Showing posts with label برف. Show all posts
Showing posts with label برف. Show all posts

Friday, November 26, 2010

برف

دونه های برف از صبح در هوا میرقصند و کلمات ترانه ی پوران هم در ذهن و زبانِ من. "برف میاد برف میاد. دونه دونه دونه برف میاد، ریزه ریزه ریزه ریزه برف میاد...." ‏
.
چه جوری میشه که یک ترانه به زندگی، می چسبه و جاودانه میشه و هر سال همراه با دانه های برف که از آسمان به زمین میریزند، بر زبانها جاری میشه. فرقی هم نمیکنه که سرخوش باشی یا ناخوش. خوش بحال کسی که اینطور یادگاری ازش بمونه. بقول ژاله اصفهانی، "... خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ..." ‏
.
صدا چیز عجیبیه و چقدر با فروغ موافقم که گفت "تنها صداست که میماند." خیلی چیزها میمانند ولی در صدا، زندگی و جادویی هست که در هیچ چیز دیگه نیست. ‏
.
"... دلِ من میخواد که آفتاب بشه، دوباره برف ها هم آب بشه." ‏
.
.
پ ن: این برف نشستنی نیست ها. زمین هنوز آمادگیش رو نداره. ‏

Tuesday, February 3, 2009

آقا موشه بيا بيرون

زمستون شش هفته ی ديگه ادامه داره. جناب موش خرما* اينطوری تصميم گرفتن. داستان از اين قراره که در آمريکای شمالی يک باور قديمی هست که يکجور موش خرما که زمستونها ميخوابه، روز دوم فوريه (ديروز) از لونه اش مياد بيرون. اگر هوا آفتابی باشه و سايه اش رو ببينه، از سايه اش ميترسه و برميگرده توی لونه اش و دوباره برای شش هفته ميخوابه و زمستان شش هفته ی ديگه ادامه داره. اگر وقتی از لونه اش بيرون اومد، هوا ابری باشه و سايه اش رو نبينه، بيدار ميمونه و معنيش اينه زمستون کوتاهه و بهار نزديک. يکعده ای که مسيول بررسی اين رويداد** هستند، از صبح جمع ميشن و نگاه ميکنن ببينن آقا موشه چکار ميکنه و طبق معمول که همه چيز در اينجا بهانه ای برای شادیه، تبديل به جشن شده. در شهرهايی مثل تورنتو البته فقط در حد خبره ولی در شهر قديمي تر و سنتی تر، مراسمی داره.ه
...
ما هم که ديروز از گرمای نسبی هوا و آفتاب مشعوف بوديم، خبر نداشتيم که همين باعث ميشه که زمستون طولانی بشه و امروز دوباره برف بياد.ه

پ ن
امروز در هيجان و انتظار خبر از پيمانه و دخترکش هستم. ه
Groundhog*
Groundhog Day**
بعد نوشت
پيمانه به سلامتی فارغ شد. خودش و دخترش هر دو خوب هستند. ماشالله مثل باربد، درشت و قد بلند. آخر شب با خود پيمانه هم صحبت کردم. حالش خوب بود. مي گفت که خانومی خيلی شبيه نوزادی باربد بوده. شيرش رو خورده بود و خوابيده بود و پيمانه در انتظار ديدار باربد بود.ه

Thursday, January 29, 2009

چشم و دست

برف پارو ميکردم. با برف فوت کن برقی*. دسته را در دستم ميگيرم، دکمه ای در بالای دسته داره که با انگشت شصتم فشارش ميدم و ميرم تو دل برفها. برف های جمع شده رو با پره های چرخانش بر ميداره و پراکنده ميکنه. وقتی به انبوه بزرگ برف ميرسيدم، دستگاه کار نميکرد. فکر ميکردم که از بزرگی يا سفت بودن برفه و پره ها در برف گير ميکنه. برميگشتم عقب و دوباره ميرفتم. بعد از مدتی متوجه شدم که انگشتهای خودمه که وقتی به توده ی بزرگ برف مي رسم شل ميشه. پره ها تا وقتی که من دکمه رو فشار بدم، کار ميکنه حتی اگر نتونه جلو بره. پيام های "نميشه، برف زياده، پره گير ميکنه" از مغز من صادر شده، به انگشتم ودر نتيجه دستگاه ايستاده. من ناخودآگاه فقط ايستادن دستگاه رو ديدم و نه نقش خودم رو.ه

ياد حرف مادربزرگم افتادم که مصداق دقيق اين وضع بود "کارو دست ميکنه ولی چشم ميترسه" ه

