حکایت آدم مهاجر، حکایت آدمیه که ریه اش یک جا نفس می کشه و قلبش جای دیگری می زنه. حکایت پیچک رونده ایه که ریشه اش یک جا در خاکه و ساقه اش آفتاب از جای دیگری می گیره. حکایت کتابی چند جلدیه که دستت به جلدهای اولش نمی رسه. حکایت آدم مهاجر، حکایت عجیبیه. یک حکایت که هزار و یک حکایت توش هست.ه
.
با خوندن پست آوای زندگی ، یاد تهران افتادم و بعد ترانه ی شبهای تهران از محمد نوری و اینطور شد که فکر و دلم پرواز کرد تا شبهای تهران که با بابایی و روشی کوچولو، ازپنجره ی اون آپارتمان کوچولومون، از طبقه ی ششم، نگاهش می کردیم . همراه با ده ها خاطره ی دیگه از اون شبها... ه
.
با خوندن پست آوای زندگی ، یاد تهران افتادم و بعد ترانه ی شبهای تهران از محمد نوری و اینطور شد که فکر و دلم پرواز کرد تا شبهای تهران که با بابایی و روشی کوچولو، ازپنجره ی اون آپارتمان کوچولومون، از طبقه ی ششم، نگاهش می کردیم . همراه با ده ها خاطره ی دیگه از اون شبها... ه
.
شبهای تهران زیباست زیباست، زیباترین شبهای دنیاست ...ه