Tuesday, May 17, 2011

دخترک

می پرسم: "دوستم داری؟"
می گوید: "آره." شاید هم "اوهوم" که من فکر می کنم یعنی آره.
می گویم: "ولی من بعضی وقتها خودم رو دوست ندارم."
چیزی نمی گوید و من دیگر نمی گویم که  بیشتر وقتها نه بعضی وقتها. و من باز نمی گویم که هر وقت انرژی نداشته باشم تا بالای سر کله ام بشینم و دستورات مثبت بدهم، وقتی کنترل از دستم خارج شود، پرده ای کنار می رود و دخترکِ ناتوانی از پشتش بیرون می آید که هر چقدر هم بقیه دوستش دارشته باشند، خودش، خودش را دوست ندارد. دخترکی که دوست داشتن گدایی می کند. چون خودش ندارد.
این گدای مفلوک را نمی خواهم. من باید یک روز بالاخره تکلیفم را با این دخترک روشن کنم که یا از درماندگی در بیاید و بماند یا برود بمیرد. ای کاش آن روز زودتر برسد.

Monday, May 16, 2011

اعتماد

روشی چهارشنبه ی گذشته امتحانِ علوم داشت. آخر ساعت زنگ زد و گفت بعد از مدرسه میمونه. (مدرسه چهل و پنج دقیقه بعد از زنگ خوردن بازه تا بچه ها و معلمها کارهای اضافی یا باقیمانده شون رو بکنن.) وقتی رفتم دنبالش، از امتحان پرسیدم.  گفت
- امتحان خوب بود ولی نرسیدم  تمومش کنم. وقت کم اومد.
- فقط تو وقت کم آوردی؟
- نه بچه های دیگری هم وقت کم آوردند.
- حالا چی میشه.
- معلم گفت می تونی بعد از مدرسه بمونی تمومش کنی؟
- آهان پس برای همین بیشتر موندی.
- نه به معلم علوم گفتم که نمی تونم چون به معلم کتابخانه قول دادم برای نمایشگاه کتاب بهش کمک کنم.
- چی گفت؟
- گفت باشه. سر کلاس بعدی امتحان بده.
- امتحانت که مهم تر بود.
(با تاکید)- مامان! من به معلم کتابخانه قول داده بودم!
- آخه پس بقیه ی امتحان علوم چی میشه؟
- فردا که علوم نداریم، جمعه هم کلاس ها برای مسابقه ی دو تعطیله. دوشنبه بقیه ی امتحانم رو می دم.
.
.
در این جور وقتها دچار تناقض عجیبی میشم، با تصوری که خودم از امتحان دارم.  یادمه که وقتی امتحانات آخر یکی از ترم ها رو در مقطعِ فوق لیسانس می گذراندم، روشی را هفت ماهه حامله بودم و نشستن روی صندلی به مدت طولانی، سخت بود. امتحانهایمان هم اگر بیشتر از سه ساعت نبود  ، کمتر نبود،. با استادها صحبت کردم تا بتوانم یک بار بین امتحان از کلاس خارج بشم، سری به دستشویی بزنم و به این بهانه چند قدمی راه برم. این امتیاز به من داده شد، ولی آنها چنان بودند که انگار خیلی به من ارفاق کرده اند و من شدیدا شرمنده و مفتخر به اعتمادی که به من شده بود. حالا در امتحانی که هر سوال دستکم، یک صفحه صورت مساله  داشت، در مسیر یک دستشویی رفتن و آمدن، من چه تقلبی می خواستم بکنم، خدا داند.

Friday, May 13, 2011

نفس کشیدن یادت نره

توصیه های ایمنی پرواز را که قبل از بلند شدن هواپیما اعلام میکنند، هر چقدر هم تکراری، همیشه گوش میکنم. همیشه هم نگاه میکنم ببینم نزدیکترین خروجی اضطراری کجاست. همیشه هم به خودم میگم، فکر کنی اگر هواپیما خواست سقوط کنه، اینها رو یادت می مونه؟
این یکی را هم حتما همه ی دفعات دیگری هم که سوار هواپیما شده بودم، دیده و شنیده بودم. اما این دفعه توجهم بهش جلب شد. در مورد ماسک های اکسیژن که وقتی هوای داخل کابین مشکلی پیدا میکنه، از بالا می افتن جلوی دستتون. این بار متوجه شدم که گفت، کسانی که بچه های کوچکتر بهمراه دارند، اول ماسک خودشون رو بگذارن بعد برای بچه شون. در فیلمش هم خانومه رو نشون داد که با آرامش اول ماسک خودش رو گذاشت و بعد برای دخترش. تعجب کردم. اول خودت، بعد بچه ات؟ بعد دیدم که  به عقل جور در میاد. اول باید خودت نفست بالا بیاد تا بتونی کاری برای بچه ات بکنی.
باید یادم بمونه تا اون موقع هایی که به مفری برای نفس کشیدن احتیاج دارم، از خودم دریغ نکنم. وقتی نفس رو از خودم دریغ کنم، خودم را هم از بچه ام دریغ کرده ام. مادر، زنده و سر حالش به درد می خوره. نه درب و داغون و نفس بریده اش.

