Monday, September 8, 2008

هنوز برام همونی

چهارده سال پيش در اين روزها، من و تو اين آدمهايی که الان هستيم نبوديم. دختر و پسری بوديم که بعد از کلی تلاش و چندين سال انتظار داشتيم بهم ميرسيديم. اين روزها ميدويديم تا کارهای روز آخر رو بکنيم. ماشين عروس، سفره ی عقد، مهمونها، لباس عروس، شام عروسی و ... همه ی دغدغه های ما بود. اون روزها، من نميدونستم زندگی اصلا يعنی چی. فقط ميخواستم که با تو باشم و چيزی مانع اين باهم بودن ما نباشه. ه
شب عروسيمون وقتی که دم در خونه توی کوچه ايستاده بودم تا تو برگردی به محل عروسی و کليد خونه رو که من نياورده بودم، بياری، در لباس سفيد در نيمه ی شب، در کوچه راه ميرفتم و نميدونستم زندگی زير يک سقف، که تا چند دقيقه ی ديگر شروع ميشه چه معنی داره. حتی نميدونستم عشق يعنی چی.ه
حالا بعد از چهارده سال، ميدونم که زندگی يعنی چی. زندگی يعنی دوتا دختر خوب و دوست داشتنی که همه ی وجودشون شادی و نشاطه. زندگی يعنی اينکه از خستگی ميخواهی بيهوش بشی و وقتی موشی ميگه "مامانی بيا" پاشی و بدوی. زندگی يعنی عطر خوش بزرگ شدن روشی و موشی. زندگی يعنی خونه ای ساده و معمولی که با عشق و مهربانی تزيين شده. همون که در کارت عروسيمون نوشته بوديم . يادته؟
"خانه ای ساخته ايم سايبانش همه عشق، زير پا فرش غرور و حصارش همه تکرار صفا ...".
زندگی يعنی اون بوس و بغلی که موفع شب بخير بهمون ميدن. زندگی يعنی اون آخر شب که بچه ها خوابيدن، به اتاق هر دوشون سر ميکشم و روشون رو مياندازم و آشپزخانه رو مرتب ميکنم و بعد در کنار تو، سرم رو روی بالش ميگذارم و آروم ميگيرم.زندگی يعنی صبحی که چشمم رو به روی تو باز ميکنم. زندگی یعنی دست و نفس گرم تو.زندگی يعنی نگاه کردن به تو و بچه ها وقتی با هم بازی ميکنين يا در آغوشت رها شدن.زندگی يعنی با تو، به ياد آوردن گذشته، با تو، نگاه کردن به آينده ودر کنار تو، زيستنِ امروز. زندگی يعنی باهم ساختن روزها، هفته ها، ماهها و سالها. ه
*
خدا رو شکر ميکنم برای همه اينها و ازت ممنونم برای چهارده سال با هم بودن و همراهی. ه
*
***هنوز برام همونی، همون نفس تو سينه م ---- بگو تو بهترينی يا من عاشق ترينم
*
از ترانه ی هنوز برام همونی گروه آريان ***

