Wednesday, October 3, 2012

زمانی برای باهم بودن

یک چیزهایی به آرومی از رابطه ات حذف میشن و فکر میکنی که مهم نیستن ولی با رفتن اونها یک چیزهایی که مهم هستن هم در رابطه میمیرن. میرن ته دریای زندگی و تو وقت نمیکنی که غواصی کنی، بری اون ته آب و دستی بهشون بکشی. اینقدر که اون بالای آب مشغول بقیه ی زندگی هستی.
مثل چی؟ مثل اینکه ساعت ها حرف بزنی بدون اینکه کسی حرفت رو قطع کنه. هر جا خواستی وایستی و هر جا خواستی راه بری. بتونی توی شبِ تاریک، کنار آب بشینی. هر وقت گرسنه ات شد غذا بخوری. بری یک رستورانی که فقط زوج ها رو توش میشه دید، شام بخوری. اینکه آهنگهایی روکه خودتون دوست دارین گوش کنین. باهاشون با صدای بلند همخوانی کنین. اینکه بتونین یکساعت به صدای سکوت آب و غازها گوش بدین. وقتی می خوابی مطمین باشی که در اتاقت رو کسی باز نمیکنه و صبح سرت رو از همون بالش بر میداری که شب گذاشته بودی.
اینها رو بعد از چهارده سال، برای بیست  چهار ساعت  تجربه کردن، خیلی خوب بود. خیلی. هرچند که بیشتر از نصف این زمان رو در مورد زندگی و بچه ها حرف زدیم.

Tuesday, September 18, 2012

مدیریت صبر

موشی: "کاشکی امروز بجای سه شنبه، چهارشنبه بود."
من: "خوب فردا چهارشنبه است دیگه."
موشی: "من نمیتونم صبر کنم تا چهارشنبه بشه"
من: "چطور؟ چهارشنبه چه خبره؟"
موشی: "بعدش پنجشنبه است."
من: "پس منتظر پنجشنبه هستی؟"
موشی: "نه. بعدش جمعه میاد. جمعه کلاس ژیمناستیک دارم. خیلی دوستش دارم. نمیتونم صبر کنم تا کلاس ژیمناستیک."
من: "آهان پس برای کلاس ژیمناستیک، منتظر جمعه هستی."
موشی با کمی ناراحتی و ناله از فهمیده نشدن: "نه مامان. منتظر چهارشنبه هستم. جمعه خیلی دوره. من نمیتونم تا جمعه صبر کنم."
.
.
فکر کنم به این میگن مدیریت ذهن، یا شاید مدیریت صبر یا یه چیزی در این مایه ها.  :)
.
 حرفهای موشی رو به فارسی ترجمه کردم چون دیدم چیزی از لطف موضوع کم نمیکنه.

Tuesday, September 4, 2012

ژنتیک

سر غذا نشسته بودیم و صحبت از رفت و آمد روشی به مدرسه ی جدید شد. دبیرستانش دوره و یکساعتی با خونه فاصله داره. با دو تا اتوبوس باید بره. مدرسه، سه و بیست دقیقه تعطیل میشه.
روشی: پس من ساعت چهار توی ایستگاه اتوبوس  هستم.
بابایی: "چی؟ نیم ساعت طول میکشه تا تو بیایی توی ایستگاه اتوبوس دم مدرسه؟ باید سه و نیم توی ایستگاه اتوبوس باشی."
روشی: "سه و بیست زنگ میخوره. تا من وسایلم رو جمع کنم و بیام بزارم توی لاکِر و شاید کمی هم با دوستهام حرف بزنم، همین میشه دیگه."
بابایی "این روشی همیشه دیر از مدرسه بیرون میاد. هر وقت من رفتم دنبالش هی نگاه کردم و این و اون (اسم چند تا از بچه ها رو هم میاره) اومدن و آخر همه روشی اومده. "
باب صحبت در مورد دیر از مدرسه بیرون اومدن روشی باز میشه که روشی همیشه دیر از مدرسه بیرون میاد و آخرین نفره. مادرهم همراهی میکنه با موضوع. خودِ من هم دوست نداشتم زود از مدرسه بزنم بیرون.
میگم: "منهم وقتی مدرسه میرفتم دوست نداشتم زود بیام بیرون. بعضی بچه ها قبل از زنگ کیف شون رو بسته و روی شونه شون آماده بودن. ولی من دوست داشتم بعد از خوردن زنگ، به آرومی وسایلم رو جمع کنم و گپی با دوستهام بزنم و برم از مدرسه بیرون. وقتهایی که که دنبالم میومدن همیشه بهم اعتراض میکردن و دقیقا یادمه که همیشه هم یکی از همکلاسیهام پیدا میشد که اول همه از مدرسه اومده باشه بیرون و برام اونو مثال بزنن. بعد که خودم برمیگشتم، دیگه راحت شدم"
اینا رو که گفتم روشی نگاهی کرد و خندید. بهش گفتم "چقدر این مامان و بابا ها اذیت میکنن. نه؟" سری تکون داد و همه خندیدیم.
ثانیه ای بعد مادر گفت: "منهم همینطور بودم. همیشه آخرِ همه از مدرسه میومدم بیرون. اینقدر که فراش مدرسه بهم میگفت من باید تورو بیرون کنم از مدرسه تا بتونم مدرسه رو تمیز کنم."
ایندفعه دیگه همه منفجر میشیم از خنده. بابایی میگه "نه، مثل اینکه این مشکل تون ژنتیکیه" و من که برای اولین بار این حرفو از مادر شنیده بودم، فکر میکنم پس چرا همه ی اون سالها به دیر اومدنِ من اعتراض  میکرد؟