Monday, May 9, 2011

بار دیگر شهری که دوست می داشتم *‏

سلام. سلامی چو بوی خوش آشنایی.
دو هفته نبودم. سفری دو هفته ای با زمان آماده سازی کوتاه تر از آن، به خانه ای که چندین سال دلتنگش بودم. نشد که بنویسم از رفتنم. پر بودم از حال و هواهای مختلف و سخت مشغول کار. در آنجا هم که اینترنت با وقت کمِ من، معضلی بود. بدون وقت کم هم هنوز معضل بود. مثل بیشتر چیزها که در آن سرزمین تبدیل به گرفتاری می شوند و بجای قاتق نان، قاتل جانند. چقدر لبریز و سرشار شدیم از توجه و عشق و محبت آشنایان. چه لذت بخش بود در آغوش گرفتن و لمسِ آدمهایی که سالها فقط صدایشان را شنیدی و تصویرشان را دیدی. چه حالی داشت، وقتی موشی با چشمانی که برق می زد میگفت، "مامان! آی هَو اِ بیگ فَمیلی"*.
وقتی برگشتیم، در راه خانه، مادر گفت، ببین انگار اصلا نرفته بودیم. روشی گفت یعنی چی؟ برایش توضیح دادم معنی اصطلاح را که یعنی رفتیم و آمدیم و چیزی عوض نشد. گفت "نه اینطور نیست. به نظرمن همه ی ما یک جورهایی عوض شدیم. هیچکداممان اونی نیستیم که رفتیم."
راست گفت. امروز که نشسته ام پشت میز کارم، همه چیز ظاهرا مثل قبل است. ولی چیزهایی در من عوض شد. جاهایی از ذهنم گردگیری شد. آدمهایی که دوستشان دارم، شهری که سالها در آن زیستم، جان گرفتند و زنده شدند. هرچند که آنها خیلی عوض شده اند و منهم. در آنجا خودم را بهتر دیدم و دوباره پیدا کردم. بغضی کهنه داشتم که آنجا ترکید و خیلی سبک شدم. بغضی که انگار در اینجا نمی توانست بترکد. خیلی بهترم. خوشحالم. دخترکان هم همینطور. می خواهند که باز بروند.
دیروز روشی می گفت که هر سال برویم. گفتم "هر سال زود است ولی از این ببعد یکسال در میان می رویم. درست نیست بودجه ی سفر سالیانه را هر سال برای ایران بگذاریم. می توانیم یکسال در میان جاهای دیگر دنیا را ببینیم." گفت "در ایران هر چه در جاهای دیگر دنیا هست، می توانیم ببینیم. یادت نیست برنامه ی "ایران جهانی در یک مرز"* که دوستش داشتی."
.
ممنونم از احوال پرسیهایتان. ببخشید اگر غیبتم باعث نگرانی شد. اینها به من می گوید که جز خانه ی قدیمی و خانه ی امروزم، یک خانه دیگر هم دارم که اگر چه روی هیچ خاکی نیست ولی در آن آدمهایی هستند که دوستم دارند و دوستشان دارم.
.
.
* داستانی از نادر ابراهیمی
* I have a big family
*ایران جهانی در یک مرز، نام یک مجموعه تلویزیونی بود که من چندین سال در کانال جام جم دنبال می کردم. در باره ی دیدنیهای طبیعی و تاریخی ایران بود و نام انتخاب شده برای مجموعه بر این اساس بود که در ایران، تمام ویژگیهای طبیعی و اقلیمی موجود در جهان را می توان یافت. آقای اینانلو، مجری و تهیه کننده ی برنامه، موفق شده بود پروژه ای با همین نام را در باره ی ایران در یکی از سازمانهای پژوهشی بین المللی، ایجاد و آغاز کند.

