Tuesday, March 22, 2016

به گفتگوی جالبی از اپرا* و دیپاک** گوش میکردم در مورد سبک شدن جسم و جان و تغییر از سنگینی به سبکی. اینکه باید سبکبار و سبک بال باشیم. هر چه سبک تر، بهتر. بعد یادم اومد که چند میلیون بار به خودم گفتند و به دیگران گفتند و شنیدم که سبک نباش. سنگین باش. دختر باید سنگین باشه. آدم باید سنگین باشه. و این سنگینی مثل یک وزنه ی ده تنی چنان نشسته روی مغز و قلبم که تکان دادنش کار حضرت فیله. اصلا خودش حضرت فیله. وقتی که فکر میکنم سنگین باش رو هیچوقت به    دخترهایم نگفتم، خوشحال میشم.خدا رو شکر اصلا نمیدونن سنگین باش یعنی چی."خودت باش." این چیزیه که امیدوارم یاد گرفته باشند. چیری که خودم هر روز در حال یاد گرفتنش هستم- شاگرد اکابر.

اما خوبیش اینه که در همون گفتگو، اپرا و دیپاک میگفنتد که برای رها شدن از این بارهای اضافه، لازم نیست کلنجار بریم و زور بزنیم. اصلا هر چقدر هم زور بزنی چطور این وزنه ی ده تنی رو تکون بدی. عمرا بشه. برای رها شدن از اینها، کافیه که آگاهی وهشیاری رو بالا ببری که هزاران راه داره. اصلِ اساسش هم هست  ول کردن ذهن و وِروِره ی گذشته و آینده اش که دایم مزاحم هستند. بودن در لحظه، در اکنون. در هر روز و هر لحظه دوباره متولد شدن. درستِ درست نگاه کنی، در هر حال بدی، یا اثر از گذشته هست، یا آینده. شک نکن. مدتهاست که نگاه میکنم به خودم و اطرافیانم. غیر از این نیست. از دست گذشته و آینده رها کنی خودت رو، مثل چشمه ی جوشانی در هر لحظه. میدونم که آسون نیست مخصوصا با اون ده تنی فابریک که در ما نهادند.

ولی شدنیه. باور کن.

*Oprah Winfrey

**Deepak Chopra

Friday, March 18, 2016

 .اینها لاله های ما هستند که هفته ی پیش، تن زیبایشان را از خاک بیرون آورده اند



با اینکه اتفاقی هر ساله است، هیچ وقت تکراری نیست. هر بار دیدنشان برای من مثل دیدن یک معجزه است. طیبعت بدون هیچ هیاهو، هر صبح به ما از بیدار شدن می گوید و هر بهار از نو شدن. جهان با تغییر و نو شدن، با خشکیدن و سبز شدن، با خوابیدن و بیدار شدن است که اینچنین زیبا و شگفت انگیز باقی مانده. باشد که ما هم به راحتی و همراه هستی، تغییر کنیم و تازه شویم

در بین پیام های نوروزی که امسال خواندم و دیدم، این را که از طرف دکترنسترن ادیب راد بود، بیشتر دوست داشتم


"گر چه یادمان می رود که عشق تنها بهانه ی زندگی ست،

اما نوروز زیبا و ماندگار، دلیلی است که هر سال این فکر را به خاطرمان می آورد. 

پس نوروزتان مبارک که سالتان را سرشار از عشق کند."




سال نو، بهار نو، خجسته و شادان باد!




Thursday, March 17, 2016

عصر ماشین رو برداشته بود و با دوستش رفته بودن به کتابقروشی. ساعت نزدیک ده شده بود و هتوز نیومده بود. نه و نیم تکست زده بودم که در چه حالی و جواب داده بود که هنوز در چپترز* هستیم. یواش یواش میاییم. رشته ی فکر های شب و بارون و دیر شده و اینها رو که مثل مگس شروع کردن به ویز ویز،  پروندم از سرم. کانال راجرز که موسیقی ایرانی پخش میکنه رو روشن کردم و شروع کردم کارهام رو توی اشپزخونه انجام دادن. بابایی اومد و گفت روشی نیومده، دیر کرده.
. گفتم که چپترز ده تعطیل میشه و اون هم قبل از ده و نیم میاد. سخت نگیر.

کارهام تموم شده بود و روی مبل نسشته بودم که اومد. رضا صادقی و پاشایی یک ترانه ی دوتایی از بهار میخوندن.ساعت  ده و ربع بود. اومد با همون برق شادی که در چشمهاش هست وقتی با کتاب برمیگرده. لازم نبود که خودش بگه ولی گفت که کتاب خریدم. گفت من یک مشکل دارم وقتی میرم به چپترز. میخوام همه چیز رو بخرم و نمیتونم خودم رو کنترل کنم. گفتم خوب میشناسم این مشکل رو. گفت لباس میخوام بخرم، برای ده دلار از خریدن اونی که خوشم میاد صرفنظر میکنم. ولی امروز چهل و پنج دلار برای کتاب دادم و عین خیالم نیست. گفتم الحق که فرزند خلفی.می گفتم و دلم غنج میزد از دیدن این دختر جوان رعنا با موهای افشانش که عاشق کتابه.

