در راه شرکت، جلوی ايستگاه اتوبوس، در يک تفاطع ايستادم. چشمم به خانمی افتاد که در دوسال اول کارم، که با اتوبوس مي رفتم و می اومدم، در يکی از مسيرها ، تقريبا هر روز ميديدمش. جای مشخصی سوار يا پياده نميشد. بعد از مدتی فهميدم که تقريبا هدفی نداره و فقط در خط شپرد هی پياده و سوار ميشه. زن ميانسالی بود. حدود شصت سال. زيبا بود و يکی دوتا پالتوی خوب داشت که بهش ميامد.(نميدونم چرا بيشتر خاطره ی زمستانی ازش دارم) در نگاه اول آراسته و شيک بود. ولی با کمی دقت ميشد فهميد که چکمه اش کهنه ی کهنه هست و من سوراخ جورابش را هم ديده بودم. يک ساک دستی چرخ دار هم داشت که هميشه همراهش بود. معلوم بود که در جوانی بسيار زيبا بوده. قبل از اون باری که با من صحبت کرد، زياد توجهی بهش نکرده بودم. يک بار که نزديک من بود و نگاهمون باهم تلاقی کرد، بدون مقدمه شروع کرد از خودش گفتن که صدای خيلی خوبی دارد و خواننده اپراست و اجراهای بزرگی داشته و ... بتدريج فهميدم که سوار اتوبوس ميشه فقط برای اينکه کسی رو پيدا کنه و اينها رو بهش بگه. ه
زياد ازش نميدونستم ولی چيزی که مشخص بود نياز شديدش به اين بود که مردم به زيباييش توجه کنن و مثل يک هنرمند بهش اهميت بدن. در طول اون دوسال، دو سه باری با من حرف زد و همان حرفهای تکراری. منهم هميشه تحسينش کردم و با لبخند ازم خداحافظی کرد و رفت. بار بعد در نگاهش هيچ اثری از آشنايی و گفتگوی قبلی نبود. دنبال چشمی ميگشت که چند ثانيه ای نگاهش کنه تا حرف زدن رو شروع کنه. بعضی ها بهش گوش ميکردن و بعضی ها نه. بعضی ها باورش ميکردن و بعضی ها نه. من تظاهر کردم که باورش ميکنم. هميشه از ديدنش غمگين ميشدم که پشت اين ماسک چقدر درمانده است. نميدونم چکاره بوده و چه ميکرده، آيا واقعا زمانی خواننده ی اپرا بوده يا نه و يا همه توهم و تخيل خودش بوده. آيا در حال حاضر خونه ای برای خوابيدن داشت يا بيخانمان بود. هر چه بود، سرگردان بود.ه
امروز بعد از چنديدن سال، از ديدن اين شبه آشنای قديمی خوشحال شدم. در ايستگاه ايستاده بود و منتظر اتوبوس بود. چه طور ميشه که جريان زندگی برای آدم اينطور متوقف بشه و آدم نخواد و نتونه در موقعيت جديد، زندگی کنه و ترجيح بده پشت يک تصوير ساختگی زندگی رو مثل نمايش تکرار کنه. با خودم فکر کردم کاشکی ميفهميد که خودِ خودش، نه اون پالتو، نه اون آرايش، نه اون زيبايی و نه اون خواننده ی (احتمالی) اپراست. خودِ خودش، وجودی دوست داشتنيه که هنوز زنده است اما انگار فرصت زندگی رو از دست داده.ه
زياد ازش نميدونستم ولی چيزی که مشخص بود نياز شديدش به اين بود که مردم به زيباييش توجه کنن و مثل يک هنرمند بهش اهميت بدن. در طول اون دوسال، دو سه باری با من حرف زد و همان حرفهای تکراری. منهم هميشه تحسينش کردم و با لبخند ازم خداحافظی کرد و رفت. بار بعد در نگاهش هيچ اثری از آشنايی و گفتگوی قبلی نبود. دنبال چشمی ميگشت که چند ثانيه ای نگاهش کنه تا حرف زدن رو شروع کنه. بعضی ها بهش گوش ميکردن و بعضی ها نه. بعضی ها باورش ميکردن و بعضی ها نه. من تظاهر کردم که باورش ميکنم. هميشه از ديدنش غمگين ميشدم که پشت اين ماسک چقدر درمانده است. نميدونم چکاره بوده و چه ميکرده، آيا واقعا زمانی خواننده ی اپرا بوده يا نه و يا همه توهم و تخيل خودش بوده. آيا در حال حاضر خونه ای برای خوابيدن داشت يا بيخانمان بود. هر چه بود، سرگردان بود.ه
امروز بعد از چنديدن سال، از ديدن اين شبه آشنای قديمی خوشحال شدم. در ايستگاه ايستاده بود و منتظر اتوبوس بود. چه طور ميشه که جريان زندگی برای آدم اينطور متوقف بشه و آدم نخواد و نتونه در موقعيت جديد، زندگی کنه و ترجيح بده پشت يک تصوير ساختگی زندگی رو مثل نمايش تکرار کنه. با خودم فکر کردم کاشکی ميفهميد که خودِ خودش، نه اون پالتو، نه اون آرايش، نه اون زيبايی و نه اون خواننده ی (احتمالی) اپراست. خودِ خودش، وجودی دوست داشتنيه که هنوز زنده است اما انگار فرصت زندگی رو از دست داده.ه
.
.
پ ن
فکرش رو که ميکنم، هر کدوم از ماها، وقتی همراه زمان حرکت نکنيم و خودمون رو در جايی که هستيم نپذيريم، اگر نتونيم قبول کنيم که قوانين دنيا و زندگی شخصی مون و شکل ظاهرمون و سنمون و خيلی چيزهای ديگه دايما در حال تغييرند، اگر نتونيم با شرايط جديد و ناشناخته و متفاوت کنار بياييم و هميشه دنبال تجربه های آشنای گذشته باشيم، شباهتی به اين خانوم داريم.ه