Showing posts with label وبلاگ قدیمی. Show all posts
Showing posts with label وبلاگ قدیمی. Show all posts

Saturday, October 23, 2010

شب دوازدهم

خاطره ای از خانه تکانی وبلاگ قدیمی، مربوط به جون دوهزار و هشت، سه سال پیش:‏
.
.
شب دوازدهم* نام نمايشنامه ای از شکسپير است که مدتيه موضوع گفتگو در خونه ی ماست. چرا؟ چون فردا، در دوازدهم جون، کلاس روشی اينا قراره اين نمايش رو اجرا کنن. البته اونها تا حالا سه نمايش برای پدر و مادرها اجرا کرده اند که انصافا خوب بوده. اما اين يکی، شايد چون اسم شکسپير رو بدنبال داره، براشون خيلی بزرگ و مهمه. مدتيه که دارن روش کار ميکنن و هر چه نزديکتر شدن، هيجان و نگرانيها بيشتر شده. گفتم کمی از مکالمات دور و ور اين موضوع بنويسم که مثل هميشه برای من خيلی جالبه. ‏
.
روشی در اين نمايش، نقش اصليش، نقش يک کنتس جوانه. از مدتی قبل شايد همون وقت که تمرينهاشون رو تازه شروع کرده بودن، بدنبال لباسی بود که در خور اين شخصيت باشه. بالاخره يکروز لباسی رو که بلند و رسمی بود انتخاب کرد و گرفت. اما از هفته ی پيش ميگفت که بنظرش مناسب نمياد. با وجود اينکه لباس خيلی شيک و خوشرنگی بود و بهش هم خيلی مي آمد. باهاش يک خانم حسابی ميشد. روزی که در اتاق پرو فروشگاه پوشيدش، من با ديدنش در اين لباس، رفتم به آينده و به شکل يک دختر بزرگ ديدمش. مي گفت که اين لباس رنگش برای صحنه ای که او نقش اوليويا را بازی ميکنه، زياد از حد شاده. چون اوليويا در اون صحنه، در مرگ برادر و پدرش عزاداره. (توضيح بدم که بچه ها در صحنه های مختلف، نقشهای مختلف دارن. يعنی در هر صحنه يکی نقش اوليويا رو داره. به اين ترتيب، همه ی بچه ها فرصت تجربه های گوناگون رو دارن. کارگردانی چنين نمايشی بايد سخت باشه و من مثل هميشه معلمشون رو برای مديريت و فکرهای خوبش تحسين ميکنم) خلاصه هر چی ما کرديم که با همون لباس کارش رو انجام بده، نشد. من بهش گفتم که" لباس اونقدر مهم نيست. بيشتر مهمه که چقدر تو اون شخصيت رو درک کرده باشی و باهاش ارتباط برقرار کنی." می گفت :" معلممون گفته که من خيلی خوب اين نقش رو فهميدم" من گفتم " خوب همين کافيه" گفت "چون من خيلی خوب فهميدمش و مي تونم فکر کنم که خودم اوليويا هستم، مي دونم که هيچوقت در اون صحنه، اين لباس رو نمي پوشيدم. اگر من اوليويا را در صحنه ی آخر بازی ميکردم که خوشحاله، اين لباس رو حتما ميپوشيدم" جواب همچين محکم بود که دهن ما بسته شد. بالاخره هم ديروز رفتيم و لباس ديگری انتخاب کرد. می گفت " نميخوام لباس سياه باشه ولی زياد شاد هم نباشه." اين يکی رنگش قهوه ايه و روش گلهای سبز داره. اون موقعی که در گفتگو در مورد لباس بوديم و من تلاش مي کردم منصرفش کنم، بهش گفتم که "لباست رو ببر مستر تی** ببينه و بپرس نظرش چيه" گفت "نه. چون مستر تی ميگه هی نپرسين که نظرِ من چيه. فکر کنين ببينين نظر خودتون چيه. و اگر خواستين، نظر خودتون رو به من بگين، تا در موردش صحبت کنيم" !!! بعد خودش اضافه کرد که " به نظر من اين درسته. چون مستر تی که هميشه پيش ما نيست. پس ما بايد ياد بگيريم خودمون فکر کنيم" ‏

گاهی به روشی حسوديم ميشه. يادمه که در دانشگاه هم استادهايی داشتيم که وقتی کسی راه حلی متفاوت از راه حل اونها ميداد، ميخواستن، سرِ طرف رو ازتنش جدا کنن. ‏


اينطور نيست که اينجا همه ی معلم ها اينقدر دموکرات باشن. معلمهای بسته و خشک هم هستن. ولی اين يکی اينجوريه. و لازم نيست بگم که در سايه اين آزادی فکر با نظارت، چقدر اين بچه ها شکفته شدن. ‏
.

