Showing posts with label زمستان. Show all posts
Showing posts with label زمستان. Show all posts

Tuesday, April 7, 2009

لطفا بهاری بمانيد

از ديروز صبح که بيدار شدم وبرف روی زمين و برف در حال باريدن رو ديدم، دلخورم. دو روز پيش، بعد از چند روز تقريبا بهاری، متوجه شديم که تمام پيازهای لاله ای که پاييز گذشته کاشتيم، سر زده اند. بعضی ها حتی برگشون کمی باز هم شده بود. کلی بهشون خير مقم گفتيم و خوشحالی کرديم. از ديروز دايم بهشون فکر ميکنم و به خودم نويد ميدم که دم هوا گرم شده و برفی که آمده، مانع رشدشون نميشه. ديشب به کاج بالای سرشون هم سفارششون رو کردم و گقتم اين کوچولو های پايين پاش رو گرم نگه داره. ه
.
در خونه ی يکی از دوستان جمله ی قشنگی رو روی يخچال ديدم. ه

Winter is on my head, but spring is in my heart.

اميدوارم که اين عبارت در مورد لاله های ما صدق کنه و اگر چه روی برگهای تازه شون برف نشسته ولی بهار در قلبشون زنده بمونه. ه
.
ديروز و امروز، از اون وقتهايیه که حالم از سرمای کانادا واقعا گرفته است .... ه

Tuesday, February 3, 2009

آقا موشه بيا بيرون

زمستون شش هفته ی ديگه ادامه داره. جناب موش خرما* اينطوری تصميم گرفتن. داستان از اين قراره که در آمريکای شمالی يک باور قديمی هست که يکجور موش خرما که زمستونها ميخوابه، روز دوم فوريه (ديروز) از لونه اش مياد بيرون. اگر هوا آفتابی باشه و سايه اش رو ببينه، از سايه اش ميترسه و برميگرده توی لونه اش و دوباره برای شش هفته ميخوابه و زمستان شش هفته ی ديگه ادامه داره. اگر وقتی از لونه اش بيرون اومد، هوا ابری باشه و سايه اش رو نبينه، بيدار ميمونه و معنيش اينه زمستون کوتاهه و بهار نزديک. يکعده ای که مسيول بررسی اين رويداد** هستند، از صبح جمع ميشن و نگاه ميکنن ببينن آقا موشه چکار ميکنه و طبق معمول که همه چيز در اينجا بهانه ای برای شادیه، تبديل به جشن شده. در شهرهايی مثل تورنتو البته فقط در حد خبره ولی در شهر قديمي تر و سنتی تر، مراسمی داره.ه
...
ما هم که ديروز از گرمای نسبی هوا و آفتاب مشعوف بوديم، خبر نداشتيم که همين باعث ميشه که زمستون طولانی بشه و امروز دوباره برف بياد.ه

پ ن
امروز در هيجان و انتظار خبر از پيمانه و دخترکش هستم. ه
Groundhog*
Groundhog Day**
بعد نوشت
پيمانه به سلامتی فارغ شد. خودش و دخترش هر دو خوب هستند. ماشالله مثل باربد، درشت و قد بلند. آخر شب با خود پيمانه هم صحبت کردم. حالش خوب بود. مي گفت که خانومی خيلی شبيه نوزادی باربد بوده. شيرش رو خورده بود و خوابيده بود و پيمانه در انتظار ديدار باربد بود.ه