Sunday, September 7, 2008

ششمين روز از رمضان

دم غروب روز يکشنبه است و منتظر اومدن بابايی هستيم تا بشينيم سرسفره ی افطار و شام. افطار بابايی و شام ما. چند لحظه پيش فراغتی از امور بچه ها حاصل شد که چشمهام رو بستم و کمی آروم گرفتم. فکر ميکردم که هنوز امسال نتونستم توجهی به رمضان بکنم و يا تغييری رو ايجاد کنم. هميشه در ماه رمضان يک کاری، هرچقدر کوچک روزانه انجام ميدادم. با انگشت شمردم و ديدم شش روز از رمضان گذشته و باورم نشد. سال گذشته هر روز نوشته ای، عبارتی الهام بخش رو برای دوستانم مينوشتم و ميفرستادم. بعد از تمام شدن ماه رمضان ديدم که چقدر اين روزانه نوشتن رو دوست داشتم و لذاتی رو که يادم رفته بود، به يادم آورد. اين شد که نوشتن وبلاگ رو بعد از ماه رمضان شروع کردم. چند ماهی در يک وبلاگ خصوصی نوشتم که فقط آشنايان ميخوندن و بعد هم عمومی اش کردم. وبلاگ نويسی کار روزانه ايه که دوستش دارم. خيلی دوستش دارم. ه
با نوشتن يک موضوع، رشته ای از افکارم رو دنبال ميکنم و بهش سامان ميدم. از هرچی که بنويسم و هر طور که بنويسم، وقتی که نوشته ام رو پست ميکنم، سبکتر و آزادتر از قبلم هستم. گرهی را از درونم گشوده ام و بخشی را سامان دادم. هر چيزی رو نمينويسم. از همه جا نمينويسم. گاهی از قبل ميدانم که حول و حوش کدام تکه ی روزم ميخواهم حرف بزنم. گاهی نميدانم و فقط شروع ميکنم. گاهی چشمم رو ميبندم و نخی را بيرون ميکشم. و بعد از کلمات استفاده ميکنم تا فکر را به نوشته برسانم. اين بازی جادويی با کلمات رو هم دوست دارم. اينکه واژه ها با دستهای مغز من چطور کنار هم قرار ميگيرند و چطور فکری را بيان ميکنند، اينکه واژه ها با فکر من جان ميگيرند را دوست دارم. رمضان را هم دوست دارم که از رمضان سال پيش بود که بار ديگر طعم خلق کردن نوشته را چشيدم و اين برکت به زندگيم آمد. ه