Tuesday, August 14, 2012

از آسمان به ریسمان

ساعت از پنج گذشته. ساعت کار رسما تموم شده. معمولا بیشتر کار میکنم. امروز اما خسته ام و مغزم دچار رخوت شده. تعطیله. به خودم میگم حالا که کسی باهام کاری نداره، بیشتر کار کنم. یا کارهایی از پروژه ام رو که خیلی به مخ نیاز نداره انجام بدم. ولی انگار نه. نمیشه. امروز خیلی از خودم راضیم. ساعتی که مدتها بود شش صبح زنگ میزد ولی موفق نمیشد منو از تخت بیرون بیاره، امروز موفق شد. البته تا پا شدم و رفتم دستشویی که دست و صورتی بشورم، موشی بیدارشد و به در دستشویی زد. باز کردم درو. گفت :نایت مِر*. بوسیدمش و برش گردوندم به تخت که گفت میخواد بره به تخت ما. همراهیش کردم تا تخت خودمون. گفت کنارم بخواب. دراز کشیدم. ولی چشمهام رو هم نگذاشتم و صورت زیباش رو تماشا کردم تا خوابش برد. همین شد که تونستم دوبار بلند بشم. کارم هم خوب پیش رفت تا همین الان. ‏

موشی برای اولین بار داره کارتون پوکاهانتس* رو می بینه و چند وقت یکبار میدوه به این اتاق و میگه " مامان پوکاهانتس از امروز فِیوریت* کاراکتر منه. خیلی برِیو*ه." "مامان من هم میخوام حتما یک روز از آبشار مثل پوکاهانتس بپرم پایین." و من میگم که حتما میتونی عزیزم. بعد از خودم می پرسم که نمیترسی از بالای اون آبشار که پوکاهانتس پرید، موشی بپره؟ بعد به خودم میگم نه. عقل داره دیگه اگر خوب شنا بلد نباشه که نمی پره. اینطور مادری شدم من.‏

اون یکی دخترک خودش رفته به استخر. امسال تابستون دیگه یاد گرفته که خودش به تنهایی و با اتوبوس اینور و اونور بره. چقدر عزیزه. این روزهای چهارده سالش شده. میگم کاشکی وقتی بدنیا اومده بود، من وبلاگ می نوشتم. یعنی اصلا از اینجا شروع شد که امروز نوشتم. وگرنه حرف حسابی برای گفتن نداشتم. فکر کردم که یک چیزی بنویسم بعد از مدتی که بعد نگم چرا ننوشتم. در همان راستای تعطیل شدن مخ که در اول گفتم، مغزم را رها کردم در اینترنت. یکی از اولین جاهای سرکشی خوب، وبلاگ خودم هست و وبلاگ هایی که می خونم. بعد هم که این روزها یک گوشه ی دلم همش به فکر تولد دخترکم است که گفته نه تولد می خواد و نه جشنی. حتی شمع هم لازم نداره که فوت کند ولی کیک بگیریم که عاشق کیک و شیرینیه. البته شمع فوب کرد و من با چهارده شمع سفید براش یک قلب درست کردم. منهم اگر چه در طول یکی دو ماهِ پیش بیشتر از ده بار راجع به این موضوع حرف زدم و پرسیدم که نمیخوای تولد بکیریم، اینو دعوت کنیم ، اونو دعوت کنیم، اینجا بریم و اونجا بریم و جواب نه شنیدم. قبول کردم نه ها رو. خیلی بهتر قبولش میکنم. او هم با خودش و با ما خیلی راحت تره. البته کادویی رو که می خواست گرفته و باهاش حسابی خوش و خوشحاله. ‏