.
‏*جهت اطلاعات عمومی، شب دوازدهم، دوازده شب بعد از تولد مسيح است و حداکثر تا اون زمان بايد تزيينات کريسمس رو برداشت. قديمها در اين شب دوباره جشن ميگرفتن .‏
‏*‏‏* مستر تی اسم معلمشونه. با مخفف فامیل صداش میکنن.‏

Wednesday, June 16, 2010

لایه های مغز

در هارد دیسک بایگانی ها می گشتم. سراغ فایل های وبلاگ قدیمی رفتم و این مطلب رو پیدا کردم. حداقل مال سه سال پیشه. در اینترنت برنامه ای از دکتر هلاکویی رو در مورد ذهن شنیده بودم و خیلی از مطالبش خوشم اومده بود. نمیدونم چطور شده بود که همت کردم و چند بار گوش کردم، نت برداشتم، سرهمش کردم و گذاشتم توی وبلاگ فدیمی برای دوستان. عین حرفهای خودش نیست. یک جورایی تیتر وار حرفهاش رو تعریف کردم. امروز که خوندمش، فکر کردم بد نیست اینجا هم بگذارمش. اگرچه تهش یکهویی تموم شده و کاریش هم نمی تونم بکنم. طولانیه ولی در حد اطلاعات عمومی، مطلبی رو کامل میکنه و از همه مهم تر بنظر من، از نظر علمی ثابت میکنه که ما قطعا ميتونيم اونی که ميخواهيم باشيم. فقط بايد خودمون رو بشناسيم و با این ابزارِ آگاهی اونطوری که درسته بسازیمش. ‏
.
.
.
مغز سه لایه داره. طی چند صد ميليون سال لايه ی اول مغز در انسان رشد کرده که همه ی فعاليتهای حياتی ما بهش مرتبطه و ابزار کارش حسه* . اين لايه از طريق حواس فراوان، از جمله حواس پنجگانه، ارتباط انسان رو با جهان برقرار ميکنه. تصميم گيری هاش بر اساس اصل درد يا لذته. يعنی از درد فرار ميکنه و دنبال لذت ميره. در اين راستا هم از مکانيزم جنگ و گريز استفاده ميکنه. اگر شد بجنگ، اگر نشد فرار کن. اين لايه بين انسان و حيوانات مشترکه. خوب اين همان تعريف انسانهای اوليه ی غارنشينه که طبيعتا رفتارشون به حيوانات هم خيلی شبيه بوده. ‏
لايه ی دوم، کاملا متفاوت با لايه ی اوله. يعنی نوع و شکل و عملکرد سلولهاش فرق ميکنه. اين لايه، لايه ی احساسی و عاطفيه و اساسا کارش بايگانيه. در اين راستا دوتا کار انجام ميده.يکی اينکه مطالب رو که مياد ضبط ميکنه و گروه بندی ميکنه. مثلا يکی مياد و با من دعوا ميکنه. اين لايه، ماجرا رو ثبت ميکنه.کار دومش اينه که احساس و حال مربوط به اون تجربه رو هم نگه ميداره. پس در مورد قبل، بغل اون تجربه مينويسه، تحقير شدم. مکانيزم تصميم گيريش، عمل و عکس العمله. اين لايه در انسان خيلی رشد کرده. در بعضی از حيوانات هم رشد کرده مثل سگ و گربه و بعضی از پرندگان ولی مثلا در خزندگان اصلا رشد نکرده. اين قسمت از مغز رو اگر در حيوونی فلج کنن، جنبه ی احساسی عاطفيش فراموش ميشه و با بچه اش مثل يک تکه سنگ رفتار ميکنه در حاليکه در حالت عادی اگر هر دو گرسنه باشن، خودش نميخوره و به بچه اش ميده. ‏
لايه ی سوم چند ميليون ساليه که پيدا شده و لايه های بالاترش شايد حدود سيصد هزار سال. اين لايه اصولا کار رو در داخل انجام ميده. نه حسی و انعکاسيه مثل لايه ی اول و نه در ارتباط با خارج مثل لايه ی دوم. اين لايه اطلاعات رو ميگيره و به قسمتهای مختلفش ميده و ازش نتيجه ای ميسازه که مربوط به گذشته نيست. مربوط به حاله. تفکر و تعقل ماحصل فعاليت اين لايه است که همه داريمش ولی بايد اونو بکار بگيريم و رشد بديم تا فعال بشه.
اين سه لايه ی مغز،از هم مستقل هستن و ميتونن با هم و حتی عليه هم کار کنن. ‏