گفت میخواستم فقط اودیسه را بگیرم، ولی بعد فکر کردم که قبیلش رو هم بگیرم دیگه. پرسیدم: ایلیاد؟ همون که مال هومره؟ گفت آره. تو میدونیشون؟ گفتم زمانی خیلی دور وقتی همسن تو بودم، کتابهایی بود که دوست داشتم بخونم. نشد که بخوندم. شنیده بودم که هومر مثل فردوسی ماست و ایلیاد و اودیسه شبیه شاهنامه. این دو اسم ایلیاد و اودیسه دو اسم اپیک و خاص در ذهنم بودند که هیچوقت به واقعیت نپیوستن تا امروز که کتابهاش رو خریدی.  کتابها رو بدست گرفتم و لمس کردم.

کمی دیگر او رفت با کتابهاش که روی صندلی راحتیش ولو بشه و بره توی دنیای ایلیاد و اودیسه و من روی مبل ماندم غرق در افسون زندگی و حیات. تصور کردم دحتری نوجوان که ایلیاد و اودیسه را شنیده و بهش فکر میکنه. دخترکی که حباب فکری  از سرش در میاد که روش نوشته، ایلیاد و اودیسه و توش همه ی تخیلاتیه که از این کتاب حماسی داره. حباب رها میشه در کاینات. در رویای من دخترک بزرگ میشه و بزرگ میشه و ازدواج میکنه و مادر میشه و دخترک دیگری از دلش بیرون میاد. این دخترها همینطور هر دو میبالند و بزرگتر میشن تا یک روز دختر دوم، دحتر جوان، حبابی در دست میاد پیش دختر اول که امروز زنی کامل شده. حباب رو بهش نشون میده و زن کامل میخونه، ایلیاد و ادیسه.


نفسی عمیق میکشم در جادوی زندگی و جورعجیبی که من و روشی و ایلیاد و اودیسه و هومر و فردوسی و کتاب و ...همه در اون بهم متصلیم. پر میشم از سپاس برای این فیلم کوتاهی که چشمم گذشت. فیلمی که من تهیه کننده، بازیگر و ببینده اش هستم. 
همان زندگی ام. زندگی من. زندگی تو. زندگی.

chapters*

Wednesday, March 16, 2016

منیرو روانی پور را در فیس بوک میخواندم که از نوشتن میگفت که باید بنویسیم که خاطرات را بنویسیم. درد ها و شادی ها و درس ها و لحظه ها را بنویسیم تا فراموش نشوند.

دیپاک چوپرا را شنیدم که میگفت بنویسیم از فکرها و سوال ها و جواب ها تا خودمان بهتر بدانیم و بقیه هم و همه با هم بزرگ 
شویم.

دیشب موشی خواست که برایش کمی از کارهای بامزه ایی که در بچگی میکرده بگم و من جز یک خاطره، هیچ چیزی دست به نقد یاد نیاوردم. بعدیادم آمد به وبلاگ و گفتم من وبلاگ داشتم و دارم که در روزهای کوچکی تو زیاد می نوشتمش. در انجا خیلی چیزها از تو هست. اصرار کرد که کمی بخوانیم ازش. آمدیم سراغ وبلاگ گرد و خاک گرفته ام و رفتیم به سال 2008 که موشی دو ساله بود. ورق زدیم و خواندیم پست هایی که از موشی بود. چه کیف کردیم و خندیدم. چه خوشحال شدم که اینها را نوشته بودم. ثبتش کرده بودم.

صبح برای بابایی گفتم این پاراگراف آخر رو و گفتم که کاش باز هم بنویسم ولی کسی دیگر نمیخواند. گفت بنویس که بماند، نه اینکه کسی بخواند. کسی نخواندنش رو دوست ندارم راستش. ولی ماندنش را میخواهم.


این شد که نوشتم. 

Friday, December 11, 2015

به ماه در تاریخ پست قبلی نگاه میکنم و میشمرم سپتامبر، اکتبر، نوامبر، دسامبر. چهار ماه. ماه دیگه معنی طولانی ای نداره. ماه شده مثل هفته. نه. حتی روز. روز ها را باید طولانی کنم و لحظه ها را ماندگار. واحد زندگی من روز است. و هر روز یک جایزه و هدیه. دست از گرفتن و نگه داشتن ماه وسال ها برداشتم. بروید به سلامت که بخواهم یا نخواهم مثل باد میروید.

بهش میگم که تا شقایق هست زندگی باید کرد. همسرت که دوست قدیمی و عزیزم ماست در کماست، درست. دکتر ها خبر بد میدهند، درست. ولی هنوز تو زنده ای و زندگی هست. می تونی شاد باشی. می تونی بخندی. گفت که نمیتونم. شادی برای من تموم شد. شادی از کجا میاد راستی؟ چقدر دوست دارم این حرف نادر ابراهیمی رو که گفت "در عین ترس از پیمودن طول شب باز نماندیم و در قلب مرگ از خندیدن با صدای بلند. و اینچنین بود که خندان خندان به صبح رسیدیم." کاش میشد این رو قرص کنم و با یک لیوان آب بدم بخوره. میخندیم و امیدواریم در روزهایی که خندیدن و امیدواری دشواره، دوست عزیز و رفیق قدیممان، همینجا جلوی چشممان، بین راه موندن و رفتن، سرگردونه.

