Showing posts with label پراکنده گويی ها. Show all posts
Showing posts with label پراکنده گويی ها. Show all posts

Wednesday, December 3, 2008

اندر احوالات ما

امروز خيلی بهترم. ديشب، موشی جان فقط يکبار اونهم کوتاه بيدار شد و يک خواب عميق طولانی رو به من هديه داد.ه
###
سرفه هام امروز بقول معروف پخته شده و درد کمتری داره. وقتی سرفه هام طولانی ميشه، هميشه به ياد مادر بزرگم ميفتم که آسم داشت و از وقتی که من بخاطر دارم سرفه ميکرد. شوخی نيست آدم اونهمه سال سرفه بکنه. دلم براش ميسوزه که چقدر درد کشيده.ه
###
روشی ديروز کارنامه اش رو گرفته بود و بسيار به نتيجه ی کارش افتخار ميکرد که از معلم سختگير امسالش، نمره های خيلی خوبی گرفته بود. معلم سال قبلشون کارنامه رو اول به بچه ها ميداد و تک تک باهاشون در مورد ارزشيابی کارشون صحبت ميکرد و بعد بچه ها مي آوردنش خونه. او اعتفاد داشت که کارنامه در درجه ی اول مال خود بچه هاست چون نتيجه ی کارشونه. منهم باهاش موافقم. اما معلم امسال گفته بود که پاکت را بايد دربسته به پدر و مادر تحويل بدهند. روشی توی راه اصرار داشت بايستيم و پاکت کارنامه اش را باز کنيم و حتی تا رسيدن به خونه هم صبر نداشت. بالاخره يکجا ايستاديم و اول کارنامه رو ديديم، بعد دوباره راه افتاديم. چه کيفی داره چشيدن لذت موفقيت بچه ها.ه
###
موشی هم داره آماده ميشه که ديگه روزها از خونه بياد بيرون و بره مهد. به قول خودش بره مدرسه درس بخونه. احساس اينکه ديگه ميخواد از خونه بره بيرون، مخلوطی از هيجان برای بزرگتر شدنش و اضطراب بخاطر جدا شدنش از ماست. احساسی که البته من برای دومين بار تجربه اش ميکنم.ه
###
چند روز پيش روشی ميگفت "مامان وفتی موشی بره کلاس اول، من چند سالمه؟" باهم حساب کرديم که وقتی موشی بره کلاس اول دبستان، روشی رفته کلاس اول دبيرستان. بعد دوباره گقت "پس وقتی من برم دانشگاه، موشی هنوزتوی دبستانه" و با هم کلی خنديديم به اختلاف سنشون. به خودم ميگم که کمرت رو سفت ببند که حالا حالا ها کار داری که بکنی و راه داری که بدوی. ه