Saturday, September 6, 2008

در تيم هورتون

شنبه بعدازظهره. روشی از ساعت چهار تا هشت در خانه ی دوستش دعوت داره و من هم در تيم هورتون* نزديکشون نشستم تا در اين چهار ساعت روی پروژه ام کار کنم. يکساعت و نيمی گذشته. زنگی به بابايی زدم و ازم پرسيد که در کدوم تيم هورتون هستم. پيش خودم فکر کردم که شايد بجای اينکه بره خونه، بياد اينجا پيش هم و دوتايی قهوه ای بخوريم. اينقدر فکره جدی شد که پاشدم حتی پرده ی جلوی صندليم رو که رو به پارکينگه هم باز کردم تا اگه اومد ببينمش. توی فکرم ديدم که بابايی اومده و من هم ذوق کردم. مثل هميشه که در انتظارش هستم و وقتی مياد قلبم براش ميزنه. در اون روزهای اول دوست داشتن که هر هفته از دم خونشون برای مامان نون بی نمک ميخريد و برامون مياورد، خونه ی ما طبقه دوم بود و وقتی بابايی زنگ ميزد، من ثاتيه ها رو تا برسه دم در خونه ی ما ميشمردم. ولی خوب بابايی نمياد چون روزه است و خونه هم که برسه ميخواد بره دنبال کار ديگه. توی اين مدت آدمهای مختلف اومدن و رفتن. فکر ميکنم که کار کردن در يک جايی که تو ايستادی و سيل مردم هی ميان و ميرن بايد جالب باشه. دلم ميخواد يکوقت توی همچين جايی کار کنم. مردم بيان و من بهشون خوراکيهای خوشمزه بدم. بخورن و کيف کنن و برن. عجيب دلم ميخواد کار روزانه ام مربوط به آدمهای زنده باشه نه کامپيوتر و الگوريتم و کُد و شبه کُد. با بچه ها يا بزرگها، با زنده ها. سپردمش به کاينات و ميدونم که يک جوری و به وقتش محقق ميشه.
از دنيای تصور در ميام و سری به دور و ور ميچرخونم. چند تا پسر جوون ايرانی چند ميز اونورتر نشسته بودن و شلوغ کرده بودن. بعد هم هی به من اشاره کردن و فکر کنم با ديدن صفحه ی شلوغ و پلوغ طرح من، فکر کردن که دارم فيل هوا ميکنم و رفتن تا من اذيت نشم. حالا رفتن بيرون و من از پنجره نگاهشون ميکنم. چه سرگردونن. نميدونن چکار کنن. شب جايی ميخواستن برن و يکيشون هی ميگفت بريم استراحت کنيم که شب سرپا باشيم. شايد پارتی يا کلاب. چرا اينقدر با اين بچه ها احساس غريبگی ميکنم. مگه چند سال ازشون بزرگترم. شل و ول و آزادن. فشار و زوری پشتشون نيست. هر کاری بخوان ميتونن بکنن. جامعه هيچ تفريحی رو براشون ممنوع نکرده. در هيچ طرفی هلشون نميده. اگر فشار خانواده و جامعه نبود، آيا ممکن بود اصلا دانشگاه نرم و درس نخونم؟ بقول مامانهامون، ول بشم؟ حتی يکبار هم نشده بود که درس نخوندن به فکرم خطور کنه. بعنوان مسيری برای زندگی. يادمه که وقتی کنکور داده بوديم و منتظر جوابها بوديم فکر ميکردم که اگر قبول نشم چکار بايد بکنم. يعنی ديگه ادامه ی راه زندگيم دانشگاه بود ولا غير. در سن جوونی، کارهايی که ما ميتونستيم بکنيم، کاملا مشخص بود. هنوز پسرها تصميم نگرفتن که چکار کنن. آ آ، الان هم يک گروه دختر جوون، در اوج شادابی و زيبايی با دوتا ماشين اومدن و در پارکينگ اونوری پارک کردن. اينها دارن اونها رو نگاه ميکنن و ميخندن. خُب، سوار ماشين شدن و رفتن. بالاخره تصميم گرفتن که کجا برن. آيا دوست داشتم که در سن اونها و در اين فضا بودم؟ آيا اين جوونی کردن که ميگن جوونها در ايران نميکنن، همينه؟ شنبه ها بيايی بيرون و بگردی توی خيابون و نگران کميته و حرف مردم و متلک نباشی. راحت، در زيبايیِ جوونيت جلوه کنی. موهات رو هر رنگ خواستی بکنی و هر جور خواستی کوتاه کنی. اگر کسی رو داری که دوستش داری با اون باشی و اگر هم نه، با گروه دوستانت باشی و اگر هم کسی هم پيدا شد که ازش خوشت اومد باهاش بری. خيلی وسوسه کننده است. آزادی و جوانی ترکيب خطرناکيه. آيا جوونی با عشق و دوری و انتظار خوبه يا جوونی که هر کی رو خوشت اومد، فوری دستت بهش برسه. يکجايی خونده بودم که جوونی مثل غنچه ی نوشکفته است. ايکاش که در تمام مراحل رشدش، بخوبی ديده بشه و بوييده بشه تا تبديل به گلی باز بشه. نه اينکه در يک حصار بسته باشه و هيچکس نه ببينش و نه بوش کنه و نه اينکه اونقدر دستمالی بشه تا نشکفته پرپر بشه. ه
يک گروه جوون ايرانی ديگه اومدن و نشستن. اينها هم دخترن و هم پسر. يکيشون داره تعريف ميکنه که خونه دوستش رفته بوده و مامان دوستش داشته يکساعت به شلوار جين پاره اش نگاه ميکرده. و همه غش غش ميخندن. خوب ديگه برم سر کارم و در عين حال زاغ سياه اينها رو هم چوب بزنم. ه
خاله زنک خانوم در تيم هورتون :)ه
تيم هورتون نام يک کافی شاپ معروف در آمريکای شماليه*

Thursday, September 4, 2008

رمضان

از رمضان گفتم و فکرم رفت توش. ياد اين موسيقی افتادم که تيتراژ پايانی برنامه ای بود به نام تسبيح که در رمضان سال پيش کانال جام جم شبها پخش ميکرد و من چون دوستش داشتم، پيداش کرده بودم. پريشب وقتی ديدم که با همان مجری داره دوباره پخش ميشه تعجب کردم. انگار همين ديروز بود که اين آدم رو هر شب ميديديم.ه

