Showing posts with label من و بچه ها. Show all posts
Showing posts with label من و بچه ها. Show all posts

Wednesday, November 4, 2009

ویروس ها و آدم ها

لعنت یه این ویروس ها. به این جنگ تمام نشدنی ویروسها و آدمها. آخه چه حکمتی دیگه در خلقت اینها هست. معلوم نیست که چی هستند اصلا. آخه اگر قراره این آدمیزاد دو پا بیاد روی این زمین و بلاخره یک غلطی بکنه، ویروس دیگه چه صیغه ایه. از اون روز که مصاحبه ی تلویزیونی با پدر و مادر بچه ای که بخاطر وبروس آنفولانزای خوکی مُرده بود، گوش کردم، علاوه بر اشکهایی که همراه با دیدنشون سرازیر شد؛ یک گوشه ای از دلم، همینطور براشون عزاداره. آخه یک بچه ای بیاد و سیزده سال، پدر و مادری روز و شب نگاهش کنن و ازش نگهداری کنن و بزرگ شدنش رو ببینن و بعد یک ویروس سر در بیاره و دوروزه بکشدش؟ این ویروس آخه چه حقی داره در این دنیا؟ میشه گفت اونوقت "زندگی رسم خوشایندیست"؟ درسته که "بال و پری دارد با وسعت مرگ" ولی نباید اون پسر طفلکی بال و پری می زد آخه؟
ویروسها معلوم نیست چطوری میان توی تن ما و اون تو چه غلطی میکنند. اصلا حالم بده از از اینهمه اطلاعات که در مورد سلامتی و پزشکی ریخته دور و بر که هبچکدومش هم قطعی نیست. هر کدومشون اثری رو فکرت میگذارن ولی مسیولیتی رو بعهده نمیگیرن. امروز یک حرف میزنن و فردا یک حرف. اصلا نه، در هر زمان، هزاران نفر هی حرف می زنن، جورواجور و می فرستن روی رسانه های دنیا. نمیدونی به ساز کی برقصی؟ رفتم واکسن به موشی بزنم و فرمی رو امضا کردم که مسيولش خودم هستم و به ریسکش آگاهم. واکسن بزنی یکجور ریسک کردی، نزنی یک جور شاید هم چند جور ریسک کردی. میگن یک بیماری مغزی هست که احتمالش یک در میلیونه. با این واکسن میشه دو در میلیون. ولی احتمال ابتلا به آنفولانزای خوکی بیشتره. اونهم خودش میتونه این بیماری رو بوجود بیاره. یک تغییراتی در ساختار این واکسن داده اند که ایمنی در برابر طیف وسیعتری از ویروسها رو بوجود بیاره. حالا شک وتردید هست به این روش جدید. انگارآدمیزاد در یک لابیرنت، هی از این ور می دوه اونور که فقط زنده بمونه. یکی میگه این راه بهتره، میدوه به این راه، یکی میگه اون یکی، می دوه اونطرف. فکر میکنم، بشر با علم خیلی چیزها درست کرد، ماشین هواپیما، سفینه وبیشمار وسیله ی دیگه. ولی در دنیای آفرینش و خلقت طبیعت، هرجا انگشتش رو فرو کرده، یک چیز درست کرده، دو چیز خراب. اصلا چطور میشه به این علم ایمان داشت؟ علمی که نمیتونه هیچوقت اشراف کامل پیدا کنه، همیشه جزیی از یک کل رو مبیینه و احتمال ازش جدا نشدنیه. دانش بشر آیا توهمی بیش نیست؟
حالا اینها به کنار، بازهم میگم: یک جای کار دنیا اشکال داره. نباید بچه ها مریض بشن. نباید. ورود ویروس به بدن بچه ها باید ممنوع بشه. بخدا بچه ها گناه دارن. ویروس ها تحت نظارت کدام خدا هستند؟ خدایا، فرشته های نگهدارنده ی بچه ها رو مرخصی نفرستی!ا

Monday, January 5, 2009

اولين گام

موش موشکم امروز به مهد رفت. يکبار ديگه دلم رو گذاشتم جايی و خودم اومدم بيرون و پشتِ درِ بسته، گريه کردم. گريه ی شوق از بزرگ شدنش و گريه ی غم از دور شدنش. کمانِ ما کشيده تر شد و تير، اولين حرکتش را بسوی پريدن انجام داد.***ه

همان کيفی را که روشی در همين دو سال و نيمي اش بدوش انداخت و به مهد رفت، برداشت. اين کيف اسباب بازيش شده بود و هر روز برميداشت و ميگفت که به مدرسه ميره. ديشب شستمش و وقتی از خشک کن در اومد، فکر کردم به روزی که با روشی برای مهد خريديمش. زمان گذشت و گذشت، زمين چرخيد و چرخيد و اين بندها روی شانه های عزيزِ ديگرمون هم نشست.ه

