وقتی در ايران بوديم، رمضان خود بخود وارد زندگي مان مي شد. شهر رمضانی مي شد و تو همراه موج مي رفتی.ه
در اينجا، رمضان را بايد دعوت کنی به خانه ات. خودش نمی آيد. بايد بياوريش. از راه دور، از خاطرات، از وطن، به شهری بدون اذان در موقع افطار، با اذانی که از روی فايل ام پی تری اجراش ميکنی. در اينجا رمضان، يک جورهايی مهمانی ست از مام وطن.ه
امسال بعد از تمام ماجراهايی که گذشت و در جريان است، انگار دل و روحمان پذيرای اين ميهمان نبود. دو روز همينطور گذشت، مثل روزهای قبل. جز آنکه هر شب، آخر شب که بچه ها خوابيده بودند و من در خانه مي پلکيدم و بابابی هم در اينترنت، صدای ربنای شجريان بلند می شد.ه
در اينجا، رمضان را بايد دعوت کنی به خانه ات. خودش نمی آيد. بايد بياوريش. از راه دور، از خاطرات، از وطن، به شهری بدون اذان در موقع افطار، با اذانی که از روی فايل ام پی تری اجراش ميکنی. در اينجا رمضان، يک جورهايی مهمانی ست از مام وطن.ه
امسال بعد از تمام ماجراهايی که گذشت و در جريان است، انگار دل و روحمان پذيرای اين ميهمان نبود. دو روز همينطور گذشت، مثل روزهای قبل. جز آنکه هر شب، آخر شب که بچه ها خوابيده بودند و من در خانه مي پلکيدم و بابابی هم در اينترنت، صدای ربنای شجريان بلند می شد.ه
ديشب، بابايی گفت که مهمان رسيده. سحر بيدار شديم. باز به قد و قامتِ مهمانِ ساليانه نگاه کردم و ديدم هنوز دوستش دارم. اين تغيير در برنامه ی زندگی مان را دوست دارم. همتِ بابايی را هم دوست دارم.ه
.
چند خوردی چرب و شيرين از طعام *** امتحان کن چند روزی در صيام
چند شبها خواب را گشتي اسير *** يك شبي بيدار شو دولت بگير
.
.
.
پ ن: خوشم اومد از پيام اوباما برای شروع ماه رمضان که گفت "رمضان، زمانی برای شادی مسلمانان و انديشيدن به مسیوليت متقابل انسانهاست" اميدوارم که چنين بشود. در کلان، که اين عملی نشده، در جز هم بشود، خوب است. در ديار ما که، اگراين روزها، انديشيدنی به انسانها باشد، شادی ای نخواهد بود. ه