همه داشتیم کونگ فو پاندا را میدیدیم. بعد از ده ها بار دیدن، باز هم میخکوبمان کرده بود این داستان. یک سیب، دو نارنگی، یک گریپ فوروت، یک کیوی، یک انار در سینی، روی میز بود. سیب و گریپ فوروت را روشی سفارش داده بود و و بقیه را هم بابایی آورده بود. مدتی روی میز ماندند. میدانستم که کسی سراغ پوست کندنشان نمی رود. شاید بابایی، اگر ناامید میشد از من. دوست دارم میوه ها را پوست بکنم و آماده ی خوردن کنم. بلند شدم. دستم را شستم و مایع ضد عفونی کننده زدم. سرما خورده ام. با گریپ فوروت شروع کردم. پوست رویی و پوست تویی را کاملا جدا کردم. بیشتر پره ها درست و کامل بود. عاشق پوست کندن گریپ فوروتم. وقت که دانه های قرمز و پرآبش را از زیرِ پوست کلفت رویی و پوست سفید تویی نجات می دهم. از حاصل کارم خوشم آمده بود. (بعضی وقتها، پوست تویی جوری به دانه ها می چسبد که نتیجه ی کار له و لورده است.) بعد سیب را برداشتم. بابایی وسیله جدیدی گرفته که وسط سیب را تر و تمیز برمیدارد. رفتم و آوردمش و وسطِ سیب را خوشگل درآوردم. سیب درشت و خوش رنگی بود و تکه هایش هم خوش فرم شد. نارنگی ها هم توپ های سفت و کوچولوی خوشگلی شدند که از پوست در آمدند. کیوی کمی زیاد رسیده بود. چهار تکه ای ازش درآمد. به انار نگاهی کردم. اول رهایش کردم. دستمال بزرگ نداشتم و خورد کردن انار کثیف کاری دارد. چند لحظه بعد نظرم عوض شد. کار را که کرد، آنکه تمام کرد. دست بکارش شدم. آماده بودم که آب انار سرریز کند که نکرد. نصفش کردم. نصف اول را هم نصف کردم و شنیدم که "انار را خیلی بد، خورد کردی. خیلی" تلنگری خورد به نقطه ای شکننده. نه نمیخواستم انتقاد، اولین حرفی باشد که در مورد کارم شنیدم. آشفته شدم. انار و چاقو را گذاشتم. جمله ای در رثای تشکر گفتم و رفتم. شنیدم که "کار خوبی نیست که آدم برای چیزی به این کوچکی، ناراحت بشه و بذاره بره."
مشغول کارهای دیگر شدم. توضیح به آرامی ادامه داشت که "انار را باید طوری خورد کنی که حتی یک دانه اش پاره نشود و آسیب نبیند. باید به آرامی چاقو را خیلی کم در پوستش فرو کنی." ظاهرا گوش نمی دهم و مشغول کار خودم هستم. "بعد باید با فشار دست بدون آنکه به دانه ها فشار بیاید آنها را از هم جدا کنی." نیم نگاهی میکنم. یاد گرفتم. راست می گوید که دل انار را نباید خون کرد وقت خورد کردن. یادم آمد بار قبل که برای روشی اناری خورد کردم، چنان آبش سرازیر شد روی دستم که خودم فکر کردم رگی را بریده ام و چندشم شد. یاد گرفتم ولی هیچ نگفتم. برای نکته ای که گرفتم، تشکری هم نکردم. تا مدتی بعد هنوز هیچ نگفتم و موشی را بردم برای خواب. خوابید و برگشتم و زندگی و همه چیز عادی بود. خودم هم میوه خوردم. سینی خالی شد. شسته شد. با هم شرلوک هلمز دیدیم.
در تمام این مدت در گوشه ی ذهنم گفتگویی بود که چرا مکدر و ناراحت شدم. چطور بود اگر نمیشدم. (چه خوشحالم که مدتهاست موضوع مقصر از این گفتگوهای ذهنم حذف شده. فقط خودم هستم و خودم) فکرِ اینکه چه شد، چه شنیدم و با شنیده ام بهتر بود چه کنم. بارها با خودم روشن کرده ام که رفتارِ من با دیگران ربطی به رفتار دیگران با من ندارد، این دیگران، هرکس که میخواهد باشد. وقتی نارضایتی را می شنوم، به هر زبان که هست، باید به حرف و دردِ پشت نارضایتی و شکایت توجه کنم. نه زبانِ بیانش. کنترل گوینده از دستِ من خارج است. وقتی نارضایتی دارم اما، مواظب باشم که با چه زبانی میگویم و چه میگویم. و این انتخابِ خودم است که به چه توجه کنم و دنبال چه بروم. انتخاب خودم است اگر در انتظار نگاهی باشم که سیبهای بریده شده و گریپ فوروت های غِلِفتی از پوست در آمده را ببیند و تحسینش کند ، گوش بر انتقاد از بریدن انار ببندم و در این بین انرژیم را از دست بدهم و برای خودم مرثیه بخوانم.
همه اینها را نشخوار کردم و موضوع گذشت. اینقدر دیشب با ذره بین نگاهش کردم که چنین جزییاتش بهم پیوستند.حالا که نگاه میکنم، می بینم که در این چند پاراگراف، جای قدردانی خالیست. میدانم که هست ولی رادارهای من آنقدر قوی نیست که در موقع لزوم بیابدش. من آنقدر حواسم جمع نیست که وقتی کاری میکنم، حس را از امواج گسترده در هوا بگیرم. میدانی که حتی نگاهم هم آنقدر دقیق نیست که یک چرخ بزند و از نگاهت بخواند. من مثل بچه هایمان، در همان وقتِ کارم، در همان لحظه های جاری، به نوازش احتیاج دارم. چیزی که لمسش کنم و بشنوم.
این شایسته ی زنی به سنِ من نیست؟ شاید. لابد. اما خوشحالم که در لابلای این نوشته پیدایش کردم. راهی طولانی در پیش دارم و بسیار قدم ها بسوی بزرگ شدن.