مجموعه ی کارکردهای مغز را ميگن ذهن** . حس، احساس، تفکر و تعقل، حافظه، تخيل، آرزو، برنامه ريزی و ... همه بخشهايی از ذهن هستن. حس، مشخصا محصول لايه ی اول، احساس لايه ی دوم و مابقی لايه ی سوم. ‏
با توضيحات داده شده، بايد متوجه شده باشين که حس و احساس رو همه دارن ولی بقيه رو؟ معلوم نيست. ‏به نظر دکتر هلاکويی حداقل شصت درصد مردم دنيا عقل ندارن ! ‏
ما سيستم حسی رو داريم. طبيعتا اگر اون بهم بريزه، همه چيز رو بهم ميزنه. مثل کسانی که مشکل مغزی دارن و تغييرات شيميايی در مغزشون درست نيست. خوب اين که سر جای خودش. ‏ لايه ی دوم برميگرده به حوادث و اتفاقات و اينکه اونها رو چه جوری تعبير و تفسير کرده باشيم. اين قسمت، کاملا پا در گلِ گذشته داره و معمولا به واقعيت امروز ربطی نداره. بسياری از اين بخش در هشت سال اول زندگی کامل ميشه. و به اين ترتيب بسياری از برداشتهای ما نسبت به مسايل مال هشت سال اول زندگي ماست که تمام عمر ازش استفاده ميکنيم. در واقع ُيک بچه ی حداکثر هشت ساله برای موضوعات ما تصميم ميگيره. ‏لايه ی سوم اگر به اندازه ی کافی رشد بکنه، ميتونه دوتای ديگه رو کنترل کنه، بجز در موارد اضطراری مثل خطرات جدی که معمولا از کار ميافته و لايه ی اول فوری تصميم ميگيره. لايه ی سوم ابزار و امکانات داره و دانايی و توانايی داره. از قيد و بند ديروز و فردا رهاست. اين لايه مثل يک راننده ی وارد پشت فرمون ميشينه و رانندگی ميکنه در حاليکه احساس ما رو هل ميده تا جلو ببره. ‏
دکتر هلاکويی ميگفت "حتی عشق که والاترين رابطه ی احساسی و عاطفيه، بايد از لايه ی سوم بياد. ما ممکنه از کسی خوشمون بياد، اما مهمه بدونيم که اين خوش اومدن از کجاست. اگر دوستش دارم چون زيباست، از حس مياد و تمايل به لذت. اگر دوستش دارم چون مامانم ميگه خوبه، از احساس مياد چون مامانم در کودکی هميشه درست ميگفته. اگر دوستش دارم چون ميشناسمش، از عقل مياد. احساسات خوب و پايدار بايد از عقل بياد. کسی که عقل نداره، هرگز نميتونه عاشق باشه. عشق احساس و هيجانيست که از شناخت و آگاهی همراه با چالشی و مبارزه ای مياد و ما رو در نهايت به جايی ميرسونه که شادی ديگری به اندازه ی شادی من و خوشبختی او به اندازه ی خوشبختی من مهم ميشه. افکار بايد احساسات و عواطف رو بسازن و نظرمون درباره ی هر موضوعی بايد از عقل بياد." ‏
عقل دو زمينه ی ديگر هم داره که یکیش اخلاقه واون یکی پيش بينی و برنامه ريزی. پس دوباره کسی که عقل نداره، اخلاق هم نداره. پس اخلاق اکتسابی نيست و اخلاقِ زورکی و دستوری، يکجايی بالاخره ميلنگه. لايه ی ميانه در مورد آينده با اضطراب و نگرانی نگاه ميکنه يا با بيخيالی. ولی لايه ی بالا با پيش بينی و پيشگيری و آمادگی. ‏
احساسات هميشه ميتونن ما رو تحت تاثير قرار بدن ولی ما بايد بتونيم تشخيصشون بديم و با عقل کنترلشون کنيم. مثلا اگر آدمی حرف عوضی به من زد که من ناراحت شدم، وقتی احساس ميدون رو بدست ميگيره،هی ميگه اون به من توهين کرده، من ناراحت شدم و اون يک جمله گاهی يک روز و حتی گاهی سالها آدم رو اذيت ميکنه. اما اگر عقل بياد وسط، اول اون احساس ناراحتی رو ميشناسه، قبولش ميکنه و ميزاره که لايه دوم بايگانيش بکنه. بعد ميگه که اون که اين حرف رو زده مشکل داره، اونه که دهنش کثيف شده پس من اهميت نميدم. ‏
sense *
mind **