ابرهای نگرانی چند روزه که روی دلم سايه مياندازن و ميرن. نکنه ها و اگر و مگرها. گاهی تمام سختی هايی که برای مهد رفتن روشی کشيديم جلوی چشمم مياد و ميترسم که تکرار بشه. تمام ديروزم با دلشوره و اضطرابی گذشت که رشته ی کارو از دستم در آورده بود. چه خوبه که زمان بدون توجه به حال ما ميگذره و همراه با ترسها و نگرانيها هم ميشه جلو رفت. ديشب صبح شد و امروز، دخترم را بعد از خدا، به دستهای ديگری سپردم. با آرومی و خوشحالی از من جدا شد. اميدوارم که تمام روز همچنان شاد باشه.ه

***
شما كماني هستيد كه فرزندتان مانند تير زنده ای از چله ی آن بيرون مي جهند. كمانگير است كه هدف رادر مسير نامتناهی مي بيند و اوست كه با قدرت خود شما را خم مي كند تا تير او را تيز پر و دوررس به پرواز درآوريد. بگذاريد كه خم شدن شما در دست كمانگير از روی شادی باشد، زيرا كه او هم به تيری كه می پرد مهر می ورزد وهم به كمانی كه در جا می ماند.
پيامبر - خليل جبران

Tuesday, December 16, 2008

مادرانه

وقتی مامانم اينها يا هر کسی برای عروسيم آرزو ميکرد ميگقتم برای چی از اين آرزوها برای دخترها دارين. چرا وقتی برای دخترها آرزو ميکنين، نميگين، فارغ التحصيل بشه، دکترا بگيره، استاد بشه، رييس جمهور بشه. يک موقعهايی که خيلی آتيشم تند بود، که ساعتها بحث و جدل ميکردم.( همون موقعی که يِک نامه ی بلند بالا برای مجله ی دانشمند نوشتم که چرا دختر ها بايد در طرح کاد، خياطی بکنن. نامه ای که چاپ هم نکردن.) بعدا ديگه بحث نميکردم ولی همين نظر رو داشتم که نبايد اوج آرزوی ما برای بچه ها عروسيشون باشه.ه
###
حالا چی شد که وقتی توی ماشين فرامرز آصف ميخونه که
گل روي تازه عروس مثل روي ماهه
شاه دوماد مثل عقيق تازه و تابانه
آره امشب نورچشمم ميره سوي خانه
تو چشاشون برق اميد، عشقه و ايمانه
روشی رو در لباس عروسی تصور ميکنم، قلبم از شوق فشرده ميشه و اشکم سرازير ميشه؟
از ته قلب آرزو ميکنم که اون روز رو در کنار بابايی ببينم؟
و فکر ميکنم که اون روز دخترم ديگه پرکشيده به سوی زندگی خودش؟
در همون لحظه، کمی سعی کردم که در لباس فارغ التحصيلی تصورش کنم ولی نه، اون يکی خيلی خوشمزه تر بود.ه

چی شد پس؟
###
بابايی نفهمه اينها رو نوشتم چون هيچ خوشش نمياد باب عروسی و داماد و اينها توی خونه ی ما باز بشه. اگر يک وقت خودمون دوتا هم در موردش صحبت کنيم ميگه اين حرفها رو اصلا نزن. ميگه دخترهام رو ميخوام ترشی بندازم.ه
بابايی نگران نباش، کوزه ی ترشی رو سفارش دادم، تا موقعش برسه، آماده ميشه و جفنشون رو مياندازيم توش.ه

