Showing posts with label بهار. Show all posts
Showing posts with label بهار. Show all posts

Thursday, March 11, 2010

در قدوم بهار

... نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حال روزگار ...


انگار کسی تا حالا به این سادگی و زیبایی، آمدن بهار رو توصیف نکرده. هر سال به محض اینکه آمدن بهار رو حس میکنم، این شعر فریدون ‏مشیری، گوشه ی ذهنم ‏تکرار میشه.‏


... خوش به حال روزگار، خوش به حال چشمه ها و دشتها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها ...

خوش به حال لاله های ما که باید یواش یواش سر از خاک بیرون بیاورند. خوش به حال بوته های رزمون که یواش یواش جوانه می زنند. خوش به حال چمن های یخ زده که از زیر برف ها پیدا شدند. خوش به حال ما که در انتظار دیدنشون هستیم. ‏


... ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم، ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ...


خوش به حال سنجاب ها که از خواب بیدار شدند و با چه شادی از این طرف به اون طرف میدوند. انگار که زندگی دوباره پیدا کردند تازه متولد شدند.‏ میشه که هر صبحِ ما، مثل صبحِ بهاری سنجاب ها شاد باشه؟ میشه که هر بیداری، فرصتی تازه باشه؟


... ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار ...


بهار فرصتیه که طبیعت به رایگان به همه می ده برای بی دلیل شاد بودن، برای لبخندهایی که خودبخود روی صورت ها نقش می بنده. برای آغاز.‏


.
.
پ ن: تکراریه ولی دلم نمی آد نگم که نوروز بهترین زمان برای شروع ساله. نوروز یکی از باارزش ترین چیزهاییه که ایرانی بودن برای ما داره. قدرش رو بدونیم و خوب، برای بچه هامون حفظش کنیم.‏

Tuesday, May 12, 2009

لی لی

دو سال پيش، در باغچه ی کوچک سه گوشی که در حياط داريم، تعدادی پياز گل ليلي* کاشتيم. روشی تحقيقی در مدرسه در مورد اين گل کرده بود و در اون زمان، اين گل، گلِ محبوبش بود. سال پيش هرچه چشم به اون تکه خاک سه گوش دوختيم، چيزی سر در نياورد. يک ساقه ی ليلی سرکی کشيد ولی يادم نيست بچه ها ناخواسته شکستندش يا سنجاب ها. هرچه بود، او هم منصرف شد و ديگه بزرگ نشد. به چند برگ سبز بسنده کرد و گلی نداد.ه
به اين نتيجه رسيديم که در اون باغچه چيزی سبز نميشه. جاش خوب نيست و گفتيم که ديگه چيزی در اونجا نکاريم.ه
...
سالی ديگر گذشت.ه
...
امسال با آمدن بهار، در سه گوش کوچکمان دو ليلی سر برآورد که تا امروز رشد کرده اند و بزرگ شدند. امروز که سری به حياط زدم، ديدم که چهار ليلی ديگه سر از خاک درآورده اند. ه
...
به امروزِ نزديک فکر ميکنم که دوسال پيش، فردای خيلی دور و ناممکن بود. به خودم ميگم پيازی که در اين خاک بکاری، دانه ای که در اين خاک بنهی، سبز خواهد شد. سبز. فقط اوست که ميداند هر پياز چند سال بايد در خاک بماند و کی از خاک سر برآورد. ه

...
و وقتی به همه ی اينها با هم فکر ميکنم، متحير ميشوم از اين عظمت با حسابی که منهم جزيی از آن شدم و خنده ام ميگيرد از وقتهايی که شلوغی و بيتابی ميکنم. در اين لحظات است که دوست دارم وضو بگيرم، نماز بخوانم و سرم را با عشق در برابرش فرود آورم.ه

پ ن: وقتی اسم اين پست را نوشتم يادم اومد که مادرم را خانواده ی خودش ليلي صدا ميکردند. اسمی بود که پدربزرگم دوست داشتند. پدر بزرگم هم مردی دوست داشتنی بود. اسم شناسنامه ايی مامان، چيز ديگری بود و بعد که ازدواج کردند، به اصرار پدرم، ديگه همه به اسم شناسنامه ای که پر طمطراق تر بود، صدايش کردند. اما خدا بيامرز دايی مامان تا آخر عمر همان ليلي صدايش ميکرد و من هميشه از شنيدنش خوشم ميومد. اسمی صميمی و خودموني بود. ه