Tuesday, January 19, 2010

بازیِ زندگی

فلسفه بافی در فوریه ی 2007 با کمی تصرف
بازیِ زندگی
هدف: رشد و تعالی
تعداد بازیکن: نامحدود
قانون بازی: هر بازیکن، هر روز يک کارت رو برمي گردونه که گرداننده ی بازی قبلا چیده. پیش از برگردوندن کارت، هيچکس نمیدونه پشت کارت چی نوشته. فقط گرداننده ميدونه که چی و چرا. بازیکن می تونه انتخاب کنه که کارتش را به دیگران نشون بده یا نده. بازيکن باید کارت رو بازی کنه. هرچه که بود. بازیِ امروز، کارتِ فردا و فرداها رو تعيين ميکنه. پس مثل هر بازی ديگه، ما مختاريم که چطوری بازی کنيم ولی قالب و قانون بازی رو گرداننده ی بازی قبلا تعيين کرده و نميشه ازش تخطی کرد. ه

بازيکن خوب، هر کارت رو با علاقه بازی ميکنه و در هر لحظه يادش هست که هدف چيه. ميدونه که هر بازی، چه نوع کارتی رو در آینده براش مياره. هرچی درست تر بازی کنی، يواش يواش مي تونی قانونهای گرداننده رو ياد بگيری. اين بازی ته نداره. مثل هر بازی ديگه ميشه ازش لذت برد و ميشه اذيت شد. مثل هر بازی ديگه بايد بهترين بازی رو کرد، بدون توجه به نتيجه و فقط از بازی کردن لذت برد و هميشه يادمون باشه که اين فقط يک بازيه و نه بيشتر. ه

Tuesday, December 29, 2009

تمرینِ دموکراسی

بعد از چند روز تعطیلی، باید با دست پُر و لب خندان اینجا می بودم ولی آن ابر متلاطمی که بر سرمان نشسته، دهانم را هم برای نوشتن از شادی و شعف بسته. فقط چشم است که می خواند و می بیند. از وبلاگ قدیمی، مطلبی را که مربوط به جون 2008 بوده، برداشتم، در سوگ دموکراسی وبه امیدش.ه
.
.
امروز قرار بود در کلاس روشی، بچه ها با هم بحث کنن راجع به اينکه آزمايش های پزشکی روی حيوانات درسته يا غلطه. روشی از مدتی پيش در انتظار بود و در این مورد مطالعه ميکرد و آماده ميشد که با دست پُردر بحث شرکت کنه. روشی از مخالفان پر و پا قرص اين موضوعه و چندين بار هم در خونه برای ما در موردش صحبت کرد. حالا نکته ی بسيار جالب در اين بحث اينه که معلمشون گفته، هر کسی بايد در اين بحث در طرفی شرکت کنه که باهاش مخالفه. يعنی اونکه که مخالف آزمايش روی حيواناته، بايد از زبان کسی حرف بزنه که با اينکار موافقه. کسی که با اينکار موافقه بايد مثلا با روشی مخالفت کنه. ه
اين کار تفريحی نيست. بخشی از کار کلاسشونه و معلم، نتيجه ی کارشون رو ارزيابی ميکنه. از مدتی قبل در مورد روشهای بحث کردن، درکلاس صحبت ميکردند. يک کارگاه هم در اين مورد داشتن و خانمی از موسسه ی آزادیهای مدنی کانادا* آمده بود و در اين کارگاه با هم تمرين کرده بودند که چطور ميشه به جهات مختلف يک موضوع نگاه کرد. اينکه مسايل اجتماع هميشه درست يا غلط، خوب و بد نيستند. سفيد و سياه نيستند و بايد خاکستری دیدشون. در مورد اينکه دموکراسی يعنی اينکه آدم بتونه نظر طرف مقابلش رو با حالتی گوش کنه که داره حرف جديدی رو ميشنوه نه اينکه به صورت حرفِ مخالف بشنوه و در انتظار پايانش باشه تا دوباره حرفِ خودش رو بزنه. اينکه در دموکراسی، آدم بايد بتونه نظر مخالفش رو با علاقه و توجه کامل گوش کنه. ه
امروز قراره بچه ها نشون بدن که چقدر اين قابليت رو پيدا کردن و من وقتی به حرفهای روشی در اين مورد گوش می کنم، دلم روشن ميشه به آينده ای که اين بچه هاخواهند ساخت، آينده ی که نتیجه اش دنيای بهتری باشه. آينده ای که در اون ديگه کسی بخاطر فکرش محکوم يا زندانی و کشته نميشه. دنيايی که در اون عشق و دوستی و درک متقابل تنها قانون در رابطه ی انسانهاست.ه

