بالاخره میشینم کنارش تا کار سخت رو انجام بدم و خبر بد رو بهش بگم. می دونم که حس کرده چی می خوام بگم ولی نمی خواد بشنوه. بهش میگم "اگر می خواد برن کتابخونه، منهم باهاش میرم. اونها رو یک میز کارشون رو میکنند و منهم روی میز دیگه کارم رو." دلخور میشه. می پرسم "دوست نداری که منهم بیام؟" میگه "نه." میگم "میشه دلیلش رو بگی؟" میگه "آخه پدر و مادرِ هیچکس نمی آد. مثل اینکه فقط من سوپر ویژن* احتیاج دارم." بهش میگم "می دونم چه حسی داری. منهم اگر جای تو بودم همین حس رو داشتم. با بقیه فرق داشتن سخته." صبر میکنم تا بپرسه چرا اجازه نمیدیم. سکوت میکنه. نمی پرسه. خودم توضیح میدم "بنظر من و بابا هنوز زوده که شما تنهایی با دوستانت بیرون بری و برامون مهم نیست بقیه ی پدر و مادرها چه تصمیمی می گیرند. چون تو برامون مهم هستی و نه بچه های دیگه." ازش می پرسم "مگه شما اجازه دارین که بدون سوپر ویژن از مدرسه برین بیرون؟" میگه "نه. میگم "پس نظر ما خیلی هم عجیب و غریب نیست.
قبل از اینکه از اتاقش برم بیرون می پرسه "من کی میتونم تنها با دوستهام برم بیرون؟" فکر میکنم و فکر میکنم. می تونم بگم وقتی دبیرستانت تموم شد و دانشگاه رفتی؟ مثل خودم؟ نه نمیتونم. بنظر خودم هم احمقانه بنظر میاد. بگم سال بعد، دو سال بعد؟ بنظرم هنوز زوده. بعد از سکوتی طولانی میگم "نمیدونم." با تعجب نگاهم میکنه. دوباره میگم که "نمیدونم."
من مادری هستم که کتاب مادری را باید خودم بنویسم. نه کتابی که مادرم به دستم داد به دردم می خورد و نه کتابی که مادران اینجا در دست دارند را خوب میفهمم. چون کتاب مادری را باید زندگی کرده باشی نه اینکه بخوانی. کارِ من آسان نیست. این یکی را خوب می دانم.