Friday, December 12, 2008

مامان تمام وقت و خرمالوها

امروز خونه ام. مادر حالش سنگينه و توانايی اداره ی موشی و خونه رو نداشت. روشی هم خونه است. سرفه های او هم در حد اجرای سولو شده و فکر کردم که بهتره خصوصی برای خودمون بخونه. اگر يک فرشته الان بگه آرزوت چيه. بگو تا برآورده کنم، ميگم آرزو ميکنم که کسی توی خونه مون سرفه نکنه. نه ميگم اصلا کسی توی دنيا سرفه نکنه.ه
###
امروز مامان تمام وقت شده ام و با خودم فکر ميکنم که مامان تمام وقت تومنی دو زار با مامان نيمه وقت که من هستم فرق ميکنه. هر روزِ بچه ای مثل موشی، يک پروژه است با تعدادی هدف مشخص و برنامه. وقتی روز رو کامل با خودت بگذرونه، کاری رو خودت شروع و تمام ميکنی. ولی وقتیکه عصری خسته و کوفته بيايی و کار نصفه نيمه ی يکی ديگه رو تحويل بگيری، بهتر از اين نميشه که بچه ات بعد از دو سال و پنج ماه، هنوز دايپر داره و شبها حداقل دو بار رو احضارت ميکنه.ه
###
بعد از شستن ظرفهای ناهار، رفتم تا کاری برای خرمالوهای توی يخچال بکنم. چند وقت پيش بابايی کلی خرمالو گرفته بود. من تقريبا هر روز يکی خوردم. ولی چون جز من مشتری ديگری ندارن و تقريبا بيست تايی مونده بودن که پوستشون هم خراب و تيره شده بود. ميدونستم که گوشتشون هنوز سالمه ولی ديدن قيافه اش ناراحتم ميکرد، مخصوصا که ممکن بود ديگران توهينی هم به خرمالوهای عزيزم بکنن. خلاصه، بعد از تر و تميز کردن آشپزخانه، گفتم خرمالوها رو همشون رو بيارم، پوست بکنم، خورد کنم و بگذارم باشه تا اون منظره ی زشت، رو ضمن حقظ خرمالوها، از بين ببرم. هر کدوم رو که پوست کندم، در حاليکه داشتم فکر ميکردم که برخلاف اون پوست تيره و خراب، داخلش چه رسيده و شادابه، به جای خورد کردن، خوردم. بعدی و بعدی و بعدی. به خودم آمدم و نگاه کردم که کاسه ای که قرار بود توش خرمالوهای پوست کنده و خورد شده باشد، هنوز خاليست ولی در ظرف خرمالوها فقط هفت خرمالو باقيمانده و من در حاليکه هنوز خرمالوها را تحسين ميکنم که چطور با پوست خراب شده، گوشت شاداب و سالم دارند، در فکر درست کردن آب جوش و نباتی هستم که شايد به شکم سفت شده ام کمکی بکند.ه

Tuesday, December 2, 2008

خستگی

سرت درد ميکنه، تنت درد ميکنه، قفسه ی سينه ات درد ميکنه، يک خط در ميون لرز ميکنی و گّر ميگيری و دلت ميخواد يک جايی گرم و نرم بيفتی به حال خودت و خودتو تکون بدی و ناله کنی،ه
اونوقت از شب تا صبح ساعتی يکبار موشی صدات ميکنه و با اون صدای نازش ميگه "مامانی بيا" تو از زير پتويی که تازه گرمش کردی، دوباره در ميايی و لباس ميپوشی و خودتو ميکشونی پيشش که يک چيزی ميخواد. يا شير ميخواد يا آب يا ميگه سرم رو بخارون يا فقط ميخواد دستاتو بگيره و چند کلمه حرف بزنه. بعد اينقدر کنارش ميمونی تا خوابش ببره. ميری يک قلپ آب ميخوری تا گلوت تر بشه و دوباره ميايی ميری توی جات که مثل تگرگ سرد شده. تا جابجا ميشی و چشمات گرم ميشه، باز صدای موشی مياد.ه
اينجوريه که دم صبح وقتی موشی از تختش مياد پايين و تازه ميگه بغلم کن، بهش با کمی تشر ميگی "بچه جون بخواب ديگه" و اون لب ور ميچينه و ميگه برم پيش مادرم. دلت ميسوزه و هی باهاش ور ميری که نه بمون و اون هم که لجبازه فقط ميگه برم پيش مادرم. بعد ميره پيش مامانت و تو ميايی توی رختخواب دوباره سرد شده و گريه ميکنی برای خودت. انگار که توی همه ی دنيا هيچ کس به اندازه ی تو دردمند و خسته نيست. بابايی دستی به سرت ميکشه و ميگه چرا گريه ميکنی و تو فقط ميتونی بگی " خسته ام. خسته ام" چقدر اين حرف رو اين روزها تکرار ميکنی.ه
صدای سرفه ی موشی از اون اتاق مياد. از سرفه عق ميزنه و ميترسه و گريه ميکنه. از تخت ميپری پايين و ميری و بغلش ميکنی و بهش ميرسی و باز همه ی وجودت ميشه آرامش دادن به او تا بخوابه.ه