Friday, September 19, 2008

از اين در واز اون در

روشی رو که مدرسه گذاشتم و اومدم، در راه تا شرکت فکر ميکردم که چی بنويسم و از چی بگم. در روزهای گذشته چند مطلب در مورد مهاجرت خوندم دوست دارم در موردش بنويسم. ولی، نه! هيچکدوم در ذهنم جمع نشد. اما از فکر کردن به اين موضوعات و ياد آوری چيزهايی که خونده بودم، موضوعی به ذهنم رسيد که خوشم اومد. يکی اشاره کرده بود به اينکه بودن يا نبودن خانواده ی درجه ی يک و دو در کشور مقصد مهاجرت، اثر مهمی در موفقيت خانواده ی مهاجر داره. با توجه به تجربه ی خودم، فکر ميکردم به جهات مختلف اين موضوع و اون نکته ی جالبی که به فکرم رسيد اين بود که در اين دنيای ما، همه چيز دو رو داره. دو وجه متناقض، دو روی سکه. هيچ چيزی نيست که يکسويه باشه. فقط خوبی داشته باشه يا فقط بدی. و شايد دليل همه ی اختلافات هم اينه که هر کس اززاويه ای به هر موضوع نگاه ميکنه و برای همين نتايج متفاوتند. (همان حکايت فيل در تاريکی)ه
اما هرچی از موضوعات دنيايی فاصله بگيريم و بريم بسوی معنويت، بسوی خدا، فاصله ی اين دو قطب کمتر ميشه. مخروطی در ذهنم ايجاد شد که رأسش خداست و از اونجا هر چی فاصله بگيريم اين تضاد بيشتر ميشه. ما البته چاره ای نداريم. در زمان تولد از اون رأس، ميافتيم روی قاعده ی هرم و حيات ما در داخل اين هرم جريان داره. اما برای اينکه بين دو انتهای قطرهای قاعده يا روی محيط دايره اش يا روی شيب يالها، سرگردون نشيم، بايد سرمون رو هر از گاهی بالا بگيريم و به رأس هرم نگاه کنيم. اونوقت يادمون مياد که اين فضايی که درش قرار داريم، در جايی يکی ميشه و در اين سرگردونی، نقطه ی ثابتی هست.ه
****
نميدونم چرا وقتی روزم رو زير و رو ميکنم تا چيزی را برای وبلاگ انتخاب کنم، هميشه موضوعاتی در رابطه با بچه ها مياد بيرون. مثل کتابهايی که نقش برجسته دارن و وقتی هر صفحه رو باز ميکنی، با وجود نوشته ها و تصوير های مختلف، ناخودآگاه، نگاهت به سمت اون تصوير برجسته ميره.ه
****
خوب اينهم يکی از اون بالايی ها که صبح يادم اومد. ديروز که رفته بودم دنبال روشی، داشت سيبش رو گاز مي زد و ميخورد. دختری سرش رو از پنجره ی سرويسی که دم مدرسه بود، بيرون آورد و ازش پرسيد "سيبت شيرينه؟" روشی هم گفت "نه، ترشه" من ازش پرسيدم که "اين کی بود" گفت "نميدونم" گقتم "مال مدرسه ی خودتون بود؟" گفت "نه" گفتم "چرا اينو پرسيد؟" گفت "نميدونم" گفتم " شايد سيب دوست داشته و دلش خواسته بود" روشی گفت " مامان، نميدونم. اون فقط يک سؤال کرد و من جواب دادم. همين"
و من با خودم فکر کردم که اون به چه سادگی سؤال کرد، اين به چه سادگی جواب داد. اين موضوع ساده چرا اينقدر برای من پيچيده شد؟
****
اين شعر سعدی رو هم برای اولين بار در کتاب فارسی روشی ديدم و خوشم اومد
نگويند از سر بازيچه حرفی ---- کزان پندی نگيرد صاحب هوش
وگر صد باب حکمت پيش نادان ---- بخوانی، آيدش بازيچه در گوش
****
يکی گفته بود که حتما برای پستهاتون ليبل بگذارين. منهم ميخوام شروع کنم ليبل بگذارم و به تدريج ليبل پستهای قبلی رو هم کامل کنم. حالا بقول خانم شين، آخه من ليبل اين پست رو چی بذارم؟

Wednesday, September 10, 2008

شيرينی هايی از ديروز

ديروز متوجه شديم که يکی از کانالهای فارسی تازه تاسيس کانادا، اذان مغرب را به وقت تورنتو پخش ميکنه. ديروز برای اولين بار در کانادا، موقع افطار اذان را شنيديم اونم با صدای فراموش نشدنی موذن زاده ی اردبيلی. همگی مبهوت شده بوديم. اين اذان عجيب آسمانيه. همون تصوير هميشگی مرغابی هايی که گروهی در آسمان پرواز ميکنند و گندمزارهايی که باد توشون پيچيده. طنين اون صدا چنان با طبيعتی که در تصوير زمينه نشان ميداد هماهنگ بود که فکر ميکردی، مرغابی ها با اون آهنگ به پرواز دراومدن و خوشه های گندم با اون آوا ميرقصن. شايد شنيدن اذانی چنين زيبا، وقتی هر روز بشنوي، معمولی به نظر بياد ولی اگر چندين سال اونو در زمان غروب آفتاب و افطار نشنيده باشی، حسابی روحت رو نوازش ميده.فکر ميکنم دليل اينکه اين اذان چنين گيرا و زيباست علاوه بر تسلط صدای رسای مرحوم موذن زاده، اينه که از موسيقی ايرانی برخاسته و در گوشه روح الارواح در دستگاه بيات ترک خوانده شده. ايکاش ذهنم اونقدر مرتب و منظم بود که ميتونستم چنين لحظاتی رو در قفسه ی آرام بخشها بگذارم و هر وقت لازم شد، صاف برم سراغش.ه
*
اينهم تصويری از ليلی های ما که ديروز بلاخره بعد از يک بهار و تابستان انتظار، گل دادن و چشم ما رو روشن کردن. ه