Showing posts with label مهاجرت. Show all posts
Showing posts with label مهاجرت. Show all posts

Thursday, January 14, 2010

حکایت آدم مهاجر

حکایت آدم مهاجر، حکایت آدمیه که ریه اش یک جا نفس می کشه و قلبش جای دیگری می زنه. حکایت پیچک رونده ایه که ریشه اش یک جا در خاکه و ساقه اش آفتاب از جای دیگری می گیره. حکایت کتابی چند جلدیه که دستت به جلدهای اولش نمی رسه. حکایت آدم مهاجر، حکایت عجیبیه. یک حکایت که هزار و یک حکایت توش هست.ه
.
با خوندن پست آوای زندگی ، یاد تهران افتادم و بعد ترانه ی شبهای تهران از محمد نوری و اینطور شد که فکر و دلم پرواز کرد تا شبهای تهران که با بابایی و روشی کوچولو، ازپنجره ی اون آپارتمان کوچولومون، از طبقه ی ششم، نگاهش می کردیم . همراه با ده ها خاطره ی دیگه از اون شبها... ه
.
شبهای تهران زیباست زیباست، زیباترین شبهای دنیاست ...ه