Friday, October 17, 2008

رياضی دشمن حيوانات

روز و روزگاری بود که بچه ها همان شغل پدر و مادرهاشون رو ادامه ميدادن. نه پدر و مادر مشکلی داشتن و نه بچه ها. هر جا هم که زندگی ميکردی تعداد شغلهای موجود به اندازه ی کف دست بود. بعد زمان گذشت و موقعی شد که شغلها بيشتر شدن و ديگه بچه ها لزوما همون کاری رو که پدر و مادرشون ميکردن نميکردن. اما همون کاری رو ميکردن که پدر و مادر و جامعه شون کم و بيش بهشون ميگفتن. من مثلا از دوست صميمی و خيلی با استعدادم آزادتر بودم که تونستم برم رشته ی رياضی چون رياضی رو دوست داشتم و اون که از خانواده يی تحصيلکرده تر از من بود، و پدر و مادرش هر دو دبير و مدير بودن، مجبورش کردن و به واقع کلمه مجبورش کردن که بره رشته ی تجربی تا پزشک بشه. او هم رفت. رتبه ی خوب هم آورد و در پزشکی دانشگاه تهران قبول شد و هيچوقت کارش رو دوست نداشت و نداره. من رفتم رشته ی رياضی. اما حتما اگر ميخواستم برم هنر، اجازه نداشتم. دبيرستان تموم شد و رسيدم به کنکور و انتخاب رشته. بين صدها رشته که ميتونستم انتخاب کنم، يکی خود رياضی رو دوست داشتم و يکی شيمی. ه
يادمه وقتی برای مشاوره انتخاب رشته رفته بوديم اون مشاور وقتی که علاقه ام رو گفتم، کم مونده بود بزنه توی گوشم و گفت تو با اين رتبه، ميخواهل شيمی بخونی، ديوونه ای. خوب من ديوونه نبودم و رشته ی های برق و کامپيوتر رو انتخاب کردم. و شدم اين. شيمی رو کاملا فراموش کردم. هنوز اما عاشق عددها هستم و جبر و هندسه و مثلثات. تا در ايران بوديم با درسهای دبيرستان برادر شوهرم کيف ميکردم. باز زمان گذشت و من شدم مادر دختر با استعدادی و باهوشی که اوايل رياضی رو دوست داشت اما بتدريج علاقه اش رفت بطرف علوم و حيوانات و ديگه اصلا رياضی رو دوست نداره. مهندسی رو دوست نداره. پزشکی رو هم دوست نداره. نميخواد هيچ نشانی به سينه ی مادر و پدرش بزنه تا راه برن و منت بر زمين و زمان بگذارن که دخترمون دکتره، دندونپزشکه. اين دختر نازنين عاشق حيواناته. ولی حتی نميخواد دامپزشک بشه که پدر و مادرش بالاخره يک مدالکی به سينه شون بزنن. ميخواد در مورد حيوانات و زندگيشون تحقيق کنه و در اين تصميم بسيار مصممه. و اونقدر در موردش خونده و خونده وخونده که معلمش ميگه که تو به اندازه ليسانش در موردش ميدونی. اين عزيزکم، ديروز که به زور برای يک مصاحبه برای کلاس رياضی اومد، وقتی من بهشون گفتم که روشی رياضی رو دوست نداره، و اونها ازش دليلش رو پرسيدن، گفت "من نميفهمم چرا در رياضی هی عددها را عوض ميکنيم. صد رو نصف ميکنيم میشه پنجاه. بعد با دو جمع ميکنيم ميشه پنجاه و دو. من نميفهمم اين به چه درد ميخوره. من دوست دارم بدونم که عدد پنج، خودش يعنی چی؟"ه
و اون خانوم مدتی مکث کرد و بعد گفت "فکر خيلی عميقی بود و من بهت تبريک ميگم که اينطور فکر ميکنی." ه
بعد ما اومديم بيرون و باهم يکساعتی در مورد رياضی و خيلی چيزهای ديگه حرف زديم. از من قبول کرد که رياضی ورزش و تمرين مغزه برای فکر کردن و ما به فکر کردن برای هر کاری احتياج داريم. و قرار شد در مورد کلاس فکر کنه.ه
و من همه ی ديشب فکر کردم و امروز صبح وقتی که از موضوع ديگه ای ناراحت بود و ختما تحت تاثير موضوع کلاس رياضی ديروز، بين حرفهاش گفت "تو و بابا حيوانات رو دوست ندارين، رشته ی حيوان شناسی رو دوست ندارين، شما ميخواهين من چيزی بشم که خودم نميخوام." من بهش گفتم که "عزيزم کاريش نميشه کرد. وقتی کسی راهی رو ميره که مشابه ديگرانه، کارها براش راحتتره اما وقتی مسيری متفاوت رو انتخاب کنی، بايد سختی نفر اول بودن رو هم تحمل کنی. برای من و بابا آدمها مهمتر اط حيوانات بودن. ارزشهايی که ما باهاشون بزرگ شديم جور ديگه ای بوده و ما با اونها بزرگ شديم. ما تو رو عاشقانه دوست داريم تو هم به حرفها ی ما گوش کن و عشقمون رو توش ببين. اما مطمين باش ما جز در موردی که خطری تو رو تهديد بکنه، به کاری مجبورت نميکنيم." قبول کرد و با دنباله ی حرفها ديگه با خنده از من جدا شد. اما من همينطور فکر ميکردم که عزيز دلم چی ميشد اگه تو هدفی اينقدر دور از ما در زندگيت انتخاب نميکردی، چی ميشد اگر فکرت به من به بابا نزديکتر بود. و ميدونم که اگر اين سوالم رو ميشنيد ميگفت که اونوقت "من، خودم نبودم"ه