در این روزهای زندگیم، دیگه به نگرانی ها و ترس هام از بیرون نگاه میکنم. دیگه جزیی از من نیستن. از من تراوش میشن ولی وثتی تراوش شدن. میگیرمشون توی دستم، نگاهشون میکنم، براشون گریه میکنم یا بهشون بد وبیراه میگم و دستم رو می چرخونم و میچرخونم و پرتابشون میکنم اون دور دور ها. دستهایی قوی دارم و نمیدونم که این زور بازو رو از کجا آوردم. اینطوریست که من خوبم و زندگی خوبست. خوب باشیم همه.

سال دو هزار و شونزده در راهه. دخترها روز ها رو میشمرند. منتظرن. منتظر تعطیلات، کریسمس، سال نو، آخر سال، نموم شدن مدرسه، دانشگاه. من منظر چیزی نیستم. همه چیز خودش میاد. من فقط هستم.


چه دسامبر عجیبی هم هست امسال و هوامون مثل بهاره. از این هوا راحت هستم ولی خوشحال نیستم. ما کانادایی ها شاید تنها کسانی باشیم که از خبر بد گرمایش زمین خوشحالیم. 

Wednesday, September 16, 2015

با فطب نما چک کردیم و متوجه شدیم که از آنجایی که هستیم، طبقه بیست و یکم، باید بتوانیم طلوع خورشید را بیینیم. شب اول چند بار بیدار شدم ولی آخر سر وقتی که دایره طلایی و زیبایش کاملن از افق خارج شده بود و همه قرمزی های فلق تمام شده بود، بیدار شدم. شب دوم تقریبا هر یکساعت بیدار شدم و وقتی که نیم ساعتی به طلوع مانده بود دیگر بیدار و چشم به راه نشستم. چشم بر نداشتم از افق که لحظه به لحظه پر تر میشد از طیف رنگهای قرمز و نارنجی.  چشم هایم را میبستم و باز میکردم و زیباتر  و زنده تر بود این صحنه. همه ی طبیعت در انتظارش بود و منهم. تا از راه رسید. به آرامی و زیبایی. به بالکن رفتم تا آمدنش را بدون مزاحمت نرده ها ببینم. مثل این بود که فقط من بودم و او. مثل اینکه برای من داشت میامد. خرامان و به آرامی بالا تر آمد. قرص درخشان و طلایی. دوربین را در جایی ثابت گذاشته بودم. تا ده میشمردم و عکس میگرفتم. هر ده ثانیه.  وقتی که بالاتر آمد، دوربین دیگر نمیتوانست از این عظمت نورانی عکس بگیرد. طمع از عکس بریدم و فقط نگاه کردم و حضور داشتم در این ملاقات. یاد حرفی از آپرا افتادم که خدای من همان خداییست که هر روز خورشید را در آسمان نمایان میکند. و فکر کردم که که این خورشید  را می توان پرستید. با نگاه به گردی اش، حتی گرمایش را هم حس می کردم. به تدریج خودم را از او جدا ندیدم. ما هر دو خداییم. ما همه خداییم، خورشید و آسمانی که در او طلوع کرد و پرنده هایی که در اسمان می چرخیدند و منی که در بالکن طبقه ی بیست و یکم ایستاده بودم، با همه شان یکی بودم.   
از آن لحظه های زیبای اتصال که هر چه بگویی و هر طور که بخوانی ترجیع بندش فقط همین است:

که یکی هست و هیچ نیست جز او --- وحده لا اله الا هو

Wednesday, July 15, 2015

تقریبا هر روز دستکم یک بار این صفحه رو باز میکنم. امروز خودم خنده ام گرفت از اینکه انگار هر بار بازش میکنم انتظار دارم که کسی اومده باشه و چیز جدید نوشته باشه. به تاریخ آخرین نوشته نگاه میکنم. حساب میکنم چند وقته که ننوشتم و کمی از خودم ناامید میشم. بعد نگاه میکنم که که امسال چند تا پست داشتم. وقتی میبینم که یکی از کل سال پیش بیشتره، کمی قسمت خوش بینی ام تقویت میشه. حساب میکنم که تا اخر سال چقدر مونده و فکر میکنم که هنوز خیلی فرصت هست که بنویسم.
بعد میگم خوب همین الان دو کلام بنویس. چیزی که از حجم و تنوع روزانه ها کم نشده. ولی معمولا از این مرحله بیشتر جلو نمیرم. 
کلا آدم کم حرفی شده ام. یعنی کم حرف نمیشه به من گفت. ولی از قبل کمتر حرف میزنم. بیشتر گوش میدم. بر اساس قانون  "دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز ...."  


امروز فعالیت وبلاگیم یک قدم پیش تر رفت و چیزی نوشتم.  دو تا از سال پیش جلو افتادم. :)