از همان ابتدا که متوجه وجودت در بدن من شديم، حس ميکردم و ميدانستم که عزمی جزم برای آمدن به اين دنيا داری. و اولين لحظات ورودت هم اين را نشان داد. دو سال پيش وقتی در چنين شبی قدم به زندگی گذاشتی، با وحشت و ترس فرياد نميزدی، گريه ای کردی تا همه را از زنده بودنت مطمين کنی، زبان ديگری که نداشتی. و جز آن، نگاه ميکردی به دور و ور. گويا ميدانستی که سفری به پايان رسيد و سفر ديگری آغاز شد. وقتی در آغوش بابايی آرام ميگرفتی و با صداش امن ميشدی، در حاليکه دکتر مشغول تمام کردن جراحی بود و اشکهای من بی اراده از ديدن تو در آغوش بابايی سرازير بود، ميديدم که با وجود چسبندگی پلکهايت بخاطر پماد آنتی بيوتيک، بازهم با تلاش فراوان چشمهايت را باز ميکنی تا نگاه کنی. به دنيايی که در آن پا گذاشته ای، به آدمهايی که در اين دنيا زندگی ميکنند. هنوز هم همينطور با دقت به همه ی دور و ور نگاه ميکنی.
خدا را شکر ميکنم که تونستم شاهد لحظه ی تولد تو باشم اونهم در کنار بابايی که شريک من در اين لحظه بود. عزيزم، ازت ممنونم که به درخواست ما برای داشتن فرزندی ديگر بلافاصله جواب دادی و خانه ی ما را برای بزرگ شدن و رشد کردن انتخاب کردی. ازت ممنونم برای تمام لحظات قشنگی که با بودنت به ما هديه کردی. ميدانم و مطمينم که با دستی پر به اين دنيا آمدی و اميدوارم که خداوند ياريمان کند که دست پرت را پّرتر کنيم و همراه و حامی خوبی در بخشی اززندگی عزيزت باشيم.
خدا را شکر ميکنم که تونستم شاهد لحظه ی تولد تو باشم اونهم در کنار بابايی که شريک من در اين لحظه بود. عزيزم، ازت ممنونم که به درخواست ما برای داشتن فرزندی ديگر بلافاصله جواب دادی و خانه ی ما را برای بزرگ شدن و رشد کردن انتخاب کردی. ازت ممنونم برای تمام لحظات قشنگی که با بودنت به ما هديه کردی. ميدانم و مطمينم که با دستی پر به اين دنيا آمدی و اميدوارم که خداوند ياريمان کند که دست پرت را پّرتر کنيم و همراه و حامی خوبی در بخشی اززندگی عزيزت باشيم.