پ ن: شايد به نظر مسخره بياد که اين گفتگوهای ما با يک دختر دهساله است. خودم هم که اين رو خوندم تعجب کردم.. متاسفانه يا خوشبختانه، اينطوريه.ه

Thursday, September 25, 2008

احمق خودمم. ديوانه خودمم

ديروز موشی به طرز عجيبی بد اخلاق بود. از هر چيزی بهانه ميگرفت و شروع ميکرد با صدای بلند به گريه کردن. من ميگم گريه. نه از اون گريه ها که فکر کنين اشکی بياد و صدايی بلند بشه. اينجوری فکر کنين که اول يک دهن تا حداکثری اندازه ای که ميتونه باز ميشه و بعد بلندترين صدايی که ميشه از دهن مياد و يک رودخانه هم آب از چشم ودماغ. تا آخر شب، تمام انرژيم صرف آروم کردنش شده. يکی رو درست ميکنی، پنج دقيقه بعد بهانه ی بعدی. ازاينکه چرا آهنگ کامران و هومن تمام شده بگير تا اينکه چرا توی دستشويی نذاشتی پی پی ام رو خودم فلاش کنم. البته من چون زورش نميرسيد دسته ی فلاش رو فشار بده فقط دستم رو گذاشتم روی دستش کمی کمک کردم. همين.ه
حالا در اون اوج گريه اش باباش از راه رسيده و مثل ناجی افسانه ای دويده که چی شده، چی نشده، چرا گريه ميکنی و موشی هم افتاده در بغلش به شيون و ناله که پی پی منو مامان فلاش کرد. بابايی هم نه گذاشته و نه ور داشته و به من اعتراض ميکنه که خوب چرا نميذاری خودش فلاش کنه. پی پی خودشه!!! حالا من چی بايد بگم؟ دوباره موشی رو بغل کردم و براش توضيح دادم که چرا من اين خبط بزرگ رو کردم و معذرت خواستم و با هم رفتيم و دوباره پی پی های نامريی رو فلاش کرديم. و البته بهانه گيری با شدت ادامه داره و اينکه ماست ميخوام و اينو دوست دارم و اونو دوست ندارم که آخرش هر چی ماست ميوه ای داشتيم از يخچال آوردم و همه رو دونه دونه باز کرده و آخر سر هم هيچکدوم رو دوست نداشته و تازه بابايی ميگه چرا اون مزه ای رو که خودش دوست داره براش نميگيری و اينها روخريدی که دوست نداره.ه
در آخر شب که ديگه شديدا مشکوک شدم که همه ی بهانه گيری ها بخاطر شروع سرماخوردگيه، از ترس تب در بين شب، شربتش رو ميارم و بعد از کلی مقدمه چينی، وقتی ميخوام بهش شربت بدم، نميخوره و در کشمکش بخور و نميخورم، بيشتر شربت رو روی خودش و مبل و من تف ميکنه. ديگه کفرم در اومده و ميگم " ديوانه! احمق!" و ميرم دنبال تميز کردن شربتها و موشی رو رها ميکنم با مامان. ميرم سراغ روشی تا ببينم در چه حاله و آماده بشه برای خواب. با تعجب ازم ميپرسه "مامان به موشی گفتی ديوانه و احمق؟" منهم ميگم نه عزيزم به خودم گفتم. به خودم گفتم."کارهای خوابش رو ميکنه و ميريم که کتاب بخونيم که موشی ميدوه مياد و ميگه منم اومدم. منم اومدم و ما رو خل ميکنه تا تصميم ميگيره که مامان کتاب بخونه يا بابا کتاب بخونه. ديشب کاری به روشی نداشته. آخرسر تيم های کتابخونی تعيين ميشن. بابايی و روشی باهم و مامانی و موشی با هم و ... بعد از مدتی بالاخره همه ميخوابن.ه
ديشب تا صبح، هزار بار خودم رو محاکمه و محکوم ميکنم که چرا از کوره در رفتم و صدهزار بار ميگم که "احمق خودتی! ديوانه خودتی!..." (بقيه ی بد و بيراه هايی که به خودم گفتم رو ديگه نمينويسم)ه

پ ن: همه ی بهانه گيری ها بخاطر ترکيبی از درد دندون و سرماخوردگی بود. تا صبح بد خوابيد و مدام در خواب قر زد و ناله کرد. صبح هم که پاشد ديگه کاملا معلوم بود که سرماخورده.ه