وقتی پدر و مادرهایی میگن کاشکی زود تر بچه مون بزرگ بشه، به موشی فکر میکنم و میگم "نه. چرا حیفه کوچیکیشون خیلی خوبه، خیلی شیرینه" وقتی میگن که کوچیکی بچه هاشون رو بیشتر دوست داشتن و و کاشکی بچه هاشون کوچیک میموندن، به روشی فکر میکنم و میگم "وقتی بزرگ میشن، هم قدت میشم، همفکر و همراهت میشن مزه ای داره نگفتنی." یک وقتهایی هم هم میشه که اینقدر بهم فشار میاد و عرصه بهم تنگ میشه که میرم توی دستشویی میشینم و زار زار گریه میکنم و با بودنِ خودم هم مشکل دارم چه برسه به بقیه. یک شبهایی وقتی روی تخت دراز می کشم، از خودم می پرسم که چطور این روز پر ماجرا شب شد. گاهی برای تموم کردن و گذراندن ساعات و تکه های یک روز خیلی باید تلاش کنی. بیشتر از توانت. اینجوریهاست که زندگی همینطوری می چرخه و من به قول زری در سووشون در کنار چرخ چاه نشسته ام و هی می چرخانمش و آب میدهم به گلها و درختان باغم.‏

چه دلبسته ام به اینها، به خانه ام و خانواده ام. مثل همه، روز به روز و ریزه ریزه، خودم و زندگی رو می سازم. خودم رو با زندگی می سازم. بعد فکر کن یکهو زلزله بیاد و همه ی عزیزانت و داشته هات رو ببره. همه چیز به لحظه ای نابود بشه. بیرحم و وحشتناکه. زبونم اصلا نمی چرخه که چیزی بگم. ایران کم ماجرا داره، زلزله هم از همه بدتر. تنها فکر مفید، اینه که  فکر کنم همون انرژی ماندن و زندگی کردن باز هم خواهد ساخت و دستهای کمک خواهند رسید. بیشترش رو تاب ندارم. نمی تونم خبرها رو بخونم و عکس ها رو ببینم. و نمی فهمم که گذاشتن عکس تن های پاره پاره چه فایده ای داره. همین شنیدن خبرش دلت رو میلرزونه. ‏

زندگی چیز عجیبیه. خواب و خیالی بیش نیست. یه جورهایی الکیه. مخصوصا وقتی فکر کنی که زمین یک تکون بخوره و همه چیز نابود بشه. یاد ترانه ی عارف افتادم. "زندگی خواب و خیاله. مگه نه؟ همه چی رو به زواله. مگه نه؟ عمر جاودان محاله. مگه نه؟ عمر جاودان محاله. زندگی یک نفسه. غم بیهوده بسه. تلخی عمر و به شیرینیِ شادی ببخش...."‏

یکی از استعدادهای خاصی که من دارم و به درد نمیخوره اینه که ترانه ها رو کامل یادم میمونه. مثلا الان، همین که نوشتم زندگی خواب و خیاله، یاد این ترانه ی عارف افتادم که سالهاست نشنیده بودم و کامل با آهنگش به یادم اومده. ‏

فکر کنم بس باشه از آسمان به ریسمان بافتن. ‏

* nightmare
* pocahontas
* favorite
* brave

Thursday, June 28, 2012

عاشقانه ای برای تو

روشی، عزیزم، زمان چه زود میگذرد....‏

 بزرگ شدی، دیگر بچه نیستی. دوشیزه ای جوان وزیبایی. دیروز که به مراسم فارغ التحصیلی از دوران راهنمایی می رفتی، دختر جوان آرزوهایم را دیدم. دختری که حتما روزی خودم هم بودم ولی در آشفته بازاری که ما بزرگ میشدیم، به شکفتن ما ارجی نمی نهادند. ما باید شکفتنهایمان را پنهان می کردیم تا کسی نبیند. شکوفایی انداممان را، شکوفایی افکارمان را. تو اما در راه دیگری گام برمیداری و من خوشحالم که توانستیم برایت این مسیر را فراهم کنیم. ‏