.
.
Canadian Civil Liberties *

Monday, December 21, 2009

برای موشی

برای موشی. از وبلاگ قدیمی، آپریل 2008

ديشب وقتی که در بغلم مي خوابيدی، مدت طولانی فقط نگاهت کردم. از رفتن و برگشتنت به دنيای خواب، تا وقتی که به خواب عميق فرو رفتی. از وقتی که چشمهات سنگين شدند ولی هنوز به سختی بازشون ميکردی و بهم نگاهی مهربان ميکردی و دوباره مي بستی، تا وقتی که ديگه در خواب عميق، مردمک چشمت هم زير پلکهای شفافت آرام گرفت. من باز به تو نگاه ميکردم و خودم رو می سپردم به نفسهای آرام تو، که هوا رو از بينی کوچکت حرکت ميداد. در آغوشم به راحتی جا گرفته بودی. يک دستت روی سينه ام بود و يکی ديگه دور کمرم. نميتونستم تشخيص بدم که تو من رو بغل کرده ای يا من تو رو. تو در دستِ من آرام گرفته بودی و و من از در آغوش گرفتنِ تو. دلم ميخواست که زمان همانجا ميايستاد و ما در آن آرامشِ دوست داشتنی مي مونديم. سعی کردم که اين لذت رو قطره قطره بِچِشَم و خوب نگهش دارم. به چشمان قشنگت نگاه ميکردم که روی صورت مهتابيت بسته شده بود و مژه هايت که روی سفيدی صورتت خوابيده بودند. چشمانی که در طول روز لحظه ای از ديدن، نگاه کردن و دنبال کردن آسوده نميشه و با ديدن هر چيزِ کوچک برق ميزنه و ميدرخشه. چشمهايی که با نگاهش، حرف ميزنه. دهانِ کوچکت که چون غنچه ای بسته بود و در طول روز با کلامی دوست داشتني با همه چيز و همه کس حرف ميزد. از خودم مي پرسيدم که اون روح بزرگ و کنجکاو که به اين بدن کوچک تو چنين انرژی شگفتی ميده، الان کجاست. حتما نخوابيده. آيا به بهشت رفته و در باغهای بهشت با فرشته ها بازی ميکنه يا به آسمانها رفته و بالای ابرها پرواز ميکنه. عزيزم، نوشتم تا شايد به کمک اين کلمات بعدها کمی از لذت ديشب را دوباره ببويم. نوشتم تا بدانی که چقدر از اينکه با بودنت، چنين شادمانی را به زندگی ما آوردی و برای تمام اين لحظات فراموش نشدنی که به من دادی و وجودم را از عشق لبريز کردی، ممنونم....ه

عزیزم، از آن روز، نزدیک به دوسال گذشته. از خوابیدن در اون صندلی، از اون هم آغوشی برای خواب، خبری نیست. خودم تشویقت کردم و می کنم که بدون نیاز به من، در تختت بخوابی. بعضی وقتها هم دوست داری روی زمین بخوابی. این روزها، قبل از خواب باهم مسواک می زنیم. بعد کتابی می خونیم. سعی می کنم که در کنارم بنشینی چون موقع کتاب خوندن اگر توی بغلم بشینی، به سختی می تونم کتاب را ببینم. کتاب اول که تمام شد، برای دومی چانه می زنی. بعد از اتمام دومی، به رختخواب می روی و بعد از کلی معلق زدن و چرخیدن و سر و ته شدن و چندین بار، دوستت دارم گفتن و بیشتر از اون بوس دادن و بوس گرفتن می خوابی. ه
تناقض عجیبی ست در پدر و مادری که چشم از لذتِ ماندن و بودن با فرزندت می بُری و با رضا و رغبت، او را از خودت جدا کنی. چه خوشحالم که از طعم شیرین آن لحظات یکی بودن، نوشتم. هر چند که بودن با تو و خواهرت، هر طور که باشد، شیرین است و یکی از دوست داشتنی ترین هایش، نگاه کردن به صورت نازنین تو و روشی ست وقتی که در دو طرفِ یک اتاق و به آرامی در دنیای خواب نفس می کشید.ه

پ ن
- هنوز مشغول و مشعوف از خوندن وبلاگ قدیمی هستم و خیلی چیزها را میخواهم بتدریج به اینجا بیاورم. مثلا همین نوشته، وقتی خواندمش، ذره ذره ی لحظه هایش رو حس کردم. ای کاش می شد که بیشتر بنویسم و ثبت کنم لحظه های زندگیم را. لحظه هایی که به سرعت می روند.