Wednesday, September 17, 2008

با دست و صورت نشسته

اشتباهی ساعت موبايل رو خاموش کرده بودم و صبح خواب موندم. وقتی پاشدم، دقيقا چهل و پنج دقيقه دير بود برای همين بر خلاف هميشه، بدون صورت شستن و نفسی عميق کشيدن شروع کردم. نميدونم اين چهل و پنج دقيقه چقدر اثر داشته که اينقدر خواب آلودم و هنوز فکر ميکنم صورتم رو نشستم.ه
****
توی اين هير و وير دير شدن و بدو بدو، موشی که بيدار شده، اومده نشسته توی بغلم و داره دل ميده و قلوه ميگيره. که خوب نميشه ازش گذشت. يک کمی خودم رو ولو کردم روز زمين و باهاش مشغول بازی شدم. ميگه " مامانی، ميي شِکت؟ " (مامانی ميری شرکت؟) گفتم بعله. يقه ی ژاکتم رو گرفته و هی ميکشه و ميگه نه، نه. من فکر ميکردم که ميگه منظورش اينه که نرو شرکت. و هی توضيح ميدم که بايد برم و اينجور و اونجور. بالاخره دست به سرش ميکنم و ميدوم بطرف دستشويی که با دستشويی برای بيرون رفتن از خونه خداحافظی کنم. مياد پشت در دستشويی و هی ميزنه به در و ميگه "مامانی! اينه! اينه!" بالاخره درو باز ميکنم و ميبينم که يک ژاکت ديگه دستش و ميگه "اينه". ميفهمم که منظورش اينه که اين ژاکت رو بپوش. منهم اونو تنم ميکنم و موشی هم با خوشحالی ميره دنبال کارش.ه
****
ديروز عصر که با روشی در کتابخانه بوديم و درس ميخونديم، مامان يکی از همکلاسيهاش رو ديديم و صحبت اين شد که بچه هامون، چهار ساله که باهم همکلاسی هستن. اون در مورد کلاس دوم شک داشت و بعد گفت که آخه ميدونی من وقتی دخترم کلاس دوم بود، کار ميکردم و برای همين در جريان مدرسه و دوستهاش نبودم و ازکلاس سوم که ديگه کار نکردم، تونستم با مدرسه و دوستانش در ارتباط باشم. منهم با شنيدن اين حرف، برای خودم کلی دست زدم که در تمام اين سالها با وجود کار کردن تمام وقت، در جريان همه ی کارها و دوستان روشی جان بودم. به قول آقای وين داير " زنده باد خودم!"ه
****
ديروز در همان کتابخانه، روشی کتابی در مورد جيوه برداشته بود و از هر فرصتی استفاده ميکرد تا کمی ازش رو بخونه. موقع اومدن گفت "مامان، من از عکس روی جلد اين کتاب خيلی خوشم مياد. چون هم بنظر من جيوه خيلی خوشگله و هم اينکه اين عکس من رو ياد تو و موشی مياندازه". بنده هم که خيلی مشعوف شدم، با موبايل عکسی از خودم و موشی گرفتم که در زير ميتونين ببينين.ه

Tuesday, September 16, 2008

مخرج مشترک

عصر داريم با روشی رياضی ميخونيم. تقسيم کسرها. ميبينم که داره مخرج کسرها رو يکی ميکنه و مخرج مشترک ميگيره. ای داد ای بيداد! روشی چکار ميکنی؟ مخرج مشترک مال جمع و تفريق کسرهاست نه مال تقسيم. بدبخت شديم! بيچاره شديم! پس فردا امتحانه و تو همه چيز يادت رفته. روشی ميگه که مامان همينجوريه و من ميرم توی حرفش که گوش کن به من و شروع ميکنم به توضيح اينکه چه جوری در کسر مقسوم عليه، صورت و مخرج رو جابجا ميکنيم و در کسر مقسوم ضرب ميکنيم. دوباره مياد بگه مخرج ها رو بايد يکی کنيم که من ديگه از کوره در ميرم و در حاليکه دلم مثل سير و سرکه ميجوشه که نميرسيم همه ی درسها رو دوره کنيم، ميگم "چرا حرف منو قبول نميکنی، چرا به حرف من گوش نميدی، هی حرف خودت رو ميزنی، فکر ميکنی خودت درست ميگیی. من هرچی باشه رياضی کلاس پنجم رو بلدم و ..." آتشفشان درونم رو سرش خالی ميکنم و اونم زير اين آوار مچالهو ساکت ميشه. بعد هم برای اينکه برگ برنده رو بذارم روی ميز، ميگم " حالا حرف منو قبول نميکنی بيا از روی کتاب ميخونيم." کتاب رو باز ميکنيم و ميريم سر درس تقسيم کسرها و بعد در کمال تعجب ميبينم که روش تدريس کتاب اينه که مخرجها رو يکی ميکنيم و جواب ميشه کسری که صورتش صورت مقسومه و مخرجش، صورت مقسوم عليه. باز هم مطمين نيستم که کتاب درست ميگه. خودم حساب ميکنم و ميبينم که جواب مثل هم ميشه و تازه منطقش رو ميفهمم. خوب همانطور که بايد حدس بزنين، شرمنده شدم. خيلی شرمنده شدم. از روشی معذرت ميخوام برای اينکه بهش فرصت ندادم که حرفش رو بزنه . اعتراف ميکنم که به اندازه ی کافی فکر نکردم و شلوغش کردم. برای اينکه حرفش رو خوب نفهميده، قضاوت کردم. ه
چرا هر روز روشهای کتابهای درسی رو عوض ميکنن، مگه همون صورت در مخرج، مخرج در صورت که ما خونده بوديم چه اشکالی داشت؟
سوال ديگه، چرا ما وقتی يکی چيزی ميگه که بنظر بر خلاف اوني که ما فکر ميکنيم مياد، اول سعی نميکنيم حرف اونو خوب بفهميم و بعد نتيجه بگيريم؟ مخصوصا اگر طرف بچه مون باشه و موضوع تقسيم کسرها باشه که فکر ميکنی توش خدايی و حتما بهتر از دخترت اونو ميدونی. ه
خوب، تموم شد. حالا شما هر چی دلتون ميخواد به من بگين.ه

