اینجا دیدم که به زیبایی و مهارت و با زبانی آشنا برای بچه ها، اونها را با نوروز آشنا می کرد. دست ویدا قهرمانی درد نکنه با نمایش نوروزی قشنگش. دیشب هم، در حیاط، بابایی یک آتیش خوب درست کرد. اساسی. از روش پریدیم و کلی بدی و غم و زردی رو توش سوزوندیم. شب هم برای فشفشه هایی که آسمان رو سبز کرده بودند، از ته دل، فریاد خوشحالی کشیدیم.
سال نو بر تک تک شما، خوش و نوروز فرخنده باد!
این جمله در یک تبریک ایمیلی بدستم رسید. نمیدونم از کجاست ولی زیباست.