Snow Blower*

Tuesday, January 27, 2009

برف سفيد و برف سياه

چند روز ی برف نداشتيم. فقط باد و سرما بود که کم و زياد ميشد. اين موقع خيلی وقتها بيرون رو نگاه ميکنم و فکر ميکنم کف خيابون از برف سفيد شده. ولی نه، فقط سفيدی نمکه که کف خيابونها ريخته شدن. امروز که رانندگی ميکردم، توجهم به یرف های تلنبار شده و سياه کنار خيابون جمع شد. چقدر کريه و زشت هستند. چطور ميشه باور کرد که اون دونه های سفيد و درخشان برف اينقدر سياه بشن. شايد اگر برف مظهر سفيدی نبود، اينقدر سياهيش زشت نميشد. تبديل برفِ سفيدِ نرم به سنگِ سياهِ سخت، کاريه که فقط از آدميزاد بر مياد. ه
.
دلم ميخواست که شهرداری زودتر بياد و اين سياهی برف رو از توی خيابونها ببره. هرچند، از امشب دوباره برف مياد و برفِ تازه همه جا رو سفيد ميکنه. ما هم باز برف پارو ميکنيم و پارو ميکنيم و پارو ميکنيم. ه
.
کاشکی ميشد اين برفها رو بفرستم ايران تا مدرسه ها رو تعطيل کنه و دل همه ی بچه ها رو شاد. يادش بخير شبهای برفی. مشتری اخبار بوديم تا خبری از تعطيلی مدارس بهمون بده. چقدر اونوقتها به اونهايی که در شميرانات زندگی ميکردن حسوديم ميشد. حالا اومدم در شميراناتی که برف مياد ولی از تعطيلی خبری نيست.ه

Sunday, December 28, 2008

مستند برف در کانادا

طولانی ترين تعطيلات رسمی ما که دو روز بود و چون خورده بود به سر شنبه يکشنبه، چهار روز شد، رو به اتمامه. روز جمعه، شايد بيست بار فکر کردم که يکشنبه است و وقتی يادم اومد که تا يکشنبه دو روز ديگه مونده، چه ذوقی کردم. بهرحال دورانی که پايان داره، هرچه باشه، کوتاهه. امروز هم يکشنبه شد.ه
صبح روز کريسمس، هوا خوب شده بود. فقط دو درجه زير صفر بود با آفتاب و بدون باد و اين يعنی تعريف يک روز زمستانی خوب در اينجا. با موشی و روشی رفتيم در حياط که کمی بازی کنيم. روشی دوربين رو گرفت و اول يکی دوتا عکس گرفت و بعد که حوصله اش سر رفت گفت فيلم بگيرم و بعد يکهو به سرش زد که يک فيلم مستند درباره ی برف درست کنه. کمی که جلو رفت، من علاقمند شدم و بهش گفتم در حدی انجام بده که من در وبلاگم بگذارمش. او هم کارش رو کرد. با وجود اينکه بهش گفتم اگر ترجيح ميده و براش راحتتره، به انگليسی حرف بزنه، خودش خواست که فارسی باشه و سعی کرد از جملات رسمی استفاده کنه. ترکيبهايی که در جملاتش بکار برده در بعضی جاها شايد نامانوسه ولی فکر ميکنم که مفهوم باشه. کمی فکر احتياج داره تا متوجه منظور بشين و احتمالا بعدش هم لبخندی روی لبهاتون ظاهر ميشه. نخواستم دخالتی در چيزی که ميگه و چه جوری گفتنش بکنم. ميخواست چندتا مصاحبه هم توش بگذاره که نشد. بعد هم که تکه فيلمها رو گرفت و از بابايی ياد گرفت که ميتونه با نرم افزار فيلم ساز ويندوز تبديل به فيلمش بکنه، خيلی هيجانزده شد. ه

اين شما و اين مستند برف در کانادا در دو قسمت

تهيه کننده و مجری: روشي

هنرپيشه ی مهمان: موشي

قسمت اول در پنجره ی سمت چپ و قسمت دوم در پنجره ی سمت راست

...

بعد نوشت

ويديوها را در لينک های زير هم آپلود کردم. اميدوارم حداقل با حذفِ کندیِ بلاگر، ديدنش راحت تر بشه. .ه

قسمت اول

http://video.google.com/videoplay?docid=-2601516105508888399&hl=en

قسمت دوم

http://video.google.com/videoplay?docid=-7490925684848000341&hl=en