با کفشهای پاشنه بلند و موهای آراسته و لباس برازنده ای که اندام زیبایت پوشانده بود، با سینه ی جلو و به آرامی گام برداشتی، بدون اینکه پایت بلغزد. (فکر میکردم که چون به کفش پاشنه بلند عادت نداری، وقتی جلوی بیش از پانصد نفر راه بروی، پایت بلغزد) با معلم و مدیرت دست دادی و دیپلمت را گرفتی. ‏

با همین قدم های آرام و محکم در دبیرستان پیش برو. نگرانِ لغزیدنت نیستم. تو هم نباش. اگر لغزیدی، تعادلت را باز پیدا میکنی.‏

فقط حضورِ در این لحظات و دیدنِ تو و بودنِ تو، چنان شیرین و لذت بخش بود که برای پاداش تمام تلاش های مادریم کافی ست. بارها در تشکر از هدیه ای که برای پدر و مادرم گرفته بودم، شنیدم "موفقیت تو بهترین هدیه برای ماست." حالا معنیش را می فهمم. من اما می گویم که بودن تو، خودش همان هدیه است، چه برسد به موفقیتت. که مطمینم خواهی بود. می دانی عزیزم، من دیگر از تو انتظاری ندارم که چیز خاصی یا کس خاصی بشوی که من بخواهم. من دارم نگاهم را به تو و زندگیت تغییر میدهم. من برای تو آینده ای تصویر نمیکنم. نمی خواهم که تو مایه افتخار من بشوی. تو تعهدی به مفتخر کردن من نداری. بار این تعهد پُشتم را همیشه خم کرد. نه چنین باری را بر شانه های نازنینت نمی گذارم. آرزویم این است که تو به خودت افتخار کنی و بدانی که ارزشمند و توانایی. تو تنها به هستیِ خودت متعهدی. همانطور که من هستم و باید باشم و نباید فراموشش کنم. وقتی مادر بشوی می فهمی که این کار سختیست و این اتصال من و پدرت به تو، اتصال عجیب و غریبیست که گاهی نمی توانیم خودمان را از تو تشخیص بدهیم. اما مثل هر کارِ سخت دیگری، نتیجه اش خوب است. رهایی می آورد و آزادی. میدانم راهی را که به تو تعلق دارد و هدفی را که برایش پا به روی کره خاکی گذاشتی را خواهی یافت و با توانایی هایی که داری، به هدفت میرسی. من جلوتر از تو نمیروم تا بدنبالم بیایی. در کنار تو خواهم بود و هر زمان که بخواهی، دست ها و چشم ها و قلبم را برایت در کاسه میگذارم. ‏

میدانم که در تو چیزی هست. در همه هست. در تو من آن گوهر را می بینیم. شاید چون مادرت هستم و تو را زاییده ام، شیر داده ام و هزاران بار بوییده ام، می توانم روشنایی گوهرِ وجودت را ببینم. می دانم در فضایی که در اختیار داری، خواهی توانست آنرا به هستی خودت و دیگران بتابانی. همانطور که با وجودت خانه و چشم ما را روشن کردی.‏

عزیزکم، من با تو و برای تو، خیلی رشد کردم و خواهم کرد. ممنونم که هستی. امیدوارم که دبیرستان برایت تجربه ای شیرین و پر از آموزه های مفید باشد و تو را قدرتمند و شادان، در مسیری که باید، بگذارد.‏

تا بی نهایت دوستت دارم. ‏

پریسا



Monday, June 4, 2012

دوست داشتن های موشی

   I love swimming class more than anything in the world. در راه کلاس شنا که بودیم، موشی گفت
I love tennis class more than anything in the world      بعد گفت
توجهم جلب شده بود و در سکوت گوش میکردم تا ببینم دیگه چه چیزهایی رو بیشتر از همه ی دنیا دوست داره.‏
I love my family more than anything in the world کمی بعد 
خوشحال شدم که ما هم سهمی داشتیم
I love Evelyn more than anything in the world  و باز
I love wonderland more than anything in the world  در ادامه
مدت بیشتری سکوت کرد و شاید با خودش فکر کرد که انگار جور در نمی آد. بعد گفت
I love anything I love more than anything in the world.



Wednesday, May 16, 2012

nice

معلم تنیس مرتب توپ می انداخت و ما به نوبت توپ رو برمی گردوندیم
 وقتی توپ رو درست می گرفتیم و درست بر می گردوندیم، می گفت nice shot
وقتی می گرفتیم ولی درست بر نمی گردوندیم، می گفت  nice catch یا nice get
وقتی درست هم نمی تونستیم بگیریم، می گفت nice try
بعد اشکالمون رو می گفت و توپ دیگه ای رو می انداخت.
معلم تنیس مون رو دوست دارم.