Monday, December 14, 2009

اسکیت روی یخ

خوندن پست آقای امیدوار، من رو یاد مطلبی انداخت که دو سال پیش، در وبلاگ خصوصی نوشته بودم. رفتم سراغش. خوندن اون نوشته های قدیمی، دلچسب بود. خوشحال شدم از اینکه بیشتر از دو ساله که دارم می نویسم و روزانه چیزهایی رو برای خودم ثبت می کنم و با دیگران شریک میشم. وقتی نوشته ها رو می خوندم، مثل اینکه فیلمی کوتاه از زندگیم رو، نه تنها از بیرون، که از درون نگاه می کردم. فکر نمی کردم که نوشته، ابنقدر خوب، روزها رو ضبط کرده باشه. حتی بهتر از یک دوربین فیلم برداری. مثل دیدن فیلمی صامت بود، که تصویرش از زندگی بود و من با صدای خودم روش حرف می زدم. اینکه اون صدا، با صدای امروز چقدر فرق کرده هم، داستان جالب دیگریست. اون پست رو کپی کردم. البته با کمی تصرف و عمومی سازی. شاید بازهم اینکار رو بکنم. مزه داشت. ه
.
ديروز اولين جلسه ی کلاس اسکيت روی يخ روشی بود. هر وقت از کنار پيست های يخ رد شده بوديم چه با ابهت بود. يک سطح خيلی بزرگ يخزده، مثل شيشه، که بخاطر سرما، انگار يک جور بخار هم ازش متصاعد ميشد.خيلی دست نيافتنی. ديروز روشی رفت روش پا گذاشت و باهاش آشنا شد. نگاه ميکردم که چطور سعی ميکنه روی يخ و در واقع با تيغه ی تيز کفش راه بره و تعادلش رو حفظ کنه. پيست پر از بچه هايی بود که پخش زمين ميشدند و سعی مي کردند دوباره بايستند. پا شدن اما سخت بود، دوباره ليز می خوردند و می افتادند. ياد روزهايی افتادم که تازه داشت راه رفتن رو ياد ميگرفت. افتادن و پا شدن. الان موشی در اين مرحله است. به اين فکر کردم که افتادن جزيی از راه افتادن و حتی راه رفتنه. روی ديگر سکه است. راه رفتن در هر مسيری، روشهای خاصی داره که بايد ياد گرفت. اگر بخواهيم راه بريم، گريزی از افتادن و پا شدن نيست. موشی وقتی می افته با انرژی دوباره بلند ميشه. روشی، ديروز وقتی می افتاد، با تمام سختی دوباره بلند ميشد. ه
آدم بزرگها اما، افتادن براشون چه سخت و غير قابل قبول ميشه. ميشه آخر دنيا. بعضی ها يک بار که افتادن، ديگه بلند نمی شن. بعضی ها اون رو به شانس و اقبال نسبت ميدن و حتی از هدفشون صرف نظر می کنن. وقتي کلاس تمام شد، روشی ناراحت بود که زياد زمين خورده و تنش درد می کرد. کمی بعد گفت درسته که خیلی افتاده ولی تونسته بلند بشه و برای من توضيح داد، معلم یادشون داده که چه جوری بايد بلند شد. شب هم برای بابایی گفت: بابا من امروز خيلی افتادم و تنم درد گرفت، ولی ياد گرفتم چه طور بلند بشم. ه
.
جلو بريم و افتادن را هم مانند پيش رفتن دوست داشته باشيم. فکر کنم که عمده ی رشد ما در پذيرشِ افتادن و توانايی دوباره ايستادن باشه
.
.
.
پ ن: روشی سه ترم به اون کلاس رفت و اسکیت کردن رو تا حدودی یاد گرفت. بعد گفت همینقدر که یاد گرفته کافیه. موشی، که اون روز تمرین می کرد راه بره، تازگی لی لی کردن هم یاد گرفته.ه