Monday, April 11, 2011

دلِ کوچولو

تابستان گذشته، موشی به کَمپی رفت به نام جیمبوری* که خیلی دوستش داشت. در کمپ بلوزی بهشون داده بودند که می پوشید. در مدرسه، برای ورزش، سه روز در هفته باید بلوز آستین کوتاه و شورت بپوشند. همان بلوز کمپ را تنش می کنم چون همه چیزش مناسبه. امروز گفت "نمی خوام جیمبوری شِرت* رو تنم کنی." دلیلش رو پرسیدم. گفت "دوستش ندارم."  گفتم "فکر میکردم تو جیمبوری کمپ رو خیلی دوست داشتی." گفت "دوستش دارم". گفتم "پس چرا دوست نداری بلوزش رو بپوشی." گفت "اون چونِ که* وقتی بلوزش رو می پوشم، خیلی میسِ ش* میکنم."

Gymboree *
shirt *
‏*‏"اون چونِ که" عبارتیه  که موشی برای "چونکه" استفاده میکنه. ‏
 دلم براش تنگ میشهmiss *

Friday, April 8, 2011

چشم انتظارِ بهار

درست چهار ماه پیش بود که در باره اش نوشتم. آخرین رُزی که در عین سرما، گل داد. مانده بودم که چقدر تاب خواهد آورد با باد و سرما و گلبرگ ها را نگه می دارد. نگهشان داشت. گلبرگ ها خشک شدند ولی جدا نشدند.  در نگاه اول چیزی از زیبایی در این گلِ خشکیده نیست. ولی برای منی که چهار ماه، هر روز صبح نگاهش کردم تا ببینم هنوز هست یا نه، همین بودنش، دنیایی زیباییست.  


راستی لاله های امسال سر از خاک درآورده اند. شوق دیدنشان هم.

Thursday, April 7, 2011

شفا

چند وقته که باز سردرد به سراغش اومده. مهمان صبحهاش هم هست که اصلِ روز رو خراب میکنه. صبح که بیدار شد، از مدلِ فشار دادنِ چشمهایش حدس زدم که سرش درد می کنه. خودش چیزی نگفت. بعد از مدتی آمد و صبحانه خورد. بنظر سر حال میومد. گفت موشی رو برسون و بعد بیا دنبالِ من. خوشحال بودم که حدسم اشتباه بوده.  وقتی که برگشتم و بطرف ماشین میامد، دیدم چشمهایش را باز همانطور بهم فشار می ده. فقط نگاهش می کردم. آمد نشست کنارم. آنقدر بزرگ شده که بتونه در صندلی جلو بشینه. باز نگاهش کردم و گفت "چی؟ " گفتم "سرت درد میکنه؟" با ناراحتی گفت "آره" گفتم "پس چرا هیچی نگفتی؟" گفت " خب اگه بگم باز سرم درد میکنه، تو ناراحت میشی. دیسَپوینتِد* میشی."  او باز گفت و من گفتم و...
و من پُرم از حس های بد. همان ناراحتی و ناامیدی که گفت ولی از خودم.  نمی تونم سردردِ دخترک رو باور کنم. نمی تونم ببینم سردرد گریبانش رو میگیره. بلد نیستم که حس های بدِ خودم را تفکیک کنم. فقط بدحال و مستاصل میشم وقتی سرش درد میکنه.  باید بشینم به انتظار آن قرصِ گردِ قرمز که برود پایین و تا کی سرش را آرام کند. بعد فکر میکنم که این سردرد را از من گرفته. همه جوره. هم ژنش را و هم تجربه اش را. دستم در تمام استرس هایی که داشته هم هست. از ناشیگری های مادری ام که بیشمارند بگیر تا مهاجرت و تمام سختی هایش که او صبور و بی شکایت با ما تجربه کرد.
همراه با این نوشته گریه کردم. سبک ترم انگار.
مادرها چوبِ جادویی میخوان. مادر ها باید شفا بدن. باید بگردم و پیدا کنم راهش را....
عنوان این پست را اول نوشتم "سر درد". حالا که نوشتم و تمام شد، کمی بهترم. کمی. از درد درآمدم و به درمان فکر میکنم. پس اسمش را گذشتم "شفا". این را بیشتر دوست دارم. هم آوایش را و هم حسی را که می دهد. شفا. اصلا کلماتی که با صدای "آ" تمام می شن، بگوش من خوش آهنگ هستند.
Disappointed *