Showing posts with label نوروز. Show all posts
Showing posts with label نوروز. Show all posts

Wednesday, March 17, 2010

نوروزنامه

*بر ما سالي گذشت ، بر زمين گردشي و بر روزگار حكايتي. اميد آنكه ، كهنه رفته باشد به نكويي و نو همي آيد به شادماني
.
پارسال، همین روز ، که روز جشن سنت پاتریکه، ما در نیویورک بودیم. از خیابون پر از مردم که برای اون روز، سبز پوشیده بودند می اومدیم. روی یکی از ساختمانهای بلند، تیتر آخرین اخبار مرتب نشون داده میشد و به سرعت عوض می شد. اسم خ ات م ی به چشممون خورد. توجهمون جلب شد. ایستادیم تا ببینیم موضوع خبر چیه. متوجه شدیم که از کاندیداتوری انصراف داده. خبر دلسرد کننده ای بود و جا خوردیم. از اون روز و اون خبر، یک سال گذشت. چقدر در این یک سال، با خبر ها بالا و پایین رفتیم. خندیدیم و گریه کردیم. مردیم و زنده شدیم. خدا می دونه تا سال دیگه در این روز چه اتفاقاتی افتاده. ‏
.

یکی از دوستهای دوست داشتنیِ پدرم، همیشه در شرایط سخت، انگشتهای اشاره و سبابه اش رو شکل علامت پیروزی جلوی چشمش می گرفت. از بین اونها به دوردست نگاه می کرد و می گفت، از بین دو انگشتم، آینده رو سبز می بینم. منهم همینطور. ‏
.
سالِ پیش می خواستیم برای نوروز، ورودی خونه مون رو با چراغ تزیین کنیم. اگرچه اینطور چراغونی جزو مراسم نوروز نیست، ولی روشی شناخته شده برای اعلام شادی در اینجاست. امسال بابایی چراغ ها رو نصب کرد. من بخاطر این چراغ ها احساس غرور میکنم. احساس میکنم که چراغی را برای خودم، خانه ای که در آن زندگی می کنم و خانه ای که به آن تعلق دارم و دلم برایش تنگ است، روشن میکنم.‏


.
این هفته، در یک جشن نوروزی برای بچه ها شرکت کردیم که من دوست داشتم. برای اولین یک نمایش عروسکی و موزیکال در اینجا دیدم که به زیبایی و مهارت و با زبانی آشنا برای بچه ها، اونها را با نوروز آشنا می کرد. دست ویدا قهرمانی درد نکنه با نمایش نوروزی قشنگش.‏ دیشب هم، در حیاط، بابایی یک آتیش خوب درست کرد. اساسی. از روش پریدیم و کلی بدی و غم و زردی رو توش سوزوندیم. شب هم برای فشفشه هایی که آسمان رو سبز کرده بودند، از ته دل، فریاد خوشحالی کشیدیم. ‏

.

.
سال نو بر تک تک شما، خوش و نوروز فرخنده باد!

این جمله در یک تبریک ایمیلی بدستم رسید. نمیدونم از کجاست ولی زیباست.‏

Thursday, March 11, 2010

در قدوم بهار

... نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار ...


انگار کسی تا حالا به این سادگی و زیبایی، آمدن بهار رو توصیف نکرده. هر سال به محض اینکه آمدن بهار رو حس میکنم، این شعر فریدون ‏مشیری، گوشه ی ذهنم ‏تکرار میشه.‏


... خوش به حال روزگار، خوش به حال چشمه ها و دشتها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها ...

خوش به حال لاله های ما که باید یواش یواش سر از خاک بیرون بیاورند. خوش به حال بوته های رزمون که یواش یواش جوانه می زنند. خوش به حال چمن های یخ زده که از زیر برف ها پیدا شدند. خوش به حال ما که در انتظار دیدنشون هستیم. ‏


... ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم، ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ...