Monday, September 15, 2008

ماجراهای روشی و موشی

موشی توی اتاقش بازی ميکنه، با دو دست خودش روگرفته بود و تکون ميخوره و شعر ميخونه. ازش پرسيدم که چکار ميکنی؟ گفت "خودمو بلب کردم" (خودمو بغل کردم)ه
*****
موشی ديروز صبح يکبار با مامان رفته حموم. شب که روشی رفته حموم، دوباره گريه که ميخوام برم حموم.
منهم بهش گفتم تو امروز حموم رفتی. اگر بخواهی ميتونی بعد از روشی با من بيايی و دوش بگيری. چند دقيقه بعد حوله اش رو برداشته و زده زير بغلش و توی خونه راه ميره. بابايی ميپرسه "کجا ميخواهی بری؟" ميگه " برم حموم دوش بگيرم!"ه
*****
با روشی داشتيم ميرفتيم. شروع کرد چيزی رو راجع به يک بازی بگه ولی منصرف شد و گفت بعدا ميگم. بهش گفتم که "حالا بگو" گفت " نه بعدا ميگم" دوباره گفتم " عزيزم الان بگو، توی ماشين فرصت خوبی برای حرف زدنه. ضبط ماشين رو هم خاموش ميکنم که کاملا توجهم به تو باشه." گفت " نه مامان. آخه کمی پيچيده است نميشه الان برات بگم." منکه اين حرفش حسابی قلقلکم داده، گفتم "يعنی فکر ميکنی که من نميتونم چيز پيچيده رو بفهمم؟" ميگه " آخه تو داری رانندگی ميکنی و بايد حواست فقط به رانندگيت باشه. آخه تو مثل من و بابا نميتونی دو تا کارو همزمان بکنی و رانندگيت هم مثل بابا خوب نيست!!!"ه
*****
من : روشی جان ساعت ده دقيقه به ده شده و تا ده دقيقه ی ديگه تو بايد توی رختخوابت، خواب باشی.ه
روشی: باشه مامان ولی مشکل من اينه که چند تا نقاشی کشيدم ولی اونی که توی فکرمه نشده.ه
من: مشکل منهم اينه که تو الان بايد بخوابی.ه
روشی: پس تومشکل خودت رو حل کن و بذار منهم مشکل خودم رو حل کنم!ه

Sunday, September 14, 2008

در حسرت خواب

يک روز خاکستری، ابری و بارونی با هوای مرطوب وسنگين. ديشب تا صبح بارون تندی ميومد. موشی چند شبه که هر شب به يک شکلی بدخوابی ميکنه. ديشب مدلش اين بود که تفريبا هر يک ساعت بيدار ميشد و صدا ميکرد. ميخواست بغلش کنم. توی بغلم ميخوابيد و تا من ميرفتم توی رختخواب دوباره بخوابم، حداقل يکربعی گذشته بود و تازه گرم نشده دوباره موقع بلند شدن بود. چه حال بديه وقتی نميتونی ديگران رو بفهمی مخصوصا اگر يک بچه ی دوساله باشه که از خودت بيرون اومده و روز به روز بزرگش کردی. باز هم نميفهمی چشه، از چی ناراحته که بيدار ميشه و ظاهرا هيچ چيزيش هم نيست. چرا اينقدر تازگيها گريه و جيغ و داد ميکنه. چنان جيغهايی ميزنه که گوشم کر ميشه. و شب برای اينکه بقيه رو بيخواب نکنه، هر کاری ميگه ميکنم، شير ميخواد، ميدم. روی اين تنديله (صندلی) بشينيم، چشم، تنديله تکون بده، چشم، تنديله تکون نده، چشم،روی تخت بخوابم، چشم، گسه بژی بژی گندی بگو (قصه ی بز بز قندی بگو)، چشم، ژمين بشين (زمين بشين)، چشم. تا خوابش هم سنگين نشه از من جدا نميشه. وقتی ميگذاشتمش توی تختش و برميگشتم ديشب هر بار که ميرفتم توی رختخواب، کامل بيدار بودم و شروع ميکردم به طرح نوشته ای برای وبلاگ ولی يواش يواش خوابم ميبرد. بنظرم هم چيزهای خوبی بودن ولی در فضای خواب تبخير شدن.ه
اين بيخوابيهای شب هم روز به روز خسته ترم کرده و انگار تحملم هم کمتر شده. برم تا موشی جون رو بخوابونم تا بلکه خودم هم کمی بخوابم. قرار بود با روشی رياضی کار کنيم ولی اون هم سخت سرگرم کار خودشه و من هم ازم جز معادلات خواب چيزی در نمياد. برم و دخترم رو که سپردمش به تلويزيون بردارم، بگيرم توی بغلم و همينطور که صندلی رو تکون ميدم، گسه ی گِلی گِلی ( قصه ی کدو قلقله زن) رو براش بگم. پاشم برم که داره دنبالم ميگرده.ه