Lily *

Monday, May 4, 2009

بهاريه

ممنونم از همه ی احوالپرسی ها. زندگی به روال عادی برگشته. موشی حالش خوب شده، با مهد جديد تقريبا روبراهه. کارهای عقب مونده ی خونه و شرکت رو به اتمامه. در سفر زندگی، باز روی جاده ی هموار و معمول افتاديم و داريم ميريم و فقط خدا ميدونه که در پيچ بعدی چه تجربه هايی در انتظارمون هستند. ه
ديروز بعد از مدتها تلاش و تلاطم، روزی رو با آرامش در های پارک* تورنتو گذرونديم. کمی تکيه داديم و چشم و دلمون رو مست کرديم از ديدن موج شکوفه های گيلاس** . در مسيری از پارک دو طرف پر بود از درختهای گيلاس که غرق در شکوفه بودند. به اين دريای شکوفه ی سفيد نگاه ميکردم، دايما ترانه ی ويگن روی لبم بود که "شکوفه ميرقصد از باد بهاری ..." و فکر ميکردم که چطور اين احساس لذتبخش غوطه وری در جادوی سفيد رو در زمينه ذهنم نگه دارم.ه
پارک پر بود از آدمهايِی که بدون استثنا يا جلوی دوربين بودند و يا پشت دوربين. چشم بادومی ها البته بيشتر بودند چون اونها مراسم خاصی در زمان باز شدن شکوفه های گيلاس دارند. فکر ميکردم به روزهايی که ميرفتيم و يک فيلم بيست و چهارتايِی يا سی و شش تايی ميخريديم تا عکس بگيريم و چقدر برامون مهم بود که عکس خراب نشه. بعد هم ميبرديم برای چاپ و دل دل که چندتاش خوب در مياد. سهم عکسانه ی ما از خاطره، بيشتر از ده عکس نميشد. و حالا در يک سفر ديروز ما، بابايی بيشتر از دويست عکس گرفت. بعضی از عکس ها را درنقش جهان ببينيد. ه
.
در باغچه کوچک ما هم مهمانانی که از زمستان پيش دل به آمدنشون سپرده بوديم، از راه رسيدند. ديروز اولين لاله و امروز صبح لاله هايی ديگر باز شدند. نرگس ها البته زودتر چشم باز کردند. صبح چند عکس موبايلی ازشون گرفتم. ه






موشی داره کتابش رو به لاله ها نشون ميده و من مثل هميشه حيرت ميکنم که در اين کله های کوچولو، دنيا چه وسعتی داره که ميشه به لاله ها کتاب ِجايزه ات رو نشون بدی و با يک سنگ، ساعتی بازی کنی و حرف بزنی. ه



High Park *
ممنون ازلاله که خبرش رو بهمون داد **

Thursday, April 9, 2009

روييدن

طوفان گل و جوش بهار است ببينيد ... اکنون که جهان بر سر کار است ببينيد

اين آينه هايی که نظر خيره نمايند .... در دست کدام آينه دار است ببينيد

***

آفتاب تابيد و برف ها آب شد. اينهم لاله های نونهال ما که در حال روييدن هستند.ه







Tuesday, April 7, 2009

لطفا بهاری بمانيد

از ديروز صبح که بيدار شدم وبرف روی زمين و برف در حال باريدن رو ديدم، دلخورم. دو روز پيش، بعد از چند روز تقريبا بهاری، متوجه شديم که تمام پيازهای لاله ای که پاييز گذشته کاشتيم، سر زده اند. بعضی ها حتی برگشون کمی باز هم شده بود. کلی بهشون خير مقم گفتيم و خوشحالی کرديم. از ديروز دايم بهشون فکر ميکنم و به خودم نويد ميدم که دم هوا گرم شده و برفی که آمده، مانع رشدشون نميشه. ديشب به کاج بالای سرشون هم سفارششون رو کردم و گقتم اين کوچولو های پايين پاش رو گرم نگه داره. ه
.
در خونه ی يکی از دوستان جمله ی قشنگی رو روی يخچال ديدم. ه

Winter is on my head, but spring is in my heart.

اميدوارم که اين عبارت در مورد لاله های ما صدق کنه و اگر چه روی برگهای تازه شون برف نشسته ولی بهار در قلبشون زنده بمونه. ه
.
ديروز و امروز، از اون وقتهايیه که حالم از سرمای کانادا واقعا گرفته است .... ه