خوش به حال سنجاب ها که از خواب بیدار شدند و با چه شادی از این طرف به اون طرف میدوند. انگار که زندگی دوباره پیدا کردند تازه متولد شدند.‏ میشه که هر صبحِ ما، مثل صبحِ بهاری سنجاب ها شاد باشه؟ میشه که هر بیداری، فرصتی تازه باشه؟


... ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار ...


بهار فرصتیه که طبیعت به رایگان به همه می ده برای بی دلیل شاد بودن، برای لبخندهایی که خودبخود روی صورت ها نقش می بنده. برای آغاز.‏


.
.
پ ن: تکراریه ولی دلم نمی آد نگم که نوروز بهترین زمان برای شروع ساله. نوروز یکی از باارزش ترین چیزهاییه که ایرانی بودن برای ما داره. قدرش رو بدونیم و خوب، برای بچه هامون حفظش کنیم.‏

Friday, March 20, 2009

يه چيزی آوردم

طبق سنت قديمی، بعد از تحويل سال نو، روشی قرآن رو بدست گرفت و از در خونه رفت بيرون تا اولين کسی که از در مياد تو، قرآن در دست داشته باشه و متبرک باشه و در طول سال، از در، خبرهای خوب بياد توی خونه. چند ضربه به در زد. ما پرسيديم "کی هستی و چی آوردی؟" گفت "روشی هستم و شادی، سلامتی، موفقيت آوردم. "ه
.
موشی که نميدونست جريان از چه قراره، مثل هميشه دويد و گفت "منهم ميخوام بکنم" پرسيدم "ميدونی چکار کنی؟" گفت "آره." قرآن رو از دست من گرفت، پاشو کرده توی کفشهای من و لخ لخ کنون رفته بيرون. بجای ضربه زدن به در هم، دِرررر دِرررر زنگ زده. درو باز کردم و پرسيدم "کی هستی و چی آوردی؟" کمی فکر کرد و گقت " موشی هستم و يه چيزی آوردم"ه

Friday, February 27, 2009

در استقبال بهار

هر چقدر هم که اينجا کانادا باشه، هرچقدر هم آقا موشه تو سوراخ بمونه، بازهم بوی بهار مياد . هوا سرد هست ولی سرديش ديگه دل آدم رو سرد نميکنه. امروز پنجره رو باز کردم. صدای پرندها مياد، صدای بارون مياد. صدای آب شدن برف ها از ناودون مياد. و همه ی اينها منو حسابی بهاری کرده. چه زيباست که طبيعت زمستون ميخوابه و از اون قشنگتر که دوباره بيدار ميشه. زمستون امسال بنظرم کوتاه بود.ه
.
دو هفته به عيد مونده. يکی دو روز پيش ايميلی گرفتم از يکی از تورنتويی ها که وقتی نوروز در تقويم اونتاريو ثبت شده، مايی که برای کريسمس و سال نوی مسيحی درخت کريسمس ميگذاريم و خونه هامون رو تزيين ميکنيم، يا برای هالووين خونمون رو ترسناک ميکنيم تا بچه بيان و شکلات هاشون رو بگيرن*، چرا برای عيد نوروز اينکار رو نميکنيم. تا همسايه هامون ببينن و بپرسن و ما از اين فرصت استفاده کنيم و درباره اين مناسبت قشنگ توضيح بديم و بهش اقتخار کنيم. چقدر بچه هامون از اينکار خوشحال ميشن. خيلی راست ميگه. اگر همه ايرانی ها اينکارو بکنن، بخش بزرگی از شهر تورتنو رو با نوروزشان نورانی کرده اند. و ما از امسال ميخواهيم خونمون رو با ريسه ی چراغ های رنگی تزيين کنيم. مگه نه بابايی؟
.
.
.ما البته خونه مون رو هيچوقت تزيين نميکنيم و فقط درخت کريسمس ميگذاريم تا سانتا ميآد کادو بياره گيج نشه که کجا بگذاره *