http://www.hypster.com/myaccount.php?add_song=945462

الهی و ربی بجز تو کس ندارم نظر کن بسويم که جز تو نيست يارم

جهت خالی نبودن عريضه

خوب، اينکه وسط کار، يکهو ول ميکنم و ميام صفحه ی سفيد رو باز ميکنم تا يک چيزی بنويسم يعنی چی؟ يعنی عادت يا مرض؟ خوب دختر! کارتو بکن ديگه و بعدا وبلاگ بنويس. نميشه؟ انگار که کار دنيا لنگ شده و حالا همه ی مردم دنيا در انتظارنشستن تا من کلمه ها رو سر هم کنم و شوت کنم توی اينترنت. امروز ميخوام که حتما قسمت بزرگی از کاری رو که عقب مونده انجام بدم و آخر وقت که پاميشم از پشت ميز، طرحش تمام شده باشه و پياده سازيش هم شروع شده باشه. ما که داريم آرزو ميکنيم، بگذار بزرگ آرزو کنم. پياده سازيش هم تمام شده باشه. از قديم گفتن اگه دست به دامن خدا شدی، چيز اساسی بخواه. اگرچه که من دايم دست به دامنش هستم از ريز تا درشت. از وقتی که توی اتاق دنبال گوشی تلفن ميگردم بگير و برو تا آرزوهای قلمبه سلمبه. روزهای رمضان هم شروع شده و من هنوز نتونستم بهش درست فکر کنم. رمضان رو دوست دارم و همراهی با روزهاش برام معنايی داره. تا حالا که دو روزش رو از دست دادم و مثل روزهای معمول گذشته.ه

Wednesday, September 3, 2008

درس تاريخ

ديروز برنامه ی امتحانهای روشی را از مدرسه گرفتم و از وقتی گوشی رو گذاشتم، هول به دلم افتاد و شروع کردم به برنامه ريزی که هر روز چقدر بايد درس خوند. روشی را که از مدرسه برداشتم، با هم رفتيم خريد و در بين راه راجع به امتحانها صحبت کرديم. البته اون موقع خيلی دلخور نبود و به نظر مشکلی نميومد. اما عصر که متوجه شد بايد هر روز تمام عصر رو درس بخونه، شاکی شد. اينطور کيلو کيلو درس خوندن و يک کتاب رو جلوت گذاشتن و هی خوندن و حفظ کردن براش قابل درک نيست، چون جز در موقع امتحانهای مدرسه ی فارسی تجربه اش نميکنه. تا بحال در مدرسه ی کاندايی، يکی دو مورد پيش اومده که احتياج داشته چيزی رو حفظ کنه. چقدر برای ما اين موضوع عادی بود که بشينيم و تاريخ و جغرافی بخونيم وحفظ کنيم. شايد چون امتحان و نتيجه اش برای ما خيلی مهم بود و شايد حتی بشه گفت مهمترين هدف درس خوندن، گرفتن نمره ی خوب و امتحان بود. در سيستم آموزش اينجا، تا دبيرستان خبری از امتحان نيست. نميدونم بدون امتحان، انگار درس خوندن جدی نيست. اما امتحان هم چه فايده ی اساسی داره، درست نميدونم. ديروز وقتی روشی داشت تلاش ميکرد که اسم رو توی کله اش حفظ کنه، ميگفت، مامان "چه فايده داره که من همه ی اين اسمها رو بدونم" من ميگم "که خوب تاريخه ديگه بايد بدونی" ميگه "آخه من بعدا يادم ميره" و من ميگم که "نه يادت نميره" و در حاليکه روشی داره تلاش ميکنه که عبدالله و عبدالمطلب و ابوطالب رو حفظ کنه، با خودم فکر ميکنم که چقدر کم از تاريخ يادم مونده. معلم تاريخ کلاس سوم دبيرستان رو يادم اومد. برنامه ی کلاس ما اين بود که اول کلاس چند نفر رو صدا ميکرد، که بايد درسهای هفته ی پيش رو تکه تکه و از حفظ تکرار ميکردن و بعد هم درس جديد رو تکه تکه، بچه ها از روی کتاب ميخوندن. هيچ توضيحی هم نداشت که بده. من خودم از اونهايی بودم که هميشه بيست ميگرفتم چون درس رو واو به واو حفظ ميکردم و معلممون خيلی خوشش ميومد. هر چی فکر کردم، يک کلمه هم يادم نيومد. بابايی خيلی از تاريخ ايران رو در ذهنش داره. حتی اسمها رو. ولی همه رو از کتابهايی که خودش دوست داشته و خريده و خونده، ياد گرفته و بخوبی بخاطر سپرده. در اين هير و وير تاريخ خوندن، موشی هم هی مياد و ميپرسه "دَرسِت تموم شد؟" و آخر سر هم مياد و به زور کتاب رو از دست من ميکشه و ميگه "ديگه نخون"ه
سر شام ، روشی ميپرسيد که اسمهای عبدالله و عبدالمطلب و ابوطالب يعنی چی و بابايی داشت معنی اين اسمها رو ميگفت، من فکر ميکردم که کاشکی ميشد تاريخ رو جور ديگری درس داد، جوری که در اون آدمهايی که تاريخ رو ساختن، حس کنی، فقط يک اسم نباشن که در يک تاريخ بدنيا اومدن و در سالهای مختلف کارهايی کردن و در يک تاريخ هم مردن. (البته در تاريخ ايران بيشتر کشته شدن) چه خوب بود در کتابهای تاريخ مدرسه، بچه ها بجای هزار تا اسم، ده تا آدم رو ميشناختن و خودشون رو بهشون نزديک احساس ميکردن و همراهشون زندگی ميکردن. مثلا اينکه در کودکی پيامبر چه رنج بزرگی نهفته است. بدون پدر به دنيا آمدن، در شش سالگی مادر رو از دست دادن و در هشت سالگی پدر بزرگ رو. اين برای يک بچه يعنی نابودی و داغون شدن. چرا هيچ جا از اين رنج نمينويسن. آيا پيامبر هيچوقت در موردش هيچی به کسی نگفته؟ آيا داستان يا حکايتی ازش هست؟ چطور محمد از اين ورطه در اومد و شايد همين رنچ بزرگ شد که به خدا نزديک بشه و بالاخره صدای جبرييل رو بشنوه. ه
بگذريم، روشی جان! درس تاريخت رو بخون و امتحانت رو بده عزيزم!ه