Thursday, March 19, 2009

نو شدن

دوست دارم که قبل از سال تحويل همه ی کارها تموم شده باشه. خونه مرتب و تميز، حسابی تکون داده شده، پرده ها شسته، شيشه تميز، همه ی لباسها مرتب، لاله و سنبل و هفت سين سفره، عيدی ها همه کادوپيچ شده و خلاصه کامل و تموم با سال کهنه خداحافظی کنم و قدم به سال نو بگذارم. ه
امسال اما اينجا نشسته ام در حالی که اتفاقات بالا يا اصلا نيفتاده يا تمام نشده و کمتر از بيست و چهار ساعت به سال تحويل مونده. سال داره نو ميشه در حاليکه پروژه ی بزرگی رو بايد تا آخر مارچ تحويل بديم و کارزيادی در پيشه. ه
وقتی از سفر برگشتيم ديدم جوانه ی سبزه هام خشک شده. يک شب تا صبح اين موضوع رو مثل يک بقچه ی دلخوری گوشه ای نگهش داشتم و اصلا بهش فکر نکردم، چون وقت و انرژی براش نداشتم. ديروز يواش يواش درش رو باز کردم. ماش ها خشک خشک بودند. عدسها بهتر بودند. يکيش رو گاز زدم و ديدم دونه ی عدس خشکه ولی جوانه های هنوز کمی شادابی دارند. ميخواستم در خاک بکارمشون يا بعبارتی دفن شون کنم. راستی دفن کردن آدم ها مثل کاشتن نيست؟ برای اولين بار اين موضوع به فکرم رسيد. بعد بابايی پيشنهاد کرد که بپزمشون. اينو هم دوست داشتم. نميخواستم ارتباطم با سبزه ها با خشک شدن و دور ريخته شدنشون تموم بشه. وقتی ميريختمشون در قابلمه ديدم عدسهای زير هنوز انگار تازه اند. ه
امروز يک سبزه ی آماده ميخرم. يک بشقاب ازعدسهای تازه درست کردم. بقيه ی عدسها و ماش ها رو ديشب خورديم و خيلی هم خوشمزه بودند. دوباره ماش خيس کردم. چه اشکال داره، خيس کردن سبزه يک روز قبل از عيد؟ در سفرچند بار به روشی گفتم که اگه در سخت بگيری بهت خوش نميگذره. چند بار او همين جمله رو به خودم يادآوری کرد. سفر يعنی تغيير. شهر، کشور،محيط، آدمها، برنامه روزانه، خورد و خوراک، همه عوض ميشه. بچه بد خواب ميشه، خسته ميشه، گاهی برنامه ريزی که کردی جور در نمياد، بايد در لحظه عوضش کنی، هتلی که رزرو کردی خوب نيست و مجبوری بگردی دنبال يکی ديگه خلاصه بايد با هر تغييری خودت رو تطبيق بدی. زندگی هم يک سفره. سفری که شايد چون آخرش معلوم نيست، يادمون ميره که سفره. پس سخت نبايد گرفت. دوباره دل بستم به ماش های در آب ريخته ام که دارن باد ميکنن و آماده ميشن که پوستشون رو بترکونن و نگاه ميکنم و آب ميدم به عدسهايی که از بی آبی نمرده بودن و اميد مي دم به اينکه زنده بودنشون رو به ياد بيارن و دوباره رشد کنن. در مغازه هم سبزه ای هست که رشد کرده و منتظره تا من انتخابش کنم.ه
با تمام ناتمامی ها، سرحال و شادم. الان با رييسم تماس گرفتم و ازش خواستم که يک روز بيشتر مرخصی بگيرم. قبول کرد. برای همين با آرامش آخرين پست سال رو نوشتم. بعد از تمام شدنش هم ميرم بسوی تمام کردن ناتمام ها. هر چقدر هم که انجام بدم، خوبه. بهار مثل هميشه مياد و با دستهای جادوييش، رنگ زندگی رو عوض ميکنه و ما مثل هميشه با شادمانی آمدنش رو شکر ميکنيم و جشن ميگيريم. امروز بيشتر از قبل به خانواده ام، به دوستانم، به آدم ها، به زندگی و خداوند، که همه اينها باهم و بيشتر از اونه، عشق مي ورزم و ازش بخاطر بودنم سپاسگزارم. برای همه تون، سالی با نشاط و شادمانی آرزو ميکنم. دوستتان دارم.ه

پ ن: از سفر نيويورک خيلی برای گفتن دارم که بعدا خواهم نوشت. ه

Friday, February 27, 2009

در استقبال بهار

هر چقدر هم که اينجا کانادا باشه، هرچقدر هم آقا موشه تو سوراخ بمونه، بازهم بوی بهار مياد . هوا سرد هست ولی سرديش ديگه دل آدم رو سرد نميکنه. امروز پنجره رو باز کردم. صدای پرندها مياد، صدای بارون مياد. صدای آب شدن برف ها از ناودون مياد. و همه ی اينها منو حسابی بهاری کرده. چه زيباست که طبيعت زمستون ميخوابه و از اون قشنگتر که دوباره بيدار ميشه. زمستون امسال بنظرم کوتاه بود.ه
.
دو هفته به عيد مونده. يکی دو روز پيش ايميلی گرفتم از يکی از تورنتويی ها که وقتی نوروز در تقويم اونتاريو ثبت شده، مايی که برای کريسمس و سال نوی مسيحی درخت کريسمس ميگذاريم و خونه هامون رو تزيين ميکنيم، يا برای هالووين خونمون رو ترسناک ميکنيم تا بچه بيان و شکلات هاشون رو بگيرن*، چرا برای عيد نوروز اينکار رو نميکنيم. تا همسايه هامون ببينن و بپرسن و ما از اين فرصت استفاده کنيم و درباره اين مناسبت قشنگ توضيح بديم و بهش اقتخار کنيم. چقدر بچه هامون از اينکار خوشحال ميشن. خيلی راست ميگه. اگر همه ايرانی ها اينکارو بکنن، بخش بزرگی از شهر تورتنو رو با نوروزشان نورانی کرده اند. و ما از امسال ميخواهيم خونمون رو با ريسه ی چراغ های رنگی تزيين کنيم. مگه نه بابايی؟
.
.
.ما البته خونه مون رو هيچوقت تزيين نميکنيم و فقط درخت کريسمس ميگذاريم تا سانتا ميآد کادو بياره گيج نشه که کجا بگذاره *