Friday, September 12, 2008

خرابی و آبادی

ديروز که موشی رو برده بودم پارک دم خونمون چيز جالبی بنظرم رسيد. قسمت بازی بچه ها در اين پارک همش ماسه است و موشی علاوه بر سرسره، که وسيله ی بازی مورد علاقه اش هست، ماسه بازی در اونجا رو هم خيلی دوست داره. دو سری هم ابزار آلات ماسه بازی داره که باهاشون ميشه قلعه ی ماسه ای درست کرد.ه
ديروز چند بار که من تکه های زيادی از قلعه رو درست کرده بودم وقتی موشی اومد و ديد، اولش ذوق کرد و گفت "اوه، اينو ببين" ولی چند ثانيه بعد با دست خرابش کرد. يادم اومد که تا بحال هميشه با ماسه ها همين کارو کرده و هرچی من يا روشی درست کرديم خراب کرده. ه
اسباب بازی ديگری براش خريده بودم که ده مکعب بود که از کوچک به بزرگ بايد روی هم ميگذاشتشون و وقتی درست روی هم گذاشته ميشدن، از بزرگ به کوچک، در هر وجه اين شبه مخروط، يک شکلی در ميومد. مثلا يکطرف يک زرافه درست ميشد. برای مدتی طولانی هر وقت ما اين مکعبها رو برای بازی مياورديم، موشی خودش که روی هم نميگذاشت و تا ما روی هم ميگذاشتيم، ميومد و بهم ميريخت. تا جايی که من به اين نتيجه رسيدم که خريد اشتباهی بوده. بعد يک مرحله پيشرفت کرد و خودش دو سه تا رويهم ميگذاشت و بعد خرابش ميکرد. و حالا ديگه اون بازی رو که بايد با اين مکعبها بکنه، انجام ميده و حسابی سرگرم ميشه تا همه رو مرتب روی هم بچينه. وقتی هم تموم ميشه ذوق ميکنه و دست ميزنه.ه
ديروز که توی پارک اين دو تا موضوع به فکرم رسيد و بعضی خرابکاريهای روشی در اين سنها که باعث شده بود بابايی اسمش رو بگذاره "مهندس تخريب"، باعث شد که من اين فلسفه رو ببافم.ه
بچه ها وقتی به اين دنيا ميان، همه چيزهايی رو که برای رشد احتياج دارن بصورت درونی دارن. چيزهايی که ما هم داشتيم و از دست داديم. مثل تکرار کردن و خسته نشدن از تکرار که يکی از راههای يادگيريشونه. خراب کردن هم يکی از راههاست. خراب کردن، دقيقا مرحله ی قبل از ساختنه. برای اينکه بسازيم بايد خراب کنيم. اگر هم خودمون خراب نکنيم، خدا خودش خراب ميکنه تا دوباره ساخته بشه. پس خراب کردنهای دستهای کوچولو رو هم عين ساختن بدونيم. دستهای خودمون رو هم برای خراب کردن محکوم نکنيم که خراب کردن هم جزيی از سازندگی ماست. ه
پروژه ای که روش دارم کار ميکنم، يکجوری کلاف سردرگم شده و نميدونم چرا جمع نميشه. ديروز که نااميديم رو با رييسم درميون گذاشتم، در جواب برام نوشت :ه
Even though you sound a little bit despondent, remember, it’s always the darkest before the dawn
تاريکی و روشنی، خرابی و آبادی دو روی سکه هستند و اگر خرابی هست، بايد دونست که آبادانی هم هست، فقط گاهی زمان ميطلبه که سکه از اين رو به اون رو بچرخه و صد البته ادامه و پشتکار.