Tuesday, September 2, 2008

اولين روز مدرسه

اولين روز مدرسه چقدر زيباست. چقدر قشنگه. هيجان بچه ها از ديدن همديگه، معلم جديد، کلاس جديد. مثل وقتيه که گنجشکها همه پر ميکشن بطرف يک درخت و روش ميشينن و با صدای بلند جيک جيک ميکنن. بعد باهم پاميشن و ميشنن رو يک درخت ديگه. هميشه وقتی روشی رو مدرسه رو ميگذارم، حسوديم ميشه به معلمها که هر روز صبح پذيرای اين گروه بزرگ گنجشکها ميشن. با روشی کمی زودتر هم رفته بوديم. بچه هايی که سال پيش در اين مدرسه بودن با جيغ و فرياد از اينطرف حياط به اونطرف ميرفتن و دوستهای قديمشون رو پيدا ميکردن. برای منهم ديدن چهره هايی که ده ماه هر روز ديده ای هيجان انگيز بود و از اينطرف به اونطرف با آشنايان حال و احوال ميکردم. اونهايی که جديد بودن صف کلاسشون رو پيدا کرده بودن و ايستاده بودن در انتظار ساعتهای آينده و اينکه چه خواهد شد. کلاس روشی بدليل تغييراتی که در سيستم کلاس بندی مدرسه بوجود آمده بود، بجای اينکه همه با هم به کلاس پنجم برن، بين سه کلاس تقسيم شده بودن. معلم کلاس روشی اينا که همه ی بچه ها،حتی پدر ومادرها، عاشقش بودن، يکی ازاون کلاس ها رو داشت. اعتراضهای ما و همينطور اعتصابها و اعتراضات بچه ها در پايان سال پيش برای تکه پاره نکردن کلاس، فايده ای نکرد. چيزی که برای من جالبه اين بود که از وسطهای سال که صحبت تقسيم کلاسها پيش اومد، مدرسه همش گفت نظرتون رو بگين و ما از نظراتتون استقبال ميکنيم و ما هميشه آماده برای شنيدن پيشنهادها هستيم. اوليا هم اعتراض کردن، جلسه گذاشتن، نامه نوشتن، جدا جدا با مدير حرف زدن، با همون لبخندهای خوشگلی که توی ايران کم پيدا ميشه، اونها همه ی حرفها رو شنيدن. بچه ها چقدر پوستر درست کردن، يکروز همه شعاری رو برعليه تقسيم شدن کلاسشون نوشته بودن و روی بلوزهاشون چسبونده بودن. حتی ميخواستن در حياط مدرسه راهپيمايی کنن و معلمشون گفته بود که اگر بدون بی ادبی و خشونت باشه، اشکالی نداره. يادمه که بچه ها چه شور و شوقی داشتن برای اين اعتراضات. بالاخره هم مدير همون کاری که خودش ميخواست، کرد. امروز هم ديدم که همه ديگه پذيرفته بودن و ميگفتن کاريش نميشه کرد ديگه. حالا اگر ايران بود، جلوی همه ی اعتراض ها رو ميگرفتن. بچه ها که حق نداشتن جيک بزنن. پدر و مادرها هم آخرش کارشون با دفتر به دعوا مرافعه ميرسيد و همه هم تا آخر سال ناراضی بودن و اعتراض ميکردن! احتمالا بدليل حساسيتی که روی اين موضوع پيش اومده بود، کلاسهای جديد رو در پايان سال اعلام نکردن و هفته ی پيش فهميديم که بچه ها در کدام کلاس هستن. غير از مستر ترهرن* که معلم محبوب بود، يکی از دوکلاس ديگه رو بچه ها ترجيح ميدادن که معلم جوان و پرانرژی داره ولی معلم کلاس آخر محبوبيتی نداشت و کسی دلش نميخواست اونجا بره. روشی که ميگفت اگر من کلاس ميس بويس **برم بايد مدرسه ام رو عوض کنی. راستش منهم بدون اينکه به روشی چيزی بگم، دعا ميکردم که توی اون کلاس نيفته چون خودم هم از اون خانم خوشم نميومد. و از کلاس مستر ترهرن به اون کلاس رفتن، شوک خيلی بزرگی بود. سرتون رو درد نيارم، روشی به کلاس ميس پارکر*** رفت و خوشحال هم بود. روشی اينها چهارتا دوست صميمی بودن که دوتاشون در کلاس ميس پارکر و دوتا هم در کلاس ميس بويس افتادن. ه
--------
روشی مدتهاست که خوشش نمياد دم در مدرسه و جلوی بقيه من بغلش کنم و ببوسمش. منهم مثل همه ی جاهای ديگری که وقتی کاری رو ميکنه که من نميفهمم و خوشم نمياد، اولش دلخور شدم و اخم و تخم کردم و اينها و بعد بالاخره به اين نتيجه رسيدم کهبا وجود اينکه بوسيدن من از سرِ علاقه است، روشی هنوز حق داره بخواد يا نخواد که من در جايی ببوسمش و به اين تفاهم رسيديم که هر وقت من خواستم در مدرسه و جلوی ديگران ببوسمش و بغلش کنم، اول از خودش بپرسم. منهم صبح موقع خداحافظی ازش ميپرسيدم و اون بسته به شرايط ميگفت ببوس يا نبوس يا زود ببوس. امروز که خيلی احساساتی بودم ازشروع کلاس پنجمش و از صبح که پاشده بود همش قربون صدقه اش ميرفتم، دم در مدرسه، وقتی داشت ميرفت تو، گفتم ببين من يک بوس و بغل حسابی ميخوام و لطفا نگو نه. اونهم خنديد و گفت باشه. منهم خودم را به يک بغل محکم و يک ماچ آبدار ازش مهمان کردم. بعد که دويد و رفت و منهم در حياط مدرسه ميپلکيدم ديدم ای دل غافل، رو گونه اش جای لبهای بنده مانده. ولی نرفتم بهش بگم چون فکر کردم که شايد دلخور بشه و صبح خوبش خراب بشه. بلاخره يا خودش پاک ميشه و يا اينکه يکی بعدا بهش ميگه و پاک ميکنه و از اين ببعد بوس روی گونه هم برام ممنوع ميشه :(ه
*Mr Treherne
** Miss Boyce
***Miss Parker